درباره نویسنده
محمد.مرادیان زاده
متولد 1329 در آبادان و بازنشسته و متاهلم . در 1351 کارشناسی خود را از دانشگاه تهران در رشته علوم اجتماعی ودر 54سالگی کارشناسی ارشددر علوم تربیتی و مدیریت آموزشی گرفته ام. در زمینه مددکاری اجتماعی و مشاوره و آموزش ببش از چهل سال تجربه کار دارم.از سال88 مبتلا به ... هستم و این فرصتی شد تا قدر لحظه ها و زیبایی های زندگی را بهتر بفهمم و تلاشم را برای فهم معنای آن با سرعت وحسایبت بیشتر و دقیق تر دنبال کنم و مدام در راه کشف تازه ها و در حد توان به روز باشم. به نظرم پیچیدگی های انسان و مسایل فردی واجتماعی هر روز اطلاعات و مهارت های تازه ای را میطلبد که من هم به همین خاطر اینجا هستم تا یاد بگیرم.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • محمد.مرادیان زاده
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • زندگی و لحظه ها
  • یادآوری پیشکسوتان
  • سلامت و سالمندی
  • لحظه های قشنگ نو روزی مبارک
  • بوی کلاس و درس
  • تلاش برای زندگی بهتر -2)
  • تلاش برای زندگی بهتر (1
  • من و دنیای کامپیوتر و اینترنت
  • ریاضیات زیبای زندگی 2
  • ریاضیات زیبای زندگی1
  • شناخت تستی به فهم زندگی کمکی نمیکند
  • یلدا و تورم
  • تفاوت یائسگی مردان و زنان
  • حریم فردی و اجتماعی
  • کودکان بازنشسته و سالمند!
  • کدام پرکار تریم؟
  • پروفایل غیر فعال است !!!!!
  • آشغال فکری
  • نشانه های تحمیل (اشتباه و خطا 3)
  • اشتباه کردن برای تجربه اندوزی حق ما است.(2)
  • از خودم متشکرم
  • نظریه پنیر سویسی و احتمال خطا(1)
  • سی و یکسال گدشت ولی...
  • بوی معلم
  • انتظار
  • گاهی چه خوب است فراموشی!
  • تجارتی به نام فروش" نوبت "و "امتیاز"
  • این زبان بی زبان
  • صدقه
  • تن هاو تنهایی
کلمات کلیدی مطالب
  • (۱)
  • آبادان (۳)
  • آتش بیار معرکه (۱)
  • آدم های چند بعدی (۱)
  • آدمهای گوسفندی (۱)
  • آشتی با طبیعت (۱)
  • آشغال فکری (۱)
  • آموزش (۱)
  • آموزش بازنشستگی موفق (۱)
  • ابرام لینکلن (۱)
  • ابرام و سارا (۱)
  • ابعاد ریاضی (۱)
  • اتاق فکر (۱)
  • اجناس تعاونی (۱)
  • اچ اس ای (۱)
  • اخفش (۱)
  • ارتباطات (٢)
  • ارز و طلا (۱)
  • ارزش اجتماعی (۱)
  • از خودم متشکرم (۱)
  • ازخود بیگانه شدن (۱)
  • ازدواج (۱)
  • اسطوره (۱)
  • اشتباه و تجربه (۱)
  • اشتباه و خطا (٢)
  • اشراق (۱)
  • اعتقاد (۱)
  • اعتماد به نفس (۱)
  • اعداد فیبوناچی (۱)
  • افسردگی (۱)
  • افسردگی فصلی (۱)
  • المپیک مسکو (۱)
  • الوین تافلر (۱)
  • املا (۱)
  • امید به زندگی (۱)
  • انتخاب دمپسا (۱)
  • انتظار (۱)
  • انجیل (۱)
  • اندیشه (٢)
  • انرژی درمانی (۱)
  • انطباق (۱)
  • ایرانگیت (۱)
  • ایلام-دره شهر (۱)
  • بازار (۱)
  • بازار سرمایه (۱)
  • بازگشت به خود (٢)
  • بازنشستگی (۱)
  • باورها (۱)
  • بخش پیوند سلول های بنیادی (۱)
  • برتولد برشت (۱)
  • بهداشت و درمان (۱)
  • بورس (٢)
  • بوی معلم (۱)
  • بوی کلاس (۱)
  • بی سواد عاطفی (۱)
  • بیمارستان امام خمینی (۱)
  • بیمارستان امید (۱)
  • پابلونرودا (۱)
  • پالایشگاه (۱)
  • پالایشگاه آبادان (۱)
  • پاییز (۱)
  • پروفایل (۱)
  • پروکروست (۱)
  • پل خرمشهر (۱)
  • پنجاه سالگی (۱)
  • پول شویی (۱)
  • پول و ثروت (۱)
  • پیر شناسی (۱)
  • پیری و جوانی (۱)
  • پیشکسوتان (۱)
  • پیوند مغز استخوان (۱)
  • پیوندتان مبارک (٢)
  • تالاب چغاخور (۱)
  • تخت آهنین (۱)
  • ترس و اضطراب (۱)
  • تزیوس(تزه) (۱)
  • تسویه و تصفیه (۱)
  • تصمیم گیری (۱)
  • تعصب (۱)
  • تغییر (۱)
  • تغییر و تحول (۳)
  • تفـاوت انسـان و حیــوان (۱)
  • تن و تنهایی (۱)
  • تنوع در زندگی (۱)
  • توجه به درون (۱)
  • تورم (۱)
  • تولد دوم (۱)
  • تکریم از بازنشستگان (۱)
  • جامعه شناسی (۱)
  • جبر و اختیار (۱)
  • جد دیاموند (۱)
  • جنگ (۱)
  • چاقوکشی (۱)
  • چاله تحول (۱)
  • چرایی زیستن (۱)
  • چریس آرجریس (۱)
  • چهارشنبه سوری (۱)
  • حادثه (۱)
  • حافظ (۱)
  • حال و اکنون (۱)
  • حریم اجتماعی (۱)
  • حریم فردی (۱)
  • خرمشهر (۱)
  • خلاصه گزارش (۱)
  • خود آ (خدا) (۱)
  • خود را دوست داشتن (۱)
  • دانایی (۱)
  • درد پرستی (۱)
  • دره شهر (۱)
  • دلتنگ توام (۱)
  • دهکده جهانی (۱)
  • دیوجانس (۱)
  • رزومه و سی وی (۱)
  • روانشناسی اعتراض (۱)
  • روز آلزایمر (۱)
  • ریاضیات و انشا (۱)
  • ریتم (٢)
  • زبان بدن (۱)
  • زبان بی زبانی (۱)
  • زن مذکر (۱)
  • زن یا مرد کدام پر کار نر (۱)
  • زیبایی (۱)
  • سازمان بهداشت جهانی (۱)
  • سال نو (۱)
  • سالمند (٢)
  • سالمندی (۱)
  • سپاسگزاری (۱)
  • سرطان (۱)
  • سگ (۱)
  • سلامت و سالمندی (۱)
  • سلول های بنیادی (٢)
  • سو نامی سرطان (۱)
  • سیرکادین ریتم (۱)
  • سیزده به در (۱)
  • سیمون دو بووار (۱)
  • سیمین دانشور (۱)
  • سینرژی (۱)
  • شاهین شهر (۱)
  • شاهین نت (۱)
  • شبه درمان (۱)
  • شرکت نفت (۱)
  • شرکت تعاونی (۱)
  • شصت سالگی (۱)
  • شناخت تستی (۱)
  • شیر و پنیر (۱)
  • شیرین و خسرو (۱)
  • شیشه عمر (۱)
  • شیمی درمانی (۱)
  • صادق هدایت (۱)
  • صاعقه (۱)
  • صدق و صدقه (۱)
  • ضحاک روزگار (۱)
  • طب سالمندان (۱)
  • طب سالمندی (۱)
  • طعم شادی (۱)
  • ظلاق جوانان (۱)
  • عدد طلایی (۱)
  • عرفان (۱)
  • عشق (٥)
  • عشق مشروط (۱)
  • عقب مانده های روشنفکر (۱)
  • غلامحسین صدیقی (۱)
  • فحش و دشنام (۱)
  • فردا (۱)
  • فرهاد (۱)
  • فروش نوبت (۱)
  • فقر و ثروت (۱)
  • فمینیسم (۱)
  • فیثاغورس (۱)
  • قانون مورفی (۱)
  • قدر شناسی (۱)
  • قدیم و حادث (۱)
  • قفل افکار (۱)
  • قلمرو (۱)
  • گاو ها و خرس ها در بورس (۱)
  • گمشده (۱)
  • گوستاو یانگ (۱)
  • لحظه ها (۱)
  • لولو (۱)
  • مادر های طبیعی (۱)
  • مادرهای اداری و کارخانه ای (۱)
  • مانوئل جی اسمیت (۱)
  • محرومان (۱)
  • محمد تقی جعفری (۱)
  • مددکاری اجتماعی جامعه ای (۱)
  • مدیریت دانش (۱)
  • مردانگی/زنانگی (۱)
  • مردمونث (٢)
  • مشاوره (۱)
  • مشاوره بازنشستگی (۱)
  • معاملات کثیف (۱)
  • معلول ها (٢)
  • معنای زندگی (٢)
  • مقاومت (۱)
  • ملاتونین/آدرنالین (۱)
  • ملامتیان (۱)
  • منابع انسانی (۱)
  • مهارت های زندگی (۱)
  • مهدی قراچه داغی (۱)
  • موش ها و آدم ها (۱)
  • مولانا (مولوی) (۱)
  • مولتپل میلوما (۱)
  • مولوی (۱)
  • میچیو کاکو (۱)
  • نسبت طلایی (۱)
  • نسبت های فیبوناچی (۱)
  • نسخه پزشکی (۱)
  • نظام سرمایه (۱)
  • نظامی (۱)
  • نظریه پنیر سویسی (۱)
  • نعمت فراموشی (۱)
  • نـــــــــــو روز (۱)
  • نوبتکاری (٢)
  • نوروز مبارک (۱)
  • هفته سلامت (۱)
  • هنجار اجتماعی (۱)
  • هنر زندگی کردن (٢)
  • کار آفرینی (۱)
  • کارمند دولت (۱)
  • کایزن (۱)
  • کسب و کار (۱)
  • کسب و کار خانگی (۱)
  • کمودور 64 (۱)
  • کمک به سالمندان (۱)
  • کیوان شاهبداغی (۱)
  • یائسگی مردان (۱)
  • یلدا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
دوستان من
  • آپلود
  • محک(موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی)
  • آسایشگاه خیریه کهریزک (معلولین و سالمندان)
  • آقای آزادی
  • رادیو گلها(موسیفی اصیل ایرانی)
  • مشاوره و مددکاری اجتماعی
  • مشاوره و مددکار اجتماعی 2
  • باران برف
  • تصنیف ها و ترانه های ایرانی
  • روانشناسی سلامت فکر
  • مددکاری اجتماعی 1
  • بردیا
  • کیوان شاهبداغی
  • مددکار اجتماعی
  • حافظ
  • شرحه شرحه
  • فرهنگ انگلیسی
  • خانه پدر
  • فریده جلیلوند
  • دخترم پردیس
  • کودکان
  • دیکشنری آنلاین
  • گزیده آثار فروغ
  • گلهای جاویدان
  • مادر
  • مترجم فارسی
  • مددکاران جوان
  • ناز نازان
  • نسیم دماوند
  • لغت نامه دهخدا
  • نینا
  • سازمان بهزیستی
  • ناگهان..(بازنشسته)
  • بررسی های اجتماعی
  • دنیای سلامت
  • گلها(موسیفی قدیم ایرانی)
  • انجمن معلولین ضایعه نخاعی
  • آبادانی ها
  • قاصدک "تن ها"
  • خبرنگار جوان
  • پایگاه اطلاع رسانی پزشک آنلاین
  • انجمن مددکاری اجتماعی ( آزاد-خمینی شهر )
  • مشاوره و مددکاری
  • گنچینه معرفت
  • پردیس
  • سارا شعر
  • آشنا
  • دریافت رایگان کتاب های فارسی
  • دلنوشته های مادر
  • مشاور خانواده
  • سیبنامه
  • دختر ماه
  • تقویم ایرانی
  • انجمن جامعه شناسی ایران
  • فرمولساز
  • یک سبد زندگی
  • از زندگی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



خطاطي نستعليق آنلاين
وبلاگ
href="http://www.tala.ir" target="_blank">سایت طلا
آشنا
این وبلاگ در باره دوستی با خود و دیگران و هر چه در دنیا است و هر مطلبی که برای نزدیکی بیشتر با این اهداف باشد میگوید با همه افراد دلنگران و غم دیده همدرد است ولی تسلیم و تلخی و ناله کردن را موافق نیست.با "چرا ها "کاری ندارد ولی دنبال "چگونه "هاست . این یک سایت خانوادگی و اجتماعی است و از طرح مسایل سیاسی ومکتبی خاص و یک جانبه معذور است.
زندگی و لحظه ها
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩۱/٢/۱٩

 

زمان های مختلفی بوده که از شادی  حرف زده ایم اما هیچ کدام طعم یکسانی ندارند.امروزیاد داشت های روزانه ام را ورق میزدم..... وقتی پسر کوچکترم از شهرستان محل تحصیل برگشت و گفت  با دانشگاه تصفیه  حساب کرده(اینجا دیگه نباید بنویسم تسویه حساب چون کاملا حسابش را با دانشگاه صاف کرد) و باید منتظر مدرکش باشد اونقدر شاد بود که نمیدانم چرا به گذشته رفتم و حسی مرا به دیروزها برد .همین دیروزهای چند سال پیش بود  که  با خوشحالی سراغمان آمد و گفت دانشگاه قبول شده و البته در شهرستانی با سه ساعت فاصله و سختی های دوری از خانواده و....

امروز اما این دوران مشکل و حتما پر از خاطرات فردایی   هم به سر رسید..قبل از آن هم خدمت سربازی اش  در زاهدان بود و  دوری از خانواده و فاصله ها و نگرانی های خاص آن منطقه که علی رغم  رفتار هموطنان خوبمان در آنجا  که موجب آسیب کمتری به ما شد باز بسیار هم برای خودش و هم ما پر تنش بود و اما وقتی که  سر انجام همه چیز گذشت  و برگ پایان خدمتش را گرفت باری دیگر و  شادی دیگر که  به ما و خودش هدیه شد  .

و باز پیش ازآنهم ماجراهای زندگی همسر و من و اون یکی پسر و....گویی  این بازی مهیج  الاکلنگی  و پر از تنش و اضطراب  وغم و شادی  استمرار دارد و.....

 اما چیز حالبی که در همه این نشیت و فراز ها ها هست خاطرات چسبیده به ذهنی است که هر کدام طعم خاص خودشان را دارند. هوایی که در جستجوی شان هر چه تلاش کنی باز" آن "را نخواهی یافت . با شعف و شوقی که در چشمان فرزندم می بینم من هم به گذشته ام می روم و سعی میکنم احساسش را در یابم اما هر چه تلاش میکنم می بینم درک چنین لحظه ای آنطور که او می فهمد برای من مشکل و دست نیافتنی است. او شاید خود متوجه نباشد اما من تجربه اش را دارم که این شادی الان او را شاید هر گز   نتواند با این قد و قواره و طعم و مزه  دوباره تکرار کندو احساسش را بفهمد..همانطور که من با همه درد و رنج ها و اندوه و شادی هایی که در زندگی دیده ام هیچکدام  را مزه یکسانی و مشابه ندیدم.

بارها شده است در تنهاییم با خودم چنان قاطی میشوم تا مثلا حس اولین باری که پدرم برایم دو چرخه  ای خرید را به یاد بیاورم.زمانی که دوچرخه بزرگتر از اندازه من بود(پدر های اونموقع و یا بهتر است بگویم  خیلی پدرهایی که  اونقدر پول نداشتند که هر سال یک دو چرخه یا وسیله  تازه برای بچه ها یشان  بخرند "دور اندیش "میشدند. این بود که هر چیز برای ما و حتی برای خودشان را با  چند درجه و اندازه بزرگتر از آنچه که بود انتخاب میکردند و آنچه که برای ما بود را با جمله ای مانند این که تو مرد شدی و یا خانم بزرگی هستی به خورد مان میدادند  تا برای سالهای بعد  که واقعا مرد و زن هم میشدیم  به درد بخورد.).

حسی که از اون دوران را دارم را چگونه برای خودم و شما توصیف کنم؟زمانی که  پای کوچکم را از میان میله های زیرین  دو چرخه هندی نمره 28 به آنسوی پایدان میکشیدم و با کلنجار رفتن به میله های زمخت و بارها افتادن و افتادن نهایت  با کج و کوله شدن های مکرر  سکان دوچرخه را که از دستم فرار میکرد را کنترل کنم و آنرا را به دور حیاط خانه یا کوچه و خیابان به حرکت در آورم وخودم را  در تصویر یک عقاب و پرنده ای آزاد و رها   به پرواز در آرم و......

خیلی دلم میخواهد یکبار دیگر مزه اون شیطنت های دوران  کودکی و یا بازی های پرشور بچگی و ....نه تنها اونها بلکه دلخوشی های  ایام جوانی و یا زمانی  که درحین  خدمتم در میان کوه و دشت و از میان راهروهای تنگ دره های اطراف کوه های قندیل بسته پشتکوه و...داشتم و.با خودم ساعتها تنها و فارغ از دنیا در طبیعت جریان میافتم را حتی برای یک لحظه به حس در آورم و مزمزه کنم اما افسوس که هر گز قابل بازیافت نیست.

خیلی دلم هوس اون زمانهایی را میکند که .....

 این دل سر به هوا گاهی  هوای چه چیزهایی که نمیکند .بدون اینکه درک کند  نه تنها شادی ها بلکه هر لحظه در عالم هر چند هم که در شرایط مساوی اتفاق بیفتند اما برای  همان  زمان و مکان خودش خوب چویده و قهمیده میشود. و هر آدمی به لحاظ  نوع  و جنس اش متفاوت است و هر گز دوباره اون احساس قشنگ گذشته  بر نمیگردد. شاید دلیلش اینه که   هم ما دیگر اون آدم  چند لحظه پیش نیستیم و نه میل و هوا و  ذایقه  وزمانه و....همان که فبلا بود

همه ما خیلی از شادی ها و غم ها میگوییم بدون اینکه بتوانیم مزه و طعم آنرا توصیف کنیم و همین است که باعث میشود از یکسو حرف یکدیگر  را کمتر متوجه  شویم  واز سویی قادر به فهم طعم آن آنطور که در روح و روانمان  خانه کرده  نگردیم و...

شاید زندگی برای همین این همه زیباست و همه حتی در سخت ترین شرایط و نومیدترین لحظات باز هم امید به دیدن چیزی دارند که حتما طعم و مزه ای   تازه تر و نو تررا به آنها هدیه کند.

دنیای سرعت و رقابت  امروزی و گم شدن اهداف و دور شدن ما از خودمان و کج فهمی های ناشی از آن موجب شده تا ساده ترین اصول زیستن را فراموش کنیم.آنقدر برای رسیدن به آخر خط عجولیم که اغلب لحظه ها را  مزه نکرده  فقط می بلعیم.

نه نشخوار لحظات در شان ماست و نه بلعیدن حال و نه خیال های  بیمار گونه وبی درمان . چه بهتر که حال را  همانگونه که هست در یابیم و گذشته و آینده را با تفکر درست  و دور اندیشی های منطقی در آیینه  " اکنون " صیقل دهیم وهمچون طراوت بهاری اردیبهشت ماه با همه وجودشراب " حال" را ذره ذره بنوشیم و مست در عالم وجود به نقشی که در بازی هستی به ما داده اند بیشتر نظاره کنیم و.... 

فراموش نکنیم که زود تر در یابیم و .....قافله  عمر  عجب میگذرد!

نظرات ()



یادآوری پیشکسوتان
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩۱/۱/٢٩

هفته گذشته جدای از برنامه هایی که در نوشته قبلی بمناسبت هفته سلامت مطرح شد  مراسم خوبی هم برای همکاران قدیمی و پیشکسوت برگزار کردیم.چند سالی است که بعضی ادارات و سازمانها بمناسبت هایی باز نشستگان خود را جمع میکنند و از اونها تقدیر بعمل میاورند.

البته خیلی از ادارات هم فقط بهنگام برکناری و یا بازنشستگی  مراسمی میگیرند و هدیه ای می دهند و ... مثل اینکه خوشحالی خود را از رفتن یک کارمند یا خالی شدن یک پست یا  سمت سازمانی و امیدواری استخدام یک نفر دیگر و چه بسا فامیل و بستگان مدیر و رییس را جشن میگیرند.اینگونه ادارات  تا زمانی که کارمند و کارگرشان کار میکند ازنیرویشان بهره میگیرند و بعد از بازنشستگی و پایان جلسه  که تودیع میخوانند ( یا همین وداع کردن ؟) دیگر کاری به او ندارند.

عده ای  از این مدیران حتی این کار را هم نمیکنند و اگر خیلی خودشان را خوش فکر بدانند "تقدیر نامه " و لوح سپاسی را از کتابفروشی محل خریده و جای خالی اش را با کمک معا ون و یک بیسواد تر از خودش نوشته و آنرا به پیک موتوری و یااداره  پست می دهند تا در خانه بازنشسته بیندازد که به او بگویند"متشکریم!!!!"

  اندوهی که من از این بابت میکشم قابل گفتن نیست.نه برای خودم  است بلکه برای آنچیزی است  که در اطرافم می بینم.

عمده ترین مشکلات بازنشستگی نه فقط درد های جسمی و مشکلات مخارج سنگین وکمتر از  نصف شدن حقوق و دردهای افسردگی ناشی از بیکاری فرزندان و تنهایی و جدایی و  و سر در گمی و ....است بلکه  رنجی  است  سنگین که بر دل  می افتد از  احساس بی هویت شدن , درد بی درمان  از بی حرمتی و بی ارزشی و....

کارکنان چنین اداراتی احساس مغبون شدن میکنند و فکر میکنند در این معامله  که عمرشان را در ازای تامین زندگی و آینده شان به چالش کشیدند ساده لوحی کرده اندو اینکه چرا زودتر  از این متوجه طبع نمک نشناس این کارفرمای بی چشم و رو نشدند خود را مرتب شماتت میکنند.با خود میگوید :"سالها در این اداره و سازمان زحمت کشیدم و حالا که چند ماه و چند سالی از بازنشستگی ام گذشته . تنم خسته و جسمم  و روحم در طلب هوایی تازه است و نیاز به دستی برای فشردت و....چرا هیچکدام از اون مدیران و کارمندان عالی مقامش نه تنها  در صدد نیستند  مشکلی را برایم حل کنند بلکه حتی احوالی هم ازمن نمیگیرند؟!!!.

اما در مقابل این ادارات چموش و بی عاطفه و یا حداقل بگوییم بیسواد ,سازمانها و اداراتی هستند که خوشبختانه برای حفظ منافع شان هم که شده نگاهشان طور دیگری است  .اینها بر خلاف سازمانهای عقب مانده که "بازنشستگی را جدایی کارمند از سازمان تلفی میکنند "با یاد گیری تجربه از همه شرکت ها ی پیشرو در دنیا"بازنشستگی را یکی از چرحه های تکمیلی  "سیستم منابع انسانی" میدانند . بر این اعتقاد با جدا شدن کارکنانشان از سازمان آنها را رها نمیکنند . در این گونه شرکت ها استفاده از تجربیات و ارزش گذاری مالی و معنوی از دانش و مهارتهای عظیم این عزیزان که  میلیونها تومان و دلار برای تربیت شان هزینه شده است را محاسبه نموده  و می سپید و چین و چروک صورت و  سیمای شکسته بزرگان خود گنجینه ای از ثروت و سرمایه می دانند و آنرا  ارج میگذارند واز همین روی  برای حفظ سازمان و بهره گیری مناسب بصورت مشاوره و تقویت جامعه و واحد  خود مرتب از آنها مشاوره  میگیرند.

همین ارزش دانش و تجربه انسانی است که امروزه در تمام دنیا پست های حساس و کلیدی سیاسی و اقتصادی و حتی ادبی و هنری و فرهنگی را با استفاده ازشرط  محدودیت سنی" مثلا 60 سال به بالا بودن " انتخاب میکنند.

یکی از آرزوهای من هم  در بحث بازنشستگان و سالمندان توجه عملی و به دور از شعار زدگی به این عزیزان است.در همین راستا بود که ابتدا از خودم شروع کردم و توانم و تجربه ام را که خدمات مددکاری بود  در طی چند سالی که بازنشسته شدم  به این عزیزان متمرکز نمودم

تشکیل کلاس های مشاوره و آموزش بازنشستگی" قبل از چدایی "آنها از سازمان که از سال 87 تاکنون ادامه دارد.برگزاری  دوره های آموزشی و مشاوره "بعد از بازنشستگی" که با همکاری کانون ها و دفاتر صندوق ها حداقل سه دوره آن را انجام داده ام. پیگیری تحقق و اجرای  طب سالمندان به معنای واقعی و تیمی  در اداره  خودمان که متشکل از پزشک و مددکار و فیزیو تراپ و روانشناس  و...باشدو.نوشتن مقاله و ترویج فرهنگ "سالمند دوستی" و    "نگاهی نو به بازنشستگی "و توجه به مدیریت دانش در نشریات  مجلات و مصاحبه ها.تشکیل گروهی از همکاران علاقمند برای عیادت و سرگشی به بازنشسته های بیمار و مشکل دار و...

و آنچه اخیراو خوشیحتانه در کنار اینها صورت گرفته  و من هم در آن نقشی داشته ام  مراسم تکریم  و تجلیل از پسشکسوتان و بازنشستگان در هر سال  و هر دوره  در شرکت وامسال در اداره  خودم می باشد.

دیداری که همه بازنشستگان  و پیشکسوتان از ابتدای تشکیل اداره یا شرکت یا واحد  با احترام دعوت میشوند و در یک روز خاص قدیمی ها و جدیدی ها علاوه بر زنده کردن دیدارها به گفتن خاطر ه ها و تجربه ها  برای یکدیگر می پردازند.انجام چنین کارهایی بدون همکاری تیمی و  دوستی و حسن ظن بین کارکنان و مدیریت مسلما مشکلتر خواهد بود که خوشبختانه در اداره ما چنین مشکلی نبده و نیست.

توصیف و زیبایی چنین همایش هایی  واقعا مشکل است.

اینجا عاطفه حاکم میشود و اشک ها و لبخندها سرود خوان محفلی میشوند که فقط باید دید .شرکت کننده هاهمراه با همسر  حدود 150 نفر بودند و امکان نشان دادن حتی گوشه ای از همه  این مراسم غیر ممکن .ولی   برای دیدن بعضی از عکس های آن  میتوان به آدرس زیر با عنوان گزارش تصویری مراسم تجلیل از بازنشستگان و پیشکسوتان..." مراجعه کنید

http://esf.piho.ir/Global/Fa/default.aspx

 عکس بالا من نفر دوم سمت چپ  و  عکس پایین نفر وسط  و بالای سر!همسرم(مثل همیشه)  که او هم بازنشسته است همراه با مسئولین  اداره و چند تن از  همکاران  و دوستان خوب بازنشسته و شاغل.

نظرات ()



سلامت و سالمندی
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩۱/۱/۱٧

 

همه ساله سازمان بهداشت جهانی   روز هفت آوریل  که تاریخ تاسیس این سازمان (world health organisation)در سال   1948می باشدرا   روز سلامت می نامد.در این روز با  توجه به اهمیت موضوعات مخنلف در حیطه بهداشت و سلامت" شعاری" را انتخاب میکنند تا ضمن توجه به اهمیت موضوع, دولتها و نهادها و نیز  سازمان ها و مراکز بهداشتی و درمانی و بطور کلی همه مردم را  رابر این مطلب توجه دهند . شعار سال گذشته  بر اهمیت واکسیناسیون و توصیه " اولویت  پیشگیری بر درمان "بود وامسال یعنی سال 2012 عنوان " سلامت و سالمندی" باشعار " زندگی سالم  طول عمر بیشتر" انتخاب شده  است. 

در سایت این سازمان به آدرس http://www.who.int/world-health-day/en/ برای توضیح علل وچرایی اهمیت انتخاب چنین شعاری در سطح جهانی  آمده است :

"تمرکز بر سلامت سالمندان علاوه بر سلامتی  و داشتن یک زندگی پر بار برای خود این عزیزان میتواند به عنوان منابع مفیدی برای فامیل و بستگان و کل جامعه اطراف او محسوب گردد.سالمندی برای همه ما مطرح است چه زن یا مرد باشیم و یا پیر و جوان یا گدا و غنی و فرقی هم نمیکند در کجای جهان زندگی کنیم .برای همه ما این موضوع بطزیقی چالش بر انگیز است."

 .

شعار روز جهانی بهداشت ۲۰۱۲

(Good health adds life to years)

  اما در ایران این روز را بصورت یک هفته و از همان تازیخ ( و به تاریخ ما 18تا 24 فروردین )  و به نام هفته سلامت برگزار میکنند . در"هفته سلامت" موضوعات مختلفی مطرح میشود و کارشناسان و سازمانهای مسئول ضمن ایجاد نمایشگاه کتاب وپوستر وایراد  سخنرانی ها و سمینار و کلاس های مختلف  و....به بحث در آن مطالب  می پردازند و مردم و علاقمندان  نیز میتوانند اطلاعاتی را در این زمینه ها کسب نمایند. 

روز شمار هفته سلامت در ایران  ( ۲۴-۱۸ فروردین ۱۳۹۱)

 

جمعه

 

۱۳۹۱/۱/۱۸

 

سالمندی ، ورزش و سلامت معنوی

 

شنبه

 

۱۳۹۱/۱/۱۹

 

سالمندی و آموزش  همگانی  

 

یکشنبه

 

۱۳۹۱/۱/۲۰

 

سالمندی و حوادث و بلایا 

 

دوشنبه

 

۱۳۹۱/۱/۲۱ 

 

 سالمندی و شهرهای دوستدار سلامت

 

سه شنبه

 

۱۳۹۱/۱/۲۲

 

سالمندی، سلامت و همکاری‌های بین‌بخشی

 

چهارشنبه

 

۱۳۹۱/۱/۲۳ 

 

سالمندی و مراقبت در برابر بیماری‌ها

 

پنج شنبه

 

۱۳۹۱/۱/۲۴

 

سالمندی و کرامت اجتماعی    

من هم  خوشحالم  به سهم خود در  این هفته جزیی از تیمی باشم که در این مورد برنامه های مفصلی را در اصفهان و شاهین شهر اجرا میکنیم. با توجه به اهمیت مشکلات سلامتی  در این گروه سنی  به لحاظ  فردی (جسمی و تعذیه و ورزش و یا  روحی و روانی )و همچنین خانوادگی و اجتماعی, سعی میکنم در نوشته های جدا گانه ای و در فرصت های دیگر به بعضی از این موارد بیشتر  بپردازم.

امیدواریم امسال و با توجه به این شعار جهانی شاهد تحرک بیشتر  نهادها و سازمانهای زیربط به امر بالا بردن کیفیت زندگی این عزیزان باشیم.آرزو کنیم با یاری مردم همانطور که برای اطفال و کودکان  پزشکان و مراکز خاص داریم  ,در زمینه ایجاد و راه اندازی مراکز مختلف طب تخصصی سالمندان نیز توجه بیشتری شود .رشد سریع جامعه بسوی سالمندی و بالا رفتن میانگین امید زندگی و تغییرات جمعیتی آینده که مرتب در آمارها بدان اشاره میشود در کنار بالا رفتن استانداردهای بهداشتی این نوید را می دهد که به این بخش از نیروهای با ارزش و توانمند رویکرد تازه ای شود.

کاش در زمینه طب سالمندان که بعضی  کشورها حدود 50 سال از ما پیش افتاده اند و در میهن ما  فعلا فقط چند نفری متخصص داریم و بسیار کمبود های دیگر ساختاری و سازمانی در آن وجود دارددر نداوم  اقدامات مثبتی که چند سالی است آغاز شده  فکری اساسی شود .در واقع میتوان گفت ما نه تنها باید بفکر طول عمر بیشتر باشیم بلکه می بایستی طول عمر با کیفیت و سالم را در زندگی آینده خود جستجو نماییم و این نمیشود مگر اینکه نگاهمان را بصورت تخصصی تر و با استفاده از دانش روز تقویت نماییم و...

نظرات ()



لحظه های قشنگ نو روزی مبارک
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩۱/۱/۱

این نیز بگذرد و....

زمستان هر چه کند نمیتواند مانع از نور افشانی و گرمای دوباره خورشید گردد. نسیم  بهاری آخرین رگه های یخ زده در دل ساقه ها و شاخه ها ی گیاهان را می شکند و خون تازه را در آنها جاری میکند وآفتاب داغ دوباره جاری خواهد شد و...

افسانه هاتنها  بهانه ای هستند  تا بتوانیم از  لحظه ها و گذر زمان به شادی عبور کنیم.  بعد از مدتی سکوت و خلوت اینک مدتی است که باز  در کوچه و خیابان و دشت و صحرا و هر جا که اثری از حیات در اطرافمان هست  ولوله ای است.همه در جنب و جوش و تقلا و نهایت ... و این است زندگی.

یادمان نرود لحظه های شادی منحصر به   نقطه های ثابتی از  زمان نیستند بلکه در تمام ایامی که ما نفس میکشیم و عشق می ورزیم و محبت را با دیگران معامله میکنیم استمرار دارد.سفره هفت سین ما فقط برای این روزها ی خجسته پهن نمیشود بلکه تا آخر سال دیگر و سالهای دگر همچنان گسترده باشد: 


 "سبزه "و گل و گیاه را به هنگام سختی ها به یاد آور یم  تا امید را از دست ندهیم.
  " سرکه" و فرزند  انگور  و....که  نماد شادیها است  را فراموش نکنیم و این یعنی لحظه را قدر بدانیم و  غم را  به خود راه ندهیم.
• "سمنو"را گاهی با افکارمان مزمزه نماییم  و شکر از داشته هایمان  کنیم.بدانیم که کار نیکو خیر و برکت میاورد و نشاط و.... این  دست خودمان است که بخواهیم و باور کنیم.
• "سیب" وجودمان  را بارور کنیم  و لحظه ای آنرا  از دستتمان  رها نکنیم  که بدون مهربانی و دوستی با مردمان سفره زندگیمان رنگی نخواهد داشت.
• "سیر "را که قدرت دافعه دارد برای دوری از بعضی رفتارها و کارها که موجب میشود  سلامتی جسم و روانمان را به هم  ریزدبا ظرافت و در حد تعادل مد نظر قرار دهیم.بدانیم اساس هستی بر تعادل است و جلوگیری از افراط و تفریط و گاهی دوری از بعضی چیزها خود سلامتی است.
• "سماق "را در سفره زندگیمان  مرتب بچیننیم  و جابجا کنیم  که تنوع زندگی و بالا و پایین زندگی امری طبیعی است و  طلب میکند تا   لحظه ها را  حال  کنیم  و بچشیم  
•" سنجد"رادر سفره زندگیمان بچینیم تا یادمان نرودکه  از اصول و ارزش هایم در راستای جزیی از خلقت تخطی نکنم . .زمین را به فساد نکشانم و با تعامل با دیگران و دوستان و فامیل و همشهری ها و در کل همه انسانها رفیق و صمیمی باشم و با احترام به ارزش های دیگران کاری کنم تا با با  تربیت  فرزندان صالح و افکار نیکو و رفتار درست این راه متوقف نشود.

در سفره زندگی شایدچیزهای   دیگری باشند  که گر چه در حواشی قرار میدهیم اما نه تنها به معنای بی ارزش بودن و یا کم اهمیت بودن آنهانست بلکه به این دلیل است که بدون آنها اصلا سفره ای وجود نخواهد داشت

.اول سکه است که نماد ثروت و پول است و سرمایه.چیزی که بدون کار و تلاش و تفکر به دست نمیاید

دوم  کتاب است و آنهم نه هر کتابی بلکه آنکه باور ماست  و عصاره اعتقادات و گذشته و بنیان وجودی ما که این  محور دانایی است و کمک به حل مشکلات و گرفتاری ما  در هنگام سختی ها و راهگشای نجاتمان به هنگام شادی ها.

سوم ماهی که زندگی است و حیات و نیاز به داشتن و  کشف معنایی برای چرایی وجود و بودنمان و ....

و هر چه که در ذهن من سفره ام را رنگین تر و شاداب تر میکند.

سالی دیگر از راه رسید و من با این مقدمه  باز بهانه ای یافتم تا شکر کنم آنچه دارم و آرزو کنم برای همه عزیزان و دوستان و خوانندگانی که به اینجا میایند که خودشان و خانواده شان سالی خوش همراه با شادی و سلامتی و موفقیت داشته باشند و.... عیدتان مبارک 

نظرات ()



بوی کلاس و درس
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۱٢/٢٢

 آنهایی که در آبادان زندگی کرده اند خوب به یاد دارند که سراسر شهر پر از بوی مواد نفتی بود. پدر مرحومم زمانی برایم میگفت که:"کارکنان پالایشگاه آبادان که مستقیما در معرض مواد مختلف   ناشی از  نفت و بنزین و گاز بودند بیشتر  به این بوها عادت میکردند.میزان وابستگی این کارکنان تا حدی بود  که بعضی از آنها بعد از سی یا چهل سال کار مستمر که بازنشسته  و از محیط کار دور می شدند  خیلی زود بیمار  شده و فوت می نمودند.بعدها عده ای از اینها  متوجه وابستگی شان به این مواد شدند  و قبل و یا هنگام  بازنشستگی مقداری از آنها را در شیشه های کوچکی میکردند و با خود به خانه می بردند تا  هر از گاهی بویی از آن بکشند و با یاد آوری محیط کارشان سر زنده شوند و این در واقع همان  شیشه عمرشان بود..." 

حالا من هم چنین حالتی دارم.محتاج بوی کلاس و استنشاق هوای مدرسه و ...

از اولین باری که خودم سر کلاس رفتم و به عنوان دانش آموز روی نیمکت های چوبی "خط خطی شده  و پر از "یاد گاری"  نشستم و...بیش از 55 سال گذشته است .دبستان و دبیرستان و دانشگاه را در پشت همین نیمکت و صندلی ها گذراندیم و بعدها هم هر جایی که امکانی وجود داشت رفتیم و مشق نوشتیم و درس گرفتیم و درس پس دادیم.

اما فقط 19 سال داشتم  که فهمیدیم باید هر آنچه آموخته ایم را  بصورت تازه و نو  تر به  دیگری  منتقل کنیم .آنزمان در تهران بودم و خودم هم دانشجو.وقتی هم که درسم تموم شد رفتم روستا و معلمی را در آنجا ادامه دادم. دست بر شانه  همکاران و دوستان خوبم انداختیم و  یاد گیری و یاد دادن را باز تمرین کردیم و (عکس  بالا :من با همکاران در میان دانش آموزان دبیرستان مختلط دره شهر سال 1352: ایستاده  با عینک نفر چهارم  سمت چپ )...

سالها گذشت و من مددکار اجتماعی  شدم .مدتی را  با "خانواده های بی سر پرست" گذراندم و سی و پنج سال یا بیشتر  را با بیماران روانی و مددجویان و دردمندان  و مجروحین و گرفتاران مختلف و...اما رابطه ام با  کتاب و مشق و کلاس و درس  همچنان ادامه یافت  .

امروز 62 سال دارم و هنوز اون  بو همراه من می آید.کلاس های این روزهای من با  خانواده ها و سالمندان و بازنشستگان  اگر چه  مزه و طعم دیگری دارد(عکس زیر ) اما از همان جنس  و بو است .  بویی که به آن عادت کرده ام و بدون آن  نمی توانم زندگی کنم.

 اینک که اینها را می نویسم به صراحت میگویم هر گز از چیزی برای آینده  نگرانی ندارم  مگر :"آرامش ام" و آن  زمانی  است که: تا رمقی دارم وجودم  و رفتارم  و افکارم  درسی و یا نکته ای  داشته باشد  برای راحتی و آرامش  دیگری .....

و  آرزو میکنم   "بوی کلاس" و "مزه لبخند" و  "طعم چشمان "پر از شوق در من نمیرد و... ..

 دلم میخواهد  شوق  و عطش یاد گیری  همچنان  روح تشنه ام را به تکاپو بکشد   و آموختن و یاد دادن از این باغ دلگشای زندگی عادت و اعتیاد من باشد و  تا  نفس های آخرینم همراهم بماند و...

چه خوشبو است عطر این  کلاس و درس  و....شیشه عمری که پر از" عشق"  است و با هم بودن  و.. 

 

 

نظرات ()



تلاش برای زندگی بهتر -2)
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۱٢/٧

....این نوشته هم زمان و بصورت آزمایشی در  وب سایت شخصی ام به آدرس :www.moradianzadeh.net هم در دسترس میباشد

کم کم  در مزایده ای شرکت نمودم و زمینی خریدم و با قرض و قوله و نهایت فروش ژیان آبی رنگ مدل 56 ام   خانه ای برای خودم ساختم  تا از خیر " منزل سازمانی "اعطایی  که سخت وابسته ام کرده بود بگذرم.بعد هم قید اضافه کار و پست و مقام را هم  زدم  و بدون اینکه مقداری از کار موظف اداریم کم کنم  دنبال راهی برای کار در بازار افتادم ....

با  استفاده از یک خط خصوصی  اجاره ای(لیزد لاین)که طی قراردادی از "شرکت ایرانگیت" و از طریق  امکانات شرکت پلار  که قبلا خطی را از اصفهان گرفته بودند ما نیز  یک  خط را  بصورت کابلی به داخل شهرمان منتقل کردیم هنوز مخابرات استان امکان واگذاری اینترنت را غیر از این خط خصوصی  نداشت و یا اگر داشت خیلی ضعیف بود و این حرفها که میزنم حوالی سال78 و 79  بود  با کمک  پسر 17  ساله ام که همه کارها را حالا کارشناس شده بود انجام می شدحالا یک خط بود و چند جوان علاقمند و یک مغازه اجاره ای  و اولین " کافی نت "  در شهر .

.....بعد از مدتی به اندیشه خرید یک  مغازه افتادیم   باز هم  در یک مزایده وبصورت اقساطی سه ساله  و با کمک  پول  پاداشی   همسرم   که تازه بازنشسته شده بود  .

 باید تلاشم را بیشتر میکردم. نشستیم و با خانواده طرحی را برای توسعه کار و تبدیل  کافی نت به  یک "شرکت اینترنتی "ریختیم . همسرم  هم  مقداری وقت آزاد داشت  سرمایه راهم  از جابجایی ها و گرفتن وام جور کردیم و حالا مطالعه و آمار گیری و محاسبه مشتری و  ارزیابی سود و زیان بر روی کاغذ و ....چون باز هم پولمان  کم بود شریکی   پیداکردیم و.... 

مشکلات بسیار و شرحش مفصل. در میانه کار  شریک هم که به سود کم راضی نبود پولش را خواست. سختی های کار تدربجا رفع  می شدند و   نهایت اینکه در سال 79 و 80  هم موفق شدیم با خریدن تجهیزات و دستگاه ها و 33 خط تلفن  بطور رسمی مجوز فعالیت   اولین شرکت آی اس پی(اینترنت سرویس پروایدر(www.shahinnet.com ) در  شهر مان (شاهین شهر ) را از شرکت مخابرات بگیریم .

 و این یک  تحول  اساسی  و خبری خوب برای اهالی  اینترنت و مخصوصا جوانان علاقمند همشهری  بود.

صبح ها خانمم  در شرکت بود ودو پسرم که حالا بزرگ شده بودند و نیاز به تجربه اندوزی  عملی داشتند همزمان با  ادامه درس شان نظارت دستگاه ها  و امور فنی شرکت را پشتیبانی میکردند..من هم عصرها وقتی از سر کار بر میگشتم میرفتم شرکت و تمرین" کسب و کار خانگی " میکردم.

 اینجا بود که بیشتر یاد گرفتم غرور کاذب" یقه سفید"ی ام  را بشکنم و کار کردن و گرفتن مزد   دستی و نه همراه با فیش حقوق ماهیانه را تجربه کنم.

یاد گرفتم مددکاری اجتماعی  که پر از زیبایی و لطافت های معنویی بود را با معنویت کار سالم  در یک ارتباط زیبای انسانی با همشهریها و در بازار تجربه کنم  . بیشتر از همه این فرزندانم بودند که می آموختند ارتباطات اجتماعی و نحوه نگاه به زندگی را در کنار درس و مشق فرا گیرند .علاوه بر این همگی مان به اهمیت  "اعتبار "در مقایسه با "سرمایه "بیشتر پی می بردیم. به این ترتیب این کسب و کار خانگی  با من و مادرشان  جریان اقتصادی خانواده را پیش می برد.

در  حانه از  حدود سال 76  با کامپیوتر و اینترنتی که ابتدا به همان شکلی که گفتم با هزار دردسر میگرفتیم آشنا بودم  و بعدها در شرکت  چت کردن وگپ صوتی و تصویری را یاد گرفته بودم.از همینجا بود که ایده" طرح "مشاوره  پز شکی از راه دور "اونروزها به ذهنم آمد و مطرحش کردم.چند نفر شدیم از جمله آقای  دکتر نوشمهر که از آمریکا آمده بود  و آقای دکتر ذوالفقاری که در اروپا در امور محابرات دست داشت و آقای سید مرتضی  هاشمی که مسئولیت اداری داشتند با من که می نشستیم و مشکلات طرح را بررسی میکردیم.. و این ابتدایش همان سال 1376 و تکاملش تا سالهای بعد ادامه داشت.و.....

طرح به علت مشکلات مالی و عدم وجود زیر ساخت مناسب متوقف شد اما ایده خیلی ساده بود .همانند چت کردنی که هر روز با دوستان و فامیل میکردیم فقط تفاوتش در این بود که اینجا هدفش   "مشاوره یک بیمار صعب العلاج " بود که میتوانست به راحتی  با پزشکی در آنسوی آب و یا حتی در تهران  چت کند تااینهمه برای یک تشخیص به زحمت نیفتد. فایده طرح به لحاظ اجتماعی  هم مفید بود زیرا هم مشکل اعزام بیمار  که آنزمان ناچار ا اغلب به خارج میرفتند  حل می شد و هم درهدر رفتن سرمایه بیماران و  ارز کشورصرفه جویی میشد   و...بگذریم

تا سال 86 در بازار بودیم . در این سال بچه ها برای ادامه تحصیل مجبور به جدایی از کار شدند و من هم بازنشسته شدم کم کم مغازه را فروختیم و قسمت اعظم سهام شرکت را طی قراردادی با شرکت ایرانگیت (رسا نت )واگذار کردیم . امروز  خوشحالم که شرکت با آدرس www.shahinnet.net همچنان فعال است وما هم فقط بخاطر حفظ هویت و سوابق اون هنوز  ازآن جدا نشده ایم اما دیگر بصورت اجرایی کاری نمیکنیم و بیشتر  به استراحت و دوران جدید فکر میکنم.

بازی های روزگار عجیب است  چرا که  من سه سال بعد از بازنشستگی و درحالیکه خیز برداشته بودم تا جمعبند تجربیاتم را یکجا کنم یکباره به سرطان گرفتار شدم اما هر چه بود مرا از تلاشم دور نکرد.

نزدیک پنج سال است از بازنشستگی ام گذشته است ولی هنوز گاهی سرکی به بیرون  می کشم تا از احوال اطرافم غافل نشوم  .در این مدت به  دنیای تازه ای در مددکاری  علاقه مند شده ام و در این زمینه ها  با همکاری بعضی دوستان برای بازنشسته ها و سالمندان دوره های مختلف آموزشی و مشاوره  میگذاریم و از آنها  هم درس میگیرم .

بسیار مشغولم. تصمیم دارم سایت شخصی ام را فعالتر کنم  تا در باقیمانده عمر  جمعبدهارا بطریقی منتقل کنم تا برای عزیزان بماند واز درسها بیاموزند و از اشتباه ها تجربه ای کنند برای  اینکه در زمان ناکامی ها  دلسرد نشوند.

 دو فرزندم هر دو تحصیلات عالیه دارند.خودم در 54 سالگی ارشدم را با نمره ممتاز گرفتم و همین دیروز خانمم در 62 سالگی رفت تا در دوره پودمانی باز هم تحصیل کند.زندگی ام خوب است و بسیار با نشاط هستم.

جوانانی که گاهی با من کل کل  میکنند اغلب آنقدر مهربان هستند که  بیش از من نگران  بیماری من هستند در حالیکه برای من جایی برای افسوس و نگرانی نیست. درسی که من از بیماری اخیر  گرفتم  از بیماری قبلی آموزنده تر بود و این تفسیر همان گمشده و معنایی بود که سالها در پی اش بودم و نمیدانستم و..... از این نظر همیشه شاکرم.

من هر گز قبل از این به طول زندگی و "مسیر "توجه نداشتم و دنبال  انتهای سفر زندگی و تحقق اهداف تعیین شده بودم در حالیکه هدف چیز ثابتی نبود و  نیست و مرتب معنایش عوض میشود.معنای زندگی را اینک در همین لحظه که با شما و عزیزانم هستم  دارای ارزش میدانم و همین است که برایم زیبایی ها را میافریند.

چند روز پیش که در سرما ی زمستانی خاک هارا زیر رو میکردم تا بنفشه ها و شب بو های عید را درگلدانهای  بالکن کوچک خانه مان بکارم  و تزیین بدهم  و یا وقتی با تکاپوی زیاد در جستجوی فهم کلمه ای ساعت ها وقت صرف میکنم  با خود میگویم شاید کسی  تعجب کند  که  بهار  و مهمتر از اون زندگی برای من چه معنایی میدهد که اینهمه بهش چسبیده ام؟ در حالیکه من زیبایی ها را در همین تضادها میبینم و  همه چیز را در عین" تضاد "دارای "رفاقت "میبینم وهمین است که میتوانم بفهمم چرا  بدترین نفرت ها از عشق  و بیماری و مرگ هم  لاجرم جزیی از نشانه های  بودن و زندگی است   و.....

همین است که  بین زمستان و بهار و سایر فصول تفاوتی نمیبینم. همه شان را حداقل در مورد خودم  تفسیر یک حرف می دانم  و آن:

" لحظه" ایست که خون من هنوز  نفس میزند و زلال وار  میرود و این برایم همان زندگی است و  ارزشمند است و....کافی است زلال و جاری باشیم.

نظرات ()



تلاش برای زندگی بهتر (1
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۱٢/۱

 

 شاید بایستی این نوشته را قبل از این می نوشتم.

چالش من  به منظور فهم بهتر زندگی همیشه یکی از دغدغه های زندگی ام بود.  یکی از این ها موضوع فعالیت شغلی در کنار واقعیت های زندگی و تلاش برای بیرون آمدن از لاک محافظه کاری های اداری  ام بود که برای هر کارمند دولتی قابل فهم است.یک جایی چریس آرجریس(chris argyris) گفته بود کارکنان مشاغل دولتی  اغلب شان تابالغ هستند .او استدلال میکرد که اینگونه کارمندان  هر گز  نمیتوانند  راسا تصمیم بگیرند و مانند افراد نابالغ همیشه باید کسی دیگر برایشان تصمیم بگیرد.".... و بقول یک بازاری که روزی به من گفت "شما دولتیها همه تان  مشرک هستید " گفتم چرا ؟ و او توضیح داد که :"ما  اهل بازار صبح که میاییم در  حجره مان را باز میکنیم توکل مان به خدا و خودمون است و شما بر عکس توکل تون به رییسی که خداگونه ازش حساب میبرید"   اگرچه بعضی از این  گفته ها را افراطی و نا عادلانه میدانم اما  همه شان  هم بیراه و بیجا نبود .مثلا ترسو بودن و جرئت هیچ نوع ریسک را نداشتن و از ترس موقعیت اداری به هر دستور و تحمیلی تن دادن را حداقل در خودم  مشاهده میکردم..

 اولین کار اداری ام را از سال 1353 شروع کردم و لی بعد از استعفا از چند کار نهایتا بصورت رسمی از 1356 به استخدام رسمی در آمدم اما واقعیت این است که هر گز چارچوب ها و ساختار اداری با من سازگار نبود.میخواستم از این قالب بیرون بیایم .از  یک طرف روحیه ام با شرایط  موجود  هر روزنا سازگار تر میشد و از سویی در خود توانایی هایی را می دیدم که در چرخه کار دولتی مرتب مثله میشدند و نمیتوانسم اجرایی شان کنم. .بفکر افتادم  از این محیط خارج شوم  و لی قبل از آن باید خود را از شر تعلقات به اداره آزاد میکردم تا بتوانم راحت تر ازش جدا شوم .

عواملی که مرا به این افکار میکشاند زیاد بودند.در شغلم  اغلب نمونه بودم و همه وظایفم را بصورت عالی  انجام میدادم و در تمام دوران کاری ام چیزی برای بیمار و مددجو کم نمیگذاشتم  بعلاوه سعی کرده بودم نه تنها شغل خود بلکه سایر مشاغل را هم یاد بگیرم و بخاطر همین هر جا که به من کاری می دادند استقبال میکردم تا نکته تازه ای رااز آن بفهمم.

خاطره هامرتب به من چنگ میزنند و مرا هی به عقب می برد و حرفها باز کش میآید......مسایل جنگ باعث شده بود  خیلی چیزها را تجربه کنیم ولی در اداره  و بر خلاف انتظار نه تنها به نفع من و همسرم که همکارم هم بود نبود بلکه تیپای سختی هم به عنوان پاداش خورده بودیم و...

تجربه جنگ  برای خودمان افتخاری بوده,  مخصوصا برای ارزشهایمان که همیشه به آن میبالیم و برایمان مایه غرور است  ولی  قیمتی که برایش پرداخته بودیم  خیلی سنگینی  بود .

...برای دو بار همه وسایل و امکانات زندگیمان را  که سالها اندوخته بودیم کاملا از دست دادیم .  قسمتی را  عراقی ها  و بخش اعظمش بدست  خودی  ها و ما  مجبور بودیم  بازهم از صفر شروع کنیم.

 در سالهای 61 و 62 زمانی که در اهواز بودم مجبور شدم مغازه کوچکی را اجاره کنم و به کمک دوستی که که تجربه خوبی داشت به تعمیرات الکترونیک بپردازم  تا در آمدی داشته باشم.و بعد ها هم تا وقتی که در تهران بودیم یعنی سالهای 65 و 66 اغلب  عصرها بعد از پرگشت از کار  برای تامین زندگی مجبور به مسافرکشی بودم و.....

  اما جالابعد از آمدن به اصفهان بی توجه به همه جا دو باره و چند باره  سرم را انداخته بودم پایین و همچون اسب عصاری هی دور خودم میگشتم و اونقدرغرق در  شغلم شده بودم که  روز و شبم را نمیدانستم..تا اینکه اولین هشدار و علامت را  دریافتم: بیماری عصبی و....

 ضربانم بالا رفت وافسردگی شدید همراه با ترس و فشار خون .22 روی 10

 کارم به بیمارستان افتاد . 15 روز بستری شدم و معاینه و عکس و آزمایش و ...نتیجه اینکه پزشکان گفتند :

-"سیستم جسمی ات سالم است  ولی برو و  فکری به حال روح و روان ات بکن "

-.یعنی چی؟ بیمار روانی شده ام ؟

-نه ! ولی یک چیزی  بد تر از اون:... "تو زندگی کردن بلد نیستی .برو هنرش را یاد بگیر و حتما  راه و روش زندگی ات را تغییر بده.!"

 نشستم و در تنهایی هایم  ساعت ها فکر کردم.فرصت دوباره دیدن و از منظرهای مختلف ارزیابی کردن .به دنیا و زیبایی هایش نگاه دوباره ای کردم..گویی دریچه تازه ای برویم گشوده شده بود .اولین بیماری سخت زندگی ام حاوی درس های تازه ای بود.

می دیدم مشغول شدنمان در جبهه و  تحمل دردها و رنج ها و خاطرات جنگ و زحمات ما (من و همسرم ) در آنجا اگرچه به لخاظ ارزشی موجب رضایتمان از زندگی بوده و بهش افتخار میکردیم اما  به لحاظ ناسپاسی اداری و عواقب  مشکلات مالی و خانوادگی از یکسو و بی توجه ای من و شعار زدگی ام  و تعصبات فکری و ...از سوی دیگر نه تنها بیمارم کرده است بلکه  بدون گرفتن درسی دارد به کجراه  هم می رود ..

من می توانستم هنگام مقایسه  شرایط خود با آنهایی که از منطقه جنگی فرار کرده بودند و به زندگی خودشان چسبیده بودند و بدون آسیب ذهنی و روحی  و مالی از کلیه امکانات بهره برده بودند را  ناشی از انتخاب آگاهانه خودم بدانم و به خاطر اعتقاداتم همه گرفتاری هایش را تقبل کنم اما وقتیکه مورد بی احترامی واقع میشدم  و جوان تازه به دوران رسیده ای را که خودم آموزشش داده بودم را رییس و بالا دست خودم میدیدم  و متوجه می شدم که   بخاطر عدم تبعیت ازدستورات بخطای  او  وامثال او  حلقه بر ما تنگتر میشود خیلی آزرده می شدم.اینجا بود که باز به یاد حرفهای " چریس آرجریس" و اون بازاری می افتادم.حالا بیشتر راجع به بلوغ خود و مشرک بودنم شک  میکردم. .دیگر باور کرده بودم که با کار دولتی و  وابسته بودن به آب باریکه حقوق ثابت  ماهیانه و شعار و معنویت صرف  و خشک و خالی  نمی توان هم روی پای خود به ایستم و هم بتوانم  شکم فرزندانم راشرافتمندانه  سیر کنم و خانواده ام و خودم را بجایی برسانم. 

این افکار بود که مرا  برای بار دوم  و بعد از چند سال دور ی از" بازار" به مفاهیم  بیرون اداره و مناقصه و مزایده و سود و زیان  کشاند.....

مجلات و روزنامه و کتاب ها و سئوالات مورد علاقه ام این چیزها شده بود  و از طرفی بجای اضافه کاری  و ماموریت اداری داوطلبانه وحرص و جوش عقب ماندگی اداری را خوردن توجه ام را به خودم و سلامتم کردم و این همان ایام است که علاقه ام به   سمت خانواده و رسیدگی به فرزندان و بازی و آشنایی با دنیای کامپیوتر و  بیرون و چیزهایی که در قسمت قبل گفتم  بیشتر .و ... 

گویا داشتم کم کم سلامتی ام را به دست میاوردم. 

و...باز هم که حرفهام طولانی شد....بقیه را میذارم برای یک پست  دیگه....

 

نظرات ()



من و دنیای کامپیوتر و اینترنت
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

هر چه سن بالا میره گذشته برایت شیرینن تر میشه.البته نه همشون ولی هر چه هست دلت میخواد اونها را یادآوری کنی و کمی با خودت در باره اونها بگی.

من هم اینروزا گاهی میرم به گذشته .نمیخوام با اونها زندگی کنم و یا حسرت رفته ها را بخورم  که گاهی هم هر کاری میکنم تبدیل به آهی میشود  و کمی آدم را می سوزاند بلکه شاید چون بهار داره نزدیک میشه میخوام ازشان درسی بگیرم و  شروع به شناسایی و ارزیابی بیشتر خودم کنم و  این میشود که با خودم هی حرف میزنم و یادم میاد:

 همیشه دنبال چیزهای نو بودم.یادم میاد که  حداقل در شهرمان آبادان که بودم  جزو نفرهای اولین بودم که  قبل از انقلاب که تازه سر کار رفته بودم با 17000 تومان  یک ویدیو  خریدم (یک دستگاه  بزرگ رنگ طلایی "سانیو " که بعدها که بخاط جرم بودنش  باید مخفی اش میکردیم کلی دردسر داشتم.)با این سیستم که ضیط اتوماتیک هم  داشت مراسم بازی های " المپیک مسکو " که از تلویزنهای عربی کشورهای اطراف پخش میشد را  شب ها و صبح  ضیط میکردم وعصرها  وقتی از  کار بر میگشتم  نگاه میکردم.

  همینطور شاید از کسانی باشم که در اطراف خودم زودتر از همه با دنیای کامپوتر  و بازی هاآشنا شدم.اولین دستگاهی که خریدم یک  آتاری بود و بعد یک کامپیوتر خانگی که معروف بود به "کمودور64"که تا همین اواخر هم توی خونه خیلی ها رواج داشت وما هم  خیلی بهش علاقه داشتیم.البته اون  زمان یعنی حدود 20 سال پیش آنرا برای  دو پسرم که مدرسه رو بودند خریدم .اعتقادم این بود که با این وسیله جهت  و مسیر  آینده  آنها   را به دنیای مدرن پیوند بزنم.با خودم میگفتم اگر برایشان  هفت تیر بخرم آنها  را بفکر پلیس شدن می ا ندازم و اگر ماشین  و تراکتور و... تهیه کنم حتما راننده قابلی خواهند شد و همینطور اگر لوازم اسباب بازی پزشکی برایش بگیرم در مسیر پزشکی می افتند و ..

اینطور بود  که چون  دلم میخواست اهل دانش روز باشند و خودم هم به این چیزها علاقه مند بودم وشاید  اینطوری اونها را  با دوستان خوب و تحصیل کرده وصلشان می کردم   رفتم وبجای توجه به چیزهای دیگه  کامپیوتر خریدم . استدلالم  هم این بود که حداقل دوستانشان  را خودم تعیین کنم که اهل کتاب و ریاضیات و  کامپیوتر باشند  و این بهتر از  اینه که  اهل چیزهای دیگه باشند  و...اشتباه یا غلط  اینگونه فکر میکردم.

.

 بعدها مدلهای تازه تری  مثل" آمیگا 500" اومدند  که  بهتر و گرانتر بودند مخصوصا که صدایشان خیلی بهتر بود اما ما به همین" کمودور 64" دیگه عادت کرده بودیم وسیله سرگرمی  و آموزشی همه کاره خوبی بود. 

خودم  هم بیشتر وقتم را با اون  صرف میکردم.همینکه از سر کار بر میگشتم با دو تا  پسر ها و گاهی خانمم کارمان بازی  و یاد گیری انواع قابلیت های  اون بود.  خیلی به دردم خورد.مثلا "زبان برنامه نویسی بیسیک" را با استفاده از دو تا کتاب انگلیسی اونزمان روی اون  تمرین میکردم .یادم هست  همیشه دنبال شعر و شاعری بودم و حالا که با برنامه نویسی ساده و  فلوچارت و اینچیزها آشنا میشدم خیلی بهم می چسبید. وقتی یک بادکنک را با دقت زیاد و نوشتن  برنامه و خط های مختلف برنامه  ده دهی  طی چند روز پیگیری و از نو نوشتن مینوشتم و  بعد  اجرا میکردم  و نتیجه میداد و روی صفحه مانیتور خطها به چرخش در می اومدند و شکلی  به هوا  می رفت و اوج میگرفت مثل بچه ها شوق میکردم.

بقیه چیزها مثل انواع بازی های جالب  "هواپیما" و"فوتبال " و  "ماشین سواری "و "آخرین  نینجا " و....همه جالب بودند. اونموقع سی دی و فلش مموری و هارد اکسترنال و ام پی تری پلیر و ...اینجور چیزها نبود و کارها زمخت تر از حالا انجام میشد مثلا برنامه ها را روی نوارهای ضیط صوت می نوشتند و می فروختند.انواع برنامه از آموزش تایپ کردن بود تا موسقی و ارگ و.بازی و ..

اینگونه بود که هر دو پسرام اهل کامپیوتر شدند و در قالب بازی همه احساس های این دستگاه زمخت را میفهمیدند و باهاش ارتباط برقرار میکردند.

 اما در مورد خودم بگویم که علاقه من به کامپیوتر بعدها(در سال 1375  تا 1379به اینطرف باعث شد که اول یک تعا ونی اداری بزنیم و فروش خدمات کامپیوتر را شروع  بکنیم .در ادامه  این شرکت بزرگ شد و در زمیته نیروی انسانی و حمل و نقل و سایر خدمات بصورت پیمانکاری انجام وظیفه نمود که تا حال ادامه دارداشتغال زایی بیش از 400نفر و کسب سود و در آمد یکی از نتایج اولیه طرح بود

.من به عنوان مددکار اجتماعی همیشه به نوع "مددکاری جامعه ای "که یکی از چهار شاخه مددکاری است بیشتر علاقه مند بودم و معتقد بودم مشکلات اجتماعی افراد دور و برم  از این طریق بهتر حل میشود.به همین خاطر در اداره ای که کار میکردم و یک واحد درمانی بهداشتی بود علاوه بر ایجاد تعاونی  اقدام به تشکیل یک صندوق قرض الحسنه و قوی  با مشارکت همکاران و نیز خرید زمین و  ساخت ویلا در شمال و اقداماتی از این دست  کردیم که همگی علاوه برتحکیم روابط همکاران و  ایجاد دوستی و رفاقت  بیشتر موجب نزدیکی و موفقیت و نیز اشتغال عده ای گردید که در کنار آن آرامش و سود مالی برای سازمان و کارکنان اداره همیشه بهترین خاطرات من رااز این نوع کارها رقم زده است.

در زندگی شخصی هم این شور و شوق و پیاده کردن و  اجرای ایده ها و تئوری ها ی مددکاری در عمل را سر لوحه زندگی ام قرار دادم.در همین راستا بود که می بایستی در کنار معنویت شغلی ام ارزش کار و معنویت  در بازار را تجربه میکردم و به فرزندانم میاموختم.اینگونه شد که  شروع به مطالعه برای راه اندازی یک کسب و کار بیرون از اداره کردم. 

در نوشته بعدی کمی هم از آن تجربه ها خواهم گفت.

نظرات ()



ریاضیات زیبای زندگی 2
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۱۱/۱

 توی جلسه آموزش و مشاوره برای سالمندی و بازنشستگی موفق  بحث به اینجا می رسد که لازم است  این دوران را با جستجوی کشف  تازه ای در زندگی زیبا تر کنیم و فرمولی برای آن بیابیم..

برای اینکه این موضوع را توضیح بدهم  متوسل به توضیح "معنا" در هستی می شوم و اینکه بدون حساب و کتاب هیچ چیز لحظه ای هم دوام نمیاورد... در زندگی روز مره هم هرماجرا و حادثه ای طبق نظام  و برنامه خاصی اتفاق می افتد.حتی  دردی که می کشیم معنایی در خود  دارد.همینکه دچار تب میشویم یا فشار خونمان یا قندمان بالا و پایین می رود و  دچار تغییرات هورمونی و صدها نوع استرس مختلف میشویم حتما با معنایی درون آنها همراه است ...شاید هشداری است و شاید توقفی برای از نو بودن ویا برخاستن دوباره و شاید ......

 اما گفتن این مفاهیم بخاطر انتزاعی بودنشان قابل درک نخواهد بود مگراینکه عملیاتی شان کنم .حالا به ذهنم می رسد برای کاربردی کردن این حرفهای دیر هضم کاری کنم:

 یکی از همکاران در جلسه کلاس را خواهش میکنم که بیاید بالای اینجا که من دارم صحبت میکنم ....می آید و در کنارم قرار می گیرد .

بعد خطاب به  این هفتاد هشتاد نفر زن و مرد حاضر در جلسه سئوال میکنم  :

"به نظرتان بین من و این آقا کدامیک خوش تیپ تریم؟

"کمی ولوله می ا فتد ... و بعد از اینکه اینجا و اونجا به گوشم می رسد که"  ناراحت نمی شوید  راستش را بگیم"؟!(متفکر و البته من همینجا جوابم را گرفته بودم )و  بعد از تعارفات زیاد نهایت میگویم :"نه ناراحت نمی شوم؟راحت نظرتان را بدهید .مجددا سئوالم را تکرار میکنم " کدام یک از ما هیکل مان قشنگ تر به نظر می رسد  اگر نظرتان آقای .... است پس دست ها را  لطفا بالا ببرید تا ببینیم".

 هم دست های کش اومده  رو به سقف و هم  اون  حرفهای رد و بدل شده خیلی زود  معلوم کرد  که هیکل من خیلی  قناس است و هیکل همکارمان نسبتا مناسب تر .

حالا سئوال دوم را می کنم"خب چگونه است که شما همگی رای به خوش تیپ بودن این آقا دادید ؟ این اتفاق است و یا خیر و  از قانون خاصی تبعیت میکند؟

عده ای گفتند چون قدش بلند تر است و... بعضی هم به  سلیقه تقریبا مشترک افراد  اشاره میکنند ودیگران  هم چیزی دیگر و دیگر  .

اما واقعیت آن است که ما هیچگاه فکر نکرده ایم آیا   جدای از همه گوناگونی های فردی و اجتماعی و فرهنگی در محیط های مختلف معیار" زیبایی" در هستی  چه نوع هیکلی و اندامی اش و چه نوع رفتاری و فکری اش آیا صرفا تابع شرایط محیطی است و یا بر عکس از"معنا" و  "قانون خاصی" نیز  تبعیت میکندیا خیر؟

 بر گردیم به کلاس .حالا با تخمین سراغ اندازه ها می رویم تا  برای تکمیل یاد گیری خودمان  تئوری  را به شاخص تبدیل میکنم.

قبلا خوانده بودم که عدد طلایی و زیبای عالم عددی است نزدیک به 1/618 و در توضیحش فهمیده بودم که اگر نسبت خط بزرگتری مانند (آ )به خط کوچکترمثل (بی)  در  برابر کل اون خط   یعنی( آ+ بی ) را تقسیم بر قسمت بزرگتر یعنی( آ )کنیم و مساوی چنین عددی  یعنی همین 1/618 با چند رقم دیگر اعشاری  شود اون نسبت  در هر جا دیده شود خیلی زیباست و در حد طلایی!.

 و حالامی خواهیم همین را بطور تجربی آزمایش کنیم و ببینیم سلیفه همه شرکت کنندگان از این فرمول تبعیت کرده است یا خیر؟پس قد همکارمان  را از نوک سر تا حدود ناف را به عنوان یک خط کوچک(b) در مقابل خط بزرگتر یعنی ناف تا نوک انگشت پا به عنوان (a) تخمین میزنیم .وقتی که تمام قد یعنی a+b را بر قسمت بزرگتر(a) تقسیم کنیم نسبتی که به دست می آید عددی است نزدیکتر به عدد1/618  یعنی همان عدد طلایی.

حالا دیگر شکی برایمان باقی نمی ماند که همه ما بدون اینکه از این عدد اطلاعی داشته باشیم آنرا در موقع انتخاب  هر چیز زیبا استفاده میکنیم و علت خوش تیپی دوستمان فقط بلندی  قدش نیست بلکه ناشی از تناسب و تعادلی است که در اندامش وجود دارد.در حالی که هیکل من با همین معیارها  واقعا نا مناسب و دور از انتظار است!

حالا بهتر حرف اونهایی که راجع به عجایب این عدد میگفتند را متوجه می شوم.اونهایی که بررسی کرده اند و دیده اند در  اندام حلزون یا دربال  پروانه و نسبت فاصله رویش دو برگ و دو ساقه  یا حتی دراندام  گل ها و نسبت های موجود در دست و پای آدم گرفته تا فاصله بینی و دهان و چانه ها و ابرو وچشم وصدها نمونه دیگرتا وسایل ساختمانی و هتری و زمین و آسمان و کهکشان وخلاصه هزجا که به نظر ما قشنگ بیاید احتمالا  چنین نسبتی در آن موضوع وجود دارد..

دوستان عزیز و علاقمندانی که کمتر با این اعداد و همچنین اعداد فیبو ناچی که این نسبت ها در آن دیده شده اند    آشنا هستند میتوانند با یک جستجوی کوتاه  در همین اینترنت بیشتر در این مورد بدانند.

اما منظور من از این همه توضیحات واقعا چیست؟این مطالب که در جاهای دیگر هم آمده است. آنچه که مرا به نوشتن این موضوع کشاند سئوالی بود و هست که در ذهنم مرتب   مرابه چالش گرفته است.

 می خواهم بدانم حالا که اغلب چیزهای  عالم طبق شاخص ها و معیارهای قابل اندازه گیری( نسبی  و قابل تغییر)امکان ارزیابی و سنجش دارند آیا  ریاضیات میتواند  شاخصی به من بدهد که بدانم  روند زندگیم  در طول عمرم درست  و زیبا بوده و یا نه ؟

آیا من با این فرمول یا فرمول های دیگری می توانم دلیلی به دوستانم ارایه دهم که  چرا  این همه زندگی را دوست دارم و یکی دیگر نه؟

آیا میشود مسیر زندگی ام را از جمع دو خط بزرگ و کوچک شادی  و غم تصور کنم و مثلا نسبت اونها را با این عدد در کل زندگی ام بسنجم و بگویم علت شادی  من وجود نسبت 1.618 در مجموع جمع و تفریقهای زندگی ام  است و یا رفتارهای رضایت بخش من در میانگین طول حیات ام چقدر  می باشد؟

همیشه نیاز داریم در مقابل هستی بی کران و کارهای عجیبی که وجودمان را مسحور کرده به عنوان یک عضو حد اقل به خودمان پاسخگو باشیم . من هم نیاز دارم  تفکری کنم برای کارهایی که کردم و نکردم و آیا این می تواند رمزی را که سالها سرگردانش بودم و نمیتوانستم شاخصی برای درستی و غلط بودن اعمالم در طول زندگی پیدا کنم را به من بدهد؟

فعلاتا آن زمان که شاخص ملموس تری بیابم  بر مبنا این فرمول   و جابجا کردن ارقامش و بطور تجربی به خودم گفته ام  اگر فقط  62   در صد کارها و اعمال من در طول نسبت زندگی را نمره خوب بدهم  چون به نسبت طلایی نزدیک است  بطور نسبی  و در حد اقلش هم که باشم سعادتمند هستم.

فرق نمی کند چه کاره باشم. حداقل موفقیت ها که خود زیبایی است در این است که اگر معلم و استاد  باشم و 62 درصد دانش آموزان و دانشجویانم  موفق هستند یا اگر دانش آموزو دانشجو یاشم و  فقط 62 درصد نمرات  و کارهایم خوب باشد و ....اگر به عنوان همسر و یک پدر و یا مادر  توانسته باشم حداقل 62  در صد از کارهای زندگی زن و شوهری  و خانواده ام را بخوبی مدیریت کرده  و  تحمل و تعامل داشته باشم و بر همین سیاق اگر در همین نسبت طلایی بتوانم سلامتی داشته باشم و در کفه ترازوی زندگی کارهای مثبت ام بیشتر از کارهای منفی ام باشد پس من به لحاظ رفتار و کرداردارای  تناسب هستم که هر چقدر بیش از این باشد خیلی بهتر هم خواهد بود.

  همین شده است که من با مطالعه و وارسی  زندگی ام می بینم خودم در خیلی از زمینه ها بجز خوش تیپی  و چند خصوصیت دیگر که نزدیک به چهل در صد نمراتم را کم میکند تقریبا  به این نسبت طلایی  در حد قابل قبولش و نه البته ایده آلش خیلی  نزدیکم و...... 

نتیجه  نهایی جمعبند رفتاری عمرم را با این کارنامه موفقیت آمیز می بینم و میگویم::

 من بطور نسبی  تعارصی با نظام زیبای هستی ندارم و در خط تعامل با خلقت  و خالق هستم و حتما زندگی ام  هم برای  خودم طلایی است  و هم دیگران آنرا همانند خوش تیپی همکار خوبم تایید و تحسین  می کنند( که البته همکار عزیز من  تا آنجایی که  می شناسم علاوه بر خوش هیکلی در اخلاق و خوبی هم از زیباترین  و متناسب ترین هاست).

زندگی در حد انسانهایی مانند من نمیتواند با معیارهای کمال گرایی مطلق همراه باشد و بخاطر محدودیت ها و شرایطی که داریم همینکه بیش از نیمی از زیبایی ها و تناسب ها در عالم  را داشته باشیم طبق قوانین خلقت زیبا شمرده میشوم .البته انسان هایی هستند که استثنا هستند و بقول شاعر آنکه "همه دارند یک جا در خود دارند "اما آنها استثا هستند و تعدادشان  هم قلیل است.

در بالای صفحه وبلاگم نوشته ام هر گز نگویید چرا بلکه چگونه را سر فصل سئوالات خود قرار دهیم و حالا خودم میگویم چرا زندگی میکنم و هدفم از خلقت چه بود و چه نمره ای بخودم می دهم و شاید به نظر رسد تناقض و تعارضی است بین این حرف و آن نوشته که در دفاع میگویم خیر.

آنجا که دنبال راه حل میگردم چرا هیچ کمکی به من نمیکند ولی اینجا که هدف را و رنج و شادی ام را سامان می دهم باید اول از همه به این چرای زندگی پاسخ دهم تا بتوانم به چگونه ها آرام تر برسم بقول نیچه:

کسی که در زندگی چرایی دارد با هر چگونه ای خواهد ساخت

به این گونه است که من از زندگی ام احساس رضایت دارم و شاکر هستم برای هر نفسی که میکشم و هر لحظه ای که درکش میکنم و...

 راستی شما  به نسیت عدد طلایی چه نمره ای به جمعبند زندگی تان در این عالم و تا اینجای کار  به خود تان می دهید؟

 اصلا  به نظر شما در این مورد می شود به شاخصی رسید؟خوشجال می شوم بدانم.

شاید این بحث نیاز به چالش های بیشتری دارد که اگر عمری بود باز خواهم نوشت.

 

نظرات ()



ریاضیات زیبای زندگی1
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

 هر چه سن ام بالاتر میره  می بینم عدد و حساب کتاب بیشتر توی حرکات زندگی ام دیده میشود.یک زمانی  اونها را کمتر می دیدم .تازگی ها از خودم می پرسم  ریاضیات و مثلا همین"  اعداد فیبوناچی" و این" عدد طلایی" یا همونکه اهل عدد بهش میگند "فی" تا کجای زندگی ما  میخواهد  و می تواند قابل نفوذ باشد؟.یا همین" قانون پارتو "و یا اون قانون " ابعاد " که در یکی از نوشته هایم در باره اش گفتم و یا "فیزیک کوانتوم" که در مسایل اجتماعی و روانی هم داره دخالت میکند و...بقیه چیزهایی که من زیاد ازشون اطلاع ندارم تا کجا میتوانند نقش آفرینی کنند؟ 

  اما قبل از اینکه به جوابی برای  این سئوالات به پردازم میخواهم از حس ام بگویم..اینها همه  که بالا گفتم و شاید خیلی قوانین ریاضی  و فیزیک دیگرآنقدرها که  قبلا خشن و تند و بد اخلاق  به نظرم می امدند سفت و انتزاعی نیستند و نه تنها غریب و نا دیدنی نیستند  بلکه به عقیده ام  در گوشه گوشه لحظات و تیکه های زندگی ما وجود دارند و ما و یا حداقل امثال من نمیدانم  چرا  از آنها غافل بوده ایم...

 حدود چهل و چند سال پیش زمانیکه دیپلم ادبی گرفتم و توی شعر و ادبیات رفتم و بعدها که به جامعه شناسی علاقمند شدم تا روزهای بعد که کارم با آموزش و مددکاری و مشاوره بود هر گز ریاضیات را تا به این حد لطیف و قشنگ ندیده ام . دوره دبیرستان که بودیم و قبل از انتخاب رشته به من گفته بودند که اگر طبع ظریفی داری و میتونی از پس حفظیات  و حرف زدن و اینجور چیزها بر بیای برو رشته" ادبی" و اگر خیلی جدی هستی و همه چیز را با خط کش و محاسبه اندازه میگیری برو" ریاضی ".در این میان اگر هم هر دو را کمی داری ولی میل ات به طبیعت و تجربه کردن روی مواد و زمین و آزمایشگاه است برو رشته "طبیعی "یا همین تجربی فعلی .

همه این حرفها را بگذارید کنار من که نوجوانی نسبتا آرام و ترسو بودم  به علاوه  شخصیت معلم های  ریاضی مان که همیشه برای من یک  غول ترسناک می نمودند.شاید آن زمان اینگونه بود و یا باید اینطور بود که چند تایی از اونها که میشناختم  اغلب شان قدی بلند داشتند و هیکلی درشت همراه یا کله شان  که مو نداشت و یا اگر داشت  و یا نداشت وجه مشترکشان این بود که انگار لبخند را نمی شناختند.سر کلاس عینهو ماشین بودند. تا داخل کلاس می شدند گچ را بر میداشتند و تند تند چیزهایی با فرمولی را بر تخته سیاه  می نوشتند و تا درسشان  تمام میشد تند و تیز تمرینی و مشقی  می دادند و  میرفتند. کسی جرئت نطق کشیدن نداشت و کوچکترین سئوالی مخصوصا از یکی مثل من که حتما بی ربط هم بود حداقلش با یک نگاه  رعب آور  همراه می شد.هر گز یاد ندارم از یکیشون توی این چند سال دوره دبیرستان چه در کلاس خودمون و یا دوستام شنبیده باشم که اونها مثل معلم ادبیات با بچه ها  خوش و بش کنند و شوخی و یا خاطره ای را گفته باشند.خصوصیات همه شون جدی بودن و قاطعیت و محاسبه گری بود .

 اینطور شد که من همیشه از ریاضیات و هندسه و فرمول نویسی می ترسیدم و  ازش فرار میکردم.فقط شانس ام این بود که همیشه یک دوست ریاضی دان دور و برم پیدا می شد و  تکالفیم را به او می دادم که  برایم بنویسد  و همیشه هم ریاضی ها را فقط ناپلئونی قبول می شدم و ...

 اما از آنطرف عاشق و شیفته خواندن  قصه و داستان بودم.نوشتن و فلسفه و  شعر و منطق و درس عربی و نیز عروض و قافیه را دوست داشتم و مجادله  با همکلاسی ها و دبیران محترم سر موضوعات مختلف نمک زندگیم بود.حاصل همه اینها چیزی شد که "زبان دراز "شدم.حرف زدن نتیجه اش شد و  عاملی که یاد بگیرم  بعدها  ازش نون در بیارم و زندگی و ذوقیات را از اون طریق ارضا میکردم . البته این فنونی که یاد میگرفتم  منافع دیگری هم داشت  که نجات دهنده من در بسیاری مواقع  بود  و تبجری که بدست آوردم در چرخش لحن و کلام  و عقب نشینی در مواقع خطر  از موضع و...

اما حالا در این روزهای خلوت نشینی و تفکر و دور شدن از اون های و هوی پر شور گذشته  گویی "فیل ام هوای هندوستان کرده "و یادم به مدرسه افتاده و کلاس درس ریاضی. بر خلاف گذشته اما حالا همه اون چهره معلم ریاضیات و اعداد و ارقام به نظرم زیبا می آیند.متوجه میشوم نه اون فرمول ها چندان ناجور بوده اند و نه  اون معلم ها  اونقدر ها هم که بچگی ام گولم می زد بد اخلاق .ترسناکی دبیران و معلم ها از بیسوادی من نیز  بود.عدم فهم من بود که اونها را بد می انگاشتم.این روزها که با طبع ریاضی بیشتر محشور شده ام و" زیبایی را عین شناخت" می دانم دارم به لطافت و ظرافتی که  در آموزش های آنها بوده  و من ازشان  غافل بودم غبطه میخورم.

گویا حسی در من خفه شده بود که حالا دارد نمود می یابد.ریاضیاتم خوب  نبوده و نیست .اماچیزی  به من میگوید دنیای قشنگ اطرافم پر از فرمول های ریاضی است و اگر چه  فرمول نویس خوبی نیستم ولی با شامه انسانی ام  میشود  تجانس ها ,زیبایی ها و معادله های یک تا چند مجهولی و اشکال هندسی دلی مانند و هزاران درس ریاضی  با برهان معمولی و خلف در آن دید و اثبات کرد.

حالا ریاضیات نه تنها  برای ظاهر پرستان جذابیت داردو در انتخاب هیکل قشنگ و آدم خوش تیپ یاری گر است  و می تواند درکار تراش صورت و  لب و  دهان  و دندانهای متناسب  با  فرمولها و" عدد فی" دل زیبا رویان را ببرد  بلکه برای طرفداران "معنا "هم بخاطر رمز گشایی های ریاضی موجود در خلقت و عشوه گری های خفته در بال و پر پرنده گرفته تا درون لانه زنبور بسیار حرفها ی شنیدنی دارد. .ریاضی امروزه دیگر غول بی شاخ و دم برای من تصور نمیشود بلکه می توانم  در قوانین زندگی و مدیریت از ساده ترین نوع آن یعنی "جمع "استفاده کنم و بگویم اینجا هم قانون" بیست و هشتاد " دانشمند ایتالیا یی یعنی "پار تو "در زندگی جاری شده است .

خلاصه حالا متوحه شده ام "عدد طلایی" اونقدر طلایی است که میتوانم با اون  همه چیز را زیبا تر ببینم .می توانم  گل ها و برگها و  فاصله بین دو شاخه و دو ساقه و خیلی چیزهای دیگر   را قشنگتر ببینم واینبار  به آسمونی با" اعداد فیبو ناچی" ستاره ها و سیاره های با معنا تر را نظاره گر باشم.ظاهرا ریاضیات زیادی لازم ندارد که بتوانم "بعد" و" ابعاد " آدم ها و موجودات اطراف خود را نه تنها از نظر طول و عرض و ارتفاع بلکه از لحاظ نوع نگاه و بر خورد با عالم سنجش نمایم و.....  

نوشته ام  هر کاری می کنم باز هم طولانی میشود.بقیه را میگذارم در پست بعدی....

نظرات ()



شناخت تستی به فهم زندگی کمکی نمیکند
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

  متاسفانه شاهد آن هستیم  در بسیاری عرصه ها  بیسوادی پنهان در کنار ادعاها و عدم نقد پذیری روز به روز بعضی از جوانان ما را از علم آموزی صحیح  دور میکند.  مدتی پیش  پسرم  که در دانشگاه  کامپیوتر درس میداد برگه امتحانی دانشجویی را به من نشان داد و گفت :" این را ببین! چه طور میتوانم به چنین فردی نمره فبولی بدهم".این دانشجو در  یک صفحه نزدیک به ده  غلط املایی داشت.مثلا ارتباطات را ارطبا طات  و یا  "پردازش" را" پرداظش" و"اهمیت دادن "را" احمیت دادن " و "انتقال" را" انطقال".....حتا "متشکرم" را "متچکرم" نوشته بود.کاش  رعایت بعضی موازین نبود  ومیتوانستم برگه را بگیرم و اینجا اسکن کنم تا خود قضاوت کنید.

یا همین چند روزپیش به وبلاگی سر زدم که مطلبش ظاهرا" بیان و نقد یک مشکل اجتماعی" بود.همینکه وارد صفحه آن  شدم چندین غلط املایی و انشایی عجیب را دیدم که مرا از خواندن کامل آن مایوس کرد....

 البته همه ماو مخصوصا دوستانی که سن بالا تری دارند بخاطرحواس پرتی ها و یا  درست ندیدن حروف  گاهی  سهوا  کلمه و جمله ای را مخصوصا به هنگام تایپ اشتباه نوشته ایم. امابی توجه ای به این مسئله  ویا داشتن چندین غلط املایی و یا انشایی  در متون تخصصی مربوط به رشته نحصیلی و تخصصی  فرد معنای دیگری  دارد .از قدیم معلم ها به ما می آموختند که هر مطلبی را  باید ریشه ای و عمقی یادگرفت واهمیت حرمت کلام و کلمه را گوشزد میکردند.  دربیان و انتقال یک مطلب  بصورت شفاهی  رعایت و تناسب  آداب آن و به هنگام انتقال نوشتاری توجه به  اصول نگارش و نقش آن در  جذب و فهم خواننده بایستی توجه و دقت نماییم .

 اما ضعفی که امروز در مباحث شناخت دیده میشود  عمدتا بر میگردد به اشکالی که در نظام آموزشی و پرورشی ما وجود دارد و اینکه محور برتری دانش آموز و دانشجو  فقط " نمره" و" سرعت" است که اینرا هم با  استفاده از فرمول و یا راهای رمل و اسطرلابی  تحت عنوان" تستی" و " چند جوابی "تبلیغ می نمایند.

من به عنوان یک معلم و کسی که در زمینه مدیریت آموزش تحصیلات تکمیلی دارم و سالیان سال با گرفتاری های اجتماعی جوانان و خانواده ها درگیر هستم  میگویم که این ضعف تعلیمی عامل بسیاری از رفتارهای غلط زندگی  در دوران بعدی شده است.

معلوم نیست چرا نمیتوانیم رابطه ای بین فلان آزمایش شیمی و فلان آزمایش زندگی بیابیم .کمتر میتوانیم بین مفاهیم یاد گرفته در کلاس با واقعیت های زندگی ارتباطی حتی با فرض غیر استاندارد بودن آن بیابیم.هوش تجسمی را نه در انشا بکار می بندیم و نه درپیش بینی کارهایی گه فردا در پیش داریم. در احساسمان هم این عدم تفکر صحیح جا خوش کرده است.جزیزه ای شده ایم منفرد که هیچ کوششی به ارتباط با سایر اعضای عالم نمی کنیم.میدانیم تنها افتاده ایم اما نمیدانیم چرا؟    

 در بیشتر موضوعات نظری  اولین چیزی که  به ما گفته انداین بود  که اگر میخواهیم  در مورد موضوعی شناخت پیدا کنیم و به " ارزشیابی و قضاوت مطلبی برسیم   ,لازم است ابتدا آن مطلب را از جهات مختلف  خوب فهمیده باشیم. اما همین اصل بدیهی در عمل هر گز مورد توجه قرار نمی گیرد.من چگونه میتوانم مهندس کامپیوتر بشوم وقتی  "ارتباطات "را "ارطباطات" می نویسم  و  اولین سطح را درست  یاد نگرفته ام؟.

به نظر میرسد بعضی از ما و بخصوص دانشجوی ما و متاسفانه بعضی از معلم ها و استاد های ما در مدرسه و دانشگاه و از آن طرف والدین  در خانواده اهمیتی به" ریشه ای" دیدن مسایل و "عمقی پرداختن" به موضوعات یادگیری نمیدهند.هر چیزی را میخواهند با روش  "تستی " و سریع  و "سزارینی "جوابش را بیابند.

شناخت را اغلب همان اولین سطح میدانند که "دانش" است و خود را "اهل دانش "میدانند که اتفاقا از منظر سطحی نگری درست هم  میگویند اما برای قهم زندگی علاوه بر" دانش" نیاز به فدرت "درک" و تمرین مهارت و " کاربردی کردن مطالب" و "تحلیل مطالب یادگرفته شده " و در آخر "ترکیب  سنجیده و درست "یادگرفته ها برای یک نتیجه گیری درست  داریم.

 ماوالدین و  معلم ها و همه آنهای که دستی در آموزش و پرورش دارند به این  موضوعات خیلی ساده عنایت بیشتر نموده  و از همان اولین  مرحله رویارویی با  کودکان به موضوع یادگیری  عمقی  توجه  بیشتری کنیم . 

 نقش املا و مرحله  درک و نحوه  استفاده از کلمه و عبارت و یا  مطلب  تا مراحل تحلیل و ترکیب و جمعبندی  را  پله پله دنبال کنیم .  انشا نویسی و ریاضیات  برای  تقویت  قدرت ارزشیابی  و داوری درست از موضوعات مختلف زندگی  را جدی بگیریم زیرا کو چکترین اشتباه  آثارش را در جوانان آینده نشان خواهد داد.

سطحی و ساده انگاری در یاد گیری  و متاسفانه روش های غلط مطالعه و نیز عدم فهم درست مطالب  موجب مشکلات روحی و روانی و اضطراب و ترس در آنها  میشود .  در ابعاد بزرگتر عاملی  که  نمودهایش در اشکال مختلف موجب سوئ استفاده اخلاقی و هنری و خانوادگی و تحصیلی و..شده است .

شاید ساده ترین و عجیب ترین آن  حتی در بالاترین قشر تحصیل کرده های ما آنست  که نه تنها تعداد زیادی از مردم عادی بلکه  حداقل 10 تا 15 درصد دانشجویان و تحصیل کرده های دانشگاهی ما با صرف هزینه های بسیار سنگین و گاه حیرت آور بجای استفاده از دانش خود  مشکلاتشان   را به رمال و دعا نویس و جادوگران و  کلاس های  مختلف شیادان و محافل غیر علمی ...احاله  می دهند وبقیه مطالب که خود بهتر از من دانی و..

آنچه همه این حرفهای بی ربط و جابجا گفته را به هم ربط میدهد فقط یک چیز است که کمتر به آن می اندیشیم:یک جهان بینی و نگاه کلان و کلی به ذهن و مروری به  اندیشه مان و جمع و جور کردن دانش های مختلف  در یک تعریف تازه از خودمان .

بیاییم به  حرکات ساده زندگیمان دقیق تر شویم و در جستجوی  معنایی تازه و به روز تر برای آن باشیم تا حلاوت و شیرینی بهتری از این همه  رنگارنگی اطرافمان و دنیایی که در آن هستیم  و به ظاهر بی ارتباط هستند  دریافت کنیم. 

نظرات ()



یلدا و تورم
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٩/۳٠

شب یلدا ی امسال مصادف است با یک سری تغییرات اساسی در مباحث اقتصادی. 

این روزها دوستانی  که اخبار اقتصادی را دنبال میکنند و ربط اون را در مسایل خانوادگی و اجتماعی دنبال میکنند  حتما متوجه تغییرات عجیب و غریب در قیمت های دلار و ارز و شاخص های بورس شده اند.همانطور که قبلا نیز درآدرس زیر  http://aashenaa.persianblog.ir/post/114/

 تحت عنوان با" بورس آشنا شویم" گفته بودم شایسته است  ضرورت توجه به این گونه اطلاعات را جزیی از برنامه زندگی خود قرار دهیم و چه بهتر که در شب ترین شب سال  نیز نیم نگاهی به آن داشته باشیم و از تبعات آن غافل نشویم.

اغلب خوانندگان و اونهایی که با وبلاگ و اینترنت و وب سایت کار میکنند یا دانشجو و دانش آموزند و یا  از معلمین مدارس  و اساتید دانشگاه ها هستند و عده ای هم  کارمندان ادارات و سازمانهای دولتی و یا مشاغل آزاد و مانند آن.

بیشتر ما سرمان گرم است به نوشتن و یاد گیری و یاد دادن و تعامل در عرصه مسایل اجتماعی و خانوادگی و هنری و ادبی و امثالهم. .صبح تا شب جان می کنیم تا درآمد و دستمزدی بدست آوریم و نان حلالی که به دست خانواده برسانیم و ارتزاقی کنیم.در این میان آنقدر به خود و زندگی خود مشغول و گرفتاریم و یا در غم دیگران غصه دار که تا  کمی غافل از اطرافمان میشویم و سر مان را بلند میکنیم می بینیم ده ها قدم باز از قافله عقب مانده ایم.مثل اینکه  هر چه تلاش میکنیم به جایی نمی رسیم.

محسوس ترین روابط اجتماعی را علمای تحلیل گر اجتماعی مرتبط با مسایل اقتصادی می دانند و در همین عرصه است که  می بینیم روز به روز مشکلاتمان بیشتر و توانایی مان کمتر میگردد .هر روز شاهدیم قدرت خریدمان کمتر میشود و آرزوهایمان برای حداقل های زندگی عقیم تر. هر چه ما تلاشمان را با اضافه کار و صرفه جویی و جنس بنجل خریدن و... افزایش می دهیم سرعت و میزان افزایش  قیمت اجناس و مایحتاج زندگی بیشتر باوسع و قدرت خریدمان فاصله می گیرد و...

من در جایگاهی نیستم که بتوانم بفهمم علت این نوسانات عجیب قیمت در چیست و چرا. ولی مدتی است که یک چیز راباور کرده ام که "اگر نمیتوانم جلوی طوفان را بگیرم اما قادرم خودم را در مقابل آسیب های آن تا حدودی محافظت نمایم".بر اساس همین اصل فهمیده ام فعلا افزایش قیمتها مانند طوفانی ست که بر سر همه اجناس و هزینه های زندگی فرود خواهد آمد.حالا هم که  تمام کارشناسان اقتصادی معتقدند  که  رابطه تنگاتنگ هزینه تمام شده تولید و از جمله  مواد و دارو و  کالا  و اجناس مختلف و مورد نیاز زندگی باارزش طلا و ارز انکار نا شدنی است   پس باید حواسم به بعضی سیگنال ها باشد.

حواسم راباید  جمع کنم که حتما وقتی اخبار میگوید  قیمت طلا و هر دلار و یا پوند  در عرض این یکی دوماه  حدود دویست  سیصد تومان اضافه شده یعنی اینکه تقریبا بین سی تا چهل درصد به حقوق و دستمزد من تورم وارد شده است .یه عبارت دیگر یعنی پول و سرمایه حاصله من بزودی و یا در طی چند ماه  آینده سی تا چهل درصد افت می کند واز ارزشش کم میشود.  

اما چه باید کنیم؟از یک طرف ما همه  اهل خموش  و آرام  و سر به درون خویشتن  به هر دلیل موافق دلالی و شیادی هم نیستیم و با اینکه هوشمان به لحاظی خیلی  هم از فلان مردک بیسواد مفتخور بالاتر است به هیچ وجه مایل و موافق معاملات آنچنانی و غیر مشروع  که از این آشفته بازار سهمی ببریم هم نیستیم.

  از سوی دیگر مسلما اگر بی تفاوت بنشینیم و شاهد افت شدید پول و سرمایه به سختی بدست آورده مان باشیم نه شعورمان این را تایید میکند و نه قضاوت فرزندان و خانواده و وجدان بیدارمان و نه شیطنت و سیخ زمان.کنایه و سیخ زمانه  مرتب زیر پایمان  می زند که:" آهای تو که مدعی شعور و  با هوشی و اهل حساب و کتاب هستی و مرتب بر همه عالم ایراد میگیری که بلد نیستند چنین و چنان کنند و هیچی سرشان نمیشود حالا در مورد خودت  پس کجاست "استعداد و قدرت سازش  و انطباق تو با شرایط"؟تو که مرتب داری  جا میمانی.!تو که حتی دسترنج خودت را هم نمیتوانی درست حفظش کنی و هر روز قسمتی از اون ورم کرده و باطل میشود.

 خب بایدچکار کنیم؟باز هم بنشینیم و خودمان را سرکوفت بزنیم و هی مقایسه کنیم با فلان و فلان و حرص بخوریم و دور باطل؟من میگویم نه ناله بیمورد کنیم و نه اینکه بی تفاوت و غافل باشیم.

شاید بگویید امشب که  داریم مراسم  شب یلدا را برگزار میکنیم نمی بایست چنین بحثی را باز میکردم اما نمیدانم چرا این وقت اینها را میگویم.شاید هم بخاطر این است که میگویند در این شب  آرزو کردن گرامی و پسندیده است. لذا فکر کردم در این موقع  سال که همه مان سالم و دور هم به  شاد ی منتظر عبور از یلدا می شویم چند آرزوی خوب بکنیم. اول  آرزوی روزهای بهاری و گذشتن از یلداهای بد  روزگار و قبل از اون   یکی از کارهایمان شکر گذاری باشد برای همین داشته هایمان.و بعد دعای گشایش و تحمل سختی ها به  تنگدست ها و نا دارهایی  که متاسفانه شاید قدرت خرید حتی دانه میوه ای را هم ندارند و یا از سلامت و امکان چنین آدابی معذور و.اتفاقا . این بالا رفتن قیمت ها بیشترین ضربه را به اونها وارد میکند. 

و بعدآرزو کنیم تا همه مان سالم و شاداب باشیم و شادی را از ما نگیرند تا فکرمان و رفتارمان به راهی رود  که یاد بگیریم درست تر و با حساب و کتاب تر زندگی کردن را .  بیاموزیم که چگونه بتوانیم از  دوران سخت زندگی عبور کنیم و در جایی که  حل مشکلات به موضوعات مالی بر میگردد تلاشمان را بی نصیب نگذارد .

دعا کنیم در عبور از ناملایمات و سختی ها قدرت عقل و واقع بینی را از ما دریغ نکند و کمکمان کند تا  سعی کنیم برنامه ریزی مالی و توجه به خرج و دخل خانه را با حفظ حقوق هر کدام از اعضای خانواده همراه تر کنیم. 

از  این شب یلدایی و  بازی هستی و روز و شب اش و حکمتی که در فهم کوتاه و بلندی ایام  و  درس هایی که در اوست و حمل بر بی اعتباری ایام است نکته ای بیاموزیم. فرا بگیریم که عمر بر بطالت نگذارانیم و فدر ایام بدانیم و با  کار و تلاش همرا با سرمایه گذاری سنجیده  و متناسب با اوضاع و احوال و عاقبت اندیشی موجب تضمین سعادت  و امنیت خانواده و فرزندان در آینده فردایمان شویم و...

 

نظرات ()



تفاوت یائسگی مردان و زنان
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٩/٢٥

                                                                

امروز فکر کردم گاهی هم به بعضی از مطالبی که توجه به اونها میتونه در رفع بعضی سو ئ تفاهم های بین زنها و مردها کمک کند به پردازیم. برای مثال بسیاری از اختلافات خانوادگی از عدم  درک شرایط خاص طرفینن ناشی  میشود  که آشنایی با این ویژگی ها در قضاوت عادلانه  تر و حل مشکلات بصورت صلحجویانه موثر است                                                                         

شناخت مردان و زنها در  چنین مواردی ضرورت صحبت های بیشتر را ایجاب میکند.بدیهی است که طرح چنین مطالبی با توجه به محدودیت ها ی فضای مجازی ممکن است ناقص و نارسا انتقال یابد و حتی ابهاماتی  را ایجاد کند ولی این موضوع مانع از طرح آنها نمیشود.

اصولا بحث تغییرات هورمونی  مردان ( که عده ای آنرا یائسگی مردان تعریف کرده اند)مدتهاست که مطرح بوده است ولی ده دوازده سال است که در محافل علمی بیشتر به آن پرداخته میشود..

قبلا تصور میکردند که تغییرات  در مردان بیشتر جنبه روحی و روانی دارد و فیزیکی نیست.ولی امروزه ثابت گردیده که تغییرات  فیزیو لوژیک زندگی مردان از سنین خاص جدی و بسیار واقعی است و همراه با تغییرات هورمونی(کاهش تستسترون) صورت میگیرد.

اگر تفاوت این اتفاق را بین زنان و مردان مقایسه کنیم به چند مورد میشوداشاره کرد:

یایسگی در زنان در محدوده سنی بین ۴۵ تا ۵۵ صورت میگیرد ولی در مردان زودتر و بطور مشخص بعد از سی و پنج سالگی به بالا امکانش وجود دارد.

شروع افسردگی متعاقب تغییرات  برای مردان بسیار متفاوت تر از بروز آن درزنها میباشد : در مردان بصورت خاموش  است و کمتر در مورد  آن اطلاع داریم ولی در زنها همراه با علایم  ونشانه های آشکار و قابل دیدن است .

افسردگی مردان اغلب برون ریز است و افسردگی خانمها درون ریز.ما با ایننوع اختلال افسردگی کاملا آشنا هستیم.مردان در این شرایط غمها و افسردگی های خود را به گردن بیرون از خود  و دیگران یا فلان ماجرا  میاندازند ولی  در مقابل زنها  تلخی ها و نابسامانی را به گردن اشتباه خود و بی توجه ای ساده لوحانه درون وخودشان  می اندازند و برای همین نجوا کردن  وناسزا گفتن به خودشان را مرتب شاهد بوده ایم که :"خودم کردم که لعنت برخودم باد". 

افسردگی در زنان با احساس غمگینی و بی ارزشی است ولی در مردان باخشم و زود رنجی .

در زنان  افسردگی این دوره با ترس و نگرانی همراه است ولی در مردان باشک و تردید.

 در زنان با کوتاه آمدن با دیگران همراه است ولی در مردان با تهاجم و جمله

 زنان  احساس میکنند که وجود آمدنشان به دنیا برای شکست بوده است  ولی مردان فکرمیکنند دنیا همه کار میکند تا او را شکست دهد.(و او دارد مقاومت میکند)

در افسردگی زنان انها سعی میکنند با مردم خوب شوند ولی مردان سعی میکنند مقابله ورزند.

زنان در زمان ا فسردگی پر خواب میشوند ولی در مردان کم خوابی سراغشان می آید .

در موقع افسردگی زنان سعی میکنند دوست و همکار بهتری شوند ولی مردان سعی میکنند از دیگران بخواهند با آنها بهتر رفتار کنند تا بهتر شوند.

 در افسردگی ناشی از یائسگی زنان ترس شدید از موفقیت و" موفق شدن" دارند در حالیکه مردان از "شکست خوردن" دلهره دارندو.....بسیاری از علا یم دیگر که طرحشان موجب طول کلام میگردد.

نکته ای که در اینجا توضیحش ضروری است تدریجی بودن  تغییرات در آقایان ونسبتا سریع تر بودن یائسگی  در زنان می باشد

در مورد علایمی که در خانمها هست تا حدودی آشنایی داریم ولی در مردان کمتر به آن دقت شده است .بعضی نشانه های آن در مردان عبارت است:

خستگی(فقدان نشاط و سر زندگی)

زود رنجی و خشم(با کوچکترین مورد هر چندجزیی به اندازه یک فاجعه بزرگ آزرده میشوند)

کاهش علاقه به همسر و ارتباطات

پیری زودرس(در این مورد کاهش تستسترون میتواند باعث خطر مشکلات قلبی گردد)

گرگرفتگی و سردی دست و پا نیز بر اثر کاهش هورمون تستسترون دیده شده است.(در گزارش دکتر کاروترز ۲۵ درصد مردان از گرگرفتگی و بیش از ۵۰ در صدمردان از افزایش عرق کردن بخصوص در شب  گفته است).  

سایر اختلا لا ت و موارد که شاید در آینده بیشتر راجع به آنها بگویم.

نکته  مهم اینکه  اگر چه ممکن است همه این علایم در ما یکجاوجود نداشته باشد و یا با این شدت و حدت بروز نکند اما نیاز داریم مانند هر تغییر دیگری که  با اختلال همراه استب به آن توجه کافی بنماییم. 

در این موارد نیز دربرخورد با  رفتارهای طرف مقابلمان منصف و آگاه باشیم و درصورت مشاهده تغییرات عجیب در حرکات و رفتار همسرمان مطالعه بیشتر و گاه مشاوره با یک پزشک ارولوژیست و شایدانجام  آزمایش هورمونی چه برای خانمها و یا آقایان و نهایت پیگیری راه های احتمالی درمان میتواند بسیار مفید باشد.

 این نوشته  یکبار در وبلاگ قبلی ام منتشر شده  است  و با تغییراتی مجددا منتشر میشود.برای اطلاع بیشتر  میتوانید به کتاب :"یائسگی مردان نوشته :جد دایاموند ترجمه سهیلا نخعی انتشارات عطایی مراجعه فرمایید.

 

نظرات ()



حریم فردی و اجتماعی
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٩/۱٤

اغلب سئوال میشود که:" چرا اینهمه  به "دوست داشتن" و" عشق ورزی" و "خودخواه بودن "فرد نسبت به خودش تاکید می شود اما جامعه این موضوع را غلط میداند و حتی " خودخواهی " را کلامی بد و توهین آمیز  تلقی میکند؟ و یا مگر رفع جوع و گرسنگی و نیز روابط زناشویی  و یا تجلیل از زیبایی و قشنگی ها "نیاز" و از اصول انسانی  نیستند چه اشکالی دارد در اینجا و آنجا و یا هر جا  که جور شد به این مقولات وارد شویم و...سئوالات از این دست بسیارند.پاسخ رادقیقا می توان در رابطه با  مفهوم" حزیم " جستجو کرد ..

 درست است که  در حیطه امور  فردی " دوست داشتن خود" و "حب ذات" و یا "حب شکم و سیر کردن آن"  یا" رفع  امور جنسی" و ..از نیازهای اصلی زندگی است  اما بیان این  اصول فقط در حریم خود قابل فهم است و اگر پرده دری کنیم و همین ها را که خیلی هم مقدس هستند در جایگاه غیر خودش بصورت باز و در اجتماع مطرح کنیم حداقل در جامعه ما به ارزشی نا مقدس و  زشت تبدیل شان می کنیم. .

 اگر "حریم بین زن و مرد" و یا "پدر و فرزند" و یا "معلم و شاگرد" و پزشک و بیمار "و... رعایت نشود مانند همان خواهد بود که شب به محدوده  روز و یا روز به حریم  شب تجاوز کنند که با اینکه هر دو از یک جنس هستند  می بینیم در طول بیست و چهار ساعت  حداقل دو ارزش متضاد را در ذهن ما می سازند .

به عبارت دیگر  اگر نمونه روز و شب بخاطر  عیان بودن و قابل لمس بودن شان  را بخواهیم به عرصه  مسایل اجتماعی بیاوریم باید گفت :همین قاطی کردن و جابجا شدن " حریم"ها ست که رابطه  بین افراد  و اشیا و معانی مختلف خوب و بد و زشت و زیبا و...را می سازد.چیزی ممکن است در جایی که حریم فردی است ارزش باشد اما همین موضوع در جایگاه و حریم  اجتماعی ضد ارزش است و یا بر عکس. 

با چند مثال شاید بتوانم منظورم را روشن تر کنم:من مجاز نیستم که چون "حب ذات" تکلیف فردی من است  و جزیی از حریم "فردی "ام تلقی میشود در همه جا ودر" حریم اجتماعی "نیز آنرا پاز کنم و در بیان و صحبت با دوست و خواهر و برادر و دانش آموز و... هر چند واقعیتی پشت آن باشد مثلا بگویم "اینکار رابرای تو  کردم چون خودم را خیلی دوست دارم" این نوع گفتار یعنی تعرض به حریم مفاهیم اجتماعی  و مردم به من بدجوری برخورد میکنند وبا لحن زشتی به من  خواهند گفت که "  چقدر خود شیفته و خودخواه!!!".

یا اگر خوراک خوش بو و خوشمزه ای جلویم گذاشتند با این استدلال که  "رفع گرسنگی و حب شکم "یک اصل انسانی  است و برای بقای فرد مفیداست پس به آن حمله ور شوم. اگر من  نا درست بفهمم و   رعایت نکنم  و در میان جمع خارج از قاعده دست ببرم و "خوراک را بردارم که  بخورم" به من خواهند گفت "شکمو و شکم پرست!"  .

بسیاری از اختلاف های  بین "فرزندان و والدین" و" همسران با هم وقهر و ناراحتی ها ,طلاق و جدایی ها و چالش ها و تعارضهای فی مابین افراد از عدم رعایت و  درک همین مفهوم ساده بروز میکند.

مثال های بیشتری میتوان زد : پدر و مادری که( فرق نمیکند در مقابل هم جنسش باشد و یا نباشد ) بی محابا لباسی را که در حریم فردی زیبا  و جذاب است در حریم خانواده وفامیل و جمع فرزندان و یا دوستان استفاده میکنند ویا  آنهایی که با لباسی چرک و کثیف و نامرتب و نامناسب در جمع و یا جلسه و یامراسمی  حضور میابند و رعایت حریم و حرمت دیگران  و آن مراسم را نمی کننداغلب از نظر جامعه به عنوان فردی " ولنگار و بی بندوبار" محسوب شده و   اینها و سایر موارد مشابه  ناشی از  نادیده گرفتن همین اصل است.

  شایع ترین آسیب ها ی حاصله  از این دست شاید زن و شوهرانی هستند که حرفها و بگو ومگوهای  بین خود را به حریم  فامیل و خواهر و برادر و فرزندان و یا دوستان و گاه به خیابان و کوچه و اشاره به این و آن  تسری وتنزل میدهند.

فرزندانی که صحبتها و آداب و شوخی و کارهای خاص دوره نوجوانی ومحفل های جوانی را و یا کارمند و کارگری که جوک ها و صحبتهای مردانه و زنانه محیط کار و نشست های مخصوص خود را بین  حریم خانه و برعکس  ردو بدل میکنند و حتی متاسفانه آداب نشست و برخاست در خانه و محل کار را با هم قاطی میکنند و ده ها مثال دیگر:" یعنی عدم  درک حریم  و جابجا فهمیدن و قاطی کردن حریم ها".

عدم درک حریم همیشه به شکل های فوق نیست.گاهی هم ما به اصطلاح از آنطرف می افتیم..آنجا که باید موضوعی را که مشکل ساز شده با مشاور و یا والدین و یا دوستان مجرب و دنیا دیده مطرح کنیم و راهکار بیابیم  متاسفانه به بهانه حفظ حریم پنهان کنیم و ساکت بشینیم.  یا  وقتیکه برای خود و خانواده حقوقی داریم که جزیی از حقوق اجتماعی و انسانی ما محسوب میشود را به بهانه "خوب نیست دیگران بدانند" و "امنیت فلان و فلان را بخطر می اندازد "با شمشیر  حفظ حریم  دیگران و فلان و فلان مطرح نکنیم یا از ترس بیان و عیان کردن آن حق خود و دیگران را  پنهان و پایمال  و گاهی هم فاجعه بوجود آوریم و.....

مبحث" حریم "در مقوله" ارتباطات" و" هوش اجتماعی" و از منظر" حقوق خصوصی و عمومی" و... عرصه های مختلف و جای بحث زیاد دارید که من خواستم  فقط یک جنبه از آن که جنبه  مفهومی دارد را به چالش بکشم.در موارد دیگر میتوان به "حریم فیزیکی" و" جایگاه" افراد و "قلمرو "و...نیز اشاره کرد که صحبت را از این هم طولانی تر خواهد نمودو ..به مبحث حریم باز هم خواهیم پرداخت اگر عمری باشد....

نظرات ()



کودکان بازنشسته و سالمند!
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٩/٩

چند روز پیش بود که یکی از صنایع مراسمی گرفته بود و بازنشسته های سال 60 به این طرف را دعوت کرده بود تا تجلیلی از اونها بکند.من را هم بخاطر کلاسهای آموزشی که از چند سال پیش در زمینه" آموزش و مشاوره قبل از بازنشستگی" در اونجا داشتم  دعوت کرده بودند.جدای از کار زیبایی که مدیریت و مسولین  انجام داده بود که به نظرم در ایران نمونه بوده و جای تقدیر دارد دیدار بازنشستگان با یکدیگر قشنگ ترین خاطره ها را برای من و همه اونهایی که بعد از سالها همدیگر را می دیدند به نمایش  می گذاشت.

حرکات این آدمهای بزرگ با موهای سپید و سالها تجربه زندگی دو چیز کاملا مختلف را در یک  معنای مبهم  دوره بازنشستگی نشان میداد.از یکسو دنیایی علم و تجربه و فراست که در گفتار و و چهره عیان بود و از سوی دیگر کارها و حرکات و داد و فریادها و شور و شعفی که ترا به یاد کلاس ها و حیاط مدرسه و  بچه های دبستانی به هنگام روز اول سال تحصیلی  می انداخت.

نیاز به "دوست داشته شدن"  و "دوست داشتن " و" دیده شدن" و ....به حدی در آنها موج می زد که در صحبت ها و تقاضاها یشان با یکدیگر و حرفهای بلندشان که ابایی از  آن نداشتندکاملا مشهود بود....این یکی داشت از علاقه اش به فلان کتاب میگفت اون یکی از سازی که تازه یاد گرفته و دیگری از نقاشی هایش و اونطرف دو نفری که هنوز دستشان در گردن و ...ولوله ای برپا بودکه قابل توصیف نیست.

من در هر فرصتی با دیدن این صحنه ها به خودم رجوع میکردم و  در تجسم ذهنی ام راجع به این گروه از جامعه فکر می کردم. فکر میکردم عشق چه مفهوم بلندی دارد که تا  همیشه و در هر حالتی تا دم مرگ هم  زیبایی خود را پنهان نمیکند و دوستی چه کلام بزرگی است و خاطره ها چه قدر عشوه گرند  و....اما در لجظه ای از این تجسم مکثی در افکارم افتاد که....به هر حال اینها بازهر چه باشد  جزو خوشبخت ترین این گروه سنی بالای شصت سال  جامعه ما هستند که مدیرانش به این درک و شعور رسیده اند که بعد از سالها زحمت و کوشش  سراغشان بیایند و یادشان کنند.اما بسیاری از این عزیزان در شرکت ها و سازمان ها ی دولتی و بد تر از اون شرکت های خصوصی و یا مشاغل آزاد بعد از بازنشستگی  چه وضعیتی دارند؟ 

این بزرگسالان کودک و  حساس که از نظر سنی و شغلی بازنشسته و سالمند تلقی میشوند در حالی که از نظر عاطفی ظریف و شکننده هستند   را چه کسی به فکر است؟من کاری به نیازهای مالی و سختی ها و در بدری های تعداد زیادی از این کارکنان که روزی برای خود کسی بودند و مقامی هرچند کوچک در محل کار خود داشتند ندارم اما اینکه اصلا  در صحنه های زندگی حتی متاسفانه در بعضی از خانواده ها هم  دیده نمی شوند بسیار غم انگیز است.  

در اتوبوس ها و خیابان و پارکها و هرجا که قدم میزنی شاهدیم که روز به روز تعداد آنها بیشتر میشود و اینها اونهایی هستند که توان حرکت دارند و البته افرادی که با گنجینه هایی از دانش و تجربه در بستر افتاده و فراموش شده اند نیز کم نیستند.طبق آماری که  داریم کم کم داریم به  نسبت  های خطر آفرین یک جامعه سالمند  نزدیک تر می شویم در حالی که بی تفاوتی نسبت به اونهاهر روز بیشترمیگردد.

هنوز به لحاظ پزشکی کمترین توجه را به آنها میکنیم.طب کودکان داریم اما کجا هستند مراکزی که مخصوص این" کودکان بازنشسته و سالمند" باشد؟  بیماری ها و  هزینه های بالای زندگی و شرایط درمانی و بیمه ای کشوروضعف بنیادی  متولیان امور بهداشتی و پزشکی در نگاه به سالمندی و پیری تاسف بار است . شاید تعجب آور باشدبگوییم  که در رشته" پیر شناسی" و" طب سالمندان " فقط سه یا جهار نفرکارشناس واقعی در کشور   داریم. هر چند شنیده ام اخیرا کوششی برای تربیت متخصصان صورت گرفته ولی این برنامه ها در صورتیکه جامعیت نداشته باشد باز هم نتیجه مطلوب را نخواهد داشت.من به عنوان یک سالمند واقعا نگران همکاران و دوستان و هموطنی های خودم  در این سن هستم  .به راستی وضع این بزرگان و عزیزان ما  مخصوصا  در مواقع بیماری و ازکارافتادگی چگونه است و چگونه خواهد شد؟

بیاییم تلنگری به خود و  حانواده  و جامعه و اطرافیان بزنیم. در صورتی که دستی و نقشی در اداره و  سازمان  و شرکتی داریم و یا در محافل و نشستها توانایی  و فرصتی  در تکریم از بازنشستگان و سالمندان داریم و یا در تدوین برنامه ای تفریحی و یا آموزشی  امکاناتی را می شود جور کرد کاری بکنیم. ممکن است  در انجمن و  موسسه ای موقعیتی برای  برگزاری همایش و دور همآیی برای آنها و راه اندازی  تور و گلگشتی بهمراه  جوانترها و یا بطور جداگانه  برایشان داریم  و ..یا هر طریق دیگر که میشود  از توجه به این عزیزان  و بزرگان خودمان غافل نشویم.

 ویادمان نرود  آنها کمکی که از ما میخواهندابراز ترحم  و دلسوزی و مهربانی یکسویه نیست بلکه نیازشان  از حنس دیگرو  بیشتر به این حس عاقبت اندیشی  و گشاد ه دستی آنها بر میگردد تا که  چشمانمان را باز کنیم و آنها را بهتر ببینیم و از توانایی ها و افکار و تجربیاتشان برای خود اندوخته کنیم. آنها حسرت آنرا میخورند که پر از خاطره و تجربه و عشق و شور و ارزش  هستند و ما بی توجه از کنارشان میگذریم و متاسفانه گاهی هم زیرشان میگیریم.

نظرات ()



کدام پرکار تریم؟
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٩/۱

   من هم میخواهم تمرین ناله کردن کنم .

شما قضاوت کنید ولی ........جدی نگیرید. 

از صبح زود که بلند شدم همه اش مشغولم.کتری را ابتدا آبش را خالی کردم و مجددا گرفتم زیر آب تا آرام آرام پر شود و بعد اون را گذاشتم روی اجاق.قبل از اون هم با چه سختی فتدک زدم و اجاق را روشن کردم و کلی منتظر تا جوش بیاید و بعد چایی را قاشق به قاشق ریختم در قوری که اونهم باید اول تمیز میشد که بخاطر مراحل دشوار اون از توضیح اش صرف نظر میکنم .و.... اینها تنها کار های صبح تا حالای  امروز من نبود ه بلکه کیسه پلاستیکی شیر را از یک گوشه قیچی کردم و باز با هزار دردسر ظرفی مناسب پیدا کردم که شیر بریزم داخلش و بعد باز هم فندک زدن و روشن کردن یکی دیگر از شعله ها و گذاشتن این ظرف روی شعله و باز هم انتظار و....

ما مردها واقعا هر چه کار سنگین  است را بدوش میکشیم و هیچ صدامون هم در نمیاد .در حالی که خانم در خواب ناز هستند.وقتی هم از خواب بلند شد راحت می نشیند واز دست رنج من  چای و شیر و.... آماده را میل میفرماید و بعدش هم آرایش و رسیدن به سر و صورت و بعد هم کمی با این ظرف هایی که به بهانه خستگی از دیشب مونده ور میرود و مثلا تمیزشان میکند و سپس میرسد به اینکه با  سیب زمینی و پیاز و گوشت و....بازی میکند و یعنی مشغول تدارک  "نهار " و بعد  هم این دستگاه جاروبرقی را اینور و اونور میکشونه تا این چند تا اتاق را تمیز کنه و در واقع  با ایجاد سر و صدای گوشخراش اون و دور من پیچ و تاب خوردن میخواد منو یک طوری مجبور به ترک خونه وتسخیر دوباره  قلمرو خودش کنه  و این بازی ها ادامه داره تا ظهر بشه ومن بیچاره هم مجبورم یک طوری توی خیابون وپارک و اینور و اونور پرسه بزنم تا وقت نهار  بشه و بیام و یک چیزی بخورم و بخوابم  و داستان تا شب باز هم مرثیه وار تر و...بعدش همین خانم اگر سایت و  وبلاگ داشت میاد  و داد و فغان که امان از دست زندگی!

 من فکر میکنم شاید علت طول عمر هفت یا هشت سال بیشتر خانم ها نسبت به ما مردها  هم در همین بازیگوشی های  کار روزانه اونها باشد.

راستی ما مردها کجا  بریم ناله و فغان کنیم از این همه بی عدالتی؟

نظرات ()



پروفایل غیر فعال است !!!!!
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۸/٢٦

  میریم دکتر اصلا کاری به اون بالای برگه نسخه که اسم و مشخصات نوشته ندارد. مثل که براشون مهم نیست این کیه که میخواد راجع به جانش تصمیم گیری کند .در بعضی جاها که کمی پیشرفته هستند این قسمت مهم را می دهند  منشی محترم و یا پرستارشون پر کند.

می خواهیم  امتحان بدیم  یا جایی استخدام بشیم ازما  می پرسند راجع به رزومه و پروفایل ات بگو".گیج و ویج میشیویم و گاهی هم عصبانی از این درخواست که "اینا دیگه کی هستند؟"میخوان فامیلهای خودشون را سر کار بیارن بهانه رزومه میگیرند.آخه کی توی این سن و سال رزومه و سی وی داره که من داشته باشم؟" و...من همینم که می بینی ...

میاییم اینترنت و  می خواهیم ببینیم این فردی که این همه مطالب خوب گفته چکاره  و از چه قماش و دسته ای است.تحصیل کرده است و یا بیسواد ؟   چه شغلی دارد و اینکه  در چه زمینه ای میشود با وی ارتباط برقرار کرد واصلا سن و سالش در چه حدود است ....که هر سنی حرمت خاص خود را دارد و نوع ارتباط متفاوت . نهایت اینکه قسمت پروفایلش" غیر فعال" است  و یا آنجا که باید" در باره خودش" بیشتر بگوید مشاهده میکنی  یاشعر گونه و عارف منشانه  و پر از تعارف و افتادگی چیزهایی را سر هم کرده است  و جملاتی این چنین :" ذره ای در عالم بی انتها " و یا "کوچک شما " و یا "اصلا من کی باشم که از خودم بگویم" و مانند اینها .

 و این جا یک  دو گانگی را متوجه میشوی که نشان از آن می دهد که دعوای بین   " مدرنیته " و "سنت " هنوز سخت به ما چسبیده و رهایمان نمیکند.

از یک سوی شرایط مدرن که با آمدن اینترنت و شبکه جهانی میخواهد دنیا را   هر چه بیشتر کوچکتر و جمع و جور تر  کند  آنقدرکه مردم جهان از لاک شان بیایند بیرون و با هم آشنا شوند و سر از جیک و پیک هم در بیاورند و البته که مشتری ها زود تر و بهتر با هم آشنا شوند . آنچنان همه چیز شفاف سازی شود که مانند یک روستا و روستایی که حتی دعوای زن و شوهرها  و میزان و نوع ارث  فلان و بهمان و یا زمان زایمان دختر مشهدی محمد و یا موقع و دفعات مل شدن و  شیردهی  گاو حاج  حسن و...هم از نظر دور نماند چیزی که  به اصطلاح "دهکده جهانی" خوانند.دهکده کوچکی که از هر جای آن  با یک" آهای محمد" و آهای ...." به راحتی همدیگر را صدا کنند و با هم دادو ستد عاطفی و خانوادگی و تجاری و ...کنند .

از سوی دیگر آدم هایی چون ما  هر گز گذار دوران جدید را درست و طبیعی  طی نکردیم بلکه حدود صد و صد و پنحاه سال پیش و با هجوم سوداگران استعماری و  نفتی و از جنب  منافع غرب  بصورت" سزارینی و میانبر"  این چیزها ی جدید  یعنی صنعتی شدن و مدرنیته به ما تحمیل شد.هر چند دیر یا زود ما با این تحول جهانی همسو می شدیم اما این نوع رسیدن کنترل شده از سوی آنها برای ما زیانهای بسیاری داشته است.در این جابجایی زورکی ما نیز  ناچارا و برای گذران بهتر زندگی با آنها آشنا گشتیم  و دارای تکنولوژی روز شدیم وکارمند و معلم و مهندس و دکتر و کم کم .. " چت باز" و" وبلاگ نویس" شدیم. این میشود که  استفاده درست از این" دهاتی بودن اینترنتی"  و یا حتی از نگاه سوداگرایانه نقش مشتری بودن و مشتری شدن برای خیلی از ما  به درستی جا نیفتاده است   

تعازضی آشکار بین حرفهای قلمبه و سنگین روز دنیا از یکطرف  و افکار قدیم بجای مانده از دیروز نزدیک از سوی دیگر در گوشه گوشه رفتارها و گفتارمان خانه گرفته است.  هنوز خاک روستاهای قدیم از تنمان تکانده نشده  و نقش شلاق پدران و سلطه دوران ملوک الطوایفی و پناه بردن به "خاک پا شدن "و "صوفی مسلکی" وشعار  "افتادگی آموز اگر طالب فیضی "    رهایمان نکرده و در تمامی صحنه های زندگی مان اثر گذار می باشد ...نتیجه اینکه:

  اغلب  رفتارمان عجیب و گاه حتی چنان به دور از زندگی واقعی است که افسرده  و دلسردمان میکنند و از خودمان خجالت میکشیم که: ما واقعا چگونه افرادی هستیم که با اینهمه نقش های متضاد  داریم زندگی میکنیم.نمونه چنین تعارضهایی همین رفتارها و کارهایی است  که هر کدام به شکلی عجیب و پنهانی و با رمز و رموز و پیچیده و مسلما  مخالف اهداف این یافته جدید بشری  و آموزش های آن  وارد این دنیای عجیب میشویم . و...

   همین است  که مثلا نه تحصیل کرده ما یک "رزومه" و "یا سی وی "درست حسابی دارد  که بتواند در دنیای رقابتی و شایسته سالاری آینده خود را به عنوان یک کاندید خوب برای شغل و تخصص مربوط معرفی کند و نه  پزشک ما  فلسفه اصلی اون مشخصات بالای نسخه را که اساس ایجاد ارتباط بین بیمار و خودش است را  میداند .نه  آن دهاتی صاحب سنگبری معروف که یکباره میلیاردر شده و چهارتادستگاه ماهواره در خانه دارد میداند چگونه از آنها در جهت توسعه ارتباطات خود و خانواده با دنیای نو بهره گیرد و.نه...... تا می رسد به  من که وبلاگ می نویسم  که نمی فهمم پروفایل  اصلا برای چیست و چرا باید در باره خودم و سایت ام بنویسم و شفاف تر با اطرافیانم گفتگو کنم .

مابرای  این کارهای نکرده و به ظاهر  جزیی  دلایل بسیار و در موارد استثنایی  هم شاید بشود گفت   منطقی قوی داریم  اما هر چه هست باز بر میگردد به جامعه ای که در تعارض است و همین هاست که در رسیدن به یک جامعه پویا و توسعه یافته باز هم  فاصله می اندازد.

یکی مانند من شاید توانایی کارهای بزرگ  را نداشته باشم اما معتقدم باید از خودمان و از همین کارهای ساده و کوچک  شروع کنیم و نوشتن در باره خود و تکمیل پروفایل هایی فردی و جمعی و مستند سازی از خود و ثبت داشته ها و قابلیت های فردی و خانوادگی و اجتماعی را جدی بگیریم . انجام  و تکمیل  رزومه ها و پروفایل های شخصی و شغلی و تشویق فرزندان و اطرافیان به این کار باعث  خود اتکایی و ارزش دادن به همه توانایی ها و زیبایی هایی می شود   که در وجودمان سراغ داریم .ثبت وبژگی ها و افتخار کردن به اینگونه ارزشها و یاد آوری خاطره ها برای یکدیگر وانتقال تجربه ها  که معمولا هم کم نیستند موجبات تشویق یکدیگر به کار و هنر ورشد و توسعه در عرصه زندگی پر تلاطم جدید گشته و نهایت شادی ها را غنی تر خواهد ساخت وشاید  از بار غم های بیهوده و بی ارزشی کاذب  هم تا حدود زیادی بکاهد... 

نظرات ()



آشغال فکری
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۸/۱٢

دو روزی را رفتیم به دامان طبیعت .جایی آرام وخنک.تالاب چغاخور."

 ویکی پدیا "در باره اش گفته :"چغاخور تالابی در شهرستان بروجن در استان چهارمحال بختیاری است.به گفته امینی (۱۳۸۱)، تالاب بین‌المللی و زیبای چغاخور با مساحتی حدود ۲۳۰۰ هکتار در دامنه ارتفاعات برآفتاب و کلار (۳۸۳۰ متر) در نزدیکی شهر بلداجی واقع گردیده‌است. این تالاب در مسیر جاده شهرکرد-خوزستان قرار گرفته و از شهر کرد ۶۵ کیلومتر فاصله دارد. فضای وسیع، هوای مطبوع، چشم‌اندازهای زیبا و وجود انواع پرندگان مهاجر و بومی همراه آداب و رسوم اصیل بختیاری‌ها"

 هوا راست میرفت توی ریه هاونیازی به کشیدنش نبودو نفس فقط استراحت میکرد و...

هوای آلوده شهر وبدتر  از آن ذهن  بیمار و ترشیده و بوی تعفن آشغال های فکری که مرتب تلنبار می شود و وجود را تیره و کدر میکند نیاز به پالایش دارد.

جسم بیماراز جنس من  و روان کج مدار را اگر بی خیال شویم و مرتب آبی بر سر و رویشان نپاشیم زود پژمرده میشود و بوی گندش همه جا را خواهد گرفت.

افکار ما نیاز به" اتاق فکری" دارد تا هر از چندی  خلوت کند و با خود گپی بزند و حالی کند.اتاق فکر تنها این نیست که با عده ای از عقلا بنشینیم و از تجربه و فهم آنها بهره گیریم  بلکه ما نیاز به تفکر و گاهی کمی " سکوت" برای فهم حرف های ناشنیده "خود"مان  داریم وشاید نگاهی دوباره به" خلقت" و.....

همه اینها را که گفتم یعنی باید هر از مدتی که فرصتی پیش می آید و اگر نبود حتما باید فرصتی جور کرد تا" بازگشت به خود"ی  داشته باشیم . به سر و کول  طبیعت برویم تا در اتاق فکری که در دل زیبایی ها و عظمت آن  بر پا میکنیم  با خودمان کمی قیل و قال کنیم  و آخر سر هم آشغال های ذهنیمان  را "جمعبندی "نموده ,آنها را توی کیسه هایی از نوع " باطل شد"  بریزیم . و.... آنگاه  سبکتر و سبکبال طرحی نو در اندازیم ,و  دوباره راه بیفتیم. 

این هم عکسی از تالاب و اطراف آن که از یک تپه در نزدیکی آن  خودم گرفتم  و زیاد حرفه ای نیست.

 

نظرات ()



نشانه های تحمیل (اشتباه و خطا 3)
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۸/۳

 اغلب فکر میکنیم سلطه و زور گویی حتما باید مشخصه خشن و همراه با رفتاری عجیب و غریب باشد در حالیکه این چنین نیست.

در این بخش از نوشته سعی میکنم خیلی گذرا بعضی رفتارهای اشتباه خود  که منجر به ایجاد روابط  سلطه گرایانه میشود  را نشان  دهم .با این توضیح که توجه داشته باشیم طرح این موارد به معنی نفی زیبایی ها و قشنگیهای ارتباط  صمیمی و صادقانه بین دو نفر یا چند نفر  نیست . اتفاقا در اینگونه موارد که رابطه بسیار دوستانه است خودبخود این موارد رعایت میگردد .در روابط حقیقی و زلال بین دو یا چند نفر  بدون اینکه حتی چیزی حس گردد طرفین بقصد آرامش و شادی طرف مقابل  رفتار و گفتار خود را تنظیم میکنند و نه تنها قصد سلطه ندارد بلکه رهایی و آزادی او را طلب میکند و....

اما گاه در همین روابط  هم ناخوداگاه  وبه اشکال مختلف با انواع  حرف ها و رفتارهای  سلطه گرانه  بر میخوریم. عباراتی که گاه  هم به رفتار غم انگیزی  می انجامد :

"اگر دوستم نداشته باشی من هم ازت قهر میکنم ".این یعنی اگر تو هم اینگونه نباشی  که من هستم منهم  از تو خوشم نمیاد.پس رفتار و عقایدت را مثل" من" کن!

" از این کارت خوشم نیومد" یعنی چون موافق عقیده و یا تصمیم من" اینکار" را انجام ندادی  خوشم نیومد.

"این حرفت توی ذوقم زد"یعنی چون موافق "تصورات و عقاید من" حرف نزدی ناراحت شدم .پس اگر میخواهی من را داشته باشی طبق شرط من عمل کن .

و.....ده ها نمونه از این ها که ممکن است توسط ما به دیگران گفته شود و یا دیگران ازما بشنوند  اینها همه یعنی سلطه گری.

در نوشته قبلی به یکی از حقوق خود که "حق اشتباه کردن "بود اشاره کردم و اما علاوه بر این ما ده ها" حق" دیگر داریم که  همسوی با آن باید یاد بگیریم و به آن عمل کنیم

از جمله این که:  اگر من اشتباه کردم آیا حق دارم که دلیلش را برای دیگری توضیح ندهم؟حتما که جواب بله است.اشتباه و یا هر موردی که بوده مربوط به خودم است و نیازی نیست که  دلایل و عوامل آنرا برای  فرد دیگری توجیه کنم.

اما دوست  عزیزی ممکن است از من بپرسد:"ولی شما در پست قبلی گفتید که مرحوم دکتر صدیقی با صدای بلند و در مقابل همه اعتراف به اشتباه میکرد" و آیا اینها با هم تناقض ندارند؟ و جواب من این خواهد بود که :

چه تناقضی دارند؟او حق داشت که اشتباه کند و هم حق داشت که با صدای بلند  به خطای خود اعتراف کند چون استاد بود و میخواست بگوید تا به ما یاد دهد قبول خطا کردن را.ولی در عین حال او حق داشت که برای اینکارش  توضیح ندهد و آنچه من منظور دارم همین است.

یک" حق" دیگر که باید یادش بگیرم را با مثال میگویم :

من به شما میگویم  و حتی قول می دهم که قصد آمدن با شما در این سفر و یا اینکار  را دارم.

حالا عقیده ام و قولم به دلایلی عوض شده است.

شما مرا مورد شماتت قرار میدهید و احیانا مرا دمدمی مزاج و متزلزل و...می نامی.( و با این حرفها میخواهی هدف خود را به من تحمیل کنی و  این هم یعنی نوعی  سلطه گری  ) .

آیا من حق دارم بدون توضیح  به شما عقیده ام  و حتی قولم را عوض کنم؟

بله این حق من است که هر لحظه و هر زمان که تشخیص دادم تصمیم غلطی را گرفته ام و یا انتخابم غلط است راهم را عوض کنم و نیازی هم به توضیح و توجیه آن ندارم.

بسیاری ازتصمیمات بزرگ زندگی و مثلا  ازدواج های اشتباه متاسفانه از  نادیده گرفتن همین حق ساده در دوره نامزدی بوجود میاید.طوری است که به من حق نمیدهند که خوشم نیاید و دلیلی هم برایش نداشته باشم.

کافی است این حق را برای هم قایل شویم که در این شرایط به نامزدم بگویم: از تو خوشم  نمیاید و برای ازدواج  اون فردی  نیستی که من میخواهم و هیچ دلیلی هم ندارم و نیازی هم ندارم که به شما توضیح دهم  و یا دلیل برایت بیاورم .

همانطور که دیگران این حق را دارند که مسولیت رفتار غلط من را نپذیرند من هم مجازم که بخاطر دل دیگران زندگی نکنم و رضایت خودم را در نظر بگیرم.

این حق من است که اگر میخواهم آزاد زندگی کنم و زیر سلطه کسی نباشم در مقابل اونهایی که مرتب مرا به بی عرضگی متهم میکنند و با سوالات سلطه گرانه شان قصد تخریب من و تحمیل افکارشان به من را دارند بگویم " نه "

جملات آشنای دیگر :

"تا زمانی که اینطور حرف بزنی فکر میکنی بجایی می رسی؟."اگر همه   مردم مثل تو  خودخواه باشند و اینطور فکر کنند  مملکت درست میشه؟".داشتن  یک  دوست مثل تو  از صد تا دشمن بدتر است .درسته؟ "   به تو مثلا میگن دوست؟" و"به تو میگن شوهر " به تو میگن زن؟.."" تو مثل فلان کس هستی درسته؟ تو مثل فلان گروه و حزب و دسته هستی .درسته؟ "شما از اول هم معلوم بود که از کدام دسته و قماشی ".....

اینها همه یعنی همون که گفتم :یعنی بیا و مثل من فکر کن و گرنه تو آدم ناجور و نامناسبی هستی و...

در اینگونه موارد چه باید کنیم؟ آیا مثل اونها که  دنبال شبیه سازی کردن خودشون هستند و از ما میخواهند شبیه شان فکر و رفتار کنیم بشیم و یا نه خودمون باشیم و خودمون. راستی اگر من مثل تو و  بقیه شوم پس هویت من و هدف و  لذت زندگی که برای من است را کجا جستجو کنم .

بنابراین چنین  رفتارهای سلطه گرانه یک جواب بیشتر ندارد ." نه "  و یا "نمیدانم"

در جواب مادر بزرگ و یا والدینی که فرزندان را تحت فشار اینگونه سوالات قرار میدهند و یا  دوست و یا همسری که ازهمراه و شریک خود می پرسد :آیا حق من است که تو حرف مرا گوش ندهی و کار خودت را بکنی ؟" جواب  این است :"نمیدانم"

"آیا جواب آن همه زحمت من این است و یک دختر با پدر و مادرش اینگونه رفتار میکند؟"...جواب:........................."نمیدانم

من برای گرفتن وام ....تومان  سراغت آمدم و تو ضامن من نمیشوی به تو میگویند دوست؟.پس تو چه موقع به درد من میخوری ؟..  جواب........."نمیدانم"

از بقال و قصاب و.....سر کوچه که قصد دارد  جنسی را با رفتار تحقیر آمیزش  به من قالب کند وقتی که تقاضا میکنم دوباره و دقیقتر وزن کند و یا بهتر اون را ببینم تا بتونم انتخاب کنم و... اخم میکند و میگوید"چرا اینهمه برای خرید این کالا  بهانه میاری؟ چرا وقتم میگیری ؟ و.....؟         جواب بدهیم " نمیدانم "

البته همه اینها را که گفتم  خیلی پوست کنده و خالص آنرا گفتم و ما میتوانیم با "رعایت حقوق" خود آنرا با چاشنی ظرافت های گفتاری و رفتاری موجود در فرهنگ غنی ایرانی و هر جایی که در آن زندگی میکنیم و با استفاده از هوش اجتماعی و تجربه های زندگی  در روابط خود بکار بندیم و به طرف مقابل خود انتقال دهیم.

شاید این بحث  صحبت های بیشتر ی را طلب کند .برای مطالعه بیشتر در اینگونه مباحث می توانید به کتا ب "روانشناسی اعتراض " نوشته "مانوئل جی اسمیت " ترجمه "مهدی قراچه داغی " انتشارات درسا  و سایتهای مختلف روانشناسی مراجعه فرمایید .

 

نظرات ()



اشتباه کردن برای تجربه اندوزی حق ما است.(2)
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٧/٢٦

 

تاریخ اجتماعی ما سراسر است از سلطه و زور گویی.تاثیر این عامل  بجای مانده نه تنها در گوشه گوشه نظام  خانوادگی و اجتماعی و فرهنگی ما ریشه دوانده بلکه باعث شده تا نوعی خاص از شخصیت فردی در هر  ایرانی را تولید و اشاعه دهد.

به راحتی زیر سلطه قرار میگیریم و اغلب این را با افتخار و با صدای بلند به عنوان "ادب و متانت وخضوع و گاهی شرافت "یاد میکنیم. "تعارف"کردن افزاطی و به راحتی در مقابل یک تحکم  و یا خواسته و خواهش تسلیم شدن وحقوق فرزندان و اطرافیان خود را از دیدگاه خود تحلیل کردن و بجای دیگری تصمیم گرفتن و ده ها نمونه یکی از عواملش ریشه در این فرهنگ سلطه پذیری دارد.

 در این نوشته  و در ادامه مطلب پیشین کمی به آثار جانبی  این آسیب مهلک می پردازم .سرزنش خود و گذشته خود.نفرین به خود و ایل و تبار.بی ارزش کردن خدماتی که انجام داده ایم و از طرف دیگر تعریف و تمجید  طرف مقابل و دیگری  و حتی سلطه گران و معنای منفی دادن به خودخواهی و از خود تعریف کردن و ...همه در واقع  از عوارض این آسیب فرهنگی است.

اما اگر موافق این نظر باشیم چگونه میتو ان این مشکل را حداقل در خودمان رفع کرد؟به نظر من هر چند موضوع ریشه ای و نیاز به بررسی همه جانبه دارد اما اگر افراد به حقوق فرد ی و اجتماعی خود آگاه شوند کمتر حاضر میشوند که حد اقل در مورد تن و روان خود این همه بیرحم باشند و از صبح تا شام به سرکوب آن بپردازند. یکی از این حقوق که امروز به آن می پردازیم حق اشتباه است .

 عادت شده و همه در این مورد با هم در رقابت ایم  که خود رامرتب فحش دهیم   زیرا فکر میکنیم " حق اشتباه کردن نداریم  و خطا کردن مغایر با داشتن  عقل است "

 نگاه گذرایی به وسعت عالم و بزرگی جهان هستی و پیچیدگی ها و ناشناخته های آن به ما یادآور میشود که : "ما نسبت به شناخت عالم خیلی نادانیم  و  حالا حالا ها حق اشتباه کردن را داریم" البته بعضی اشتباه ها  خیلی سنگین و بعضی ها سبکتر و قابل تحمل تر است اما به هر حال وقوعشان در زندگی ما امری طبیعی است.

 هر کاری کنیم نهایت اینکه  چون بر همه اطلاعات و امور  مورد نیاز دسترسی نداریم نمیتوانم خالی از اشتباه شویم  و چون انسانیم  اشتباه حق ما است . تفاوت انسان وحیوان  در این است  که ما "بعد از وقوع اشتباه  سعی میکنیم آنرا علت یابی و ارزیابی و تجزیه تحلیل کنیم و  تبدیل به "تجربه "کنیم  ولی حیوان بارها و بارها اشتباه میکنند  و باز از همان راه خطا دچار لطمه میشوند .

مفاهیمی چون آزادی و آزادگی و حقوق انسانی  فقط در سایه فهم " اصل خطا پذیری " معنا میابد.آنگاه که خود بپذیرم که" احتمال و حق اشتباه را دارم" و برای دیگری هم چنین حقی قایل باشم پس برای هر چیز  وبرای اثبات یک حرف و عقیده و یا ادعایی  مطلق گرایی در مباحث فردی و یا خانوادگی و علمی و... نخواهیم کرد و سینه یکدیگر را با جهالت چاک نخواهیم داد.

آنگاه که فبول کنم که دنیای پر پیچ خم امروزی چاله های پنهان  و ناشناخته زیاد دارد و من هنوز خیلی عقب هستم   تا همه این سوراخ سمبه های هستی را سر در بیاورم پس می پذیرم که حادثه و خطا و اشتباه امری طبیعی است .پس بجای ناله و گلایه  و دهن لقی به این و آن  و داد و فریاد و شماتت اطراف  و نا سزا به عالم و آدم به فکر  توانمندی ها و نقاط قوت خود و جامعه و آموزش ویاد گیری می افتم و. در اینصورت   احتمال میدهم شاید "غیر از این گفته "من" یا"  تو" و یا" او"     نظر دیگری هم صادق باشد"و بدین ترتیب خطایم را با رفتار درست  اصلاح میکنم.

دنیای آزاد آینده برای هر فرد و هر جامعه ای آن خواهد بود که هر کس دیگری را هر طور که هست احترام میگذارد و  به دیگری حق اشتباه کردن را بدهد و قبولش کند و کمکش کند تا راهش را آنطور که خودش صحیح میداند اصلاح کند و به پیش رود و نهایت این نمیشود مگر بقول مرحوم دکتر صدیقی یاد بگیرد که آزاد فکر کند و با خودش صادق باشد و در زمان مقتضی بتواند بگوید  " غلط کردم"  . 

 دکتر غلامحسین صدیقی از  اهل علم و از دولتمردان  دوران مصدق بود  و استادان بزرگی را تربیت کرده و همو بود که اول بار  جامعه شناسی را به ایران آورد  و مقام علمی اش زبانزد بود . :

روزی همینکه به کلاس آمد با آن کیف همیشگی در دست  و قد بلند و کمر کمی خمیده اش پشت تریبون  رفت و  به دانشجویی که چند روز قبل با او در مورد مطلبی جر و بحثی داشت  گفت:در مورد موضوعی که من اصرار به درستی اش داشتم من خطا کردم وحق با شما بود و بنابراین و در حضور  همه دانشجویان میگویم"من غلط کردم".

"عزیزانم هر گاه و در هر جا خطایی مرتکب شدید این شهامت را داشته باشید که با صدای بلند اقرار به اشتباه کنید و بگویید" غلط کردم" مخصوصا اگر این اشتباه در بیان  و روشنگری یک حقیقت باشد چه  با منافع شما در تضاد  باشد و یا نباشد.".

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »