درباره نویسنده
محمد.مرادیان زاده
متولد 1329 در آبادان و بازنشسته و متاهلم . در 1351 کارشناسی خود را از دانشگاه تهران در رشته علوم اجتماعی ودر 54سالگی کارشناسی ارشددر علوم تربیتی و مدیریت آموزشی گرفته ام. در زمینه مددکاری اجتماعی و مشاوره و آموزش بش از چهل سال تجربه کار دارم.از سال88 مبتلا به سرطان هستم و این فرصتی شد تا قدر لحظه ها و زیبایی های زندگی را بهتر بفهمم و تلاشم را برای فهم معنای آن با سرعت وحسایبت بیشتر و دقیق تر دنبال کنم و مدام در راه کشف تازه ها و در حد توان به روز باشم. به نظرم پیچیدگی های انسان و مسایل فردی واجتماعی هر روز اطلاعات و مهارت های تازه ای را میطلبد که من هم به همین خاطر اینجا هستم تا یاد بگیرم.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • محمد.مرادیان زاده
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ریاضیات زیبای زندگی 2
  • ریاضیات زیبای زندگی1
  • شناخت تستی به فهم زندگی کمکی نمیکند
  • یلدا و تورم
  • تفاوت یائسگی مردان و زنان
  • حریم فردی و اجتماعی
  • کودکان بازنشسته و سالمند!
  • کدام پرکار تریم؟
  • پروفایل غیر فعال است !!!!!
  • آشغال فکری
  • نشانه های تحمیل (اشتباه و خطا 3)
  • اشتباه کردن برای تجربه اندوزی حق ما است.(2)
  • از خودم متشکرم
  • نظریه پنیر سویسی و احتمال خطا(1)
  • سی و یکسال گدشت ولی...
  • بوی معلم
  • انتظار
  • گاهی چه خوب است فراموشی!
  • تجارتی به نام فروش" نوبت "و "امتیاز"
  • این زبان بی زبان
  • صدقه
  • تن هاو تنهایی
  • آینه ات دانی چرا غماز نیست زانکه زنگار از ....
  • چه کسی شیر و پنیر مرا برد؟
  • ستیز روشنگری با "عقب مانده"های روشنفکر
  • با بورس بیشتر آشنا شویم
  • "بهار و سیزده به در" و درس های آن
  • آنش بیار معرکه شادی ها باشیم
  • خلاصه گزارش زندگیم درسال 1389
  • پول پاک ,حلال مشکلات
کلمات کلیدی مطالب
  • (۱)
  • آبادان (۳)
  • آتش بیار معرکه (۱)
  • آدم های چند بعدی (۱)
  • آدمهای گوسفندی (۱)
  • آشتی با طبیعت (۱)
  • آشغال فکری (۱)
  • آموزش (۱)
  • آموزش بازنشستگی موفق (۱)
  • ابرام لینکلن (۱)
  • ابرام و سارا (۱)
  • ابعاد ریاضی (۱)
  • اتاق فکر (۱)
  • اجناس تعاونی (۱)
  • اچ اس ای (۱)
  • اخفش (۱)
  • ارتباطات (٢)
  • ارز و طلا (۱)
  • ارزش اجتماعی (۱)
  • از خودم متشکرم (۱)
  • ازخود بیگانه شدن (۱)
  • ازدواج (۱)
  • اسطوره (۱)
  • اشتباه و تجربه (۱)
  • اشتباه و خطا (٢)
  • اشراق (۱)
  • اعتقاد (۱)
  • اعتماد به نفس (۱)
  • اعداد فیبوناچی (۱)
  • افسردگی (۱)
  • افسردگی فصلی (۱)
  • الوین تافلر (۱)
  • املا (۱)
  • امید به زندگی (۱)
  • انتخاب دمپسا (۱)
  • انتظار (۱)
  • انجیل (۱)
  • اندیشه (٢)
  • انرژی درمانی (۱)
  • انطباق (۱)
  • ایلام-دره شهر (۱)
  • بازار سرمایه (۱)
  • بازگشت به خود (٢)
  • بازنشستگی (۱)
  • باورها (۱)
  • بخش پیوند سلول های بنیادی (۱)
  • برتولد برشت (۱)
  • بهداشت و درمان (۱)
  • بورس (٢)
  • بوی معلم (۱)
  • بی سواد عاطفی (۱)
  • بیمارستان امام خمینی (۱)
  • بیمارستان امید (۱)
  • پابلونرودا (۱)
  • پالایشگاه (۱)
  • پاییز (۱)
  • پروفایل (۱)
  • پروکروست (۱)
  • پل خرمشهر (۱)
  • پنجاه سالگی (۱)
  • پول شویی (۱)
  • پول و ثروت (۱)
  • پیر شناسی (۱)
  • پیری و جوانی (۱)
  • پیوند مغز استخوان (۱)
  • پیوندتان مبارک (٢)
  • تالاب چغاخور (۱)
  • تخت آهنین (۱)
  • ترس و اضطراب (۱)
  • تزیوس(تزه) (۱)
  • تصمیم گیری (۱)
  • تعصب (۱)
  • تغییر (۱)
  • تغییر و تحول (۳)
  • تفـاوت انسـان و حیــوان (۱)
  • تن و تنهایی (۱)
  • تنوع در زندگی (۱)
  • توجه به درون (۱)
  • تورم (۱)
  • تولد دوم (۱)
  • جامعه شناسی (۱)
  • جبر و اختیار (۱)
  • جد دیاموند (۱)
  • جنگ (۱)
  • چاقوکشی (۱)
  • چاله تحول (۱)
  • چرایی زیستن (۱)
  • چهارشنبه سوری (۱)
  • حادثه (۱)
  • حافظ (۱)
  • حریم اجتماعی (۱)
  • حریم فردی (۱)
  • خرمشهر (۱)
  • خلاصه گزارش (۱)
  • خود آ (خدا) (۱)
  • خود را دوست داشتن (۱)
  • دانایی (۱)
  • درد پرستی (۱)
  • دلتنگ توام (۱)
  • دهکده جهانی (۱)
  • دیوجانس (۱)
  • رزومه و سی وی (۱)
  • روانشناسی اعتراض (۱)
  • روز آلزایمر (۱)
  • ریاضیات و انشا (۱)
  • ریتم (٢)
  • زبان بدن (۱)
  • زبان بی زبانی (۱)
  • زن مذکر (۱)
  • زن یا مرد کدام پر کار نر (۱)
  • زیبایی (۱)
  • سال نو (۱)
  • سالمند (٢)
  • سالمندی (۱)
  • سپاسگزاری (۱)
  • سرطان (۱)
  • سگ (۱)
  • سلول های بنیادی (٢)
  • سو نامی سرطان (۱)
  • سیرکادین ریتم (۱)
  • سیزده به در (۱)
  • سیمون دو بووار (۱)
  • سیمین دانشور (۱)
  • سینرژی (۱)
  • شبه درمان (۱)
  • شرکت نفت (۱)
  • شصت سالگی (۱)
  • شناخت تستی (۱)
  • شیر و پنیر (۱)
  • شیرین و خسرو (۱)
  • شیمی درمانی (۱)
  • صادق هدایت (۱)
  • صاعقه (۱)
  • صدق و صدقه (۱)
  • ضحاک روزگار (۱)
  • طب سالمندی (۱)
  • ظلاق جوانان (۱)
  • عدد طلایی (۱)
  • عرفان (۱)
  • عشق (٥)
  • عشق مشروط (۱)
  • عقب مانده های روشنفکر (۱)
  • غلامحسین صدیقی (۱)
  • فحش و دشنام (۱)
  • فردا (۱)
  • فرهاد (۱)
  • فروش نوبت (۱)
  • فقر و ثروت (۱)
  • فمینیسم (۱)
  • فیثاغورس (۱)
  • قانون مورفی (۱)
  • قدر شناسی (۱)
  • قدیم و حادث (۱)
  • قفل افکار (۱)
  • قلمرو (۱)
  • گاو ها و خرس ها در بورس (۱)
  • گمشده (۱)
  • گوستاو یانگ (۱)
  • لحظه ها (۱)
  • لولو (۱)
  • مادر های طبیعی (۱)
  • مادرهای اداری و کارخانه ای (۱)
  • مانوئل جی اسمیت (۱)
  • محرومان (۱)
  • محمد تقی جعفری (۱)
  • مردانگی/زنانگی (۱)
  • مردمونث (٢)
  • مشاوره (۱)
  • مشاوره بازنشستگی (۱)
  • معاملات کثیف (۱)
  • معلول ها (٢)
  • معنای زندگی (٢)
  • مقاومت (۱)
  • ملاتونین/آدرنالین (۱)
  • ملامتیان (۱)
  • مهارت های زندگی (۱)
  • مهدی قراچه داغی (۱)
  • موش ها و آدم ها (۱)
  • مولانا (مولوی) (۱)
  • مولتپل میلوما (۱)
  • مولوی (۱)
  • میچیو کاکو (۱)
  • نسبت طلایی (۱)
  • نسبت های فیبوناچی (۱)
  • نسخه پزشکی (۱)
  • نظام سرمایه (۱)
  • نظامی (۱)
  • نظریه پنیر سویسی (۱)
  • نعمت فراموشی (۱)
  • نـــــــــــو روز (۱)
  • نوبتکاری (٢)
  • هنجار اجتماعی (۱)
  • هنر زندگی کردن (۱)
  • کار آفرینی (۱)
  • کایزن (۱)
  • کسب و کار (۱)
  • کمک به سالمندان (۱)
  • کیوان شاهبداغی (۱)
  • یائسگی مردان (۱)
  • یلدا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
دوستان من
  • آپلود
  • محک(موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی)
  • آسایشگاه خیریه کهریزک (معلولین و سالمندان)
  • آقای آزادی
  • رادیو گلها(موسیفی اصیل ایرانی)
  • مشاوره و مددکاری اجتماعی
  • مشاوره و مددکار اجتماعی 2
  • باران برف
  • تصنیف ها و ترانه های ایرانی
  • بردیا
  • روانشناسی سلامت فکر
  • مددکاری اجتماعی 1
  • بردیا
  • کیوان شاهبداغی
  • مددکار اجتماعی
  • حافظ
  • شرحه شرحه
  • فرهنگ انگلیسی
  • خانه پدر
  • فریده جلیلوند
  • سینما 2
  • دخترم پردیس
  • کودکان
  • دیکشنری آنلاین
  • گزیده آثار فروغ
  • گلهای جاویدان
  • مادر
  • مترجم فارسی
  • مددکاران جوان
  • ناز نازان
  • نسیم دماوند
  • لغت نامه دهخدا
  • نینا
  • سازمان بهزیستی
  • ناگهان..(بازنشسته)
  • بررسی های اجتماعی
  • دنیای سلامت
  • گلها(موسیفی قدیم ایرانی)
  • انجمن معلولین ضایعه نخاعی
  • آبادانی ها
  • قاصدک "تن ها"
  • خبرنگار جوان
  • ترانه های فرانسوی (صبا)
  • پایگاه اطلاع رسانی پزشک آنلاین
  • انجمن مددکاری اجتماعی ( آزاد-خمینی شهر )
  • مشاوره و مددکاری
  • گنچینه معرفت
  • ندای گلها
  • پردیس
  • سارا شعر
  • آشنا
  • دریافت رایگان کتاب های فارسی
  • دلنوشته های مادر
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



href="http://www.tala.ir" target="_blank">سایت طلا
خطاطي نستعليق آنلاين
وبلاگ
آشنا
این وبلاگ در باره دوستی با خود و دیگران و هر چه در دنیا است و هر مطلبی که برای نزدیکی بیشتر با این اهداف باشد میگوید با همه افراد دلنگران و غم دیده همدرد است ولی تسلیم و تلخی و ناله کردن را موافق نیست.با "چرا ها "کاری ندارد ولی دنبال "چگونه "هاست . این یک سایت خانوادگی و اجتماعی است و از طرح مسایل سیاسی ومکتبی خاص و یک جانبه معذور است.
ریاضیات زیبای زندگی 2
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۱۱/۱

 توی جلسه آموزش و مشاوره برای سالمندی و بازنشستگی موفق  بحث به اینجا می رسد که لازم است  این دوران را با جستجوی کشف  تازه ای در زندگی زیبا تر کنیم و فرمولی برای آن بیابیم..

برای اینکه این موضوع را توضیح بدهم  متوسل به توضیح "معنا" در هستی می شوم و اینکه بدون حساب و کتاب هیچ چیز لحظه ای هم دوام نمیاورد... در زندگی روز مره هم هرماجرا و حادثه ای طبق نظام  و برنامه خاصی اتفاق می افتد.حتی  دردی که می کشیم معنایی در خود  دارد.همینکه دچار تب میشویم یا فشار خونمان یا قندمان بالا و پایین می رود و  دچار تغییرات هورمونی و صدها نوع استرس مختلف میشویم حتما با معنایی درون آنها همراه است ...شاید هشداری است و شاید توقفی برای از نو بودن ویا برخاستن دوباره و شاید ......

 اما گفتن این مفاهیم بخاطر انتزاعی بودنشان قابل درک نخواهد بود مگراینکه عملیاتی شان کنم .حالا به ذهنم می رسد برای کاربردی کردن این حرفهای دیر هضم کاری کنم:

 یکی از همکاران در جلسه کلاس را خواهش میکنم که بیاید بالای اینجا که من دارم صحبت میکنم ....می آید و در کنارم قرار می گیرد .

بعد خطاب به  این هفتاد هشتاد نفر زن و مرد حاضر در جلسه سئوال میکنم  :

"به نظرتان بین من و این آقا کدامیک خوش تیپ تریم؟

"کمی ولوله می ا فتد ... و بعد از اینکه اینجا و اونجا به گوشم می رسد که"  ناراحت نمی شوید  راستش را بگیم"؟!(متفکر و البته من همینجا جوابم را گرفته بودم )و  بعد از تعارفات زیاد نهایت میگویم :"نه ناراحت نمی شوم؟راحت نظرتان را بدهید .مجددا سئوالم را تکرار میکنم " کدام یک از ما هیکل مان قشنگ تر به نظر می رسد  اگر نظرتان آقای .... است پس دست ها را  لطفا بالا ببرید تا ببینیم".

 هم دست های کش اومده  رو به سقف و هم  اون  حرفهای رد و بدل شده خیلی زود  معلوم کرد  که هیکل من خیلی  قناس است و هیکل همکارمان نسبتا مناسب تر .

حالا سئوال دوم را می کنم"خب چگونه است که شما همگی رای به خوش تیپ بودن این آقا دادید ؟ این اتفاق است و یا خیر و  از قانون خاصی تبعیت میکند؟

عده ای گفتند چون قدش بلند تر است و... بعضی هم به  سلیقه تقریبا مشترک افراد  اشاره میکنند ودیگران  هم چیزی دیگر و دیگر  .

اما واقعیت آن است که ما هیچگاه فکر نکرده ایم آیا   جدای از همه گوناگونی های فردی و اجتماعی و فرهنگی در محیط های مختلف معیار" زیبایی" در هستی  چه نوع هیکلی و اندامی اش و چه نوع رفتاری و فکری اش آیا صرفا تابع شرایط محیطی است و یا بر عکس از"معنا" و  "قانون خاصی" نیز  تبعیت میکندیا خیر؟

 بر گردیم به کلاس .حالا با تخمین سراغ اندازه ها می رویم تا  برای تکمیل یاد گیری خودمان  تئوری  را به شاخص تبدیل میکنم.

قبلا خوانده بودم که عدد طلایی و زیبای عالم عددی است نزدیک به 1/618 و در توضیحش فهمیده بودم که اگر نسبت خط بزرگتری مانند (آ )به خط کوچکترمثل (بی)  در  برابر کل اون خط   یعنی( آ+ بی ) را تقسیم بر قسمت بزرگتر یعنی( آ )کنیم و مساوی چنین عددی  یعنی همین 1/618 با چند رقم دیگر اعشاری  شود اون نسبت  در هر جا دیده شود خیلی زیباست و در حد طلایی!.

 و حالامی خواهیم همین را بطور تجربی آزمایش کنیم و ببینیم سلیفه همه شرکت کنندگان از این فرمول تبعیت کرده است یا خیر؟پس قد همکارمان  را از نوک سر تا حدود ناف را به عنوان یک خط کوچک(b) در مقابل خط بزرگتر یعنی ناف تا نوک انگشت پا به عنوان (a) تخمین میزنیم .وقتی که تمام قد یعنی a+b را بر قسمت بزرگتر(a) تقسیم کنیم نسبتی که به دست می آید عددی است نزدیکتر به عدد1/618  یعنی همان عدد طلایی.

حالا دیگر شکی برایمان باقی نمی ماند که همه ما بدون اینکه از این عدد اطلاعی داشته باشیم آنرا در موقع انتخاب  هر چیز زیبا استفاده میکنیم و علت خوش تیپی دوستمان فقط بلندی  قدش نیست بلکه ناشی از تناسب و تعادلی است که در اندامش وجود دارد.در حالی که هیکل من با همین معیارها  واقعا نا مناسب و دور از انتظار است!

حالا بهتر حرف اونهایی که راجع به عجایب این عدد میگفتند را متوجه می شوم.اونهایی که بررسی کرده اند و دیده اند در  اندام حلزون یا دربال  پروانه و نسبت فاصله رویش دو برگ و دو ساقه  یا حتی دراندام  گل ها و نسبت های موجود در دست و پای آدم گرفته تا فاصله بینی و دهان و چانه ها و ابرو وچشم وصدها نمونه دیگرتا وسایل ساختمانی و هتری و زمین و آسمان و کهکشان وخلاصه هزجا که به نظر ما قشنگ بیاید احتمالا  چنین نسبتی در آن موضوع وجود دارد..

دوستان عزیز و علاقمندانی که کمتر با این اعداد و همچنین اعداد فیبو ناچی که این نسبت ها در آن دیده شده اند    آشنا هستند میتوانند با یک جستجوی کوتاه  در همین اینترنت بیشتر در این مورد بدانند.

اما منظور من از این همه توضیحات واقعا چیست؟این مطالب که در جاهای دیگر هم آمده است. آنچه که مرا به نوشتن این موضوع کشاند سئوالی بود و هست که در ذهنم مرتب   مرابه چالش گرفته است.

 می خواهم بدانم حالا که اغلب چیزهای  عالم طبق شاخص ها و معیارهای قابل اندازه گیری( نسبی  و قابل تغییر)امکان ارزیابی و سنجش دارند آیا  ریاضیات میتواند  شاخصی به من بدهد که بدانم  روند زندگیم  در طول عمرم درست  و زیبا بوده و یا نه ؟

آیا من با این فرمول یا فرمول های دیگری می توانم دلیلی به دوستانم ارایه دهم که  چرا  این همه زندگی را دوست دارم و یکی دیگر نه؟

آیا میشود مسیر زندگی ام را از جمع دو خط بزرگ و کوچک شادی  و غم تصور کنم و مثلا نسبت اونها را با این عدد در کل زندگی ام بسنجم و بگویم علت شادی  من وجود نسبت 1.618 در مجموع جمع و تفریقهای زندگی ام  است و یا رفتارهای رضایت بخش من در میانگین طول حیات ام چقدر  می باشد؟

همیشه نیاز داریم در مقابل هستی بی کران و کارهای عجیبی که وجودمان را مسحور کرده به عنوان یک عضو حد اقل به خودمان پاسخگو باشیم . من هم نیاز دارم  تفکری کنم برای کارهایی که کردم و نکردم و آیا این می تواند رمزی را که سالها سرگردانش بودم و نمیتوانستم شاخصی برای درستی و غلط بودن اعمالم در طول زندگی پیدا کنم را به من بدهد؟

فعلاتا آن زمان که شاخص ملموس تری بیابم  بر مبنا این فرمول   و جابجا کردن ارقامش و بطور تجربی به خودم گفته ام  اگر فقط  62   در صد کارها و اعمال من در طول نسبت زندگی را نمره خوب بدهم  چون به نسبت طلایی نزدیک است  بطور نسبی  و در حد اقلش هم که باشم سعادتمند هستم.

فرق نمی کند چه کاره باشم. حداقل موفقیت ها که خود زیبایی است در این است که اگر معلم و استاد  باشم و 62 درصد دانش آموزان و دانشجویانم  موفق هستند یا اگر دانش آموزو دانشجو یاشم و  فقط 62 درصد نمرات  و کارهایم خوب باشد و ....اگر به عنوان همسر و یک پدر و یا مادر  توانسته باشم حداقل 62  در صد از کارهای زندگی زن و شوهری  و خانواده ام را بخوبی مدیریت کرده  و  تحمل و تعامل داشته باشم و بر همین سیاق اگر در همین نسبت طلایی بتوانم سلامتی داشته باشم و در کفه ترازوی زندگی کارهای مثبت ام بیشتر از کارهای منفی ام باشد پس من به لحاظ رفتار و کرداردارای  تناسب هستم که هر چقدر بیش از این باشد خیلی بهتر هم خواهد بود.

  همین شده است که من با مطالعه و وارسی  زندگی ام می بینم خودم در خیلی از زمینه ها بجز خوش تیپی  و چند خصوصیت دیگر که نزدیک به چهل در صد نمراتم را کم میکند تقریبا  به این نسبت طلایی  در حد قابل قبولش و نه البته ایده آلش خیلی  نزدیکم و...... 

نتیجه  نهایی جمعبند رفتاری عمرم را با این کارنامه موفقیت آمیز می بینم و میگویم::

 من بطور نسبی  تعارصی با نظام زیبای هستی ندارم و در خط تعامل با خلقت  و خالق هستم و حتما زندگی ام  هم برای  خودم طلایی است  و هم دیگران آنرا همانند خوش تیپی همکار خوبم تایید و تحسین  می کنند( که البته همکار عزیز من  تا آنجایی که  می شناسم علاوه بر خوش هیکلی در اخلاق و خوبی هم از زیباترین  و متناسب ترین هاست).

زندگی در حد انسانهایی مانند من نمیتواند با معیارهای کمال گرایی مطلق همراه باشد و بخاطر محدودیت ها و شرایطی که داریم همینکه بیش از نیمی از زیبایی ها و تناسب ها در عالم  را داشته باشیم طبق قوانین خلقت زیبا شمرده میشوم .البته انسان هایی هستند که استثنا هستند و بقول شاعر آنکه "همه دارند یک جا در خود دارند "اما آنها استثا هستند و تعدادشان  هم قلیل است.

در بالای صفحه وبلاگم نوشته ام هر گز نگویید چرا بلکه چگونه را سر فصل سئوالات خود قرار دهیم و حالا خودم میگویم چرا زندگی میکنم و هدفم از خلقت چه بود و چه نمره ای بخودم می دهم و شاید به نظر رسد تناقض و تعارضی است بین این حرف و آن نوشته که در دفاع میگویم خیر.

آنجا که دنبال راه حل میگردم چرا هیچ کمکی به من نمیکند ولی اینجا که هدف را و رنج و شادی ام را سامان می دهم باید اول از همه به این چرای زندگی پاسخ دهم تا بتوانم به چگونه ها آرام تر برسم بقول نیچه:

کسی که در زندگی چرایی دارد با هر چگونه ای خواهد ساخت

به این گونه است که من از زندگی ام احساس رضایت دارم و شاکر هستم برای هر نفسی که میکشم و هر لحظه ای که درکش میکنم و...

 راستی شما  به نسیت عدد طلایی چه نمره ای به جمعبند زندگی تان در این عالم و تا اینجای کار  به خود تان می دهید؟

 اصلا  به نظر شما در این مورد می شود به شاخصی رسید؟خوشجال می شوم بدانم.

شاید این بحث نیاز به چالش های بیشتری دارد که اگر عمری بود باز خواهم نوشت.

 

نظرات ()



ریاضیات زیبای زندگی1
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

 هر چه سن ام بالاتر میره  می بینم عدد و حساب کتاب بیشتر توی حرکات زندگی ام دیده میشود.یک زمانی  اونها را کمتر می دیدم .تازگی ها از خودم می پرسم  ریاضیات و مثلا همین"  اعداد فیبوناچی" و این" عدد طلایی" یا همونکه اهل عدد بهش میگند "فی" تا کجای زندگی ما  میخواهد  و می تواند قابل نفوذ باشد؟.یا همین" قانون پارتو "و یا اون قانون " ابعاد " که در یکی از نوشته هایم در باره اش گفتم و یا "فیزیک کوانتوم" که در مسایل اجتماعی و روانی هم داره دخالت میکند و...بقیه چیزهایی که من زیاد ازشون اطلاع ندارم تا کجا میتوانند نقش آفرینی کنند؟ 

  اما قبل از اینکه به جوابی برای  این سئوالات به پردازم میخواهم از حس ام بگویم..اینها همه  که بالا گفتم و شاید خیلی قوانین ریاضی  و فیزیک دیگرآنقدرها که  قبلا خشن و تند و بد اخلاق  به نظرم می امدند سفت و انتزاعی نیستند و نه تنها غریب و نا دیدنی نیستند  بلکه به عقیده ام  در گوشه گوشه لحظات و تیکه های زندگی ما وجود دارند و ما و یا حداقل امثال من نمیدانم  چرا  از آنها غافل بوده ایم...

 حدود چهل و چند سال پیش زمانیکه دیپلم ادبی گرفتم و توی شعر و ادبیات رفتم و بعدها که به جامعه شناسی علاقمند شدم تا روزهای بعد که کارم با آموزش و مددکاری و مشاوره بود هر گز ریاضیات را تا به این حد لطیف و قشنگ ندیده ام . دوره دبیرستان که بودیم و قبل از انتخاب رشته به من گفته بودند که اگر طبع ظریفی داری و میتونی از پس حفظیات  و حرف زدن و اینجور چیزها بر بیای برو رشته" ادبی" و اگر خیلی جدی هستی و همه چیز را با خط کش و محاسبه اندازه میگیری برو" ریاضی ".در این میان اگر هم هر دو را کمی داری ولی میل ات به طبیعت و تجربه کردن روی مواد و زمین و آزمایشگاه است برو رشته "طبیعی "یا همین تجربی فعلی .

همه این حرفها را بگذارید کنار من که نوجوانی نسبتا آرام و ترسو بودم  به علاوه  شخصیت معلم های  ریاضی مان که همیشه برای من یک  غول ترسناک می نمودند.شاید آن زمان اینگونه بود و یا باید اینطور بود که چند تایی از اونها که میشناختم  اغلب شان قدی بلند داشتند و هیکلی درشت همراه یا کله شان  که مو نداشت و یا اگر داشت  و یا نداشت وجه مشترکشان این بود که انگار لبخند را نمی شناختند.سر کلاس عینهو ماشین بودند. تا داخل کلاس می شدند گچ را بر میداشتند و تند تند چیزهایی با فرمولی را بر تخته سیاه  می نوشتند و تا درسشان  تمام میشد تند و تیز تمرینی و مشقی  می دادند و  میرفتند. کسی جرئت نطق کشیدن نداشت و کوچکترین سئوالی مخصوصا از یکی مثل من که حتما بی ربط هم بود حداقلش با یک نگاه  رعب آور  همراه می شد.هر گز یاد ندارم از یکیشون توی این چند سال دوره دبیرستان چه در کلاس خودمون و یا دوستام شنبیده باشم که اونها مثل معلم ادبیات با بچه ها  خوش و بش کنند و شوخی و یا خاطره ای را گفته باشند.خصوصیات همه شون جدی بودن و قاطعیت و محاسبه گری بود .

 اینطور شد که من همیشه از ریاضیات و هندسه و فرمول نویسی می ترسیدم و  ازش فرار میکردم.فقط شانس ام این بود که همیشه یک دوست ریاضی دان دور و برم پیدا می شد و  تکالفیم را به او می دادم که  برایم بنویسد  و همیشه هم ریاضی ها را فقط ناپلئونی قبول می شدم و ...

 اما از آنطرف عاشق و شیفته خواندن  قصه و داستان بودم.نوشتن و فلسفه و  شعر و منطق و درس عربی و نیز عروض و قافیه را دوست داشتم و مجادله  با همکلاسی ها و دبیران محترم سر موضوعات مختلف نمک زندگیم بود.حاصل همه اینها چیزی شد که "زبان دراز "شدم.حرف زدن نتیجه اش شد و  عاملی که یاد بگیرم  بعدها  ازش نون در بیارم و زندگی و ذوقیات را از اون طریق ارضا میکردم . البته این فنونی که یاد میگرفتم  منافع دیگری هم داشت  که نجات دهنده من در بسیاری مواقع  بود  و تبجری که بدست آوردم در چرخش لحن و کلام  و عقب نشینی در مواقع خطر  از موضع و...

اما حالا در این روزهای خلوت نشینی و تفکر و دور شدن از اون های و هوی پر شور گذشته  گویی "فیل ام هوای هندوستان کرده "و یادم به مدرسه افتاده و کلاس درس ریاضی. بر خلاف گذشته اما حالا همه اون چهره معلم ریاضیات و اعداد و ارقام به نظرم زیبا می آیند.متوجه میشوم نه اون فرمول ها چندان ناجور بوده اند و نه  اون معلم ها  اونقدر ها هم که بچگی ام گولم می زد بد اخلاق .ترسناکی دبیران و معلم ها از بیسوادی من نیز  بود.عدم فهم من بود که اونها را بد می انگاشتم.این روزها که با طبع ریاضی بیشتر محشور شده ام و" زیبایی را عین شناخت" می دانم دارم به لطافت و ظرافتی که  در آموزش های آنها بوده  و من ازشان  غافل بودم غبطه میخورم.

گویا حسی در من خفه شده بود که حالا دارد نمود می یابد.ریاضیاتم خوب  نبوده و نیست .اماچیزی  به من میگوید دنیای قشنگ اطرافم پر از فرمول های ریاضی است و اگر چه  فرمول نویس خوبی نیستم ولی با شامه انسانی ام  میشود  تجانس ها ,زیبایی ها و معادله های یک تا چند مجهولی و اشکال هندسی دلی مانند و هزاران درس ریاضی  با برهان معمولی و خلف در آن دید و اثبات کرد.

حالا ریاضیات نه تنها  برای ظاهر پرستان جذابیت داردو در انتخاب هیکل قشنگ و آدم خوش تیپ یاری گر است  و می تواند درکار تراش صورت و  لب و  دهان  و دندانهای متناسب  با  فرمولها و" عدد فی" دل زیبا رویان را ببرد  بلکه برای طرفداران "معنا "هم بخاطر رمز گشایی های ریاضی موجود در خلقت و عشوه گری های خفته در بال و پر پرنده گرفته تا درون لانه زنبور بسیار حرفها ی شنیدنی دارد. .ریاضی امروزه دیگر غول بی شاخ و دم برای من تصور نمیشود بلکه می توانم  در قوانین زندگی و مدیریت از ساده ترین نوع آن یعنی "جمع "استفاده کنم و بگویم اینجا هم قانون" بیست و هشتاد " دانشمند ایتالیا یی یعنی "پار تو "در زندگی جاری شده است .

خلاصه حالا متوحه شده ام "عدد طلایی" اونقدر طلایی است که میتوانم با اون  همه چیز را زیبا تر ببینم .می توانم  گل ها و برگها و  فاصله بین دو شاخه و دو ساقه و خیلی چیزهای دیگر   را قشنگتر ببینم واینبار  به آسمونی با" اعداد فیبو ناچی" ستاره ها و سیاره های با معنا تر را نظاره گر باشم.ظاهرا ریاضیات زیادی لازم ندارد که بتوانم "بعد" و" ابعاد " آدم ها و موجودات اطراف خود را نه تنها از نظر طول و عرض و ارتفاع بلکه از لحاظ نوع نگاه و بر خورد با عالم سنجش نمایم و.....  

نوشته ام  هر کاری می کنم باز هم طولانی میشود.بقیه را میگذارم در پست بعدی....

نظرات ()



شناخت تستی به فهم زندگی کمکی نمیکند
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

  متاسفانه شاهد آن هستیم  در بسیاری عرصه ها  بیسوادی پنهان در کنار ادعاها و عدم نقد پذیری روز به روز بعضی از جوانان ما را از علم آموزی صحیح  دور میکند.  مدتی پیش  پسرم  که در دانشگاه  کامپیوتر درس میداد برگه امتحانی دانشجویی را به من نشان داد و گفت :" این را ببین! چه طور میتوانم به چنین فردی نمره فبولی بدهم".این دانشجو در  یک صفحه نزدیک به ده  غلط املایی داشت.مثلا ارتباطات را ارطبا طات  و یا  "پردازش" را" پرداظش" و"اهمیت دادن "را" احمیت دادن " و "انتقال" را" انطقال".....حتا "متشکرم" را "متچکرم" نوشته بود.کاش  رعایت بعضی موازین نبود  ومیتوانستم برگه را بگیرم و اینجا اسکن کنم تا خود قضاوت کنید.

یا همین چند روزپیش به وبلاگی سر زدم که مطلبش ظاهرا" بیان و نقد یک مشکل اجتماعی" بود.همینکه وارد صفحه آن  شدم چندین غلط املایی و انشایی عجیب را دیدم که مرا از خواندن کامل آن مایوس کرد....

 البته همه ماو مخصوصا دوستانی که سن بالا تری دارند بخاطرحواس پرتی ها و یا  درست ندیدن حروف  گاهی  سهوا  کلمه و جمله ای را مخصوصا به هنگام تایپ اشتباه نوشته ایم. امابی توجه ای به این مسئله  ویا داشتن چندین غلط املایی و یا انشایی  در متون تخصصی مربوط به رشته نحصیلی و تخصصی  فرد معنای دیگری  دارد .از قدیم معلم ها به ما می آموختند که هر مطلبی را  باید ریشه ای و عمقی یادگرفت واهمیت حرمت کلام و کلمه را گوشزد میکردند.  دربیان و انتقال یک مطلب  بصورت شفاهی  رعایت و تناسب  آداب آن و به هنگام انتقال نوشتاری توجه به  اصول نگارش و نقش آن در  جذب و فهم خواننده بایستی توجه و دقت نماییم .

 اما ضعفی که امروز در مباحث شناخت دیده میشود  عمدتا بر میگردد به اشکالی که در نظام آموزشی و پرورشی ما وجود دارد و اینکه محور برتری دانش آموز و دانشجو  فقط " نمره" و" سرعت" است که اینرا هم با  استفاده از فرمول و یا راهای رمل و اسطرلابی  تحت عنوان" تستی" و " چند جوابی "تبلیغ می نمایند.

من به عنوان یک معلم و کسی که در زمینه مدیریت آموزش تحصیلات تکمیلی دارم و سالیان سال با گرفتاری های اجتماعی جوانان و خانواده ها درگیر هستم  میگویم که این ضعف تعلیمی عامل بسیاری از رفتارهای غلط زندگی  در دوران بعدی شده است.

معلوم نیست چرا نمیتوانیم رابطه ای بین فلان آزمایش شیمی و فلان آزمایش زندگی بیابیم .کمتر میتوانیم بین مفاهیم یاد گرفته در کلاس با واقعیت های زندگی ارتباطی حتی با فرض غیر استاندارد بودن آن بیابیم.هوش تجسمی را نه در انشا بکار می بندیم و نه درپیش بینی کارهایی گه فردا در پیش داریم. در احساسمان هم این عدم تفکر صحیح جا خوش کرده است.جزیزه ای شده ایم منفرد که هیچ کوششی به ارتباط با سایر اعضای عالم نمی کنیم.میدانیم تنها افتاده ایم اما نمیدانیم چرا؟    

 در بیشتر موضوعات نظری  اولین چیزی که  به ما گفته انداین بود  که اگر میخواهیم  در مورد موضوعی شناخت پیدا کنیم و به " ارزشیابی و قضاوت مطلبی برسیم   ,لازم است ابتدا آن مطلب را از جهات مختلف  خوب فهمیده باشیم. اما همین اصل بدیهی در عمل هر گز مورد توجه قرار نمی گیرد.من چگونه میتوانم مهندس کامپیوتر بشوم وقتی  "ارتباطات "را "ارطباطات" می نویسم  و  اولین سطح را درست  یاد نگرفته ام؟.

به نظر میرسد بعضی از ما و بخصوص دانشجوی ما و متاسفانه بعضی از معلم ها و استاد های ما در مدرسه و دانشگاه و از آن طرف والدین  در خانواده اهمیتی به" ریشه ای" دیدن مسایل و "عمقی پرداختن" به موضوعات یادگیری نمیدهند.هر چیزی را میخواهند با روش  "تستی " و سریع  و "سزارینی "جوابش را بیابند.

شناخت را اغلب همان اولین سطح میدانند که "دانش" است و خود را "اهل دانش "میدانند که اتفاقا از منظر سطحی نگری درست هم  میگویند اما برای قهم زندگی علاوه بر" دانش" نیاز به فدرت "درک" و تمرین مهارت و " کاربردی کردن مطالب" و "تحلیل مطالب یادگرفته شده " و در آخر "ترکیب  سنجیده و درست "یادگرفته ها برای یک نتیجه گیری درست  داریم.

 ماوالدین و  معلم ها و همه آنهای که دستی در آموزش و پرورش دارند به این  موضوعات خیلی ساده عنایت بیشتر نموده  و از همان اولین  مرحله رویارویی با  کودکان به موضوع یادگیری  عمقی  توجه  بیشتری کنیم . 

 نقش املا و مرحله  درک و نحوه  استفاده از کلمه و عبارت و یا  مطلب  تا مراحل تحلیل و ترکیب و جمعبندی  را  پله پله دنبال کنیم .  انشا نویسی و ریاضیات  برای  تقویت  قدرت ارزشیابی  و داوری درست از موضوعات مختلف زندگی  را جدی بگیریم زیرا کو چکترین اشتباه  آثارش را در جوانان آینده نشان خواهد داد.

سطحی و ساده انگاری در یاد گیری  و متاسفانه روش های غلط مطالعه و نیز عدم فهم درست مطالب  موجب مشکلات روحی و روانی و اضطراب و ترس در آنها  میشود .  در ابعاد بزرگتر عاملی  که  نمودهایش در اشکال مختلف موجب سوئ استفاده اخلاقی و هنری و خانوادگی و تحصیلی و..شده است .

شاید ساده ترین و عجیب ترین آن  حتی در بالاترین قشر تحصیل کرده های ما آنست  که نه تنها تعداد زیادی از مردم عادی بلکه  حداقل 10 تا 15 درصد دانشجویان و تحصیل کرده های دانشگاهی ما با صرف هزینه های بسیار سنگین و گاه حیرت آور بجای استفاده از دانش خود  مشکلاتشان   را به رمال و دعا نویس و جادوگران و  کلاس های  مختلف شیادان و محافل غیر علمی ...احاله  می دهند وبقیه مطالب که خود بهتر از من دانی و..

آنچه همه این حرفهای بی ربط و جابجا گفته را به هم ربط میدهد فقط یک چیز است که کمتر به آن می اندیشیم:یک جهان بینی و نگاه کلان و کلی به ذهن و مروری به  اندیشه مان و جمع و جور کردن دانش های مختلف  در یک تعریف تازه از خودمان .

بیاییم به  حرکات ساده زندگیمان دقیق تر شویم و در جستجوی  معنایی تازه و به روز تر برای آن باشیم تا حلاوت و شیرینی بهتری از این همه  رنگارنگی اطرافمان و دنیایی که در آن هستیم  و به ظاهر بی ارتباط هستند  دریافت کنیم. 

نظرات ()



یلدا و تورم
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٩/۳٠

شب یلدا ی امسال مصادف است با یک سری تغییرات اساسی در مباحث اقتصادی. 

این روزها دوستانی  که اخبار اقتصادی را دنبال میکنند و ربط اون را در مسایل خانوادگی و اجتماعی دنبال میکنند  حتما متوجه تغییرات عجیب و غریب در قیمت های دلار و ارز و شاخص های بورس شده اند.همانطور که قبلا نیز درآدرس زیر  http://aashenaa.persianblog.ir/post/114/

 تحت عنوان با" بورس آشنا شویم" گفته بودم شایسته است  ضرورت توجه به این گونه اطلاعات را جزیی از برنامه زندگی خود قرار دهیم و چه بهتر که در شب ترین شب سال  نیز نیم نگاهی به آن داشته باشیم و از تبعات آن غافل نشویم.

اغلب خوانندگان و اونهایی که با وبلاگ و اینترنت و وب سایت کار میکنند یا دانشجو و دانش آموزند و یا  از معلمین مدارس  و اساتید دانشگاه ها هستند و عده ای هم  کارمندان ادارات و سازمانهای دولتی و یا مشاغل آزاد و مانند آن.

بیشتر ما سرمان گرم است به نوشتن و یاد گیری و یاد دادن و تعامل در عرصه مسایل اجتماعی و خانوادگی و هنری و ادبی و امثالهم. .صبح تا شب جان می کنیم تا درآمد و دستمزدی بدست آوریم و نان حلالی که به دست خانواده برسانیم و ارتزاقی کنیم.در این میان آنقدر به خود و زندگی خود مشغول و گرفتاریم و یا در غم دیگران غصه دار که تا  کمی غافل از اطرافمان میشویم و سر مان را بلند میکنیم می بینیم ده ها قدم باز از قافله عقب مانده ایم.مثل اینکه  هر چه تلاش میکنیم به جایی نمی رسیم.

محسوس ترین روابط اجتماعی را علمای تحلیل گر اجتماعی مرتبط با مسایل اقتصادی می دانند و در همین عرصه است که  می بینیم روز به روز مشکلاتمان بیشتر و توانایی مان کمتر میگردد .هر روز شاهدیم قدرت خریدمان کمتر میشود و آرزوهایمان برای حداقل های زندگی عقیم تر. هر چه ما تلاشمان را با اضافه کار و صرفه جویی و جنس بنجل خریدن و... افزایش می دهیم سرعت و میزان افزایش  قیمت اجناس و مایحتاج زندگی بیشتر باوسع و قدرت خریدمان فاصله می گیرد و...

من در جایگاهی نیستم که بتوانم بفهمم علت این نوسانات عجیب قیمت در چیست و چرا. ولی مدتی است که یک چیز راباور کرده ام که "اگر نمیتوانم جلوی طوفان را بگیرم اما قادرم خودم را در مقابل آسیب های آن تا حدودی محافظت نمایم".بر اساس همین اصل فهمیده ام فعلا افزایش قیمتها مانند طوفانی ست که بر سر همه اجناس و هزینه های زندگی فرود خواهد آمد.حالا هم که  تمام کارشناسان اقتصادی معتقدند  که  رابطه تنگاتنگ هزینه تمام شده تولید و از جمله  مواد و دارو و  کالا  و اجناس مختلف و مورد نیاز زندگی باارزش طلا و ارز انکار نا شدنی است   پس باید حواسم به بعضی سیگنال ها باشد.

حواسم راباید  جمع کنم که حتما وقتی اخبار میگوید  قیمت طلا و هر دلار و یا پوند  در عرض این یکی دوماه  حدود دویست  سیصد تومان اضافه شده یعنی اینکه تقریبا بین سی تا چهل درصد به حقوق و دستمزد من تورم وارد شده است .یه عبارت دیگر یعنی پول و سرمایه حاصله من بزودی و یا در طی چند ماه  آینده سی تا چهل درصد افت می کند واز ارزشش کم میشود.  

اما چه باید کنیم؟از یک طرف ما همه  اهل خموش  و آرام  و سر به درون خویشتن  به هر دلیل موافق دلالی و شیادی هم نیستیم و با اینکه هوشمان به لحاظی خیلی  هم از فلان مردک بیسواد مفتخور بالاتر است به هیچ وجه مایل و موافق معاملات آنچنانی و غیر مشروع  که از این آشفته بازار سهمی ببریم هم نیستیم.

  از سوی دیگر مسلما اگر بی تفاوت بنشینیم و شاهد افت شدید پول و سرمایه به سختی بدست آورده مان باشیم نه شعورمان این را تایید میکند و نه قضاوت فرزندان و خانواده و وجدان بیدارمان و نه شیطنت و سیخ زمان.کنایه و سیخ زمانه  مرتب زیر پایمان  می زند که:" آهای تو که مدعی شعور و  با هوشی و اهل حساب و کتاب هستی و مرتب بر همه عالم ایراد میگیری که بلد نیستند چنین و چنان کنند و هیچی سرشان نمیشود حالا در مورد خودت  پس کجاست "استعداد و قدرت سازش  و انطباق تو با شرایط"؟تو که مرتب داری  جا میمانی.!تو که حتی دسترنج خودت را هم نمیتوانی درست حفظش کنی و هر روز قسمتی از اون ورم کرده و باطل میشود.

 خب بایدچکار کنیم؟باز هم بنشینیم و خودمان را سرکوفت بزنیم و هی مقایسه کنیم با فلان و فلان و حرص بخوریم و دور باطل؟من میگویم نه ناله بیمورد کنیم و نه اینکه بی تفاوت و غافل باشیم.

شاید بگویید امشب که  داریم مراسم  شب یلدا را برگزار میکنیم نمی بایست چنین بحثی را باز میکردم اما نمیدانم چرا این وقت اینها را میگویم.شاید هم بخاطر این است که میگویند در این شب  آرزو کردن گرامی و پسندیده است. لذا فکر کردم در این موقع  سال که همه مان سالم و دور هم به  شاد ی منتظر عبور از یلدا می شویم چند آرزوی خوب بکنیم. اول  آرزوی روزهای بهاری و گذشتن از یلداهای بد  روزگار و قبل از اون   یکی از کارهایمان شکر گذاری باشد برای همین داشته هایمان.و بعد دعای گشایش و تحمل سختی ها به  تنگدست ها و نا دارهایی  که متاسفانه شاید قدرت خرید حتی دانه میوه ای را هم ندارند و یا از سلامت و امکان چنین آدابی معذور و.اتفاقا . این بالا رفتن قیمت ها بیشترین ضربه را به اونها وارد میکند. 

و بعدآرزو کنیم تا همه مان سالم و شاداب باشیم و شادی را از ما نگیرند تا فکرمان و رفتارمان به راهی رود  که یاد بگیریم درست تر و با حساب و کتاب تر زندگی کردن را .  بیاموزیم که چگونه بتوانیم از  دوران سخت زندگی عبور کنیم و در جایی که  حل مشکلات به موضوعات مالی بر میگردد تلاشمان را بی نصیب نگذارد .

دعا کنیم در عبور از ناملایمات و سختی ها قدرت عقل و واقع بینی را از ما دریغ نکند و کمکمان کند تا  سعی کنیم برنامه ریزی مالی و توجه به خرج و دخل خانه را با حفظ حقوق هر کدام از اعضای خانواده همراه تر کنیم. 

از  این شب یلدایی و  بازی هستی و روز و شب اش و حکمتی که در فهم کوتاه و بلندی ایام  و  درس هایی که در اوست و حمل بر بی اعتباری ایام است نکته ای بیاموزیم. فرا بگیریم که عمر بر بطالت نگذارانیم و فدر ایام بدانیم و با  کار و تلاش همرا با سرمایه گذاری سنجیده  و متناسب با اوضاع و احوال و عاقبت اندیشی موجب تضمین سعادت  و امنیت خانواده و فرزندان در آینده فردایمان شویم و...

 

نظرات ()



تفاوت یائسگی مردان و زنان
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٩/٢٥

                                                                

امروز فکر کردم گاهی هم به بعضی از مطالبی که توجه به اونها میتونه در رفع بعضی سو ئ تفاهم های بین زنها و مردها کمک کند به پردازیم. برای مثال بسیاری از اختلافات خانوادگی از عدم  درک شرایط خاص طرفینن ناشی  میشود  که آشنایی با این ویژگی ها در قضاوت عادلانه  تر و حل مشکلات بصورت صلحجویانه موثر است                                                                         

شناخت مردان و زنها در  چنین مواردی ضرورت صحبت های بیشتر را ایجاب میکند.بدیهی است که طرح چنین مطالبی با توجه به محدودیت ها ی فضای مجازی ممکن است ناقص و نارسا انتقال یابد و حتی ابهاماتی  را ایجاد کند ولی این موضوع مانع از طرح آنها نمیشود.

اصولا بحث تغییرات هورمونی  مردان ( که عده ای آنرا یائسگی مردان تعریف کرده اند)مدتهاست که مطرح بوده است ولی ده دوازده سال است که در محافل علمی بیشتر به آن پرداخته میشود..

قبلا تصور میکردند که تغییرات  در مردان بیشتر جنبه روحی و روانی دارد و فیزیکی نیست.ولی امروزه ثابت گردیده که تغییرات  فیزیو لوژیک زندگی مردان از سنین خاص جدی و بسیار واقعی است و همراه با تغییرات هورمونی(کاهش تستسترون) صورت میگیرد.

اگر تفاوت این اتفاق را بین زنان و مردان مقایسه کنیم به چند مورد میشوداشاره کرد:

یایسگی در زنان در محدوده سنی بین ۴۵ تا ۵۵ صورت میگیرد ولی در مردان زودتر و بطور مشخص بعد از سی و پنج سالگی به بالا امکانش وجود دارد.

شروع افسردگی متعاقب تغییرات  برای مردان بسیار متفاوت تر از بروز آن درزنها میباشد : در مردان بصورت خاموش  است و کمتر در مورد  آن اطلاع داریم ولی در زنها همراه با علایم  ونشانه های آشکار و قابل دیدن است .

افسردگی مردان اغلب برون ریز است و افسردگی خانمها درون ریز.ما با ایننوع اختلاف افسردگی کاملا آشنا هستیم.مردان در این شرایط غمها و افسردگی های خود را به گردن بیرون از خود  و دیگران یا فلان ماجرا  میاندازند ولی  در مقابل زنها  تلخی ها و نابسامانی را به گردن اشتباه خود و بی توجه ای ساده لوحانه درون وخودشان  می اندازند و برای همین نجوا کردن  وناسزا گفتن به خودشان را مرتب شاهد بوده ایم که :"خودم کردم که لعنت برخودم باد". 

افسردگی در زنان با احساس غمگینی و بی ارزشی است ولی در مردان باخشم و زود رنجی .

در زنان  افسردگی این دوره با ترس و نگرانی همراه است ولی در مردان باشک و تردید.

 در زنان با کوتاه آمدن با دیگران همراه است ولی در مردان با تهاجم و جمله

 زنان  احساس میکنند که وجود آمدنشان به دنیا برای شکست بوده است  ولی مردان فکرمیکنند دنیا همه کار میکند تا او را شکست دهد.(و او دارد مقاومت میکند)

در افسردگی زنان انها سعی میکنند با مردم خوب شوند ولی مردان سعی میکنند مقابله ورزند.

زنان در زمان ا فسردگی پر خواب میشوند ولی در مردان کم خوابی سراغشان می آید .

در موقع افسردگی زنان سعی میکنند دوست و همکار بهتری شوند ولی مردان سعی میکنند از دیگران بخواهند با آنها بهتر رفتار کنند تا بهتر شوند.

 در افسردگی ناشی از یائسگی زنان ترس شدید از موفقیت و" موفق شدن" دارند در حالیکه مردان از "شکست خوردن" دلهره دارندو.....بسیاری از علا یم دیگر که طرحشان موجب طول کلام میگردد.

نکته ای که در اینجا توضیحش ضروری است تدریجی بودن  تغییرات در آقایان ونسبتا سریع تر بودن یائسگی  در زنان می باشد

در مورد علایمی که در خانمها هست تا حدودی آشنایی داریم ولی در مردان کمتر به آن دقت شده است .بعضی نشانه های آن در مردان عبارت است:

خستگی(فقدان نشاط و سر زندگی)

زود رنجی و خشم(با کوچکترین مورد هر چندجزیی به اندازه یک فاجعه بزرگ آزرده میشوند)

کاهش علاقه به همسر و ارتباطات

پیری زودرس(در این مورد کاهش تستسترون میتواند باعث خطر مشکلات قلبی گردد)

گرگرفتگی و سردی دست و پا نیز بر اثر کاهش هورمون تستسترون دیده شده است.(در گزارش دکتر کاروترز ۲۵ درصد مردان از گرگرفتگی و بیش از ۵۰ در صدمردان از افزایش عرق کردن بخصوص در شب  گفته است).  

سایر اختلا لا ت و موارد که شاید در آینده بیشتر راجع به آنها بگویم.

نکته  مهم اینکه  اگر چه ممکن است همه این علایم در ما یکجاوجود نداشته باشد و یا با این شدت و حدت بروز نکند اما نیاز داریم مانند هر تغییر دیگری که  با اختلال همراه استب به آن توجه کافی بنماییم. 

در این موارد نیز دربرخورد با  رفتارهای طرف مقابلمان منصف و آگاه باشیم و درصورت مشاهده تغییرات عجیب در حرکات و رفتار همسرمان مطالعه بیشتر و گاه مشاوره با یک پزشک ارولوژیست و شایدانجام  آزمایش هورمونی چه برای خانمها و یا آقایان و نهایت پیگیری راه های احتمالی درمان میتواند بسیار مفید باشد.

 این نوشته  یکبار در وبلاگ قبلی ام منتشر شده  است  و با تغییراتی مجددا منتشر میشود.برای اطلاع بیشتر  میتوانید به کتاب :"یائسگی مردان نوشته :جد دایاموند ترجمه سهیلا نخعی انتشارات عطایی مراجعه فرمایید.

 

نظرات ()



حریم فردی و اجتماعی
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٩/۱٤

اغلب سئوال میشود که:" چرا اینهمه  به "دوست داشتن" و" عشق ورزی" و "خودخواه بودن "فرد نسبت به خودش تاکید می شود اما جامعه این موضوع را غلط میداند و حتی " خودخواهی " را کلامی بد و توهین آمیز  تلقی میکند؟ و یا مگر رفع جوع و گرسنگی و نیز روابط زناشویی  و یا تجلیل از زیبایی و قشنگی ها "نیاز" و از اصول انسانی  نیستند چه اشکالی دارد در اینجا و آنجا و یا هر جا  که جور شد به این مقولات وارد شویم و...سئوالات از این دست بسیارند.پاسخ رادقیقا می توان در رابطه با  مفهوم" حزیم " جستجو کرد ..

 درست است که  در حیطه امور  فردی " دوست داشتن خود" و "حب ذات" و یا "حب شکم و سیر کردن آن"  یا" رفع  امور جنسی" و ..از نیازهای اصلی زندگی است  اما بیان این  اصول فقط در حریم خود قابل فهم است و اگر پرده دری کنیم و همین ها را که خیلی هم مقدس هستند در جایگاه غیر خودش بصورت باز و در اجتماع مطرح کنیم حداقل در جامعه ما به ارزشی نا مقدس و  زشت تبدیل شان می کنیم. .

 اگر "حریم بین زن و مرد" و یا "پدر و فرزند" و یا "معلم و شاگرد" و پزشک و بیمار "و... رعایت نشود مانند همان خواهد بود که شب به محدوده  روز و یا روز به حریم  شب تجاوز کنند که با اینکه هر دو از یک جنس هستند  می بینیم در طول بیست و چهار ساعت  حداقل دو ارزش متضاد را در ذهن ما می سازند .

به عبارت دیگر  اگر نمونه روز و شب بخاطر  عیان بودن و قابل لمس بودن شان  را بخواهیم به عرصه  مسایل اجتماعی بیاوریم باید گفت :همین قاطی کردن و جابجا شدن " حریم"ها ست که رابطه  بین افراد  و اشیا و معانی مختلف خوب و بد و زشت و زیبا و...را می سازد.چیزی ممکن است در جایی که حریم فردی است ارزش باشد اما همین موضوع در جایگاه و حریم  اجتماعی ضد ارزش است و یا بر عکس. 

با چند مثال شاید بتوانم منظورم را روشن تر کنم:من مجاز نیستم که چون "حب ذات" تکلیف فردی من است  و جزیی از حریم "فردی "ام تلقی میشود در همه جا ودر" حریم اجتماعی "نیز آنرا پاز کنم و در بیان و صحبت با دوست و خواهر و برادر و دانش آموز و... هر چند واقعیتی پشت آن باشد مثلا بگویم "اینکار رابرای تو  کردم چون خودم را خیلی دوست دارم" این نوع گفتار یعنی تعرض به حریم مفاهیم اجتماعی  و مردم به من بدجوری برخورد میکنند وبا لحن زشتی به من  خواهند گفت که "  چقدر خود شیفته و خودخواه!!!".

یا اگر خوراک خوش بو و خوشمزه ای جلویم گذاشتند با این استدلال که  "رفع گرسنگی و حب شکم "یک اصل انسانی  است و برای بقای فرد مفیداست پس به آن حمله ور شوم. اگر من  نا درست بفهمم و   رعایت نکنم  و در میان جمع خارج از قاعده دست ببرم و "خوراک را بردارم که  بخورم" به من خواهند گفت "شکمو و شکم پرست!"  .

بسیاری از اختلاف های  بین "فرزندان و والدین" و" همسران با هم وقهر و ناراحتی ها ,طلاق و جدایی ها و چالش ها و تعارضهای فی مابین افراد از عدم رعایت و  درک همین مفهوم ساده بروز میکند.

مثال های بیشتری میتوان زد : پدر و مادری که( فرق نمیکند در مقابل هم جنسش باشد و یا نباشد ) بی محابا لباسی را که در حریم فردی زیبا  و جذاب است در حریم خانواده وفامیل و جمع فرزندان و یا دوستان استفاده میکنند ویا  آنهایی که با لباسی چرک و کثیف و نامرتب و نامناسب در جمع و یا جلسه و یامراسمی  حضور میابند و رعایت حریم و حرمت دیگران  و آن مراسم را نمی کننداغلب از نظر جامعه به عنوان فردی " ولنگار و بی بندوبار" محسوب شده و   اینها و سایر موارد مشابه  ناشی از  نادیده گرفتن همین اصل است.

  شایع ترین آسیب ها ی حاصله  از این دست شاید زن و شوهرانی هستند که حرفها و بگو ومگوهای  بین خود را به حریم  فامیل و خواهر و برادر و فرزندان و یا دوستان و گاه به خیابان و کوچه و اشاره به این و آن  تسری وتنزل میدهند.

فرزندانی که صحبتها و آداب و شوخی و کارهای خاص دوره نوجوانی ومحفل های جوانی را و یا کارمند و کارگری که جوک ها و صحبتهای مردانه و زنانه محیط کار و نشست های مخصوص خود را بین  حریم خانه و برعکس  ردو بدل میکنند و حتی متاسفانه آداب نشست و برخاست در خانه و محل کار را با هم قاطی میکنند و ده ها مثال دیگر:" یعنی عدم  درک حریم  و جابجا فهمیدن و قاطی کردن حریم ها".

عدم درک حریم همیشه به شکل های فوق نیست.گاهی هم ما به اصطلاح از آنطرف می افتیم..آنجا که باید موضوعی را که مشکل ساز شده با مشاور و یا والدین و یا دوستان مجرب و دنیا دیده مطرح کنیم و راهکار بیابیم  متاسفانه به بهانه حفظ حریم پنهان کنیم و ساکت بشینیم.  یا  وقتیکه برای خود و خانواده حقوقی داریم که جزیی از حقوق اجتماعی و انسانی ما محسوب میشود را به بهانه "خوب نیست دیگران بدانند" و "امنیت فلان و فلان را بخطر می اندازد "با شمشیر  حفظ حریم  دیگران و فلان و فلان مطرح نکنیم یا از ترس بیان و عیان کردن آن حق خود و دیگران را  پنهان و پایمال  و گاهی هم فاجعه بوجود آوریم و.....

مبحث" حریم "در مقوله" ارتباطات" و" هوش اجتماعی" و از منظر" حقوق خصوصی و عمومی" و... عرصه های مختلف و جای بحث زیاد دارید که من خواستم  فقط یک جنبه از آن که جنبه  مفهومی دارد را به چالش بکشم.در موارد دیگر میتوان به "حریم فیزیکی" و" جایگاه" افراد و "قلمرو "و...نیز اشاره کرد که صحبت را از این هم طولانی تر خواهد نمودو ..به مبحث حریم باز هم خواهیم پرداخت اگر عمری باشد....

نظرات ()



کودکان بازنشسته و سالمند!
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٩/٩

چند روز پیش بود که یکی از صنایع مراسمی گرفته بود و بازنشسته های سال 60 به این طرف را دعوت کرده بود تا تجلیلی از اونها بکند.من را هم بخاطر کلاسهای آموزشی که از چند سال پیش در زمینه" آموزش و مشاوره قبل از بازنشستگی" در اونجا داشتم  دعوت کرده بودند.جدای از کار زیبایی که مدیریت و مسولین  انجام داده بود که به نظرم در ایران نمونه بوده و جای تقدیر دارد دیدار بازنشستگان با یکدیگر قشنگ ترین خاطره ها را برای من و همه اونهایی که بعد از سالها همدیگر را می دیدند به نمایش  می گذاشت.

حرکات این آدمهای بزرگ با موهای سپید و سالها تجربه زندگی دو چیز کاملا مختلف را در یک  معنای مبهم  دوره بازنشستگی نشان میداد.از یکسو دنیایی علم و تجربه و فراست که در گفتار و و چهره عیان بود و از سوی دیگر کارها و حرکات و داد و فریادها و شور و شعفی که ترا به یاد کلاس ها و حیاط مدرسه و  بچه های دبستانی به هنگام روز اول سال تحصیلی  می انداخت.

نیاز به "دوست داشته شدن"  و "دوست داشتن " و" دیده شدن" و ....به حدی در آنها موج می زد که در صحبت ها و تقاضاها یشان با یکدیگر و حرفهای بلندشان که ابایی از  آن نداشتندکاملا مشهود بود....این یکی داشت از علاقه اش به فلان کتاب میگفت اون یکی از سازی که تازه یاد گرفته و دیگری از نقاشی هایش و اونطرف دو نفری که هنوز دستشان در گردن و ...ولوله ای برپا بودکه قابل توصیف نیست.

من در هر فرصتی با دیدن این صحنه ها به خودم رجوع میکردم و  در تجسم ذهنی ام راجع به این گروه از جامعه فکر می کردم. فکر میکردم عشق چه مفهوم بلندی دارد که تا  همیشه و در هر حالتی تا دم مرگ هم  زیبایی خود را پنهان نمیکند و دوستی چه کلام بزرگی است و خاطره ها چه قدر عشوه گرند  و....اما در لجظه ای از این تجسم مکثی در افکارم افتاد که....به هر حال اینها بازهر چه باشد  جزو خوشبخت ترین این گروه سنی بالای شصت سال  جامعه ما هستند که مدیرانش به این درک و شعور رسیده اند که بعد از سالها زحمت و کوشش  سراغشان بیایند و یادشان کنند.اما بسیاری از این عزیزان در شرکت ها و سازمان ها ی دولتی و بد تر از اون شرکت های خصوصی و یا مشاغل آزاد بعد از بازنشستگی  چه وضعیتی دارند؟ 

این بزرگسالان کودک و  حساس که از نظر سنی و شغلی بازنشسته و سالمند تلقی میشوند در حالی که از نظر عاطفی ظریف و شکننده هستند   را چه کسی به فکر است؟من کاری به نیازهای مالی و سختی ها و در بدری های تعداد زیادی از این کارکنان که روزی برای خود کسی بودند و مقامی هرچند کوچک در محل کار خود داشتند ندارم اما اینکه اصلا  در صحنه های زندگی حتی متاسفانه در بعضی از خانواده ها هم  دیده نمی شوند بسیار غم انگیز است.  

در اتوبوس ها و خیابان و پارکها و هرجا که قدم میزنی شاهدیم که روز به روز تعداد آنها بیشتر میشود و اینها اونهایی هستند که توان حرکت دارند و البته افرادی که با گنجینه هایی از دانش و تجربه در بستر افتاده و فراموش شده اند نیز کم نیستند.طبق آماری که  داریم کم کم داریم به  نسبت  های خطر آفرین یک جامعه سالمند  نزدیک تر می شویم در حالی که بی تفاوتی نسبت به اونهاهر روز بیشترمیگردد.

هنوز به لحاظ پزشکی کمترین توجه را به آنها میکنیم.طب کودکان داریم اما کجا هستند مراکزی که مخصوص این" کودکان بازنشسته و سالمند" باشد؟  بیماری ها و  هزینه های بالای زندگی و شرایط درمانی و بیمه ای کشوروضعف بنیادی  متولیان امور بهداشتی و پزشکی در نگاه به سالمندی و پیری تاسف بار است . شاید تعجب آور باشدبگوییم  که در رشته" پیر شناسی" و" طب سالمندان " فقط سه یا جهار نفرکارشناس واقعی در کشور   داریم. هر چند شنیده ام اخیرا کوششی برای تربیت متخصصان صورت گرفته ولی این برنامه ها در صورتیکه جامعیت نداشته باشد باز هم نتیجه مطلوب را نخواهد داشت.من به عنوان یک سالمند واقعا نگران همکاران و دوستان و هموطنی های خودم  در این سن هستم  .به راستی وضع این بزرگان و عزیزان ما  مخصوصا  در مواقع بیماری و ازکارافتادگی چگونه است و چگونه خواهد شد؟

بیاییم تلنگری به خود و  حانواده  و جامعه و اطرافیان بزنیم. در صورتی که دستی و نقشی در اداره و  سازمان  و شرکتی داریم و یا در محافل و نشستها توانایی  و فرصتی  در تکریم از بازنشستگان و سالمندان داریم و یا در تدوین برنامه ای تفریحی و یا آموزشی  امکاناتی را می شود جور کرد کاری بکنیم. ممکن است  در انجمن و  موسسه ای موقعیتی برای  برگزاری همایش و دور همآیی برای آنها و راه اندازی  تور و گلگشتی بهمراه  جوانترها و یا بطور جداگانه  برایشان داریم  و ..یا هر طریق دیگر که میشود  از توجه به این عزیزان  و بزرگان خودمان غافل نشویم.

 ویادمان نرود  آنها کمکی که از ما میخواهندابراز ترحم  و دلسوزی و مهربانی یکسویه نیست بلکه نیازشان  از حنس دیگرو  بیشتر به این حس عاقبت اندیشی  و گشاد ه دستی آنها بر میگردد تا که  چشمانمان را باز کنیم و آنها را بهتر ببینیم و از توانایی ها و افکار و تجربیاتشان برای خود اندوخته کنیم. آنها حسرت آنرا میخورند که پر از خاطره و تجربه و عشق و شور و ارزش  هستند و ما بی توجه از کنارشان میگذریم و متاسفانه گاهی هم زیرشان میگیریم.

نظرات ()



کدام پرکار تریم؟
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٩/۱

   من هم میخواهم تمرین ناله کردن کنم .

شما قضاوت کنید ولی ........جدی نگیرید. 

از صبح زود که بلند شدم همه اش مشغولم.کتری را ابتدا آبش را خالی کردم و مجددا گرفتم زیر آب تا آرام آرام پر شود و بعد اون را گذاشتم روی اجاق.قبل از اون هم با چه سختی فتدک زدم و اجاق را روشن کردم و کلی منتظر تا جوش بیاید و بعد چایی را قاشق به قاشق ریختم در قوری که اونهم باید اول تمیز میشد که بخاطر مراحل دشوار اون از توضیح اش صرف نظر میکنم .و.... اینها تنها کار های صبح تا حالای  امروز من نبود ه بلکه کیسه پلاستیکی شیر را از یک گوشه قیچی کردم و باز با هزار دردسر ظرفی مناسب پیدا کردم که شیر بریزم داخلش و بعد باز هم فندک زدن و روشن کردن یکی دیگر از شعله ها و گذاشتن این ظرف روی شعله و باز هم انتظار و....

ما مردها واقعا هر چه کار سنگین  است را بدوش میکشیم و هیچ صدامون هم در نمیاد .در حالی که خانم در خواب ناز هستند.وقتی هم از خواب بلند شد راحت می نشیند واز دست رنج من  چای و شیر و.... آماده را میل میفرماید و بعدش هم آرایش و رسیدن به سر و صورت و بعد هم کمی با این ظرف هایی که به بهانه خستگی از دیشب مونده ور میرود و مثلا تمیزشان میکند و سپس میرسد به اینکه با  سیب زمینی و پیاز و گوشت و....بازی میکند و یعنی مشغول تدارک  "نهار " و بعد  هم این دستگاه جاروبرقی را اینور و اونور میکشونه تا این چند تا اتاق را تمیز کنه و در واقع  با ایجاد سر و صدای گوشخراش اون و دور من پیچ و تاب خوردن میخواد منو یک طوری مجبور به ترک خونه وتسخیر دوباره  قلمرو خودش کنه  و این بازی ها ادامه داره تا ظهر بشه ومن بیچاره هم مجبورم یک طوری توی خیابون وپارک و اینور و اونور پرسه بزنم تا وقت نهار  بشه و بیام و یک چیزی بخورم و بخوابم  و داستان تا شب باز هم مرثیه وار تر و...بعدش همین خانم اگر سایت و  وبلاگ داشت میاد  و داد و فغان که امان از دست زندگی!

 من فکر میکنم شاید علت طول عمر هفت یا هشت سال بیشتر خانم ها نسبت به ما مردها  هم در همین بازیگوشی های  کار روزانه اونها باشد.

راستی ما مردها کجا  بریم ناله و فغان کنیم از این همه بی عدالتی؟

نظرات ()



پروفایل غیر فعال است !!!!!
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۸/٢٦

  میریم دکتر اصلا کاری به اون بالای برگه نسخه که اسم و مشخصات نوشته ندارد. مثل که براشون مهم نیست این کیه که میخواد راجع به جانش تصمیم گیری کند .در بعضی جاها که کمی پیشرفته هستند این قسمت مهم را می دهند  منشی محترم و یا پرستارشون پر کند.

می خواهیم  امتحان بدیم  یا جایی استخدام بشیم ازما  می پرسند راجع به رزومه و پروفایل ات بگو".گیج و ویج میشیویم و گاهی هم عصبانی از این درخواست که "اینا دیگه کی هستند؟"میخوان فامیلهای خودشون را سر کار بیارن بهانه رزومه میگیرند.آخه کی توی این سن و سال رزومه و سی وی داره که من داشته باشم؟" و...من همینم که می بینی ...

میاییم اینترنت و  می خواهیم ببینیم این فردی که این همه مطالب خوب گفته چکاره  و از چه قماش و دسته ای است.تحصیل کرده است و یا بیسواد ؟   چه شغلی دارد و اینکه  در چه زمینه ای میشود با وی ارتباط برقرار کرد واصلا سن و سالش در چه حدود است ....که هر سنی حرمت خاص خود را دارد و نوع ارتباط متفاوت . نهایت اینکه قسمت پروفایلش" غیر فعال" است  و یا آنجا که باید" در باره خودش" بیشتر بگوید مشاهده میکنی  یاشعر گونه و عارف منشانه  و پر از تعارف و افتادگی چیزهایی را سر هم کرده است  و جملاتی این چنین :" ذره ای در عالم بی انتها " و یا "کوچک شما " و یا "اصلا من کی باشم که از خودم بگویم" و مانند اینها .

 و این جا یک  دو گانگی را متوجه میشوی که نشان از آن می دهد که دعوای بین   " مدرنیته " و "سنت " هنوز سخت به ما چسبیده و رهایمان نمیکند.

از یک سوی شرایط مدرن که با آمدن اینترنت و شبکه جهانی میخواهد دنیا را   هر چه بیشتر کوچکتر و جمع و جور تر  کند  آنقدرکه مردم جهان از لاک شان بیایند بیرون و با هم آشنا شوند و سر از جیک و پیک هم در بیاورند و البته که مشتری ها زود تر و بهتر با هم آشنا شوند . آنچنان همه چیز شفاف سازی شود که مانند یک روستا و روستایی که حتی دعوای زن و شوهرها  و میزان و نوع ارث  فلان و بهمان و یا زمان زایمان دختر مشهدی محمد و یا موقع و دفعات مل شدن و  شیردهی  گاو حاج  حسن و...هم از نظر دور نماند چیزی که  به اصطلاح "دهکده جهانی" خوانند.دهکده کوچکی که از هر جای آن  با یک" آهای محمد" و آهای ...." به راحتی همدیگر را صدا کنند و با هم دادو ستد عاطفی و خانوادگی و تجاری و ...کنند .

از سوی دیگر آدم هایی چون ما  هر گز گذار دوران جدید را درست و طبیعی  طی نکردیم بلکه حدود صد و صد و پنحاه سال پیش و با هجوم سوداگران استعماری و  نفتی و از جنب  منافع غرب  بصورت" سزارینی و میانبر"  این چیزها ی جدید  یعنی صنعتی شدن و مدرنیته به ما تحمیل شد.هر چند دیر یا زود ما با این تحول جهانی همسو می شدیم اما این نوع رسیدن کنترل شده از سوی آنها برای ما زیانهای بسیاری داشته است.در این جابجایی زورکی ما نیز  ناچارا و برای گذران بهتر زندگی با آنها آشنا گشتیم  و دارای تکنولوژی روز شدیم وکارمند و معلم و مهندس و دکتر و کم کم .. " چت باز" و" وبلاگ نویس" شدیم. این میشود که  استفاده درست از این" دهاتی بودن اینترنتی"  و یا حتی از نگاه سوداگرایانه نقش مشتری بودن و مشتری شدن برای خیلی از ما  به درستی جا نیفتاده است   

تعازضی آشکار بین حرفهای قلمبه و سنگین روز دنیا از یکطرف  و افکار قدیم بجای مانده از دیروز نزدیک از سوی دیگر در گوشه گوشه رفتارها و گفتارمان خانه گرفته است.  هنوز خاک روستاهای قدیم از تنمان تکانده نشده  و نقش شلاق پدران و سلطه دوران ملوک الطوایفی و پناه بردن به "خاک پا شدن "و "صوفی مسلکی" وشعار  "افتادگی آموز اگر طالب فیضی "    رهایمان نکرده و در تمامی صحنه های زندگی مان اثر گذار می باشد ...نتیجه اینکه:

  اغلب  رفتارمان عجیب و گاه حتی چنان به دور از زندگی واقعی است که افسرده  و دلسردمان میکنند و از خودمان خجالت میکشیم که: ما واقعا چگونه افرادی هستیم که با اینهمه نقش های متضاد  داریم زندگی میکنیم.نمونه چنین تعارضهایی همین رفتارها و کارهایی است  که هر کدام به شکلی عجیب و پنهانی و با رمز و رموز و پیچیده و مسلما  مخالف اهداف این یافته جدید بشری  و آموزش های آن  وارد این دنیای عجیب میشویم . و...

   همین است  که مثلا نه تحصیل کرده ما یک "رزومه" و "یا سی وی "درست حسابی دارد  که بتواند در دنیای رقابتی و شایسته سالاری آینده خود را به عنوان یک کاندید خوب برای شغل و تخصص مربوط معرفی کند و نه  پزشک ما  فلسفه اصلی اون مشخصات بالای نسخه را که اساس ایجاد ارتباط بین بیمار و خودش است را  میداند .نه  آن دهاتی صاحب سنگبری معروف که یکباره میلیاردر شده و چهارتادستگاه ماهواره در خانه دارد میداند چگونه از آنها در جهت توسعه ارتباطات خود و خانواده با دنیای نو بهره گیرد و.نه...... تا می رسد به  من که وبلاگ می نویسم  که نمی فهمم پروفایل  اصلا برای چیست و چرا باید در باره خودم و سایت ام بنویسم و شفاف تر با اطرافیانم گفتگو کنم .

مابرای  این کارهای نکرده و به ظاهر  جزیی  دلایل بسیار و در موارد استثنایی  هم شاید بشود گفت   منطقی قوی داریم  اما هر چه هست باز بر میگردد به جامعه ای که در تعارض است و همین هاست که در رسیدن به یک جامعه پویا و توسعه یافته باز هم  فاصله می اندازد.

یکی مانند من شاید توانایی کارهای بزرگ  را نداشته باشم اما معتقدم باید از خودمان و از همین کارهای ساده و کوچک  شروع کنیم و نوشتن در باره خود و تکمیل پروفایل هایی فردی و جمعی و مستند سازی از خود و ثبت داشته ها و قابلیت های فردی و خانوادگی و اجتماعی را جدی بگیریم . انجام  و تکمیل  رزومه ها و پروفایل های شخصی و شغلی و تشویق فرزندان و اطرافیان به این کار باعث  خود اتکایی و ارزش دادن به همه توانایی ها و زیبایی هایی می شود   که در وجودمان سراغ داریم .ثبت وبژگی ها و افتخار کردن به اینگونه ارزشها و یاد آوری خاطره ها برای یکدیگر وانتقال تجربه ها  که معمولا هم کم نیستند موجبات تشویق یکدیگر به کار و هنر ورشد و توسعه در عرصه زندگی پر تلاطم جدید گشته و نهایت شادی ها را غنی تر خواهد ساخت وشاید  از بار غم های بیهوده و بی ارزشی کاذب  هم تا حدود زیادی بکاهد... 

نظرات ()



آشغال فکری
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۸/۱٢

دو روزی را رفتیم به دامان طبیعت .جایی آرام وخنک.تالاب چغاخور."

 ویکی پدیا "در باره اش گفته :"چغاخور تالابی در شهرستان بروجن در استان چهارمحال بختیاری است.به گفته امینی (۱۳۸۱)، تالاب بین‌المللی و زیبای چغاخور با مساحتی حدود ۲۳۰۰ هکتار در دامنه ارتفاعات برآفتاب و کلار (۳۸۳۰ متر) در نزدیکی شهر بلداجی واقع گردیده‌است. این تالاب در مسیر جاده شهرکرد-خوزستان قرار گرفته و از شهر کرد ۶۵ کیلومتر فاصله دارد. فضای وسیع، هوای مطبوع، چشم‌اندازهای زیبا و وجود انواع پرندگان مهاجر و بومی همراه آداب و رسوم اصیل بختیاری‌ها"

 هوا راست میرفت توی ریه هاونیازی به کشیدنش نبودو نفس فقط استراحت میکرد و...

هوای آلوده شهر وبدتر  از آن ذهن  بیمار و ترشیده و بوی تعفن آشغال های فکری که مرتب تلنبار می شود و وجود را تیره و کدر میکند نیاز به پالایش دارد.

جسم بیماراز جنس من  و روان کج مدار را اگر بی خیال شویم و مرتب آبی بر سر و رویشان نپاشیم زود پژمرده میشود و بوی گندش همه جا را خواهد گرفت.

افکار ما نیاز به" اتاق فکری" دارد تا هر از چندی  خلوت کند و با خود گپی بزند و حالی کند.اتاق فکر تنها این نیست که با عده ای از عقلا بنشینیم و از تجربه و فهم آنها بهره گیریم  بلکه ما نیاز به تفکر و گاهی کمی " سکوت" برای فهم حرف های ناشنیده "خود"مان  داریم وشاید نگاهی دوباره به" خلقت" و.....

همه اینها را که گفتم یعنی باید هر از مدتی که فرصتی پیش می آید و اگر نبود حتما باید فرصتی جور کرد تا" بازگشت به خود"ی  داشته باشیم . به سر و کول  طبیعت برویم تا در اتاق فکری که در دل زیبایی ها و عظمت آن  بر پا میکنیم  با خودمان کمی قیل و قال کنیم  و آخر سر هم آشغال های ذهنیمان  را "جمعبندی "نموده ,آنها را توی کیسه هایی از نوع " باطل شد"  بریزیم . و.... آنگاه  سبکتر و سبکبال طرحی نو در اندازیم ,و  دوباره راه بیفتیم. 

این هم عکسی از تالاب و اطراف آن که از یک تپه در نزدیکی آن  خودم گرفتم  و زیاد حرفه ای نیست.

 

نظرات ()



نشانه های تحمیل (اشتباه و خطا 3)
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/۸/۳

 اغلب فکر میکنیم سلطه و زور گویی حتما باید مشخصه خشن و همراه با رفتاری عجیب و غریب باشد در حالیکه این چنین نیست.

در این بخش از نوشته سعی میکنم خیلی گذرا بعضی رفتارهای اشتباه خود  که منجر به ایجاد روابط  سلطه گرایانه میشود  را نشان  دهم .با این توضیح که توجه داشته باشیم طرح این موارد به معنی نفی زیبایی ها و قشنگیهای ارتباط  صمیمی و صادقانه بین دو نفر یا چند نفر  نیست . اتفاقا در اینگونه موارد که رابطه بسیار دوستانه است خودبخود این موارد رعایت میگردد .در روابط حقیقی و زلال بین دو یا چند نفر  بدون اینکه حتی چیزی حس گردد طرفین بقصد آرامش و شادی طرف مقابل  رفتار و گفتار خود را تنظیم میکنند و نه تنها قصد سلطه ندارد بلکه رهایی و آزادی او را طلب میکند و....

اما گاه در همین روابط  هم ناخوداگاه  وبه اشکال مختلف با انواع  حرف ها و رفتارهای  سلطه گرانه  بر میخوریم. عباراتی که گاه  هم به رفتار غم انگیزی  می انجامد :

"اگر دوستم نداشته باشی من هم ازت قهر میکنم ".این یعنی اگر تو هم اینگونه نباشی  که من هستم منهم  از تو خوشم نمیاد.پس رفتار و عقایدت را مثل" من" کن!

" از این کارت خوشم نیومد" یعنی چون موافق عقیده و یا تصمیم من" اینکار" را انجام ندادی  خوشم نیومد.

"این حرفت توی ذوقم زد"یعنی چون موافق "تصورات و عقاید من" حرف نزدی ناراحت شدم .پس اگر میخواهی من را داشته باشی طبق شرط من عمل کن .

و.....ده ها نمونه از این ها که ممکن است توسط ما به دیگران گفته شود و یا دیگران ازما بشنوند  اینها همه یعنی سلطه گری.

در نوشته قبلی به یکی از حقوق خود که "حق اشتباه کردن "بود اشاره کردم و اما علاوه بر این ما ده ها" حق" دیگر داریم که  همسوی با آن باید یاد بگیریم و به آن عمل کنیم

از جمله این که:  اگر من اشتباه کردم آیا حق دارم که دلیلش را برای دیگری توضیح ندهم؟حتما که جواب بله است.اشتباه و یا هر موردی که بوده مربوط به خودم است و نیازی نیست که  دلایل و عوامل آنرا برای  فرد دیگری توجیه کنم.

اما دوست  عزیزی ممکن است از من بپرسد:"ولی شما در پست قبلی گفتید که مرحوم دکتر صدیقی با صدای بلند و در مقابل همه اعتراف به اشتباه میکرد" و آیا اینها با هم تناقض ندارند؟ و جواب من این خواهد بود که :

چه تناقضی دارند؟او حق داشت که اشتباه کند و هم حق داشت که با صدای بلند  به خطای خود اعتراف کند چون استاد بود و میخواست بگوید تا به ما یاد دهد قبول خطا کردن را.ولی در عین حال او حق داشت که برای اینکارش  توضیح ندهد و آنچه من منظور دارم همین است.

یک" حق" دیگر که باید یادش بگیرم را با مثال میگویم :

من به شما میگویم  و حتی قول می دهم که قصد آمدن با شما در این سفر و یا اینکار  را دارم.

حالا عقیده ام و قولم به دلایلی عوض شده است.

شما مرا مورد شماتت قرار میدهید و احیانا مرا دمدمی مزاج و متزلزل و...می نامی.( و با این حرفها میخواهی هدف خود را به من تحمیل کنی و  این هم یعنی نوعی  سلطه گری  ) .

آیا من حق دارم بدون توضیح  به شما عقیده ام  و حتی قولم را عوض کنم؟

بله این حق من است که هر لحظه و هر زمان که تشخیص دادم تصمیم غلطی را گرفته ام و یا انتخابم غلط است راهم را عوض کنم و نیازی هم به توضیح و توجیه آن ندارم.

بسیاری ازتصمیمات بزرگ زندگی و مثلا  ازدواج های اشتباه متاسفانه از  نادیده گرفتن همین حق ساده در دوره نامزدی بوجود میاید.طوری است که به من حق نمیدهند که خوشم نیاید و دلیلی هم برایش نداشته باشم.

کافی است این حق را برای هم قایل شویم که در این شرایط به نامزدم بگویم: از تو خوشم  نمیاید و برای ازدواج  اون فردی  نیستی که من میخواهم و هیچ دلیلی هم ندارم و نیازی هم ندارم که به شما توضیح دهم  و یا دلیل برایت بیاورم .

همانطور که دیگران این حق را دارند که مسولیت رفتار غلط من را نپذیرند من هم مجازم که بخاطر دل دیگران زندگی نکنم و رضایت خودم را در نظر بگیرم.

این حق من است که اگر میخواهم آزاد زندگی کنم و زیر سلطه کسی نباشم در مقابل اونهایی که مرتب مرا به بی عرضگی متهم میکنند و با سوالات سلطه گرانه شان قصد تخریب من و تحمیل افکارشان به من را دارند بگویم " نه "

جملات آشنای دیگر :

"تا زمانی که اینطور حرف بزنی فکر میکنی بجایی می رسی؟."اگر همه   مردم مثل تو  خودخواه باشند و اینطور فکر کنند  مملکت درست میشه؟".داشتن  یک  دوست مثل تو  از صد تا دشمن بدتر است .درسته؟ "   به تو مثلا میگن دوست؟" و"به تو میگن شوهر " به تو میگن زن؟.."" تو مثل فلان کس هستی درسته؟ تو مثل فلان گروه و حزب و دسته هستی .درسته؟ "شما از اول هم معلوم بود که از کدام دسته و قماشی ".....

اینها همه یعنی همون که گفتم :یعنی بیا و مثل من فکر کن و گرنه تو آدم ناجور و نامناسبی هستی و...

در اینگونه موارد چه باید کنیم؟ آیا مثل اونها که  دنبال شبیه سازی کردن خودشون هستند و از ما میخواهند شبیه شان فکر و رفتار کنیم بشیم و یا نه خودمون باشیم و خودمون. راستی اگر من مثل تو و  بقیه شوم پس هویت من و هدف و  لذت زندگی که برای من است را کجا جستجو کنم .

بنابراین چنین  رفتارهای سلطه گرانه یک جواب بیشتر ندارد ." نه "  و یا "نمیدانم"

در جواب مادر بزرگ و یا والدینی که فرزندان را تحت فشار اینگونه سوالات قرار میدهند و یا  دوست و یا همسری که ازهمراه و شریک خود می پرسد :آیا حق من است که تو حرف مرا گوش ندهی و کار خودت را بکنی ؟" جواب  این است :"نمیدانم"

"آیا جواب آن همه زحمت من این است و یک دختر با پدر و مادرش اینگونه رفتار میکند؟"...جواب:........................."نمیدانم

من برای گرفتن وام ....تومان  سراغت آمدم و تو ضامن من نمیشوی به تو میگویند دوست؟.پس تو چه موقع به درد من میخوری ؟..  جواب........."نمیدانم"

از بقال و قصاب و.....سر کوچه که قصد دارد  جنسی را با رفتار تحقیر آمیزش  به من قالب کند وقتی که تقاضا میکنم دوباره و دقیقتر وزن کند و یا بهتر اون را ببینم تا بتونم انتخاب کنم و... اخم میکند و میگوید"چرا اینهمه برای خرید این کالا  بهانه میاری؟ چرا وقتم میگیری ؟ و.....؟         جواب بدهیم " نمیدانم "

البته همه اینها را که گفتم  خیلی پوست کنده و خالص آنرا گفتم و ما میتوانیم با "رعایت حقوق" خود آنرا با چاشنی ظرافت های گفتاری و رفتاری موجود در فرهنگ غنی ایرانی و هر جایی که در آن زندگی میکنیم و با استفاده از هوش اجتماعی و تجربه های زندگی  در روابط خود بکار بندیم و به طرف مقابل خود انتقال دهیم.

شاید این بحث  صحبت های بیشتر ی را طلب کند .برای مطالعه بیشتر در اینگونه مباحث می توانید به کتا ب "روانشناسی اعتراض " نوشته "مانوئل جی اسمیت " ترجمه "مهدی قراچه داغی " انتشارات درسا  و سایتهای مختلف روانشناسی مراجعه فرمایید .

 

نظرات ()



اشتباه کردن برای تجربه اندوزی حق ما است.(2)
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٧/٢٦

 

تاریخ اجتماعی ما سراسر است از سلطه و زور گویی.تاثیر این عامل  بجای مانده نه تنها در گوشه گوشه نظام  خانوادگی و اجتماعی و فرهنگی ما ریشه دوانده بلکه باعث شده تا نوعی خاص از شخصیت فردی در هر  ایرانی را تولید و اشاعه دهد.

به راحتی زیر سلطه قرار میگیریم و اغلب این را با افتخار و با صدای بلند به عنوان "ادب و متانت وخضوع و گاهی شرافت "یاد میکنیم. "تعارف"کردن افزاطی و به راحتی در مقابل یک تحکم  و یا خواسته و خواهش تسلیم شدن وحقوق فرزندان و اطرافیان خود را از دیدگاه خود تحلیل کردن و بجای دیگری تصمیم گرفتن و ده ها نمونه یکی از عواملش ریشه در این فرهنگ سلطه پذیری دارد.

 در این نوشته  و در ادامه مطلب پیشین کمی به آثار جانبی  این آسیب مهلک می پردازم .سرزنش خود و گذشته خود.نفرین به خود و ایل و تبار.بی ارزش کردن خدماتی که انجام داده ایم و از طرف دیگر تعریف و تمجید  طرف مقابل و دیگری  و حتی سلطه گران و معنای منفی دادن به خودخواهی و از خود تعریف کردن و ...همه در واقع  از عوارض این آسیب فرهنگی است.

اما اگر موافق این نظر باشیم چگونه میتو ان این مشکل را حداقل در خودمان رفع کرد؟به نظر من هر چند موضوع ریشه ای و نیاز به بررسی همه جانبه دارد اما اگر افراد به حقوق فرد ی و اجتماعی خود آگاه شوند کمتر حاضر میشوند که حد اقل در مورد تن و روان خود این همه بیرحم باشند و از صبح تا شام به سرکوب آن بپردازند. یکی از این حقوق که امروز به آن می پردازیم حق اشتباه است .

 عادت شده و همه در این مورد با هم در رقابت ایم  که خود رامرتب فحش دهیم   زیرا فکر میکنیم " حق اشتباه کردن نداریم  و خطا کردن مغایر با داشتن  عقل است "

 نگاه گذرایی به وسعت عالم و بزرگی جهان هستی و پیچیدگی ها و ناشناخته های آن به ما یادآور میشود که : "ما نسبت به شناخت عالم خیلی نادانیم  و  حالا حالا ها حق اشتباه کردن را داریم" البته بعضی اشتباه ها  خیلی سنگین و بعضی ها سبکتر و قابل تحمل تر است اما به هر حال وقوعشان در زندگی ما امری طبیعی است.

 هر کاری کنیم نهایت اینکه  چون بر همه اطلاعات و امور  مورد نیاز دسترسی نداریم نمیتوانم خالی از اشتباه شویم  و چون انسانیم  اشتباه حق ما است . تفاوت انسان وحیوان  در این است  که ما "بعد از وقوع اشتباه  سعی میکنیم آنرا علت یابی و ارزیابی و تجزیه تحلیل کنیم و  تبدیل به "تجربه "کنیم  ولی حیوان بارها و بارها اشتباه میکنند  و باز از همان راه خطا دچار لطمه میشوند .

مفاهیمی چون آزادی و آزادگی و حقوق انسانی  فقط در سایه فهم " اصل خطا پذیری " معنا میابد.آنگاه که خود بپذیرم که" احتمال و حق اشتباه را دارم" و برای دیگری هم چنین حقی قایل باشم پس برای هر چیز  وبرای اثبات یک حرف و عقیده و یا ادعایی  مطلق گرایی در مباحث فردی و یا خانوادگی و علمی و... نخواهیم کرد و سینه یکدیگر را با جهالت چاک نخواهیم داد.

آنگاه که فبول کنم که دنیای پر پیچ خم امروزی چاله های پنهان  و ناشناخته زیاد دارد و من هنوز خیلی عقب هستم   تا همه این سوراخ سمبه های هستی را سر در بیاورم پس می پذیرم که حادثه و خطا و اشتباه امری طبیعی است .پس بجای ناله و گلایه  و دهن لقی به این و آن  و داد و فریاد و شماتت اطراف  و نا سزا به عالم و آدم به فکر  توانمندی ها و نقاط قوت خود و جامعه و آموزش ویاد گیری می افتم و. در اینصورت   احتمال میدهم شاید "غیر از این گفته "من" یا"  تو" و یا" او"     نظر دیگری هم صادق باشد"و بدین ترتیب خطایم را با رفتار درست  اصلاح میکنم.

دنیای آزاد آینده برای هر فرد و هر جامعه ای آن خواهد بود که هر کس دیگری را هر طور که هست احترام میگذارد و  به دیگری حق اشتباه کردن را بدهد و قبولش کند و کمکش کند تا راهش را آنطور که خودش صحیح میداند اصلاح کند و به پیش رود و نهایت این نمیشود مگر بقول مرحوم دکتر صدیقی یاد بگیرد که آزاد فکر کند و با خودش صادق باشد و در زمان مقتضی بتواند بگوید  " غلط کردم"  . 

 دکتر غلامحسین صدیقی از  اهل علم و از دولتمردان  دوران مصدق بود  و استادان بزرگی را تربیت کرده و همو بود که اول بار  جامعه شناسی را به ایران آورد  و مقام علمی اش زبانزد بود . :

روزی همینکه به کلاس آمد با آن کیف همیشگی در دست  و قد بلند و کمر کمی خمیده اش پشت تریبون  رفت و  به دانشجویی که چند روز قبل با او در مورد مطلبی جر و بحثی داشت  گفت:در مورد موضوعی که من اصرار به درستی اش داشتم من خطا کردم وحق با شما بود و بنابراین و در حضور  همه دانشجویان میگویم"من غلط کردم".

"عزیزانم هر گاه و در هر جا خطایی مرتکب شدید این شهامت را داشته باشید که با صدای بلند اقرار به اشتباه کنید و بگویید" غلط کردم" مخصوصا اگر این اشتباه در بیان  و روشنگری یک حقیقت باشد چه  با منافع شما در تضاد  باشد و یا نباشد.".

نظرات ()



از خودم متشکرم
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٧/۱٥

 

وقتی بر میگشتم به خونه توی راه به یاد وقایع زندگی ام افتادم و....همینطور آمدم تا پارسال و ...

سال گذشته در چنین روزی  تمام  مغز استخوانم که پر از  سلول سرطانی بودند را  در دو مرحله  با داروهای شیمی درمانی قوی نابود و از تنم  خالی کردند  تا  سلول های بنیادی تازه  راجایگزین کنندو .... بر روی تخت دراز کشیدم وباتمام وجودم آماده می شدم تا خودم رایه دست یک تجربه تازه بسپارم.تمام حواسم را به اجزای بدنم و  موادی که در رگها  میرفت کرده بودم تا خودم هم همراه مواد شمیایی وارد بدنم شوم وهمه داروها را جذب کنم.

پیوند مغز استخوان .....این هم یک بازی تازه مانند صدها نقش دیگه  زندگی که من باید توش بازی کنم و اتفاقا در این بازی نقش اولش را خودم داشتم.آقای بافری پرستار خوب و متین و خوش صحبت   گویی به نمایندگی از همه کارکنان مهربان بخش پیوند بیمارستان امام خمینی کنارم نشسته بود تا با حرفهای دعاگونه اش تسلی خاطر من شود و سعی خود را برای ادامه حیات  چند روزه ای بیش برای من استمرار دهد . 

پیوند مغز استخوان برای  کودک و جوان و سن های پایین خیلی راحت تر است و تحمل بهتر ولی برای من با شصت سال سن مخصوصا سه ماه دوران ایزوله اش و .....کمی  سخت تر.حالا که این دوران مشکل را با موفقیت پشت سر گذاردم در واقع مانند کودکی هستم که دوباره متولد شده ام.کودکی که معلوم نیست تا چه زمانی مجددا با عود بیماری روبرو میشود اما فرصت خوبی است که کارنامه مرحله قبلش را مروری کند.

 در این مرور است که به خودم نمره خوبی می دهم و از خود راضی! راضی  که توانستم چنین تصمیم سختی را در زندگی ام بگیرم .هر چند پزشکم و همه کتابها و نوشته ها قبلا به من گفته بودند که این راه هم درمان قطعی ندارد ولی همینکه این تکلیف را برای سلامتی ام  انجام دادم کار بزرگی بود.

امروز  یعنی 15 ماه مهر  است ,درست دوسال از بیمار شدنم می گذرد. طنز زندگی در این است که در همین تاریخ یعنی 15 مهر ماه  سال گذشته و شب  شانزدهم مهر یعنی  سالروز تولدم پیوندم انجام شد. واین قرینه جالبی است و من اینها را کمی عجیب می بینم و با خودم میگویم  باید خیلی از خودم متشکر باشم . بخاطر چی؟بخاطر خیلی چیزها :

 بخاطر این همه خوبیها که در زندگیم داشتم.بخاطر اینکه سعی کرده ام همه توانم را برای کمک به خودم و خانواده ودیگران بکار بندم.به این خاطر که در زمان جوانی و کار و تحصیل عمرم را به بطالت نگذراندم و از سختی ها همیشه تجربه و درس گرفتم.

باید از خودم ممنون باشم  به این دلیل که بخاطرپایبندی به  عقیده  و حفظ ارزش هایم بسیار تیپا خوردم و به دردسر ها افتادم و زندگیم را بارها از صفر شروع کردم  اما باز هم  ازحق خودم در دفاع از حق و حقیقت عقب نشینی نکردم.از خودم متشکرم که علی رغم اینکه در خانواده کارگری و ضعیفی به دنیا آمدم و مشکلات بسیاری داشتم با کار و کوشش خود را از بلایای آسیب های مختلف اجتماعی که  تنگ مرا در خود گرفته بودند و همه شرایط توجیهی برای غلتیدن در مفاسد آنرا داشتم محفوظ ماندم . نه تنها باری به دوش خانواده و اجتماع نشدم بلکه در بسیاری از عرصه ها  توانستم  خلاقیت نشان دهم و مثمر فایده باشم و با مهربانی و عشق افراد زیادی را به جاری زلال زندگی همراه کنم.

از خودم ممنونم که به عنوان یک ایرانی به وظیفه  اعتقادی و ملی ام در دفاع از مرز و بومی که در آن زندگی میکردم به همراه همسرم و فرزند هفت ماهه در شکمش در آبادان در زیر بمباران وموشک باران ها  های دشمن مقاومت کردیم و به اندازه  و توان خود خدمت نمودیم و تا پایان جنگ  و بعد از آن در هر جا که کاری ازمان بر میامد دریغ نکردیم.

از خودم واقعا متشکرم که در دنیایی که هر آن وسوسه نومیدی و یاس و دلخوری از عالم را به مردم  و  من دیکته میکرد به شادی و سلامتی پایبند بودم و هر گز همراه و همسو با آنهایی نشدم که نومیدی و تلخی را زمزمه کردند و آمدن بهار  و شکوفایی دوباره گلها را انکارمیکنند.به نسبی بودن و تغییر دایمی و تکامل و بهتر شدن لحظه به لحظه عالم بر اساس قانون غیر خطی بودن و سیال و غیر قابل پیش بینی بودن  ادامه دادم و این مرا در فهم و توجه زیبا تر به اطرافم بسیار کمک نمود.

از خودم واقعا ممنونم که خوب یاد گرفتم معنای شکر و سپاس را.شکر از خالق بزرگم و عزیزم که همدم  و راهنمای روزهای سختم بود و هست. شکر از خلقت بیکران و بی انتهایی که در آن احساس کوچکی کردم تا بدانجا که هرگز جرئت سئوال ازاو به ذهنم خطور نکرد. شکر از همسرم و فرزندانم.شکر از خانواده ام.شکر از همه دوستان و فامیل و عزیزانی که همیشه در کنارم بوده اند و یا رفتند و خیالشان یاد آور خاطرات زیبای من است .....

ممنون هستم  از اینکه عشق را فراگرفتم و دوستی را و مهر ورزی را . و متشکرم از خودم که  یاد گرفتم آرزو کردن و دعا کردن برای همه نیازمندان و محتاجان را و اینکه درخواست  برای محبت را و محبت کردن را  زشت ندانم و مهر را در هر لباسی بقاپیم و محبت را جاری کنم.

ممنونم ازخودم که توانستم از میان این همه آدمهایی که ممکن است تلخ و بد اخلاق و نا جور باشند دوستان خوبی چون تویی را انتخاب کنم.  دوستی که در یک سالگی پیوندم و سالروز تولدم با من میخوانی و آواز زیبای زندگی را صمیمانه قدر میدانی.معنای اشک را و درد دلسوختگان و محرومان  و آنهایی که غمی بر دل دارند را در کنار امید و شادی همه آنهایی که سرود  و نغمه دلنشینی را آواز می دهند معنای مشترک و واحد زندگی تلقی میکنی. تویی که  پیوند میان سفیدی و سیاهی را انتزاع نمی نمایی و رنگارنگی و بی رنگی عالم با معنای سلامت و بیماری  همه زیبا می بینی و ...

 اینکه دنیا و زندگی رامبارزه ای برای تحقق حق و حقیقت و استقرار پاکی و صداقت میدانی و با ظالمان و نکبتیان و نکبت زده ها هر گز دست دوستی نمیدهی  و نهایت عالم را  مانند باغ میوه هایی نمیدانی که نامحدود حق انتخاب داری , بلکه  مانند دستفروش سر کوچه ای تصور میکنی که  "از دم پس" و "دمپسا " با خوب و بدش کنار میایی ومی پذیری و .....حالش را می بری و برای من  هم میخوانی:

تولدت مبارکلبخند

نظرات ()



نظریه پنیر سویسی و احتمال خطا(1)
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٧/۸

از قدیم به ما اینجور گفته اند که" انسان حق اشتباه کردن ندارد " و وقتی هم که میشنویم "انسان جایزالخطا است "آنرا جدی نمیگیریم و کمتر در رفتارمان نمود پیدا میکند.

اما واقعا برای لحظه ای فکر کنیم زندگی را میتوان بدون اشتباه تصور کرد؟زندگی بدون اشتباه یعنی چه؟یعنی من وتو  از صبح که از خواب بلند میشویم تا شب که سر بر بالین میگذرایم و حتی در حین تمام لحظات خواب و بیداری کاملا طبق یک برنامه کامل و تنظیم شده و یک خطی و مشخص زندگی کنیم و آن هم بدون اشتباه؟

برای من که تصورش هم غیر ممکن است مگر اینکه" ربات  و ماشین "باشم و توسط یک کیت الکترونیک و یا مشتی پیچ و مهره به هم وصل باشم و هدایت شوم که انهم مطمئنا جای خطا دارد.

 شاید یکی از زیبا ترین جلوه انسان همین "جنبه خطایی بودن و اشتباه آفرین بودن "آن باشد . تفاوت انسان و حیوان هم دقیقا در همین اصل است.انسان در جریان زندگی هیچ راهی برای یاد گیری و رشد و رو به جلو رفتن ندارد مگر اینکه بر خلاف  حیواناتی چون لاک پشت  و دیگر حیوانات برنامه ریزی شده سرش را از لاک خود بیرون بیاورد و راه بیفتد و هر راه افتادنی هم یعنی احتمال اشتباه.

 از طرف دیگر اشتباه و حادثه علی رغم تفاوت کوچکی که با هم دارند (یکی درونی و دیگری بیرونی است) اما در وقوعشان شبیه به هم هستند.یک نظریه معروف به نام" نظریه پنیر سویسیTHEORY OF SWISS CHEESE. "که بیشتر حوادث را تحلیل میکند و در موضوعات مربوط به "اچ اس ای" (مخفف  کلمات بهداشت ایمنی و محیط (EALTH SAFTY AND ENVIRONMENT=HSE) کاربرد دارد  میگوید:" هر گاه چند عامل با هم جمع شوند و مانند سوراخ های موجود در پنیر اما  در راستای هم قرار گیرند  " حادثه" و" اتفاق" و اگر در موضوع انسان باشد  "اشتباه "اجتناب ناپدیر است.ممکن است سالیان سال و یا مدت ها چندین عامل موجود باشد اما هیچ اتفاقی نمی افتد ولی یکباره با یک تلنگر  و تکمیل این زنجیره شاهد یک فاجعه شویم.

متاسفانه اغلب ما در اینگونه موارد همه آن عوامل را نادیده میگیریم و به جای دیدن مجموعه عوامل  فقط به یک دلیل سطحی میکنیم (مثلاکسی در چاله  می افتد میگویند :"جلوی چشمش را ندید" و یا" چاله جای نامناسب بود" و یا" حواسش جای دیگر بود" و یا "عجله کرد و دقت نکرد" و....بد تر از همه به نیروهای غیب منتسب میکنیم که "بد شانسی آورد" و یا "چشمش زدند" و...)در حالی که هر اشتباهی  نشان از یک کجی در مجموعه عوامل بروز دارد که باید آنها را شناخت و ریشه یابی نمود و برطرفشان کرد تا تکرار نشوند..

موجودات دیگر بر اساس یک نظام برنامه ریزی شده از قبل و کیت وار زندگی میکند و کمتر تحت تاثیر عوامل مختلف قرار دارد اما انسان مرتب هم در معرض عوامل درونی است و هم بیرونی.از یکطرف دعوای بین دو قدرت درون  به نام عقل که میگوید" نه" و " دل" که  میگوید" بله" و" میخواهم "را دارد و از طرفی درگیر قدرت بیرونی است. قدرتی که  از  عوامل فردی و  خانوادگی گرفته تا اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و محیطی و.. که همینکه در مسیر موافق و تشدید حادثه قرار گرفتند احتمال اشتباه را زیاد میکنند. 

 اجتناب نا پذیر بودن خطا از یکسو و فرهنگ غلط برخورد با این اصل بدیهی  یعنی عاقل بودن آدمی پارادوکس غم انگیزی را در طول تازخ بوجود آورده است.بسیاری از افسردگی ها و گله و گلایه ها و اخم های روزانه و تلخی های سراسر عمر ما ریشه در فهم معلطه آمیز همین اصل  عقلی بودن رفتار بشر دارد  . اصلی که بصورت یک باور عمومی در آمده و به غلط میگوید"انسان چون عقل دارد  پس حق اشتباه کردن ندارد.بخاطر همین غصه ها و درد ها و حتی بسیاری از دعوا و دلخوری ها  اغلب بر میگردد به گذشته و این جمله معروف و آشنا که" عجب اشتباهی کردم و یا چرا چنین کاری کردی"!"کاش اینکار را نکرده بودم و یا نکرده بودی "."چرا اون کار را کردم؟" "اگر اینکار اشتباه را نمیکردم چنان میشد و یا چنین میشد" و از این قبیل که همیشه همراه با شماتت و سرکوب  است.

اگر چنین است که حوادث و اشتباهات بشری امری طبیعی و غیر قابل اجتناب است  و از آنسو میگوییم بشر در فهم عالم قاصر و ضعیف است و نمیتوان بطور کامل و مطلق بر همه چیز مسلط باشد پس این همه کلنجار رفتن با خود و دیگران و برگشت به گذشته و شماتت خود و اطرافیان و سرکوب شخصیت خود و دیگران  از چیست؟

...دارم میرم تهران امید است وقتی برگشتم و اگر عمری بود ادامه بحث بدهیم .

 

نظرات ()



سی و یکسال گدشت ولی...
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٦/۳۱

دیروز روز آلزایمر بود اما گویا هنوز روی من اثر مثبتی  نگذاشته است .انگاری همین چند وقت پیش  بود.ساعت پنج یا پنج و نیم روز  سی و یکم یکهزار و سیصد و پنجاه و نه.نشسته بودیم و بیخیال از همه جا که یکباره صدای اولین خمپاره و بعد از آن چند تای دیگر در شهر پیچید.دودهای بلند شده از منطقه باوارده و پالایشگاه و....

سی و یک سال گذشت و من امروز  هم چند بار گریستم.گریستم برای شهرم که دیگر هر گز آبادان نشد. برای خودم و همسرم که در تمام این ایام کنارم بود و کنارش بودم و میدانم بسیار غمها و درد ها کشید .برای برادر همسرم و خیلی از جوانها که هر گز بر نگشتند.برای خانواده ام و...برای پدران و مادران و خواهران و برادران و همسرانی   که در غم فرزندان و  یا عزیزانشان خون دل خوردند و بعضی هاشان تحمل نیاوردند واز بین ما رفتند و آنها که ماندند یا آلزایمر  و فراموشی گرفتند تا کمی کمتر درد بکشند و یابیماری دیگر و.. اگر هستندهمیشه غم سنگین این ایام را با خود دارند و خواهند داشت.

گریستم برای نخلهایی که مثله شدند وبهمنشیر و کارون که خونآلود شدند .یادم افتاد به شهری که تیکه پاره اش کردند و اشک ها وخنده ها و  خاطرات بسیاری که در آن دفن شد...

گریستم برای در بدری هایم .از آن چند ماهی که زمین را در کنار خانه مان کندیم و در آن می خزیدیم تا از ترکش تیر های خمپاره و توپ در امان باشیم تادورانی که  چند گونی خاک  به اسم سنگر در پشت اتاق های بیمارستان کومه کردیم تا شب بدون نور را به صبح و صبح پر سکوت و آرام اونروزها را به شب و دردهایی که کشیدیم و چیزهای ناگفته ای که شنیدیم و شاهدش بودیم و....

یادم افتاد به " چویبده" و بلم ها وبلم رانی که با چوبش غمق آب را در نیمه های شب و سینه کش رودخانه بهمنشیر تشخیص میداد و ما مضطربان جان به لب و بلم نشینان سرگردان  را در برهوت آسمان بی انتها و در میان مرداب های خواب زده  به سر بندر میبرد.

به یاد  "هلیکوپترهایی" و" هاور کرافت" هایی افتادم که گاهی برای آمد و شدمان از آن استفاده میکردیم.وسایلی  که هم حمل تجهیزات بود و هم کمک به مجروحین و جابجایی ها .

گریستم برای عشق و علاقه امان به شهرمان و همه مردمی که  از همه جا آمدند وبی محابا تا آخرین لحظه تا شکستن حصر خرمشهر و آبادان خسته نشدند و آنرا با حضورشان حفظ کردندو .... لحظات عبور از میانبرها و "جاده مارد "وقتی که مینی بوس ها مجبور میشدند به فاصله پانصد متری از دشمن از پشت خاکریزها  ونخل هابا سرعت و زیر ترکش خمپاره های ایذایی  به شهر بیایند و بروند و...

گریستم برای دو کودکم  در اهواز که وقتی "آزیر قرمز" به صدا در میامد و صدای غرش میگ ها و سوخوها و بعد تکان شیشه ها و ساختمان ناشی از بمباران ها رگ و پی هر موجودی  را  در هم می ریخت  آنها هم بر اساس فطرتشان و برای حفظ جانشان مچاله میشدند و خود راچهار دست وپا میکشیدند و درون کمد گوشه اتاق که محل نگهداری رختخوابها بود می انداختند و خود را آنجا قایم میکردند.

گریستم برای مادر بزرگم که نابینا و ناشنوا  بود واز همه جا بیخبر وقتی در آبادان پالایشگاه را  با خمپاره زدند و  مخازن نفت و بنزین آتش گرفت وشعله های آتش چنان زیاد بود و   خانه ماچسبیده  به" پلیت ها و  نرده های فلزی "و... آنقدر زبانه آتش بر سرمان نزدیک شد   که اوهم متوجه شد و گفت چرا اینجا اینهمه گرم شده است و ...ما ناچار شدیم او را بر دوش بگیریم و با خود درون سنگر خانگی مان ببریم و ....

   و...بعد ها ماهشهر و آغاجاری و اهواز و تهران و اصفهان و.... هر جا رفتیم جنگ بود و سایه جنگ.

یادم افتاد به دو سالی که در تهران بودیم و این زمان فکر میکنم سال شصت و پنج شده بود. " خیابان ایرج" در تهران ومحل کارم بیمارستان و من همچنان مددکار اجتماعی و مجروحین و جانبازان و  موشک بارانها در اینجا و آنجا  و فریاد ها و ازدحام مردمی که داشتند جنگ را در فاصله هزار کیلومتری از آبادان وخرمشهر و دهلران و ...تجربه میکردند جنگ حداقل  برای من یکی هیچ  خوبی نداشت و شاید و حتما اگر نبود شرایطم طور دیگری بود .همه چیزم را از دست دادم.از خانه و مال و سلامتی تا... و... خانواده و دوستان و فامیل و همه مان را از هم جدا کرد و پراکنده مان کرد و بنیان ارتباطی مان را قطع کرد و  حتی گاهی فکر میکنم مو جب شد که هویتم را گم کردم  و ..

امااگر هویت شهری و زادگاه و  قومی ام را ندانستم کجا گذاشتم  افتخارم این است که ایرانیم و با مردمی زندگی میکنم که خوب و پاک و شریف اند! مهربانی آنها چه در طول جنگ که همه چیزمان را از دست داده بودیم و  چه بعدها که به عنوان جنگ زده به هر شهری وارد شدیم و  جز محبت و دوستی چیزی ندیدم موجب غرور ملی ام است .

شاید همین هاست که موجب شد بسیاری از دردها و ناملایمات سخت ایام تلخ و عواقب آنرا تحمل آوریم.  یاد آوری این ایام  بخاطر ناله و گلایه نیست  که از آن سخت بدم میاید بلکه  اول به این منظور است که چنین حادثه بزرگی را در زندگیمان فراموش نکنیم و دوم اینکه یاد همه مردمی که در این راه عزیزی را از دست دادند و یا مجروح و جانباز دارند و یا خسارت ها دیدند و حرمانها کشیدند و  از جان و مال برای اعتقادات خود و یا حفظ حریم میهنشان زحمت و کوشش نمودند را همیشه بخاطر داشته  باشیم و با احترام یاد کنیم..   

 

نظرات ()



بوی معلم
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٦/٢٦

نمیدانم چرا بوی  مهر که میادبه یاد " معلم" میافتم.از مدرسه  بهرام وسینا تا فروغی و بعددبیرستان دکتر فلاح و خلیج فارس و سال آخر" رازی "که همه اش در آبادان بود  و آخرش هم دانشگاه تهران و خوراسگان اصفهان.همه معلم ها و استادهایم خوب بودند.فکر میکنم یکی از خوش شانس ترین آدم های روی زمین ام چون همیشه با آدم های خوب روبرو میشوم.چه استاد ها و چه هم کلاسی های مدرسه تا دانشجویان و بعدها همکارها و دوستان و فامیل

از دوره مدرسه که این روزها بوی معطر و خاص اش همه جا را گرفته تا دوره قد کشییدن و بلوغ جسمی و بعدش هم دوره حساب و کتاب و دانشگاه کلی خاطره دارم.بعضی هاشون از سرم پریدند و رفتند و حتما حکمتی بوده که بروند اون پشت و در حافظه بلند مدت قایم شودند ولی خیلی هاشون را به یاد دارم

 

.

 کتاب های  حدودنیم متری تاریخ پنجم (و شاید با قد و قواره اون سن به نظرم نیم متر میامد) که وقتی روی نیمکت چوبی پهنش میکردیم در نظرمان قشنگترین رنگها را داشت و اون سرداران تاریخی و جنگها و ...تا کتاب های کرایه ای که  با پول توجیبی ام به تنها کتابخانه لین یک (در آبادان)میرفتم و برای هر شبی چند شاهی(نصف ریال) زرد رنگ می دادم و کرایه میکردم تا بخونم.

بچه کارگر بودم و توان خرید کتاب نداشتم و حتی اسباب بازی های هایم همه از چوب و گل و خاک و لوازم اضافی بود که از توی کوچه های کثیف و گاه از توی لجن  جوی های طویل "محله احمد آباد" جمع میکردم ...ولی کتاب را از بچگی دوست میداشتم.

اما "بوی مهر" و" بوی معلم" چه بوی مقدسی است.حرف ها و نصیحت  ها و البته گاهی هم تنبیه و خیزرانی که به کف دست میخورد و یا مدادی که لای انگشانمان میگذاشتند و فشار می دادند تا اشکمان در بیاد و.. به علامت اینکه یادمان باشد زندگی همیشه کودکی نیست و درسی باشد که در آینده باید منتظر "چوب لای چرخ زندگیمان گذاشتن ها"باشیم و اینکه ناله  و گلایه نکنیم ولی دنبال راه و چاره باشیم و یا "روی یک پا ایستادن برای زمانی طولانی و دستها بالا "که این هم تمرینی بود که بارها در زندگی واقعی ام دیدم و حالا هم به نوعی دارم  تجربه اش میکنم  و درس اش این بود که  که زندگی راهی است پر نشیب و فراز که همه چیزش و بازی هایش و گاه قواعدش خارج از قدرت  و اراده تو است ولی  در عین حال که این" جبر" وجود دارد تودر محدوده خودت " اختیار خودت را داری" و توانایی ات بی انتهاست که اگر قاعده بازی را یاد بگیری و رعایت کنی میتوانی بهتر زندگی کنی و...

اما در کنار شیطنت ها و گچ پرتاب کردن های بچه ها به پشت معلم و بازی های نوجوانی و جوانی در مدرسه که من هر گز موافقش نبودم شیطنت های حرفی ام همیشه زبانزد  بود.در دوران دبیرستان بودم که به فلسفه علاقه مند شدم و هر روز عصر بعد از کلاس بحث و مجادله داشتیم راجع به" قدیم و حادث بودن "وممکن الوجود و" واجب الوجود" و "جبر و اختیار "و ..کتاب های کهنه و نو را از هر جا گیر آوردن و مطالعه کردن و شروع کردن به خواندن قرآن و نهج البلاغه  فیش برداری از قرآن و سه بار تا انتها خواندم و یاداشت برداری و برای یافتن جواب از این  شهر به شهر می رفتم و مجادله کردم با شیخی در کردستان و سفری به آمل وبعدها نوشته های سیاسی و اجتماعی و....و نتیجه اش اینکه:

اگر میخواهم آزاد باشم به هیچ ایسم و گروهی خاص تعصب نورزم و هر کس نکته ای میگوید حتما قسمتی از حقیقت در آن است پس آنرا پذیرا باشم.هر تعصب و چسبیدن به گروهی خاص یعنی دور شدن از قسمتی از واقعیت ها چون همه چیز نسبی است و دنیا مطلقی ندارد مگر چیزهای که در ماورای این دنیا ناشناخته وجود دارد و عقل ناقص ما هنوز در باب آنها فقیر است و قاصر و....پس همه را دوست داشته باشم و..

بوی معلم است و پیشاپش ماه مهر و باز مدرسه  و من حرف های بسیار دارم  و میگذارم تا وقت دیگر ...و اینها بهانه ای بود تا تقدیر و یادآوری کرده باشم زحمات معلم هایم را و نیز دوستان همشاگردی ام را و همه آنهایی که چیزی به من یاد دادند و دنیای ناشناخته را برایم آشنا تر کردند.

ودر آخر  یادمان نرود بچه هایی را که در این روزها ممکن است کفش شان کهنه و پیراهنشان زخمی است و دلهاشان پریشان است و.... شاید من و تو بتوانیم بوی معلم و مدرسه  و کتاب را برایشان معطر تر کنیم.

 

نظرات ()



انتظار
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٦/٢٤

 نوشته ای در سال 85 را داشتم مرور میکردم.گویا هر سال نزدیک روز تولدم که میشه آرزوی وصال گمشده ام را میکنم.

شاید که ساحل هر گز نبیند به چشم                          

                                بوسیدن موج دریا را

شاید که

           کف شود آن همه رقص موج

                               از دور دست تا لحظه حضور

شاید که

       نامده باز شود از دست

                       چون هزار تکرار.......

شاید که

       سنگ تنبل آرمیده در آب:

                      ضحاک روزگار   

                              باز خدعه ای کند از نو

    شاید......

               شاید.....

                           شاید.....

لیک این آرزو

         سبزینه امید

همیشه در  اوزنده است:

آیا شود که من هم موجی به لب رسد؟         

   آیا کند که  طعم عسلوارمهر

                                 این برکه زلال

                                                       (لوند عشق)

من را به کام خود کند ؟

این جرعه کی کند مرا بهوش؟

                                     من بی قرار!

          من منتظر!!

 

 

 

نظرات ()



گاهی چه خوب است فراموشی!
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٦/٢٠

روی چمن های ملس ونمور طاقباز  دراز کشیده ام. اطرافم را با دست

 مثل بچه ها از گوش تا  روی چشمام غلاف کرده ام تا هیاهوی دور و

 برم را نشنوم و هیچ کس و هیچ چیز را نبینم.

نگاهم به  ابرهای پنبه ای و سربی شکلی است که آرام میروند و در

 عبورشان و دور از چشم همه  در این سوی خلوت و سکوت  پنهانکاری

 ها می کنند  و  نقش هایی می آفرینند که

  خیالم  را خیس میکندو خیلی چیزها را به یادم می آورد.

 خنده ها یی که در عزیز ترین لحظات خشکیدند و اشک هاییکه در

 حسرت گم شدند وحالا آرام آرام سر میکشند و یادشان در  دامن

گونه هایم شور مزه می ریزند  و .....

باز هم دلتنگ توام  !

  با خودم حرف می زنم : گاهی چه خوب است فراموشی!

 

نظرات ()



تجارتی به نام فروش" نوبت "و "امتیاز"
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٦/۱٦

  حوادث مختلفی در عرصه اقتصاد اتفاق افتاده که از جمله بحرانهای مالی آمریکا و اروپا و نیز نوسانات شا خص های بورس و از آن طرف تمایل به خرید طلا و بالا رفتن قیمت آن بالای مرز 1900 دلار در هر اونس و نیز گرانتر شدن قیمت طلا و ارزهادر ایران بود.در همین جریانات اخیر بسیاری ارزش پولشان چند برابر شد و برای خیلی هاهم  به معنی فقیر شدن و ضعیف تر شدنشان بود.

 اینها همه باعث شد کمی قاطی کنم .از مطالب معنوی  یکباره به فکر انواع مال اندوزی و " در آمد زایی" افتادم و دیدم که بعضی از انواع آن شایسته بررسی و تامل بیشتر  است .مثلا   یکی از بدترین نوع آن وبجث" نوبت فروشی و    امتیاز فروشی و.......با خودم هی فکر میکنم وبا مراجعه به خاطرات ام اینها را می نویسم......

نمیدانم ریشه این نوع کسب در آمداز کجا بوده اما احتمالا از قدیم( مثلا  برای فروش نوبت آب در مزارع و...)وجود داشته وخیلی دوست دارم تاریخچه اش را بدانم.اما این نوع  اخیر و نا درستش  که فروش نوبت و امتیاز دروغین و صوری است  به نظر جدید می آید و شاید در سطوح پایینش  با سایر کسب و کار های کثیف مدرن  مانند  "پول شویی"  یا مقدمه آن بی ارتباط نباشد.

در "پول شویی"  مالی را از راه خلاف و غیر مشروع به دست می آورند و بعد برای اینکه به اصطلاح پاک و حلالش کنند در معامله ای درست و واقعی چند باری آنرا بکار می اندازند تا کثیف بودنش را بشویند  و سابقه اش گم شود  و به اصطلاح پول پاک شود.

   اما چند نکته در ارتباط با این نوع معامله یعنی " نوبتفروشی" به ذهن می آید .

اول اینکه به نظر می رسد  شکل واقعی و درست اینگونه خرید و فروش ها به عنوان حق هر فرددر خیلی موارد  بطور منطقی اشکالی نداشته باشد.

نکته دوم  این که ظاهرا  این نوع خرید و فروش در کشورهای توسعه نیافته بیشتر  نمود داشته باشد . هر چند  در همه کشورهاو حتی آمریکا بصورت مختلف وجودداشته ودارد.مستندش را هم بخواهید همین چندی پیش بود که خبرگزاری ها گفتند :

 

"دانشجویی نوبت خود در صف خرید" آی پد ۲" را ۹۰۰ دلار فروخت!..." آماندا فوت" از روز چهارشنبه به عنوان اولین نفر در صف خرید تبلت "آی پد" جا گرفته بود. وی برای این کار به معروف ترین فروشگاه خرده فروشی اپل در خیابان پنجم "نیویورک "مراجعه کرده بود.وی ۴۱ ساعت در این صف انتظار کشید تا بتواند جای خودش را به بهترین پیشنهاد بفروشد"

اما در ابران شیوع  این  تجارت و کسب و کاررا بیشتر بعد از انقلاب دیده ام.از دوران جنگ 8 ساله که  اجناس کوپنی و تعاونی را برای کمک به مردم به قیمت ارزان تر از قیمت آزاد می فروختند  و اختلاف قیمت فاخش و یا انحصار فروش باعث میشد در حواشی آن  مردم با این بازار آشنا شوند.

   توزیع مردمی و ارزان نمونه های جالبی را  هم داشت .مثلا در سال 59 در زمان جنگ و در آبادان  گمرک را باتوپ و خمپاره می زدند  . از اینرو عده ای جوان  خطر کردند و داخل آن منطقه خطرناک مرزی  شدند و اموال را بیرون آوردندو اجناسی  را که به درد آنها که در شهر مانده بودند می خورد را با قیمت خرید  بین مردم توزیع میگردند و میگفتند پولش را  نگه میدارند  تا بعدها به صاحبانش برگردانند و این بسیار زیبا بود.  

 اما همه جا کیفیت توزیع به این شکل خوب نبود.با ادامه جنگ تدریجا نفت و بنزین وبعضی  اجناس و مایحتاج عمومی و موادخوراکی و... تعاونی شدند .  هر چه که جلوتر آمدیم و کمبود  اجناس و مایحتاج هم جدی ترمی شد  موضوع "فروش نوبت و امتیاز" و جنس و کالای تعاونی و کوپنی  و دیگر امتیازها از شکل واقعی و درستش دور شد و کم کم  توسط عده ای معامله گر حرفه ای  بیشتر و بیشتر  به سود اوری کثیف تبدیل شد .

 در سال  1365 ساکن تهران شدم  وقبل از آن درفضای جنگزده  جنوب کشور  بودم و در دنیایی دیگر .

اولین خاطره خودم  از "فروش نوبت " برمیگردد  به یکی از خیابانهای نزدیک آزادی در تهران و  یک صبح زود زمستانی که   رفته بودم  لاستیک اتوموبیل  تعاونی بخرم .همانجا بود که می دیدم چند نفری در میان صف طولانی دور  می گشتند و داد می زدند " نوبت فروشی "واینکه  حاضرند نوبتشان را بفروشند.جالب اینکه همیشه هم نوبت های اول تا دهم و گاه بیشتر از آن اینهابود که با زد و بند با فروشنده  فروشگاه به عنوان یک حق قانونی و غیر قابل اعتراض در اختیار خود داشتند.

  این روش و  انواع آن  در سطوح مختلف  تا معمول ترین و پایینتر آن در صف های شیر هایی یارانه ای  به عنوان نوعی خاص از کسب و کار میتواند موضوع ده ها  مقاله وکتاب تحقیقی باشد.کافی است  به بعضی  حیطه ها و حواشی  این موضوع توجه کنیم.

حرید و فروش جا برای جابجایی محل دانشجو  و یا خدمت سربازی  در شهری دیگر

خرید و فروش نمره توسط بعضی به اصطلاح معلم ها و مدرسین و اساتیدویا واسطه ها

خرید و فروش امتیاز داروهای کمیاب و حیاتی

معامله وخرید و فروش صدور تاییدیه گذراندن دوره و مهارت وآموزش خاص  . 

خرید و فروش  مدرک و گواهینامه و مقاله و پایان نامه و....

خرید و فروش مجوزکار  مثلا داروخانه و یا شغلی دیگر

خرید و فروش نوبت در شرایط خاص در تهیه بلیط راه آهن و یاتخت وامکانات  بیمارستانی و .....

خرید و فروش ارز و سکه  دولتی و فروش به قیمت آزاد با بلیط هواپیمای صوری  و...

خریدو فروش وام و امتیاز آن اعم از وامهای مسکن تا کشاورزی و....

خرید و فروش امتیاز استخدام و پیمانکاری و پیمان گیری و....

خریدو فروش بازیکن ورزشی  و دادن و گرفتن  امتیاز های محتلف  در مقابل وجه

و.......

اخیرا هم شنیده ام این نوع کسب و کار به عنوان یک راه در آمدزا در کنار سفارتخانه های خارجی رایج شده است.نمونه اش دوستی بود که میگفت همین چند روز  پیش از جلوی سفارت .... دو هفته زودتر  نوبت ویزایش را  خریده است.یعنی  اگر بخواهی ویزا بگیری افرادی هستند که نوبت 10 یا 15 روزه شما را به همان روز یا فردا نزدیک میکنند و مثلا تا150 هزار تومان و بیشتر از تو پول می گیرند.

پیچیدگی و حساسیت شرایط طوری است که هر کس  ممکن است به نوعی در یک یا چند نوع از این معاملات وارد شده باشد.هر چند برخی از این معاملات واقعا نفرت آور و کثیف هستند اماقضاوت سختی است که  همه این نوع خرید و فروش ها  را  زشت  و بدبگوییم  و یا ادعا کنیم که  هر کس که آگاهانه و یا ناخود آگاه وارد آن میشود حتما خطا کار است اما هر چه هست به نظرم  در جایی از آن علامت سئوالی دارد.

از قدیم  میگفتند سفره ای که نان حلال درش نیاید برکت نخواهد داشت و... .در اطراف ما خیلی چیزها اتفاق می افتد که آنقدر زیاد شده که فبح اش را از دست داده  اما کمی  که تامل کنیم می بینیم بی تفاوتی به آنها از طرف ما هم بسیار با معنا است.

دارم سعی میکنم  در برخورد و مواجهه با اینگونه معاملات سئوال بر انگیز  هوشیار تر  شوم و آنها رابیشتر شناسایی کنم و.....

نظرات ()



این زبان بی زبان
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٠/٦/٤

 

interpreting body language art by Sean Kane

سالها درس خونده و کتابها را خیلیهایش را از بر است و خود را اهل فهم و شعوراکمل میداند اما نمیداند که چرا در انتخاب ساده ترین کارها و مهمترین تصمیم گیریها ناتوان است.

او دکترا دارد و همسرش فوق لیسانس ,اما معلوم نیست چرا هنوز یکسال از ازدواجشون نگذشته خانم تقاضای طلاق دارد چون متوجه شده همسرش یعنی آقای دکتر  از قبل معتاد به مواد مخدر بوده اما او در این مدت توجه نکرده  است.

مثال ها زیاد هستند و خلاصه میکنم که همه این ناتوانی ها ریشه در یک مطلب دارد و آن عدم رشد هوش اجتماعی است.برای زندگی کردن هوش فطری و ذهنی کافی نیست .هوش و یا آنچه معروف به آی کیو است  فقط یک استعداد است و یک قوه که در بین افراد مختلف متفاوت است. اما  اگر ماآنرا در محیط اجتماعی و استفاده با یادگیری و تمرین های روزانه  پرورش ندهیم تفاوتی با یک آدم عقب مانده ذهنی نخواهیم داشت هر چند که ممکن است دکتر یا مهندس هم شویم .

یکی از مهارت های هوش اجتماعی استفاده از" زبان بدن" در ارتباطات بین فردی و یا گروهی است.مهمترین تصمیمات در زندگی انتخاب دوست و یا همسر است. وقتی که دونفر در یک کلاس و یا محفل و یا در بین خانواده  میخواهند با فرد دیگررابطه برقرار کنندحتما بایستی این "زبان بی زبان " و معانی اش را فراگیرند و  بشناسند. 

اغلب به غلط یاد گرفته ایم که برای درک مفاهیم فی مابین به زبان و گفته های طرف استناد میکنیم و میگوییم "خودش به من این را گفت و..." در حالی که این زبان فقط حداکثر هفت درصد مطالب مورد نظر را میتواند بیان کند و بقیه یعنی سی و سه  درصد با نوع لحن و آهنگ وشصت  در صد  مقاصد و  آنچه که ما را میشناسد توسط زبان دیگری بیان میشود که همان "زبان بدن "است.

دست ها و چشمها و بازی انگشتان و حرکات و رنگ و بو و نحوه نشستن و برخاستن و نوع خط و نوشته و  بیان کلمات و فرهنگی که بیان میکند و اصطلاحات و محلی که این واژه ها درآن رایج است و اندازه فاصله ای که هر کس با ما برقرار میکند و .....صدها رازی که در بدن وجود دارد و مرتب داد میزند تا مرا به تو نشان دهد و ......همه اینها زبانی است که به شما میگوید من کیستم و چه کاره ام.

معلم ما و درسخوانده ما و پزشک و مهندس ما و ....مجاز نیست بازهم به دلیل بیان و گفته ای فریب بخورد .از این زبان خدادادی  و استفاده از نگاه  و گوش و حواس پنجگانه مان و مخصوصا تجربیات خود و دیگران  بیشتر بهره گیریم و در تنظیم ارتباطات فردی و اجتماعی بیشتر از آن سود گیریم.

شاید یکی از زیباترین نوع ارتباط گیری و نحوه بهره گیری از زبان بدن را بتوان در این اشعار مولوی یافت .آنجا که دختر  بیمار میشود و پزشک بر بالین او میرود و با استفاده از زبان بدن و تند و کند شدن ضربان قلب در هماهنگی با سئوالات مطروحه فهم به علت بیماری میکند!

من اشعار را  خلاصه  کردم اما دقت و توجه در هرکدام از سئوالات واقعا خود کلاسی است برای آموزش نحوه ارتباطات و فهم بهتر از شخصیت دیگران  :.... 

خلوتی کن خانه را                  دور کن هم خویش و هم بیگانه را
کس ندارد گوش در دهلیز ها              تا بپرسم زین کنیزک چیزها
خانه خالی ماند و یک دیار نه                جز طبیب و جز همان بیمار نه
نرم نرمک گفت: "شهر تو کجاست؟           که علاج اهل  هر شهری جداست
وندر آن شهر از قرابت کیستت؟              خویشی و پیوستگی با چیستت؟"
دست بر نبضش نهاد و یک به یک         باز می پرسید از جور فلک
آن حکیمِ خارچین، استاد بود         دست می زد ، جا به جا می آزمود
زآن کنیزک برطریق داستان                    باز می پرسید حال دوستان 
با حکیم، او قصه ها می گفت فاش       از مقام و خواجگان و شهر و باش
سوی قصه گفتنش میداشت گوش  سوی نبض و جستنش میداشت هوش

 تا که نبض از نام کی گردد جهان                او بود مقصود جانش در جهان
دوستان شهر اورا برشمرد                          بعد از آن شهری دگر را نام برد
خواجگان و شهر ها را یک به یک                 از گفت ، از جای و از نان و نمک
شهر شهر و خانه خانه قصه کرد                نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد
نبض او بر حال خود بد بی گزند            تا بپرسید از سمرقند چو قند
نبض جست و روی سرخ و زرد شد       کز سمرقندی زرگر فرد شد
چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت       اصل آن درد و بلا را باز یافت گفت

اغلب ما از نظر مطالعه و مدرک و خواندن مطالب گوناگون خیلی جلو هستیم ولی اینکه بتوانیم یافته هایمان را در زندگی عملی بکار بندیم عاجز هستیم.چاره کار در این موارد فقط یک چیز است که نرم نرمک و آرام آرام با استفاده از مطلب ساده و تمرین آن این مهارت ها را در ساده ترین لحظه های زندگی و اتفاقاتی که برایمان پیش میاید بکار بندیم .

دنیای زیبا و عجیبی داریم که اگر فقط لحظه ای به بازی ها و رنگارنگی و زبان های مختلفی که با ما حرف میزند توجه کنیم هر گز از آن  خسته نخواهیم شد و ناله و گلایه نخواهیم کرد.شاد و سلامت باشید.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »