درباره نویسنده
محمد.مرادیان زاده
متولد 1329 در آبادان و بازنشسته و متاهلم . در 1351 کارشناسی خود را از دانشگاه تهران در رشته علوم اجتماعی ودر 54سالگی کارشناسی ارشددر علوم تربیتی و مدیریت آموزشی گرفته ام. در زمینه مددکاری اجتماعی و مشاوره و آموزش ببش از چهل سال تجربه کار دارم.از سال88 مبتلا به ... هستم و این فرصتی شد تا قدر لحظه ها و زیبایی های زندگی را بهتر بفهمم و تلاشم را برای فهم معنای آن با سرعت وحسایبت بیشتر و دقیق تر دنبال کنم و مدام در راه کشف تازه ها و در حد توان به روز باشم. به نظرم پیچیدگی های انسان و مسایل فردی واجتماعی هر روز اطلاعات و مهارت های تازه ای را میطلبد که من هم به همین خاطر اینجا هستم تا یاد بگیرم. در صورت نیاز به تماس : ایمیل :mmz_1329@yahoo.com تلفن : 09133085612
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • محمد.مرادیان زاده
صفحات اختصاصی
  • تعامل با وبلاگها
مطالب اخیر
  • اتحاد و سینرژی
  • نیاز درددل
  • من مسئول رفتار دیگران نیستم.
  • مسئولیت رفتار خود را بپذیریم
  • نتیجه بازی مشارکتی
  • شش مشاهده و یک سوال
  • یک وعده غذای خوب
  • رابطه نگرش و نحوه غذا خوردن
  • مدیریت بشقاب
  • مدیریت قابلمه و...
  • نمایشگاه کتاب تهران
  • دلخوشی های من
  • تحفه ای از نطنز
  • تجربه های نوروزی
  • سال نو مبارک
  • چگونه وبلاگ نویس شدم؟
  • مشاهده گر خوبی باشیم
  • قناسی ها در دیدن و نگاه کردن
  • مهارت در نگاه کردن و فن مشاهده
  • ازدواج فرمولی
  • آبادان و اهواز
  • میرو م جنوب
  • تفاوت عشق و ازدواج
  • تاثیر خانواده معیوب درپدیده همسر مادری ;
  • زنانی که مادر همسرشان می شوند!
  • ...مسئله این است
  • چگونه سئوال کنیم؟
  • ذهن پرسشگر و این همه سئوال؟؟؟؟....
  • سرمایه های انسانی
  • چگونه روانی شدم ؟ بمناسبت هفته بهداشت روان
کلمات کلیدی مطالب
  • (۱)
  • آبادان (٤)
  • آبشار طلایی (۱)
  • آبگوشت و سکونت (۱)
  • آتا تورک (۱)
  • آتش بیار معرکه (۱)
  • آداب غذا خوردن (٢)
  • آدم های چند بعدی (۱)
  • آدمهای گوسفندی (۱)
  • آشتی با طبیعت (۱)
  • آشغال فکری (۱)
  • آشغال های ذهنی (۱)
  • آموزش (۱)
  • آموزش بازنشستگی موفق (۱)
  • ابرام لینکلن (۱)
  • ابرام و سارا (۱)
  • ابعاد ریاضی (۱)
  • ابوالهول (۱)
  • اتاق فکر (۱)
  • اجناس تعاونی (۱)
  • اچ اس ای (۱)
  • اخفش (۱)
  • ارتباطات (٢)
  • ارز و طلا (۱)
  • ارزش اجتماعی (۱)
  • اریک برن (۱)
  • از خودم متشکرم (۱)
  • ازخود بیگانه شدن (۱)
  • ازدواج (۱)
  • ازدواج فرمولی (۱)
  • ازمیر (۱)
  • اسطوره (۱)
  • اشتباه و تجربه (۱)
  • اشتباه و خطا (٢)
  • اشراق (۱)
  • اشک (۱)
  • اشک ریزی (۱)
  • اصول مدیریت (۱)
  • اعتقاد (۱)
  • اعتماد به نفس (۱)
  • اعداد فیبوناچی (۱)
  • افسردگی (۱)
  • افسردگی فصلی (۱)
  • المپیک مسکو (۱)
  • الوین تافلر (۱)
  • املا (۱)
  • امید (۱)
  • امید به زندگی (۱)
  • انتخاب دمپسا (۱)
  • انتظار (۱)
  • انجیل (۱)
  • اندیشه (٢)
  • اندیشه سیستمی (۱)
  • انرژی درمانی (۱)
  • انطباق (۱)
  • اهواز (۱)
  • ایرانگیت (۱)
  • ایلام-دره شهر (۱)
  • بازار (۱)
  • بازار سرمایه (۱)
  • بازگشت به خود (٢)
  • بازنشستگی (۱)
  • باورها (۱)
  • بخش پیوند سلول های بنیادی (۱)
  • بخش روان صنعت نفت (۱)
  • بخشش (۱)
  • برتولد برشت (۱)
  • بشقاب (۱)
  • بنجامین بلوم (۱)
  • بهداشت و درمان (۱)
  • بودجه سفر (۱)
  • بودجه مطالعه (۱)
  • بورس (٢)
  • بومی ها و شیرها (۱)
  • بوی معلم (۱)
  • بوی کلاس (۱)
  • بی سواد عاطفی (۱)
  • بیمارستان امام خمینی (۱)
  • بیمارستان امید (۱)
  • پابلونرودا (۱)
  • پالایشگاه (۱)
  • پالایشگاه آبادان (۱)
  • پاولف (۱)
  • پاییز (۱)
  • پدیده همسر مادری (۱)
  • پروفایل (۱)
  • پروکروست (۱)
  • پل خرمشهر (۱)
  • پلیس (۱)
  • پنجاه سالگی (۱)
  • پول شویی (۱)
  • پول قدیم (۱)
  • پول و ثروت (۱)
  • پیر شناسی (۱)
  • پیری و جوانی (۱)
  • پیشکسوتان (۱)
  • پیوند مغز استخوان (۳)
  • پیوندتان مبارک (٢)
  • تالاب چغاخور (۱)
  • تحفه نطنز (۱)
  • تحلیل فوتبالی (۱)
  • تخت آهنین (۱)
  • ترس و اضطراب (۱)
  • ترقرود (۱)
  • تزیوس(تزه) (۱)
  • تسویه و تصفیه (۱)
  • تصمیم گیری (۱)
  • تعارض (۱)
  • تعارض پدر با پسر (۱)
  • تعارض عاطفه و صنعت (۱)
  • تعارض مادر با پسر (۱)
  • تعصب (۱)
  • تغییر (۱)
  • تغییر و تحول (٤)
  • تفـاوت انسـان و حیــوان (۱)
  • تفاوت عشق و ازدواج (۱)
  • تقویم چینی-اویغوری (۱)
  • تن و تنهایی (۱)
  • تنوع در زندگی (۱)
  • توپ و دروازه (۱)
  • توجه به درون (۱)
  • تورم (۱)
  • تولد اجباری و زیست اختیاری (۱)
  • تولد اجباری و زیست اختیاری (۱)
  • تولد دوم (۱)
  • تکریم از بازنشستگان (۱)
  • جامعه سنتی (۱)
  • جامعه شناسی (۱)
  • جامعه شناسی غذا (۱)
  • جامی و هفت پیکر (۱)
  • جامی و هفت پیکر (۱)
  • جبر و اختیار (۱)
  • جد دیاموند (۱)
  • جدل و دیالکنیک (۱)
  • جدول انتخاب همسر (۱)
  • جمعبندی وبلاگ (۱)
  • جنگ (۱)
  • جهان بینی و نحوه غذا خوردن (۱)
  • چاقوکشی (۱)
  • چاله تحول (۱)
  • چت کردن (۱)
  • چرایی زیستن (۱)
  • چریس آرجریس (۱)
  • چهارشنبه سوری (۱)
  • حادثه (۱)
  • حافظ (۱)
  • حال و اکنون (۱)
  • حریم اجتماعی (۱)
  • حریم فردی (۱)
  • حنظله باد غیسی (۱)
  • خرمشهر (۱)
  • خشت سر (۱)
  • خلاصه گزارش (۱)
  • خواستگاری (۱)
  • خود آ (خدا) (۱)
  • خود را دوست داشتن (۱)
  • داریوش (۱)
  • دانایی (۱)
  • دانشگاه های مجازی (۱)
  • دختر و پسر گلفروش (۱)
  • درد پرستی (۱)
  • درددل گویی (۱)
  • درست اندیشی (۱)
  • دره شهر (۱)
  • دلتنگ توام (۱)
  • دلخوشی ها (۱)
  • ده شاهی (۱)
  • دهکده جهانی (۱)
  • دوستی یک سویه (۱)
  • دکتر پرویز جواهری (۱)
  • دکتر مقدادی (۱)
  • دیدن یا نگاه کردن (۱)
  • دیوجانس (۱)
  • رانندگی کردن (۱)
  • رزومه و سی وی (۱)
  • روانشناسی اعتراض (۱)
  • روز آلزایمر (۱)
  • روستای مارد (۱)
  • ریاضیات و انشا (۱)
  • ریتم (٢)
  • زبان بدن (۱)
  • زبان بی زبانی (۱)
  • زن مذکر (۱)
  • زن یا مرد کدام پر کار نر (۱)
  • زندگی (۱)
  • زیبایی (۱)
  • سئوال و پرسش (۱)
  • سازمان بهداشت جهانی (۱)
  • سال مار (۱)
  • سال نو (۱)
  • سال کبیسه و یارانه ها (۱)
  • سالمند (٢)
  • سالمندی (۱)
  • سایبرنتیک (۱)
  • سپاسگزاری (۱)
  • ستاره فرمانفرماییان (۱)
  • سرطان (۱)
  • سرعت (۱)
  • سرمایه انسانی (۱)
  • سطوح یادگیری (۱)
  • سعدی (۱)
  • سقراط (۱)
  • سگ (۱)
  • سلامت و سالمندی (۱)
  • سلول های بنیادی (٢)
  • سن ازدواج (۱)
  • سندرم کم دانستن (۱)
  • سو نامی سرطان (۱)
  • سوئد (۱)
  • سوکه (۱)
  • سیرنتیک و زندگی (۱)
  • سیرکادین ریتم (۱)
  • سیزده به در (۱)
  • سیمون دو بووار (۱)
  • سیمین دانشور (۱)
  • سینرژی (٢)
  • شاخص های ازدواج (۱)
  • شاهین شهر (۳)
  • شاهین نت (۱)
  • شبه درمان (۱)
  • شرکت نفت (۱)
  • شرکت تعاونی (۱)
  • شرکت شاهین نت (۱)
  • شصت سالگی (۱)
  • شناخت تستی (۱)
  • شکم قلمبه و چاق (۱)
  • شیر و پنیر (۱)
  • شیرین و خسرو (۱)
  • شیشه عمر (۱)
  • شیمی درمانی (۱)
  • صادق هدایت (۱)
  • صاعقه (۱)
  • صدق و صدقه (۱)
  • ضحاک روزگار (۱)
  • طب سالمندان (۱)
  • طب سالمندی (۱)
  • طعم شادی (۱)
  • طلاق (۱)
  • ظلاق جوانان (۱)
  • عدد طلایی (۱)
  • عرفان (۱)
  • عشق (٥)
  • عشق مشروط (۱)
  • عقب مانده های روشنفکر (۱)
  • غلامحسین صدیقی (۱)
  • فحش و دشنام (۱)
  • فردا (۱)
  • فرمولی زندگی کردن (۱)
  • فرهاد (۱)
  • فرهنگ مسلط (۱)
  • فروش نوبت (۱)
  • فست فود (۱)
  • فقر و ثروت (۱)
  • فمینیسم (۱)
  • فن مشاهده (۳)
  • فیثاغورس (۱)
  • قانون مورفی (۱)
  • قانون یا نظریه (۱)
  • قدر شناسی (۱)
  • قدیم و حادث (۱)
  • قصاص و دیه (۱)
  • قفل افکار (۱)
  • قلمرو (۱)
  • گاو ها و خرس ها در بورس (۱)
  • گل یاس (۱)
  • گمشده (۱)
  • گوستاو یانگ (۱)
  • گول زدن ضمیر ناخودآگاه (۱)
  • لحظه ها (٢)
  • لولو (۱)
  • مادر بزرگ و پدر بزرگ (۱)
  • مادر های طبیعی (۱)
  • مادرهای اداری و کارخانه ای (۱)
  • مانوئل جی اسمیت (۱)
  • مایه دار (۱)
  • مثبت اندیشی (۱)
  • محرومان (۱)
  • محمد تقی جعفری (۱)
  • مددکار اجتماعی روانپزشکی (۱)
  • مددکاری اجتماعی جامعه ای (۱)
  • مدرنیته (۱)
  • مدیریت بر خود (۱)
  • مدیریت بشقاب (۱)
  • مدیریت دانش (۱)
  • مدیریت غذا (٢)
  • مدیریت قابلمه (۱)
  • مدیریت محبت (۱)
  • مدیزیت آهسته (۱)
  • مذاکرات هسته ای (۱)
  • مراسم (۱)
  • مردانگی/زنانگی (٢)
  • مردمونث (٢)
  • مسئله (۱)
  • مسئولیت پذیری (۱)
  • مسابقه چهار دست و پای سرعت نوزادان (۱)
  • مسیحی و کشیش (۱)
  • مشاوره (۱)
  • مشاوره بازنشستگی (۱)
  • مشاوره پزشکی از راه دور (۱)
  • معاملات کثیف (۱)
  • معامله در دوستی (۱)
  • معتاد (۱)
  • معلول ها (٢)
  • معنای زندگی (٢)
  • مقاومت (۱)
  • ملاتونین/آدرنالین (۱)
  • ملامتیان (۱)
  • من کودک/والد/بالغ (۱)
  • منابع انسانی (۱)
  • مهارت های زندگی (۱)
  • مهدی قراچه داغی (۱)
  • مورچه ها و شته ها (۱)
  • موش ها و آدم ها (۱)
  • مولانا (مولوی) (۱)
  • مولتپل میلوما (۱)
  • مولوی (۱)
  • میچیو کاکو (۱)
  • میز گرد یا مستطیل (۱)
  • میوه دزدی (۱)
  • نسبت طلایی (۱)
  • نسبت های فیبوناچی (۱)
  • نسبی گرایی (۱)
  • نسخه پزشکی (۱)
  • نظام سرمایه (۱)
  • نظامی (۱)
  • نظریه پنیر سویسی (۱)
  • نعمت فراموشی (۱)
  • نقش مادری همسر (۱)
  • نگاه هوشمندانه و هدفمند (۱)
  • نمایشگاه کتاب (۱)
  • نـــــــــــو روز (۱)
  • نوبتکاری (٢)
  • نوربرت وینر (۱)
  • نوروز مبارک (۱)
  • نوشابه زندگی (۱)
  • نیمه پر و خالی لیوان (۱)
  • هدف های زندگی (۱)
  • هفته بهداشت روان (۱)
  • هفته سلامت (۱)
  • هنجار اجتماعی (۱)
  • هنر زندگی کردن (٢)
  • هوش اجتماعی (۱)
  • هیکل قناس (۱)
  • کار خیر (۱)
  • کار آفرینی (۱)
  • کار و خانواده (۱)
  • کارشناسی ارشد و دکترا (۱)
  • کارمند دولت (۱)
  • کایزن (۱)
  • کتابدزدی (۱)
  • کتابگردی (۱)
  • کسب و کار (۱)
  • کسب و کار خانگی (۱)
  • کمودور 64 (۱)
  • کمک به سالمندان (۱)
  • کوچ نشیتی و کباب (۱)
  • کوش آداسی (۱)
  • کوی دانشگاه تهران (۱)
  • کیوان شاهبداغی (۱)
  • یائسگی مردان (۱)
  • یحیی آباد (۱)
  • یلدا (۱)
  • یونگ (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩٢
  • اردیبهشت ٩٢
  • فروردین ٩٢
  • اسفند ٩۱
  • بهمن ٩۱
  • دی ٩۱
  • آذر ٩۱
  • آبان ٩۱
  • مهر ٩۱
  • شهریور ٩۱
  • امرداد ٩۱
  • تیر ٩۱
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
دوستان من
  • آبادانی ها
  • از زندگی
  • ازدواج موفق
  • آسایشگاه خیریه کهریزک (معلولین و سالمندان)
  • اشکها و لبخندها(مددکار اجتماعی )
  • آشنا
  • آقای آزادی
  • انجمن جامعه شناسی ایران
  • انجمن علمی دانشجویی مددکاری اجتماعی
  • انجمن علمی مددکاری اجتماعی ایران
  • انجمن مددکاری اجتماعی ( آزاد-خمینی شهر )
  • انجمن معلولین ضایعه نخاعی
  • با آسمانی ها
  • بررسی های اجتماعی
  • بغض هزار ساله
  • پایگاه اطلاع رسانی انجمن مددکاری اجتماعی ایران
  • پایگاه اطلاع رسانی پزشک آنلاین
  • پردیس
  • تاریخی سرگرمی
  • تازه های روانشناسی
  • تجربیات من
  • تصنیف ها و ترانه های ایرانی
  • تقویم ایرانی
  • حافظ
  • خانه پدر
  • خبرنگار جوان
  • داستانهای کوتاه و پر معنا
  • دخترم پردیس
  • دریافت رایگان کتاب های فارسی
  • دغدغه های یک مددکار
  • دکتر ایروانی
  • دلنوشته های مادر
  • دنیای ریاضی
  • دنیای سلامت
  • دیکشنری آنلاین
  • رادیو گلها(موسیفی اصیل ایرانی)
  • روانشناسی سلامت فکر
  • سارا شعر
  • سازمان بهزیستی
  • سایت مددکاری اجتماعی ایران
  • سیبنامه
  • شرحه شرحه
  • غروب های همیشه
  • فرمولساز
  • فرهنگ انگلیسی
  • فریده جلیلوند
  • قاصدک "تن ها"
  • کودکان
  • کیوان شاهبداغی
  • گزیده آثار فروغ
  • گلها(موسیفی قدیم ایرانی)
  • گلهای جاویدان
  • گنچینه معرفت
  • لغت نامه دهخدا
  • مادر
  • مترجم فارسی
  • محک(موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی)
  • مددکار اجتماعی
  • مددکار اجتماعی (دانایی فر )
  • مددکاران جوان
  • مددکاری اجتماعی (رضامعطوفی)
  • مددکاری اجتماعی 1
  • مشاور خانواده
  • مشاوره و مددکار اجتماعی 2
  • مشاوره و مددکاری
  • مشاوره و مددکاری اجتماعی
  • مشکلات یادگیری
  • ناز نازان
  • ناگهان..(بازنشسته)
  • نسیم دماوند
  • نقاشی کودکان
  • نینا
  • هم شاگردی سلام
  • همیشه روشن
  • وبسایت تخصصی مددکاران اجتماعی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



خطاطي نستعليق آنلاين
وبلاگ
href="http://www.tala.ir" target="_blank">سایت طلا
آشنا
این وبلاگ در باره دوستی با خود و دیگران و هر چه در دنیا است و هر مطلبی که برای نزدیکی بیشتر با این اهداف باشد میگوید با همه افراد دلنگران و غمدیده همدلی می کند ولی تسلیم و تلخی و ناله کردن مدام را موافق نیست.با "چرا ها "کاری ندارد ولی دنبال "چگونه "هاست . این یک سایت خانوادگی و اجتماعی است و از طرح مسایل سیاسی ومکتبی خاص و یک جانبه معذور است.
اتحاد و سینرژی
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/۳/٢۸

تازگی  فیلم مستند کوتاهی از تلویزیون خودمون دیدم که خیلی درسها در آن بود.حتما شما هم آنرا دیده اید .این هم آدرسش در سایت تبیان :

http://film.tebyan.net/newindex.aspx?pid=150314&musicID=104485

 

 

فیلم  سه نفر بومی با نیزه های در دست  رانشان می دهد. روبروی آنها در فاصله  حدود بیست  تا  سی متری شان بیش از 15 تا شیردرنده ,گردن گلفت  بهمراه  ایل و تبارشان به لاشه حیوان تنومندی حمله ور شده و در حال تیکه کردن وخوردن  آن هستند.

دوباره دوربین روی این سه نفر که چشمانشان می درخشد زوم میشود .اونها اراده کرده اند از  طعمه ای که در سرزمین شان قرار داشته و بوسیله شیرها شکار شده سهمی  داشته باشند و از  این گوشت برای ارتزاق خود و خانواده بهره مند شوند. اما ترس از  مبارزه با این همه شیر درنده, نیاز آنها را به تدبیر و اندیشه کردن می کشاند.

  انسان تنها ویژگی بزرگش در مقایسه با  سایر موجودات  قدرت تفکرش است.حیوانات برای گرفتن حق و حقوقشان معمولا دو تکنیک دارند: جنگ یا گریز.

اونها  به چنگ و دندان خود برای مبارزه و به عضلات و سایر اندام خود در زمان قدرت حریف  برای فرار  متکی هستند .اندیشه در بین آنها جایی ندارد.انعطاف پذیری و زمان سنجی شان بر اساس غریزه شان است و بس. 

همه موجودات بر اساس قانون تنازع بقا و بقای اصلح برای به دست آوردن اهدافشان  می چنگند وهمینکه ببیند طرف مقابلش زورمند است از تکنیک دوم یعنی فرار و عقب نشینی بهره میگیرند.

 ولی آدمی از همان زمان که آدم شد چنگ و دندانش را غلاف کرد و به اندیشه و مغز و زبانش متکی شد.

 در این فیلم یا کلیپ هدف آنست که این برتری اندیشه  را بصورت مستند بما نشان دهد.بومیان در گذر تاریخ یاد گرفته اند   که حتی وحشی ترین حیوانات هم در مقابل تفکر و  اعتماد به نفس و اراده محکم ما انسانها  کاملا آسیب پذیرند وحداقل در کوتاه مدت گیج و منگ می شوند.

بر گردیم به فیلم...

حالا  می بینیم  هر سه با هم چیزی را نجوا میکنند و نقشه ای میکشند.آنگاه با یک برنامه مشخص  متحد و یکپارچه  و در کمال امیدواری  نیزه ها ی خود را  در دست فشرده و هماهنگ  و با قدم های استوار و محکم به سمت شیرها و طعمه  روانه می شوند.

دوربین مجددا  روی انبوه شیرها که همچنان  در حال خوردن لاشه هستند می رود ... یکی دو تا از  بزرگان آنها  متوجه آمدن بومی  ها می شوند که انگار قصد حمله کرده اند.

 باورشان نمیشود.گویا  با خودشون اینطور میگویند:

" این سه تا آدم  نازک اندام به چه فکر میکنند که  به سمت  ما و طعمه میایند؟  واقعا میخواهند با وجود ما و این همه قلدری مان و  پیش چشممان از این گوشتها بر دارند ؟" ما که همینطور هم دورشان را بگیریم از ترس باید بمیرند  چه برسد به  اینکه بخواهیم بهشان حمله کنیم؟"

شاید هم با خود میگویند " کافی است  نه چند تا از ما بلکه فقط یکی از بچه شیر هایمان را دستور دهیم  تا نعره ای بکشد و  تیکه پاره شان نماید و..."

 ولی قدم های استوار این سه  سیاه  ضعیف الجثه آفریقایی  اصلا اعتنایی به هیکل تنومند اونها و هر چه که در ذهن شیرها  میگذرد ندارند.

 شیرها علی رغم همه این خود شیفتگی ها و ادعا و  قدرتشان می بینند که چنین نیست و آدمها باز هم دارند میایند . انگار  قصد عقب نشینی ندارند ...اینجاست که ترس کم کم تمام وجودشان را  میگیرد.

...باز هم نزدیک و نزدیک تر و نیزه ها مستقیم بجلو و...

و حالا ابهت و قدرتنمایی انسان در مقابله با مشکلات خودش را نشان میدهد:

 شیر بزرگ و بلافاصله بقیه شیرهای هیکلدار   یکی یکی به تبعیت از بزرگان شان روبه صفتانه وخفت بار   پا بفرار میگذارند .

شیرهای وحشی  عقب نشینی میکنندتا تجدید قوایی کنند و  شاید برنامه و  طرحی جدید ولی ... .

 بومیان یاد گرفته اند  در زمان اندکی که دارند سهم شان را از طعمه شکار شده باید بردارند  و به راهشان ادامه دهند.

....

این صحنه ها نکات بی شماری می تواند داشته باشد که نسبت به برداشت هر کس در زندگی می تواند آموزنده باشد. 

 یکی از درس های این کلیپ  مرا  بار دیگر بقدرت  عجیب "سینرژی" موجود در  روابط انسانی و موضوع اتحاد و هماهنگی می اندازد. ( به مقاله بلند من با سرچ در اینترنت  رجوع فرمایید) .

بنظر من آنچه قدرت این سه نفر را مضاعف بر همه اون شیرها و همه شرایط بدشان کرد  فقط چند  چیز است :

اراده و خواستن , خود باوری و  امید به موفقیت .  باور براینکه  همراهی و مشارکت و بخصوص درک لحظه های مهم و فرصت طلبی های اندیشمندانه به دور از خیال بافی و کمالگرایی های ناشیانه عامل پیروزی خواهد بود.

بومیان در این فیلم نشان میدهند که بسیار باهوش هستند.  آنها اگرچه امکان  بردن همه لاشه باقی مانده  را هم دارند اما سخاوت هوشمندانه  بهشان حکم میکند که  آیدآل را کنار گذاشته و مقداری از لاشه را برای  سرگرمی  و یا ایجاد اختلاف بین شیران باقی بگذارند .آنها می دانند که اگر چنین نکنند حیای بین آنها دریده شده و چه بسا همه آنچه را که برداشته اند  را هم از دست بدهند.

" سینرژی"  و نیرو افزایی نشان داده در فیلم به ما میگوید هماهنگی و همصدایی همراه با تعقل  که با امید و عشق در حال فزونی خواهد بود  قدرتی ایجاد میکند که  با محاسبات عددی و فرمولی قابل تصور نیست.

ما اگر بخواهیم در دنیای امروز مهتری خود را بر مدعیان و زورمداران اثبات کنیم راهی جز امید و  اتحاد و همدلی و گرفتن سهممان از شیران مدعی نداریم.

 حنظله بادغیسی (قرن سوم هجری قمری ) از نخستین شاعر های کشورمان چه خوب گفته است:

مهتری گر به کام شیر در است 

 شوخطر کن    زکام شیر در آر 

یا بزرگی و   عز و  نعمت و جاه

یا چو مردانت ,   مرگ رویاروی

نظرات ()



نیاز درددل
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/۳/۱۸

 

من در این وبلاگ مرتب از ناله کردن و اونهایی که همیشه در حال شکایت و غر و لند هستند,با نگاه منفی یاد کرده ام.اما در عین حال چندین موضوع را در مورد  اثرات مثبت "گریه کردن" و  گذراندن در تنهایی و سکوت" و یا "حرف زدن با دیگران و نهایتا درد دل " نوشته ام.
 
در این نوشته می خواهم کمی در باره " بد اخلاقی و ناله کردن مدام" و تفاوت آن با "درد دل گویی " بگویم:
 
یکی از نیازهای اساسی که در همه تاریخ با بشر همراه بوده و موجب شکوفایی او شده است نیاز به ارتباط با دیگران و مخصوصا درد دل گویی است.روان ما مانند  هرقسمت دیگر وجود  در گذر زمان آلوده می شودو  نیاز به پالایش دارد. سختی ها و مشکلات چه در گذشته و چه در امروز که خیلی بیشتر شده است در سایش با زندگی زخمها و اثرات ناجوری بر دل و روح ما میگذارد.
 
بد کرداری ها و بد اخلاقی های دوران روح ما را مدام نشخوار میکند و آثار خیلی منفی بر آن می گذارد. این دردها را  یک طوری باید با دیگران و عزیزانی که حرف ما را می فهمند  و یا هر راه دیگری که بتوان به دیگران انتقال داد  بیان کنیم تا از فشارش کم کنیم.
 
این فشارها مانند  گازهایی میمونند که درون " شیشه های نوشابه" فشرده میشوند.برای لذت بردن از" نوشابه زندگی " بهتر است دو نکته را حتما رعایت کنیم:
 
اول: اینکه  زیاد و مدام شیشه مملو از درد و رنج ها را را تکان ندهیم ( همانکه میگوییم ناله کردن مدام) که موجب بیشتر شدن اثر گاز می شود .

دوم :  گاه به  گاه و  آرام آرام در آنرا  کمی باز کنیم تا فشارش کم شود.( همین درد دل گویی ) که   اگر آنرا مخفی کنیم و حرفی نزنیم و یکباره باز کنیم حتما به خودمان و به اطرافمان سر ریز خواهد شد.
 
 اما  برای درد دل کردن باید جای مناسب  و آدم مناسبش را پیدا کنیم .
چون اگر بخواهیم در این باب صحبت کنیم در این جای کم امکانش نیست بصورت تیتر وار چند نکته را اشاره میکنم:
 
 ناله کردن و غر و لند  و فحش به زمین و زمان را که نوعی تلخی و بد اخلاقی است و موجب آزار خود و دیگران میشود  از خودمان با دید انتقادی دور کرده و جای آنرا به درد دل گویی مثبت بدهیم

چگونه؟
 
نه همیشه بلکه گاهی در بلبشوی زندگی شلوغ و پر ازدحام امروزی  فضایی ایجاد کنیم تا  تنها شویم و با خودمان حرف بزنیم.آرزوها و گذشته های خوب و بدمان و هر آنچه که نشانی از امروزمان حتی در آن نیست را دوباره مرور کنیم.
 
چه بهتر محلی که انتخاب میکنیم علاوه بر داشتن خلوت و  ساکتی امکان فریاد هم داشته باشیم. و اگر در شب باشد که بتوان با ستاره هایی که با بما نگاه میکنند  و یا کنار رودی و آبی وصخره و بالای تپه و... چه بهتر.
 
اما اگر چنین جایی پیدا نکردیم حتی در خیابان و کوچه و بازار و شب و روز تفاوتی نمیکند .در بین مردم و شلوغی ها هم  میتوانیم با خودمان تنها شویم و درد دل بگوییم.این نعمتی است اگر بتوانیم در هر جا  با خودمان حرف بزنیم.
مردم و رهگذران گاهی ما را دیوانه و از خود بیخود می دانند ولی بنظر من آنگاه که درد من زیاد  است و رنج هایم چنین انتخاب میکند کاری به کار مردم نداشته باشیم.
 
یافتن یک دوست خوب و دوستان خوب در این دوران ضرورت است.برای مردها اینکار بسیار سخت و گاه نشدنی است ولی برای خانمها مثل آب خوردن است.
در اینمورد رعایت اعتدال مهم است .نه مانند مردها باشیم که مردانگی تاریخی مان  حتی یک دوست که بتوانیم به آن اعتماد کنیم و با او درد دل کنیم  برای مان نگذاشته است و نه مانند برخی زنان باشیم که زود سفره دلمان را برای هر کس  و در هر جا ( اتوبوس و پارک و خیابان و...)باز میکنیم.
 
درد دل گویی فقط حرف زدن با یک آدم نیست.فراموش نکنیم در اطراف ما گوش ها فراوانند.درختی که در گوشه خانه مان است .آبی که از کنار کوچه مان میگذرد و پرنده ای که گاهی پشت شیشه  اتاقمان را می زند و حیوانات خانگی از ماهی و بلبل گرفته تا همین فضای وبلاگ که می توانیم بنویسیم و ... همه برای شنیدن حرف ها و درد دل های ما بی نهایت سخاوتمندند.
 
یک نوع راحت درد دل گویی در دوران امروزی در  ترجمه انگلیسی  آن  نهفته است که  همان "چت " در اینترنت است.داشتن دوستان مجازی و حرف زدن و حتی دیدن و شنیدن حرف های آنها  بسیار لذت بخش و شیرین است. در اینمورد برای آقایان که امکان داشتن دوست قابل اعتماد در دنیای حقیقی را بر روی خود بسته اند بیشتر توصیه می شود.
 
درد دل گویی فقط با مردمان و موجودات بظاهر زنده نیست بلکه گاهی می توانیم با در آوردن صدای یک ساز مثل تار و سه تار و پیانو و تنبک و... یا ریختن دردها و آرزو هایمان بر بوم و تابلو رنگارنگ  نقاشی و حتی نوشتن یک خط  و جمله و شعر زیبا و نیز   خیلی ساده تر با نوشتن خاطراتمان و یا قصه ای  بر دفتر و کاغذی حتی باطله و قشنگ تر از همه حرف زدن با عکس های قدیمی مان و...
 
شنیدن یک موزیک از نوعی که درد دلمان را بیان کند و یا دیدن یک فیلم و یا شنیدن درد دل دیگران و گوش دادن به حرفهای یک دوست همه همه نیازهای ما هستند.
 
عزیزان من: نیاز به درد دل کردن را جدی بگیرید و هر جا که فرصت کردید و از همه راه هایی که خیلی خلاصه به چند موردش اشاره کردم  حرف بزنید ولی فراموش نکنیم این حرف ها جزیی از وجود ما و گاه عزیزترین قسمتهای وجود ما می باشد .همه افراد شایستگی گوش دادن و شنیدن آنها را ندارند.
 
یادمان باشد در هنگام درددل کردن از غیبت کردن در مورد دیگران و قضاوت در باره کسانی که خودشان حضور ندارند و مخصوصا برای افرادی که نمی شناسیم و قابل اعتماد نیستند  سر باز زنیم.
 
هدف از دردل گویی بیان حوادث و اتفاقات و خاطره هایی است که بر خودمان گذشته و دلمان را شاد و یا  به درد آورده است و نه شکوه و شکایت از چیزی یا کسی که امکان و شرایط  دفاع از خودش را ندارد.
 
در آخر ...  بدانیم  که" اشک ها "بیمورد در اختیار ما قرار داده نشده است.از آنها در بیان غمها و رنجها و  در زمان شادی های شوق آفرین بهره بیشتر بگیریم و برای این کار زمینه سازی  هوشمندانه نماییم. 
 
 مهارت درست  درد دل گویی و استفاده کردن از آن در حد اعتدال را یاد بگیریم.
 
 

ادامه مطلب ...
نظرات ()



من مسئول رفتار دیگران نیستم.
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/۳/۱٢

 

 در ادامه بحث مسئولیت پذیری می شود گفت :

 اگر من مسول رفتار خودم هستم پس :       من  مسئول رفتار دیگران   نیستم.

متاسفانه در اغلب آدم هایی که حاضر به قبول مسئولیت رفتارهای خود نیستند اتفاق عجیبی می افتد.اونها در مقابل خود را  مسئول رفتار دیگران می دانند.

من چند جمله  را که هر روز می شنویم و می بینیم را باز گو میکنم ببینید درست میگم؟:

"وقتی گدایی را می بینم که بچه نوزادی در بغل دارد اونقدر ناراحت می شوم که نمیتوانم  چیزی بگویم".

 "دیدن دختر و پسرهای کم سن و سال  گلفروش و گدای سر چهار راه اونقدر مرا اذیت میکند که تا خونه میروم همینطور اذیت هستم."

"معتاد بیچاره را که در اطراف کوچه می بینم دلم میخواهد بشینم و گریه کنم ".

"بچه کوچلو  فقط 3 سال دارد ولی مبتلا به سرطان شده.بخدا گناه دارد.چند روزی است از غم او روزگار ندارم".

"در کوچه ما گربه و ها و سگها گاهی زیر چرخ ماشین هاو... له می شوند .من نمیدونم چطور آرام بگیرم ".

و...ده ها نمونه از اینها که هر روز احساسات ما را به درد میاورد.

یادتان باشد من که دارم از این حرفها می زنم خودم مددکارم و از نظر احساسی حدود 40 سال از عمرم را بطور عملی در این امور گذاشته ام.پس انتظار دارم حداقل کسی از خواننده ها  بمن نگوید من بی عاطفه ام  و یا اینکه آنچه میگویم بدور از معرفت انسانی است.

من میگویم دوست عزیزم.خواهرم و برادر گرامی.

احساسات خود را در اینگونه برخوردها مدیریت کن.مدیریت کردن احساسا ت در موقع دیدن غم و رنج دیگران بصورت" همدردی" غلط است.تو مجازی در اینگونه موارد فقط "همدلی" کنی و نه همدردی.( در باب تفاوت آنها قبلا مفصل توضیح داده ام).

تو مسئول غصه خوردن مشکلات دیگران نیستی.اشکها و غمهایی که درون تو به امانت گذاشته شده گنجینه بی انتهایی نیست که هر کس غمی دارد و دردی دارد زود اشکهاتو سرازیز کنی.

برخلاف آنچه شنیده ای و گفته اند ما" دریایی از محبت" نداریم.ما انسانیم و همه منابع مان محدود است.اینکه تا  به هر کس و هر جا رسیدیم در  کیسه محبت مان را باز کنیم و ریخت و پاش کنیم غلط است.مطمئن باش اونها که چنین میکنند اغلب در کنارشان عزیزی محتاج محبت دارند که از او غافل شده است.

مدیریت محبت یعنی اینکه از حساب موجودی لبخندها و شادی ها و نیز غمها و ناراحتی ها با برنامه ریزی استفاده نماییم.

 تو فقط زمانی بایستی از موجودی غمگنی هایت خرج کنی  که تو مسئول بوده ای و ناقص عمل نموده ای و  باعثش فقط تو  باشی.

در شهر فرماندار و شهردار و صدها مقام مسئول هست که پاسخگوی  مسایل  بیکاری و فقر و مهاجرت و ایتام و...هستند.آنها سمت ش را دارند و حقوقش را میگیرند تا به این امور برسند.

 ولی تو اینجا چکاره ای که تا از یک خیابان و کوچه میگذری و اتفاقی می بینی زود  خودت را وسط می اندازی ویا دخالت میکنی و  نظر می دهی که ممکن است کسی بیاید و مشتمالت کند و یا  زار زار خودت را و خانواده ات را اذیت میکنی؟

فلانی شوهرش مرده و یا این یکی همسرش بیماری بدی پیدا کرده و یا...حالا تو دستت به هیچ کاری نمی رود.این و مثالهایی که گفتم همه یعنی اینکه :

تو مسئولیت گرفتاری ها و مشکلا ی ناشی از عقاید و رفتار و باور ها و اگر عامیانه اش را در نظر گیریم بدشانسی ها و بد بختی های  دیگران را به عهده میگیری . واقعا چرا اینکار را میکنی؟

این یک بحث چالشی است و حتما نقاط ابهام فراوانی را در آن خواهید دید.

در ادامه صحبتها و در نوشته های بعدی به آن می پردازم.موفق باشیدلبخند

نظرات ()



مسئولیت رفتار خود را بپذیریم
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/۳/۸

 

در بازی "شش مشاهده  و یک سئوال " با اینکه به نکات خیلی خوبی توجه کردیم اما هیچکدام به یک موضوع  ظاهرا بی ارزش ولی در واقع مهم اشاره ای نکردیم.

اون موضوع عکسی بودکه در بالای صفحه گذاشته بودم و  با کمی دقت گویای همه مطالبی بود  که درمشاهدات  دوستان  به آن اشاره شده بود.

من دوباره اون  تصویر را در اینجا می گذارم تا به آن نگاهی دقیقتر بیندازیم .این توپ می تواند هر توپی باشد, و در اینجا والیبال و یا ...ولی من  بخاطر آشنایی بیشتر خودم فرض کرده ام این یک توپ فوتبال است.البته اگر ورزش دیگری را در نظر بگیریم هم زیاد فرقی نمیکند فقط ممکن است بجای دروازه مثلا تور داشته باشیم و یا سبد و یا ...

حالا بیاییم با یک تحلیل ورزشی از زندگی آنرا به چالش بکشیم.

عکس توپی را در دستهای  بازیکنی نشان می دهد.ممکن است کسی بسوی او پرتاب کرده و یا شاید  نشان از آن باشد که  بازیکن می خواهد توپ را  بسمت هدفی ویا فرد  یا افراد دیگر برگرداند.هر چه هست توپی را در میان زمین و هوا مشاهده میکنیم که اینک  اختیارش در دست بازیکنی است.

اینکه من بعنوان وبلاگ نویس و یا خواننده چرا از میان این همه موضوع سراغ این عکس میروم ؟ اینکه از میان این همه مردم که امکان فعالیت و انجام کارهای مختلفی دارند  این آقا و یا خانم  چرا وارد این زمین خاص شده اند ؟و اینکه او  چرا تصمیم گرفته و یا انتخاب کرده که کسی یا کسانی بسمت او توپ بیندازند و یا توپ او را خریدار باشند و سئوالاتی از این قبیل موضوع بحث ماست.

درذهن من این  بازیکن می تواند همان من و تو یی باشیم که  "تور"   یا "دروازه "  بزرگی به اندازه  "هدف های زندگی "را در اختیار میگیریم که آنرا مدیریت کنیم.

مااز میان همه بازی ها وبازیکن ها و  توپ ها  و دروازه ها و.. چرا اینجا را و مخصوصااین بازی و این توپ و این دروازه را انتخاب کرده ایم ؟ حالا که خودمان به هر علت همه شرایطش را قبول کرده ایم چرا گاهی یادمان می رود اینجا هم مانند  هر بازی قاعده ای دارد که باید رعایتش کنیم؟

واضح تر بگوییم چرا این عکس نمیتواند یادآور همان خانم و آقایی باشد که دستش را دراز میکند تا  توپی را به نام دوست یا  معشوق و یا همسرآینده اش  داشته باشد؟

آیااین نمیتواند شبیه همان "میدان" زندگی و کار مان باشد که بر اساس قاعده بازی اش بایدمرتب  توپی و توپهایی( بخوان گرفتارها و بیماری و تنگناهای اقتصادی و ....)  را بسمت ما بیندازند و ما  هم قبول کرده ایم که آنها را مدیریت کنیم؟ حالا همینکه در مهار توپ ناتوان بشویم بجای اینکه قبول مسئولیت کنیم و مشکل را در خود ببینیم   درست است که دیگران را  تحت عناوین  عامل بدبختی و بد شانسی و دغلباز و دزد  و روزگار ناسازگار با من و ...می نامیم؟

 اینکه تا گلی میخوریم و توپی از دروازه مان عبور کرد عادت کرده ایم خود را معصوم و مظلوم  و گاهی جوانمرد بدانیم که گویا بی هوا  و یکباره  ار عالم غیب کسی آمده و مارا غافلگیر کرده آیا حرف درستی است؟

 ما بعنوان همه مشاهده کننده های منصف و بدون تعصب حتما موافق چنین قضاوتی نخواهیم بود.

یکبار دیگر خود را در کسوت آدمهایی که قبول کرده ایم زندگی خوبی داشته باشیم قرار دهیم و حالت هایمان را  با این  بازیکن عکس مقایسه کنیم:

نوع لباس و محل بازی و همه شرایط و حتی حالت دستان منتظر و همه چیز نشان میدهد که این خود بازیکن است که وارد این بازی شده و  اگر قبول کرده که مواظب دروازه اش باشد این خود اوست که فرد دغلباز و بازیکن حریف را وارد جریان کرده و بسوی خود می کشاند.

متاسفانه ما آدمها کمتر یاد گرفته ایم مسئولیت رفتارهای خودمان را قبول کنیم و به آن گردن نهیم.

وقتی بحث تصمیم گیری های حساس می شود هر آنچه در چنته داریم را رو  میکنیم تا به زعم خود بهترین را انتخاب نماییم .ولی همینکه در مسیر بعدی با مشکلی روبرو می شویم  و گلی خوردیم زود دبه کرده و هر چه فحش و ناله و گلایه است را بر سر مخاطبمان و یا عوامل بیرونی و عالم و آدم روانه  می کنیم.

این که همه چیز را به دوست ناباب و همسر ناسازگار و  رییس و سر پرست دزد و آشغال های عوضی و کثافت های دیروز و امروز و...نسبت می دهیم در واقع توهین به ارزش های خود و تصمیمات و  انتخاب های خودمان هم هست.

چطور ممکن است در جایی مگس و سوسک  و حشرات ناجور پیدا میشود در حالیکه آن مکان تمیز و پاکیزه و بهداشتی است؟ مگر میشود وقتی من پاک و زلال باشم آدم ناباب سراغم را بگیرد؟

اینکه معتاد ها براحتی مواد فروشان را در کسری از ثانیه پیدا میکنند نشان از قدرت  مواد فروش نیست بلکه این سنسورهای برنامه ریزی شده در مغز و دل معتاد است که بدنبال فساد است.این جاذبه و بوی لجنزار فکری و بیمارگونه خود معتاد است که به همزادش جذب می شود.

اینکه فلان دوستم بدقولی میکند و یا همسرم کج خلق ازلی بوده و بگویم او با من بسیار متفاوت و از دو شجره کاملا مختلف هستیم برای من قابل فهم نیست.

اینکه  پسر و یا دخترم و یا عروسم و فلان باجناقم چنین است و چنان و بقال و چقال و کی و کی همه  بر خلاف تفکر من بوده و حالا یکباره آنها را بد  می بینم ,قسمت عمده اش هم بر میگرددبه جاذبه های من که اونها را بخودم کشانده ام و مهمتر اینکه بازی را که خود شروع کرده ام منکر رعایت قاعده اش میشوم.

بیاییم هر گاه  شکستی خوردیم و یا در کاری دوست ناجوری به تورمان خورد یا اینکه رفتار  بدو ناجوری را درخود ملاحظه کردیم که از آن ناراحتیم و اگردر ازدواج و یا کارهایمان عدم موفقیتی دیدیم چند کار ساده کنیم:

اول از همه قبول کنیم که ما در زمان خودش بهترین انتخاب را کرده ایم و بنابراین خود را اینهمه شماتت نکنیم.

دوم اینکه اشتباه را حق خود بدانیم و تجربه اندوزی از اشتباه را جزیی از معنای حیات تلقی نماییم.

سوم بپذیریم که زندگی معنایش با شکستها و موفقیت ها عجین است و کمالی وجود ندارد و مقایسه های خیالی و رویایی راه بجایی نمی برد.

چهارم اگر دروجود خودمان و یا اطرافیان نزدیک و دورمان تلخی و ناسره ای دیدیم همه گذشته را یکباره پاره نکنیم و "پرده در "نباشیم که "گذشت " از خصلت های خوب بشر و خیلی وقتها  تنها چیزی است که زیبایی انسان را معنا می دهد.

نکته دیگری که در این مجال میشود گفت اینکه اگر کژی در زندگی مان حس کردیم قبل از اینکه گلایه از زمین و زمان کنیم و دیگران را نا اهل و ناجور خطاب کنیم کمی به خودمان و پشت مان  و گذشته مان نگاهی کنیم .

شاید که :پلشتی ای به ما چسبیده است که  این  رفتار خاص و یا آدم بخصوص یا موجود مناسبی من را  مناسب  و در اندازه خود دیده است.

 پس از خود سئوال کنیم :

او در من چه دیده که از میان هفت میلیارد آدم به سراغ من آمده و یا می آید؟اگر قادر نبودم معنایی در زندگی ام برای فهم آنها بیابم  و با ارزش های خود  هم مغایر  و غیر فابل تامل می بینیم دو کار میتوانم کنم   :  موقعیت و شرایط خود را تغییر دهیم  و اگر قادر به تحول و تغییر ی در اطراف و خودم نیستم از گلایه کم کنم  . در اینصورت ضمن اینکه تمام تلاشم را برای تغییر شرایطم میکنم ولی مسئولیت این کار خود را هم قبول کنم.

کثافتها  و پلشتی هایی که دیگران را به ما جذب میکنند حتما و همیشه در ظاهر و لباس  و حتی در نوع ساختمان و کوچه و شهرمان نیست. هر چند در   آنها هم  ممکن است بی تاثیر نباشند ولی  اغلب خطاها را بایددر افکار و ایده ها و  نوع جهان بینی ها خود جستجو کنیم.

تعصبات بی مورد ,خودخواهی ها و خود شیفتگی ها و نگاه زشت به دنیا و زندگی و عادت به اخم و تخم به اطرافمان  از آن جمله اند.

بسیاری از غرورهای کاذب و تحلیل های سطحی از زندگی  و  خواندن چند کتاب و  گرفتن جند مدرک و سابقه کاری بدون تفکر نهایتا دردیی میشود به نام  سندرم "کم دانستن " که بسیار بدتر از" ندانستن " و نادانی .دردی که هم مخرب است و هم عامل گرفتاری های بیشمار.

همه آن کتابها و مدارک و تجربه ها اگر بصورت درست "تجربه  اندوزی "نشود  گاهی نتیجه عکس می دهند.اینها همه موجب میشود تا در بازی زندگی و هر بازی  که وارد می شویم متاسفانه خیلی زود "به قواعد اون بی احترامی کنیم ".

این طور نباشد که اگر برنده بازی شویم موفقیت را ناشی از فکر بکر خودمان و باهوشی و ذکاوت فطری خود و خانواده و ایل و تبار مان و قهرمان بودن خودمان  عنوان کنیم و اگر شکستی باشد  مشکلات حین بازی و گل خوردن هایمان را با داد و فریاد و گلایه مدام بر سر همبازی ها و  توپ گرد و  هوای سرد و بارانی و عوامل بیرونی بیندازیم.

آیا بیراه و اشتباه میگویم؟شما درستش را بگویید.

یادم باشد به خودم تذکری بدهم که اینبار همه اش  از جذب زشتیها و توپ زدنها و مشکلات  گفتم و کمتر از جذب دوستان خوب به هم و نزدیکی  زنبور به گل و تحسین زیبایی های آدم های همگون به یک جا مثلا یک وبلاگ ,یک ایده  یا یک  تابلو نقاشی و یک نوع خاص عقیده و باور  و...گفتم !!

ممنون از حوصله تان.

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



نتیجه بازی مشارکتی
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/۳/۳

 

امروز دو مناسبت بزرگ بود.یکی آزاد سازی خرمشهر و دیگر روز پدر.ضمن گرامی داشت هر دو روز اول تبریک میگویم به همه پدر های گرامی و دوم یاد و خاطره همه عزیزان از زن و مرد و پیر و جوان  که در راه میهن عزیزمان ایران و از جمله آزاد سازی خرمشهر از جان و مال خود گذشتند را گرامی می داریم..امیدوارم همیشه شاد و سر بلند باشید.

با تشکر از همه دوستانی که در بازی وبلاگی شش مشاهده و یک سئوال شرکت نمودند طبق وعده ای که داده شده بود امروز همه نظرات دوستان را باز گشایی میکنیم تا با کمک هم از نتایج این بازی سود بگیریم.

هدف  این تمرین نشان دادن این  بود که چقدر نگاه هر کدام  از ما با یکدیگر میتواند متفاوت باشد  در همان حال  با وجود  تفاوتهای فردی و اجتماعی احتمالی بین ما دارای   نقطه مشترکات خوبی هم هستیم.

هیچکس نمیتواند موقع مشاهده امری یا واقعه ای  حتما مدعی باشد که نگاه او درست تر است و یا نگاه دیگری اشکال دارد.ما هر کدام در خانواده ها و محیط های مختلفی رشد یافته و تحصیل و کار کرده ایم.بنابراین برداشت های ما هم حتما با یکدیگر فرق دارد.

  یکی از هدف های اینگونه بازی ها این است که  که آیا میشود در هنگام مشاهده وقایع ( به معنای عام )  از تعابیر جاری خارج شویم و مثلا ازاونطرف هم ببینیم و به اصطلاح  جابجا شویم و از نگاه دیگری هم به مسایل  نگاه کنیم؟

 برای مثال اینکه همسران با هم  به این بحث میرسند که گاهی  خیلی با هم اختلاف دارند  میشود  اینرا هم گفت  که اتفاقا نقاط مشترک حداقلی  را هم داشته اند که از بین همه موارد احتمالی که ممکن بود به خواستگاری شان بیایند فقط این شخص خاص  نهاینا انتخاب و  به هم جذب شده و با هم ازدواج کرده اند!؟ 

در مورد طبیعت هم میشود همیشه طور دیگر ببینیم.مثلا  اینکه گفتیم  مورچه از شهد" شته" در حد سو استفاده بهره   می برد  آیا  او  خود زمینه ساز چنین بهره برداری نیست؟ آیا این یک بده بستان ارتباطی نیست که ما اغلب ازش غافل میشویم و فقط ظلم مورچه را برجسته میکنیم ؟  یا همینکه  بچه های "شته لوس  و چسبنده"  مدتی بوسیله مورچه ها در قند اق نگهداری و بزرگ می  شوند نشان  از  میل ظلم پذیری  لذت بخش  شته  ها نیست ؟

این بحث می تواند  ادامه داشته باشد و ما در فرصتهای دیگری هم به اونها نگاه دقیق تری کنیم . 

اگر بخواهیم از منظر نقد خودمون به  این نوع تمرین  ها نگاه کنیم بایستی اقرار کنیم که متاسفانه  اغلب افراد جامعه ما   علی رغم قدرتمان در کار های فردی وقتی قرار است چند جانبه و از بالا به مسایل نگاه کنیم دارای ضعف های جدی می باشیم..

نمود این اختلال در نگاه را که مرتبا آسیب های زیادی به ما میزند  هر روزه شاهد هستیم. مثلا خیلی راحت یک دوست قدیمی را برای یک رفتار اشتباه و یا حتی سوئ تفاهم برای تمام عمر کنار میگذاریم. گاهی عزیزترین فرد به خودمان را که  یکبار مثلا بد قولی میکند به بد ترین رفتار از خود می رانیم و طردش میکنیم.در این مثال ها چون هر گز یاد نگرفته ایم همه جانبه ببینیم  همه مشاهدات قبلی مان و سوابق دوستیمان را فراموش میکنیم و فقط یک تصویر فعلی از او را بزرگ می کنیم .  البته  ممکن است خیلی زود متوجه اشتباهمان شویم هر چند همیشه این قابل برگشت نیست.

اگر بتوانیم با همین نمونه های ساده تمرین کنیم که چند صحنه زندگی را با هم ببینیم در موارد خطای یک دوست یا اشتباه فردی از افراد خانواده به راحتی همه صحنه ها جلوی چشممان میاید و بصورت نقطه ای تصمیم گیری نمیکنیم.

به نظر من برای تحلیل هر موضوع همیشه بهتر است بصورت گشتالتی و کلی نگرتمام سوابق  و صحنه ها ی یک موضوع یا شخص را کنار هم بگذاریم و قضاوت کنیم  و از برجسته کردن و  اظهار نظر در مورد یک صحنه مجزا و جدا از بقیه  دوری کنیم. در اینمورد باز هم صحبت خواهیم کرد .

حالا ما هم با همین نگاه به  نظرات قشنگ دوستان  در مورد شش صحنه نگاه می اندازیم که نشان از درک بالای دوستان خوبم در برحورد با موضوعات اطراف خود را دارد .

قبل از خواندن نظرات دوستان  این توضیح  را بدهم که اینجا فقط چکیده نظر را آورده ام و کامل آنها  را با مراجعه به نوشته قبلی در قسمت نظرات   میتوانید بخوانید .

 دیگر  اینکه برداشت من از دیدگاه ها ممکن است اشتباه یا ناقص باشد که حتما اگر توضیح بیشتری باشد  بفرمایید تا اینجا درج شود:

 

گولیا: به موضوع نیازها توجه کرده مراحل اولیه که بیشتر جنبه لذتی دارد تا مراحل آخر که اخلاقی تر میشود :  

مهردخت :  موضوع جلب افراد به یکدیگر بر اساس منفعت طلبی اونها را ذکر نموده .
 

ایران قبله عالم به تاثیر محیط  بر افراد و افراد بر یکدیگر تاکید نموده است : 

 لیلا به قانون جذب بعنوان نقطه مشترک در شش فرض فوق اشاره نموده است . 

فریبا از منظر دیگری  به موضوع "نیاز "  و تبعاتی که  آن در مبحث آزادی میتواند داشته باشد  اشاره کرده است

.ati : آتی باز به نوع دیگری از هدف گذاری مثبت یا منفی گفته (جوینده یابنده است ) که در همه موارد هست.

صفورا  در فرض 4و 5 و 6  به یاد " گندم از گندم بروید جو زجو " افتاده  است.  

فرمولساز: فرمولساز هم در سه تا از فرضیات به یاد" اریک برن "روانشناس افتاده و شخصیت (1)قربانی و(2) جلاد و (3)منجی را بیان کرده که البته راجع به منجی زیاد توضیح نداده است. :

نسرین :به قانونمند بودن زندگی اشاره میکند و اینگه فرض ها نشون از  درک این قوانین می دهدو اگر ما این قوانین را با   آگاهی هایمان  بالا ببریم میتوانیم  بهتر زندگی کنیم.


مژگان هم بعد از سه روز تامل در شش فرضیه فوق چند موضوع را یاد آور شده:  اول - داشتن نقطه مشترک , دوم اینکه ما قادریم نقطه های مشترک را با دقتمون پیدا کنیم و سوم اینها بستگی به نوع نگاهمون دارد .

حالا چیزی دستگیرمان شد یا اینکه گیج تر شدیم؟

ممکن است سئوال شود خود من این صحنه ها  را چگونه می بینم؟

 اگر بخواهم انگیزه های درونی ام را در رابطه با این فرضیات بگویم میشود گفت آنچه در ابتدا مد نظرم بود این بود که  در هر ارتباطی ( و از جمله همه موارد فوق نقطه مشترکشان در نقش آفرینی  هر دو طرف و  در رفتار طرف مقابل موثر  بوده است   . در ذهنم این بود که با نشان دادن این صحنه ها یا فرض ها یا مشاهدات آیا میتوانم مشترکاتی بیابم؟

  در تحلیل هر مشکلی و از جمله مشاهدات فوق که می تواند در جامعه یا طبیعت  بین ما و دیگران  اتفاق می افتد چرا همیشه  فقط به بیرون از خود توجه می  کنیم و غافل از تاثیر نقش خود (حالا شیرینی باشد یانقش همسری و ...)  می شویم؟

 در تمام مشاهدات فوق طرفین کاملا با هم وابسته اند و هر دو سوی  معادله نقش آفرینی دارند. میدانم که این مقدار توضیح برای بیان نظر  در اینمورد خاص  حتما نارساست ولی  در پست  های جداگانه ای و با الهام از دیدگاه های شما خوبان بیشتر آنرا باز خواهیم کرد

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



شش مشاهده و یک سوال
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/٢/٢٩

 

 

 فرض اول:

اغلب "خانمها"  و" آقایونی"  که با هم خیلی دوست اند و یا با هم ازدواج میکنند هر چقدر هم که با هم اختلاف داشته باشند تقریبا (بجز موارد خیلی استثنا ) هم قد و قواره هم هستند  و یا از نظر تحصیل و نوع زندگی و یا افکارشان  حداقل یک" نقطه مشترک عمده " دارند.

فرض  دوم :

 میگویند : در جامعه  عده ای هستند که مصداق ضرب المثلی هستند که از   اشعار سعدی برآمده که :

 این دغل دوستان که می بینی   "مگسانند" دور   "شیرینی"! .

تا حطامی است می نوشند        همچو زنبور بر تو می پوشند

....

 فرض سوم:

می دانیم که شته یک نوع مواد شیرینی از خود روی برگ گیاهان باقی میگذارد که مورچه ها آنرا خیلی دوست دارند.با این همه مورچه ها برای اینکه بیشتر حال کنند این مواد را با خود به اطراف گیاه توسعه میدهند ( حتی تا مدتی نوزادهای شته را در جای مناسب نگهداری میکنند تا از بین نروند و در زمان مناسب بیرون میاورند و...) تا شته های بیشری را به کار شیرینی سازی مورد علاقه خود وادارند.
اینکار" مورچه ها" نوعی سو ئ استفاده از  اخلاق" شته ها "به نفع خود تلقی میشود.
 
 فرض  چهارم:
 
"معتاد"ها هر جا که باشند و حتی در مسافرت هم  در عرض چند دقیقه محل "مواد فروشان" را شناسایی  و جنس مورد نیاز خود را پیدا میکنند.
 
 فرض   پنجم:
در خانواده ای که اغلب شان "اهل علم و فرهنگ" است احتمال اینکه فرزندی" فاسد" و" از راه بدر" تحویل جامعه دهند بسیار نادر و کم است.
 
    فرض ششم:
 
زباله ها باعث پیدا شدن سوسک و مگس در اطراف خود می شوند.  
 
 
اگر بطور کلی با شش فرض بالا موافقید؟
 
 سئوالم این است که: 
 
 
 آیا می شود از جمعبند و یا  استفاده از چند تا از این فرض ها وجه تشابه  و نقطه مشترکی پیدا کنیم که یک قانون و یا نظریه اجتماعی  روانشناسی که خوانده و یا شنیده اید را به ذهنتان بیاورد ؟
 
 اگرپیدا کردید و یا خودتان شخصا به نتیجه ای رسیدید آنرا لطفا  برایمان توضیح دهید.
 
بعد از اینکه این نوشته منتشر شد دوست خوبمان  "گولیا "  از وبلاگ "جاده"نظری دادند که متوجه شدم نوشته ام دارای ابهاماتی است.
 
 باتشکر از ایشان لازم شد کمی جملات را عوض کنم و توضیحات زیر را نیز اضافه کنم .
 
این نوشته صرفا بعنوان یک  "تفنن "و " بازی وبلاگی " مطرح است و به هیچ عنوان قصد انجام تست هوش و یا شخصیت در آن نیست.
 
دیگر اینکه اصولا من روانشناس نیستم و در اینمورد اطلاعاتم خیلی ضعیف است و اگر اصطلاحاتی مثل "فرض و فرضیه "و  امثال آن بکار برده میشود ممکن است با تعاریف تخصصی آن به دور باشد و معانی عمومی آنها مد نظر است.
 
هدف بطور کلی آنست که در این فضای صمیمی و دوستانه مجازی تمرینی کنیم و اوقاتی را  با هم باشیم و بیشتر با نگاه هم آشنا شویم.مثلا ببینیم آیا با فرض مشاهداتی نظیر آنچه گفته شد و بطور روزانه در زندگی روزمره می بینیم و یا می شنویم چگونه برخورد میکنیم و چه نتیجه ای از آنها میگیریم؟
 
این نوشته به مدت هفت  تا ده روز منتظر پاسخ می ماند.با این توضیح که هر گونه نظر رسیده  تا پایان مدت مذکور منتشر نمی شود. 
 
 بنده و حتم دارم دوستان و خواننده های عزیزهم  مایلند از نگاه شما و تجربیات قشنگ شما در توجه   به موضوعات اجتماعی  و روانشناسی استفاده کنند.  
شاد و موفق باشید.
 

 

نظرات ()



یک وعده غذای خوب
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/٢/٢٦

 

دو نوشته با هم منتشر میشود

 همانطور که گفته شد قصد من از این همه نوشته و  صحبت  جدای از بحث اسراف و افراط این نکته است که  چه خوب می شد آنچه را که  در محیط درس و کلاس و  کار و تجربه می آموزیم  در زندگی عملی مون تمرین و بکار بندیم.

" مدیریت بشقاب" را به فرزندانمان از همان کودکی بیاموزیم. بشقاب را  یک "ماکت" کوچک از زندگی خودمان فرض کنیم.

 طرز نشستن پای سفره همراه با  آرامش و رعایت آداب غذا خوردن ( میگویند حدود 20 دقیقه بطور متوسط ) و حتما با نزاکت و اینکه دهان به اندازه مناسب باز و بسته شود ودقت در  صدای جویدن غذا  و... هر چند برای خیلی از خانواده ها کاملا رعایت شده و غیر آن عجیب مینماید ولی آدابی است که از  کودکی فرزندان باید بیاموزند. 

 "مدیریت قابلمه" که در نوشته قبلی راجع بهش حرف زدیم  اگر با احساس مسئولیت  باشد و درست اجرا شود حتما "مدیریت بشقاب" که نشانه رشد عقلی و عاطفی فرزندان است   را دنبال  خواهد داشت.

نا گفته پیداست که منظور از مدیریت در اینگونه مثال ها به هیچوجه بر خوردهای ضعیف و تنگ نظرانه در خانواده و محافل  نیست.متاسفانه در نقطه مقابل افراط های گفته شده  گاهی شاهد رفتارهایی هستیم  که انسان را ناراحت میکند. 

عادت  به تفریط و کم گذاشتن میزان غذا و نبود آن در سر سفره چه در مهمانی ها و یا در خانواده به همان اندازه ناپسند است که افراط و زیاده روی.

 منظور از اعمال مدیریت در اینمورد , لذت بردن از یک وعده غذا در خانواده و یا مهمانی ها  با رعایت تعادل و ترکیب کلیه زیبایی ها و داشته ها بر سر سفره مان می باشد.

 در پایان این مبحث دو نوع توصیه را  با هم مرور کنیم: 

 الف:دوستانی که "هدف "شان ازغذا خوردن و  نشستن پشت  "بشقاب" , کیف دنیا بردن و  لذت آنی از آن ودر نتیجه داشتن شکمی " مدیریتی" و "قلمبه "و در" دسترس" است  نکات زیر را حتما مراعات کنند:

-اندازه بشقاب را بزرگ انتخاب کنیم  تا میزان  غذا در بشقاب گم شده ومصرف غذا معلوم نشود و زمان بیشتری را حال کنیم..

-" حتی الامکان رنگ بشقاب با نوع غذا همرنگ" باشد .در این تاکتیک غذا درون  بشقاب استتار  یافته و مخفی میشود. در نتیجه  چشم  فریب خورده  و  غذا بنظر کمتر از واقعیت  میاید .استفاده از شیوه "تقارن " یکی از روش های مناسب چاقی است که می توان  با وجدانی راحت به بشقاب حمله ور شد..

-"سرعت "در خوردن  بخصوص" با دهان تفریبا  باز و نیمه باز "( نگران ناراحتی اطرافیانتان از حالت نا مناسب لقمه ها در دهان و احتمالا صدای خوردن دندانها بهم نباشید ).این عمل  موجب میشود که مقداری هوا به درون شکم رفته  و موجب نفخ و بزرگی هدف و اندام اطراف گردد.

-نوشیدن  مرتب" آب یا نوشابه " به همراه غذا بوسیله "علما ی اهل شکم "تاکید فراوان  شده است .

-پاشیدن  نمک اضافی بر روی غذا  موجب هیجان بیشتر در این مرحله میگردد . در این حالت بیشتر تشنه میشوید و در نتیجه تند تند  طلب آب خواهید کرد.علت بزرگ شدن شکم با این ترفند مشخص است . هر چقدر بتوانیم اسید معده را رقیق تر کنیم باعث تاخیر و اختلال در هضم غذا شده و قلمبگی اندام و بخصوص  شکم بیشتر به چشم میاید.

-تاکتیک بعدی استفاده از" تاخیر گیرنده های عصبی مغزبه نسیت اعلام سیر شدن معده " است. توضیح اینکه موقعی که ما لقمه ای را به دهان میبریم تا به معده برسد مدت زمانی طول میکشد تا مغز فرمان مناسب خود را صادر کند.این عمل در زمانی که معده کاملا پر شده هم ادامه دارد .زمانی که معده پر میشود ما هنوز فکر میکنیم گرسنه ایم در حالیکه واقعا چنین نیست. علت هم همانطور که گفتیم آنست که  فرمان  و دستور    " ایست " به معده آنطور که   قادر به خوردن  غذا نباشیم به تاخیر می افتد.

بنابراین کسانی که مایل به" چاق شدن" هستند بهتر است لقمه های غذا را "با ولع" به درون معده بفرستند ( در حد بلعیدن)تا متوجه سیر شدن خودشان که با تاخیر اعلام میگردد نشوند وهر چه  بیشتر  بتوانند بخورند!

-هنگام صرف غذا با کسی حرف نزنید .هر نوع تعلل و گفتگو با دیگران  موجب عقب افتادن شما از فرایند خوردن غذای درون بشقاب می  شود . فقط  به همان شیوه گفته شده بخورید و بیاشامید.

-  ابزار و از جمله "قاشق و چنگال" را از نوع "بزرگ" انتخاب کنید.

و...

ب:  برای گروه دوم که از مدیریت غذا و بشقابی که در اختیار دارید هدف داشتن هیکلی مناسب و شکمی قلمی و نورمال و طول عمری طولانی همراه با سلامتی هستید  لازم است در  عملیات فوق تجدید نظر کنید:

بطور خلاصه :

همیشه  و همه چیز بخورید و بیاشامید ولی به اندازه و متعادل.

مقدار مصرف مورد نیاز خود را بر سر سفره یا میز همان ابتدا  مشخص نمایید.-

 بشقاب را حتی الامکان کوچک انتخاب کنید.

برای صرف خیلی از غذاها استفاده از دست هم اجتناب ناپذیر است و هم لذت بخش .ادا در آوردن این موقع ها خیلی خنده دار و مضحکه شدن  خود بین اطرافیانتان می شود.

جایی که میشود چنگال  به تنهایی استفاده شود بهتر است از استفاده قاشق صرفنظر کنیم.

 - رنگ متفاوت بشقاب با  رنگ غذا موجب مشخص شدن میزان غذای مصرفی میشود.

 تمرین کنیم تا در شرایط عادی خداقل حدود 20 دقیقه را در اختیار بشقاب باشیم.

  آب و نوشیدنی ها ی همراه غذا را به حداقل برسانید.

 حرف زدن خوب و با طمانینه با یک همصحبت دوست داشتنی در کنار غذای خوشمزه طعم دیگری دارد.

 -  تمرکز کردن کامل به لقمه ای که بر میدارید و  خوب جویدن (در بعضی تعالیم دینی تا  دوبرابر تعداد دندانها  ) با آرامش و بدون استرس خیلی مفید است.

 بلند شدن از سفره قبل از سیر شدن کامل و...

سایر نکاتی از این قیبل  که بوسیله متخصصین تغذیه بر آن تاکید شده در مدیریت بهتر بشقاب  شما حتما موثر است. 

شما میتوانید کاملتر منظور مرا بیان کنید؟ 

 

نظرات ()



رابطه نگرش و نحوه غذا خوردن
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/٢/٢٦

 

 دو نوشته با هم منتشر میشود

...

اگر بتوانم در همین محدوده بظاهر کوچک ( یعنی بشقاب  غذا)درست عمل کنم در اینصورت میتوانم مدعی باشم در اداره یک اتاق , خانه و خانواده  و روابطم با دیگران چگونه ام.بحث مدیریت و اداره زندگی رعایت همین قوانین ساده روز مره  است.

   با یک مشاهده درست  به تعادل بدن و نوع مدیریت و رفتار  خودمان وهر شخص دیگر  در موقع راه رفتن و یا رانندگی و نیز  مواجهه با  وعده غذاییش میتوانیم بسیاری از پنهان های شخصیتی و رفتاری او را پی ببیریم.

  در موضوع مورد بحث میگوییم :هر فرد آگاهانه یا ناخود آگاه هدفی برای زندگی خود داردکه بر مبنای اندیشه اش شکل گرفته و اینرا در مدیریت غذایش حتما پیاده میکند. عده ای  بهترین لذت را در زندگی غذا خوردن می دانند و بعضیها بر عکس فکر میکنند غذا خوردن  فقط وسیله ای برای رسیدن به سایر لذتهاست . عده ای هم هستند که نگاه بسیار بدی به این مقوله دارند و گاهی با خصوصیلت حیوانی پپوند می زنند.

  یک نگاه شایع در اینمورد آنست که  افراد چاق  و  آنهاییکه بدون برنامه همه چیز  میخورند و می آشامند  را دلیل و نشانه شاد بودن و نگاه قشنگ شان به زندگی تفسیر می کنند. 

 در این باره میشود گفت چاقی های اینگونه  اگر ناشی از بیماری و یا مشکل خاص ژنتیکی و خانوادگی نباشد  اتفاقا میتواند نشانه نوعی اضطراب و حتی افسردگی و رویگردانی از زندگی و نوعی افکار پوچ انگاری و نیهیلستی باشد.اغلب تفکرات اپیکوری و  الکی خوشی وبی تفاوتی به دنیا اثرش را در بی توجهی به سلامت  جلوه  می دهد.انگیزه و هدف داشتن در زندگی موجب شادی و توجه به خود و بر عکس آن دلخوری و تلخی و تنبلی میشود. 

  خانمها خوب به یاد دارند برای رفتن به یک مراسم  خاص مانند عروسی گاه از چندین هفته یا حتی چند ماه قبل بفکر  نقشه کشیدن آرایش و نوع لباس و  عطر  و چطور وزن کم کردن  می شوند.

همینطور است برای آقایی که ممکن است مصاحبه کاری و یا برنامه مشابهی  دارد نوع لباس و برخورد و تنظیم هیکل  و حفظ سلامتش  و حتی بوی دهانش بسیار مهم می باشد.

در چنین ایامی چه میشود که توجه بیشتری به مدیریت غذای خود داریم؟

آیا نمیشود  همان نگاه  وانگیزه را  که در روز های خاص زندگی پیدا میکنیم  وحفظ تناسب و توازن سلامت و  هیکلمان اهمیت می یابد را  تداوم بخشیم ؟  آیا مراسمی   به نام زندگی  شکوه و جلوه اش  از اون مراسم یک شبه خیلی مهمتر و جذاب تر نیست؟ .

اینجاست که میگوییم نوع نگاه به زندگی و نحوه  مدیریت در همه جنبه های کوچک و بزرگ زندگی و از جمله  درستی و یا اختلال در غذا خوردنمان نمود می یابد.در نوشته جداگانه ای بعضی از توصیه ها در رابطه با مدیریت درست خوردن را اشاره ای کرده ام ولی بد نیست نکاتی هم در مورد  مدیریت خوردنمان در مراسم گفته شود.

 در  مهمانی ها ی شلوغ که فردیت ها تحت تاثیر محیط ,کمتر مورد توجه هستند گویی همه مراسم اوجش به غذا  ختم میشود.

حتما متوجه شده اید که خطابم چه کسانی هستند.واقعا متاسف میشوی وقتی فرد یا افرادی را می بینید که  ساده ترین آداب عذا خوردن را نمی دانند.یا با دهان باز و صدای بلند غذا میخورندو یا اینکه هول میشوند و  بشقابشان  را پر از غذا های گوناگون کرده  و یا  بدون توجه به نیاز واقعی خود چند با پر و خالی میکند و نهایت چون هر چه تلاش کرده معده بیچاره قادر به تحمل نبوده  کلی از غذا را  ضایع میکنند و یا پس از دستمالی زیاد و مصرف نکرده بر جای می گذارد.  

انگار فراموش میکنند که برای این غذا چه  هزینه هایی خرج شده وچه زحمت ها کشیده شده است.حتی اگر آن را هم در نظر نداریم یادشان میرود که رفتار او  و کارها و حتی میزان غذایی که بر میداردو نحوه خوردن او تا به آخر  تا چه حد بیان شخصیت و نوع طرز فکر او ست.

 در اینگونه موارد فورا به ذهن میاید که این خانم و آقا که نمی توانند  نوع رفتار مناسب و میزان غذای مصرفی مورد نیاز یک وعده خود را در  فضای کوچکی  به اندازه یک بشقاب مدیریت کنند چطور می تواند  خونه و خانواده و اگر مدیر و سر پرست و کارمند جایی  است واحد تحت نظرش را اداره کند؟. 

نتیجه بگیریم: 

 مدیریت بشقاب  چه در بخش خانه و یا در مهمانی و مراسم یعنی مدیریت میزان غذای مصرفی در یک بشقاب  با استفاده از  ابزار مربوطه یا   انگشتان دست  و ...به منظور رفع نیاز بدن و لذت بردن از زندگی با هدف  داشتن عمری طولانی همراه با سلامتی. 

این عمل   زمانی درست و  کامل  اجرایی میشود که :وقتی از خوردن دست میکشیم  با رعایت همه نکاتی که هر کس برای مدیریت بشقاب خود دارد  و با هر نوع جهان بینی  نهایتا طوری عمل نماید که هیچ چیز در بشقاب باقی نماند , مانندآنکه بشقاب  شسته شده است.

شما چه فکر میکنید؟

 آیا رفتارهای عادی زندگی مثل  "نوع رانندگی" یا  "نحوه غذا خوردن" و امثال آن میتواند نوعی نمایش از اعتقادات و باورهای کلان ما و برشی کلی از جهان بینی ما در زندگی باشد؟شما هم تجربه ای برای تکمیل این بحث دارید؟ 

 

 

نظرات ()



مدیریت بشقاب
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/٢/٢٤

 

 جنبه  دیگر ی از " مدیریت در غذا"  که بیشتر مربوط به  ما مشتریان و مصرف کنندگان !  میشود  را   من بهش میگویم "مدیریت بشقاب" .

هدف افراد در استفاده از غذا و بشقاب  کاملا مختلف است. نکته جالب در مدیریت بشقاب آن است که هر نوع شخصیتی را  با اولین مراحل غذا خوردن  اش می توان تشخیص داد.

 مثلا اگر   تیپ شخصیتی "الف "باشد : در حالیکه گوشی موبایل دستش است و یک موزیک تند را گوش میدهد  بیقرار است و در عرض چند دقیقه  ساندویچ و  هر چه دم دستش بیاید  را  خواهد خورد . اگر هم که پای سفره بنشینددر حین غذا خوردن مرتبا ورجه وورجه میکند و ...

بر عکس  تیپ شخصیتی  "ب"  خیلی آرام و با حوصله همه اطراف خود را مرتب میکند و در حالیکه تمرکزش به خود است در فرصت مناسب غذایش را صرف میکند آنقدر آهسته که کمتر کسی حاضر میشود هم بشقابی اش شود مگر اینکه خیلی دوستش داشته باشد.

نا گفته پیداست که هدف از این گفتار بحث های موفقیتی و  روانشناختی و درستی و غلط بودن شخصیت ها  نیست . چه بسا تیپ های "الف " در جامعه موفق تر باشند .نکته ای که میخواهم به آن تمرکز کنم "هدفمند بودن"  در موقع  خوردن غذا ست.

 موضوع غذا و تامین نیاز شکم تقریبا از مراحل اولیه بشر وجود داشته و با اینکه  شکل و نحوه تامین آن مرتب تغییر یافته , اما همیشه مهم بوده است. 

امروزه هم از زمانی  که دنبال شغل و کار میریم تا پولی در آوریم و....تا زمانی که تدارکات و مواد و وسایل مختلف اش را جور میکنیم و بعد با هزار دردسر تبدیل به غذا می شود ومصرف مینماییم , بسیاری از ساعات عمر ما گرفته میشود.  می شود گفت تقریبا نزدیک  به 60 یا 70 در صد از بهترین لحظات زندگی مان در حول و حوش همین قضیه صرف می شود .

آنچه موجب نگرانی است اینکه  نسبت به دوران قدیم  کمترین توجه را  به  " مدیریت غذا" ومخصوصا نوع غذا و  "بشقاب" داریم و نشانه آنهم وفور آدمهای قناس و هیکل های عجیب و غریب است .

  مشکل چاقی و  بیماری های  ودردسر ها و زیانهای متعدد آنرا در کمتر حیوانی چه پرنده باشد و یا خزنده و... یا حتی  درنده و وحشی  می شود دید.

بیاییم " مدیریت بشقاب "یک پرنده که از" قطب شمال "راه می افتد تا مثلا به "تالاب انزلی" برسد را  با  خودمان مقایسه کنیم.

 این پرنده زیبا و خوش اندام با پیروی از غریزه اش  نهایت چند " دانه" در راه  بخورد و مقداری آب بنوشد . این همه بال بال میزند و نزدیک به چندین هزار کیلومتر را مسیریابی میکند تابه هدفش برسد .

ولی ما  که که عقل داریم با غرایزمان چه کردیم؟ نه تنها آنرا مدیریت نمی کنیم بلکه کاملا فراموشش کرده ایم.

 آیا به نسبت آنچه  مصرف می کنیم تولید و بهره وری داریم؟

اگر ما و " پرنده "با هم راه بی افتیم برای عبور از منطقه ای با  5000 کیلومتر فاصله  یا بیشتر فکر  می کنید چند کیلو دانه ( بگو گوشت و کالباس و سوسیس و  میوه و آب و نوشابه و ...  با خودمون همراه می آوریم؟

آیا این را نمی توان دلیل قناسی هیکل و روان و  از عوامل بعضی  تلخی ها  و اخم ها دانست؟

 حالا هی برویم  و قت بگذاریم و پول خرج کنیم و  "کلاس یوگا"  و  نحوه کاهش وزن و روزی ده بار "سلام بر خورشید" و ...دنبال ژلی که فلان میکند و کفشی که لاغر میکند  و دستگاهی که یک روزه از یک" آدم  تپل" یک" باربی " قلمی می سازد و ...

 واقعا چرا اینهمه خودمون را به دردسر می اندازیم؟

این قانون ساده ایست که: اگر" میزان ورودی" یا همون مصرف غذا بیشتر از میزان تولید و یا همان  کارکرد و انرژی باشد مسلما  اضافی اش یک جا  گیر میکند و مشکلات فراوان و از جمله چاقی ما را باعث می شود.

برای رفع مشکل باید هر طوری شده یا فعالیت  بدن مون را بیشتر کنیم و اون  میزان اضافی را سوخت اش کنیم و یا اینکه مصرفمون را مدیریت کنیم .یه زبان ساده تر  متعادل تر بخوریم و بنوشیم وبه تعبیری  " بشقابمون را مدیریت" کنیم.

 در این چند نوشته که شروع کرده ام هدف  بیشتر حساس سازی خودم و دوستان علاقمند  نسبت به موضوع  است.  "مدیریت بشقاب در خانه" و یا "مهمانی ها "خود نیاز به ساعت ها حرف دارد .

در نوشته بعدی سعی میکنم   به چند نکته در باب "مدیریت بشقاب در خانه" اشاره کنم.

شاد و سالم باشید.

نظرات ()



مدیریت قابلمه و...
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/٢/٢٠

 

 امروز میخوام یک بحث مدیریتی/غذایی کنم.

خیلی ها وقتی درس میخونند یادشون میرود که اون  را در زندگیشون بکار ببرند.فکرشون این است که:" درس سوای زندگی است"!.بهترین نمونه درمورد آقایون شاید " رانندگی" و در مورد خانمها  " آشپزی" باشد.

بحث مان را با آشپزی ادامه می دهیم  که این روزها هم خانم ها و هم آقایون ( البته فقط در تلویزیون و ماهواره و برای جایزه و... ) با آن آشنا هستند. 

 می پرسیم :"میتونی برای اعضای خانواده ات به اندازه نیاز و  متناسب با طبع و علاقه همه  اونها غذا درست کنی؟ 

- چه سئوال بیخودی؟

 خب معلومه !پس هر روز  غذات از کجا میاد؟ نکنه فکر کردی هر روز میرم از بازار برات میارم!

- بله می دونم که خودت درست میکنی و خیلی هم خوب توی این هنر واردی ولی صرفا بعنوان یک مثال و یک توجه به مسایل روز مره مان این سئوال را میکنم.

من میگویم بزرگی کارهای شما اونقدر زیاد است که   که اگر  واقعا  همین کار را  بلد باشی مطمئن باش در حد خیلی خوبی زندگی را فهمیده ای و از درس مدیریت بهترین نمره را میگیری. چطور؟

بیاییم بعضی از مفاهیم  مدیریت  را  با اجرای آن در پخت غذا یا آنچه من بهش میگویم   " مدیریت قابلمه " مطابقت دهیم:

این که بدونی چی میخوای درست کنی و  یک برنامه حداقل هفتگی داشته باشی تا هر روز سر در گم نباشی که بخواهی از بچه ها و همسر سوال کنیم :    "به نظرتون فردا برای غذا  چی درست کنیم ؟" (یعنی برنامه ریزی) .

اینکه بعد از تعیین برنامه , بخواهی چه جوری و از چه موادی و با چقدر نیرو و توان اونو تهیه کنی میشود :" هدفگذاری" .

حالا  چه مقدار برنج را با توجه به تعداد افراد مورد نظر در نظر بگیریم که حیف و میل نشود ( یعنی همون :" استفاده بهینه از منابع موجود ").

 اینکه  برنج  دمی باشد  یا آبکشی و چه چه ... همون است که بهش میگویند "تعیین  دور نما" و اگر بخواهی با عشق باشد یا سر سری و الکی که قبل از همه چیز است عنوانش می شود : " رسالت و ماموریت " . 

 به چه شکل هم بزنیم یا سرخ کنیم و..."پروسه تولید ". 

میزان دقیق سیب زمینی و پیاز و گوشت و  ادویه جات و فلان فلان را چگونه و با چه ترکیبی  در ظرف مناسب بریزیم "  تدارکات و نهایت " اثر بخشی و ..." .

 حال اگر  زمان درست برای نهار یا شام یا صبحانه داشته باشیم و بدون تداخل با سایر کارها و بموقع غذایمان آماده شود  ( مدیریت زمان ) را هم  تا حدودی قبول شده ایم.

 اگر همه این کارها را بدون اینکه غذا  سر برود و بسوزد و یا ته بگیرد و دودش همه فضا را پر کند می توانیم بگوییم  اجرای عالی ترین " اصول ایمنی  و رعایت حفظ بهداشت و  محیط  در کار"  با استفاده از مفاهیم " اچ اس ای" ( HSE ) را هم فرا گرفته ایم.

آخرین مطلب هم که حتما مد نظر است " کسب رضایت حداکثری  مشتری" یا همان  جلب توجه همسر  و فرزند و اعضای خانواده و یا مهمون هاست که  همه و همه نوعی هنر و گاهی "در حد شاهکار مدیریتی" است  که اغلب خانمها خوشبختانه به همه این درس ها مسلط هستند.

در همین مثال ساده ما هم" مدیریت سیستمی" داریم و هم " مدیریت اقتضایی " و هم...که در کلاسهای  درس خیلی پیچیده اش میکنند .

 همینکه موادی را در قابلمه می ریزم میشود : " ورودی" سیستم" . بعد از آن مشغول  درست کردن غذا  میشویم که  پروسس و "عملیات " است  و  احتمالا غذایی خوب  تهیه میشود که" خروجی "ماست.

 مباحث تخصصی تر هم داریم .همینکه قاشق ( و اگر کسی دور و برمان نیست انگشت سراپا تقصیرمان )را   توی قابلمه می زنیم و می چشبم  تا  ببینیم  غذایمان پر نمک یا کم نمک یا  زیاد چرب و یا کم چرب است در" علم مدیریت "و "سایبرنتیک" تحت عنوان پر طمطراق"  کنترل "و گاهی "فید بک" گرفتن مطرح میشود .

"مدیریت اقتضایی "را هم داریم اعمال میکنیم چرا؟ چون  متناسب با وضعیت  خودمان و بودجه و شرایط و  از جمله مزاق مشتری و شرایط  طوری "قابلمه" را "مدیریت " می کنیم  که محصول ما   هم خوشمزه و زیبا باشد و هم نه اونقدر زیاد بیاد که بریزیم دور  و نه  کم بیاد که مشتریان ما  گرسنه از سفره بلند بشوند!!!.

مگر مدیریت غیر از این هاست؟ 

  حالا در خونه ای که خانم درس مدیریت را خوب نداند و یا درست اجرا نکند وضع  چگونه است؟

خونه ای که  غذا  یکبار  شانسی خوب میشود و بارها نه و  یا بعد از سالها آشپزی هنوز بطور دقیق  آشپزش نمیدونه چه میزان غذا درست کند؟  چقدر باید نمک یا آب و  روغن و...  داخل قابلمه کند..؟.یا یکباره دود همه جا را میگیرد  و ده ها مشکل مثل اینها .اینها دقیقا   مثل اداره و سازمانهایی است که هنوز با آزمون و خطا  کار هایشان را اداره می کنند و البته دودش در خانه کمتر و در اینجا خیلی بیشتر توی چشم مشتریانش می رود.

 یکی از اختلال های رایج در هر دو مثال افراط یا تفریط است. اگر طرفمان سازمان و اداره باشد کارها در جاهایی قناسی دارد و نهایت موجب ورم و تورم میشود و اگراین" عدم توجه مدیریتی" در خانه باشد بهترین حالت باعث میشود  علی رغم گرانی های موجود باز هم  هزینه های اضافی و در عمل  یک نمونه اش اینکه "غذا اضافه بیاید" .

در چنین شرایطی ( چون پول داده ای و هزینه کرده ای ) مجبوری یا "وعده "بعد  و "و عده های بعدی" هی بخوری  تا تمام شود  , یا  با استفاده از هنر "بازیافت "مرحله به مرحله پروسه  انباشت  را ادامه دهی تا  آخر هفته ... در آن موقع یک" وعده غذای ترکیبی" و" من در آوردی" از همه رنگ و طعم  ازش درست کنی  و اجبارا همراه  با چیزی مرثیه وار از نوع  موزیک داریوش و امثالهم هلش بدهند توی معده خودت و مشتری !!.اینطوری نیست؟ ...

 این بحث ادامه دارد .

"مدیریت بشقاب" یکی دیگر از مباحث مدیریتی در بحث غذا هست که در نوشته بعدی  به آن می پردازیم.

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



نمایشگاه کتاب تهران
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/٢/۱٥

پنجشنبه  و جمعه تهران بودم. سری زدم به نمایشگاه کتاب در مصلی که از یازدهم اردیبهشت بمدت ده روز بر پاست.

مترو اگر چه همیشه شلوغ است ولی مخصوصا خط یک و ایستگاه  های بهشتی و مصلی شلوغ تربود و این جدای از هر قضاوتی در مورد این رویداد نکته جالبی بود که نشاندهنده ذوق مردم و علاقه به کتاب بود.

چه کسانی بیشتر بودند؟ خوشبختانه جوانها ونوجوانها و از دختر و پسر و خانه دار و معلم وکار گر و کارمند  همه قشر  بودند و  البته پدر و مادرها به اتفاق کودکان هم کم نبودند.

کتاب ها خیلی زیاد بودند  و در غرفه های گوناگون .میگفتند  برای اونها که قصد کنکور دارندو یا دانش آموز  و دانشجو هستند و نیاز به کتابهای کمک درسی دارند  و همچنین علاقمندان به موضوعات  دینی و مذهبی  تخفیفهای خوبی دارد.کتابهای ادبی و هنر و  روانشناسی و اجتماعی و فنی هم عناوین زیاد بود .با اینهمه  برای خیلی ها و مخصوصا اونها که وضع مالی شان خوب نبود  گرانی کتابها کاملا محسوس بود و بودند کسانیکه با حسرت از کنار کتاب های مورد علاقه شان  میگذشتند.

من خودم بیشتر دنبال کتاب های کلیدی و  مرجع هستم. استدلالم این است که شعر و رمان و  کتاب هایی که بطور مقطعی روی  زبون میفتند و نیز  سایر موضوعات  را اینور و اونور  و در کتابخانه ها میشود پیدا کرد و خوند.اییها نیاز به نگهداری همیشگی ندارد  مگر اینکه  چیز خیلی  خاصی باشد .

کلا کتابگردی را دوست دارم و برای همین هم اونجا رفتم .

حالا که موضوع کتاب است  هر چند بی ربط است و امروز موافقش نیستم  ولی بد نیست یک اعترافی همیجا از دوران جوانی ام  بکنم. بطور کلی در مورد "میوه دزدی از  روی درخت" و کتاب دزدی از نا" اهل اش" یکطوری است که  اگر اون دنیا ازم سئوال کنند  بدون اینکه  سراغم بیایند تا اعتراف بگیرند خود م فورا همه چیز را میگم  که من چند مورد داشته ام !!!

آخه  فلان کتاب به این خوبی وقتی در جایی داشت  خاک میخورد و هر آن ممکن است بعنوان سفره و کاغذ باطله زیر فتجان چای و قهوه قرار گیرد بهتر نبود  پیش من باشد تا ازش  هم بهره گیرم و هم نگهداری کنم؟ یا میوه توت و سیب و انگور و...که داشت التماس میکرد که:" بیا منو بخور" و صاحبش بهش بی محلی میکرد تا  بپوسد و گندیده شود  بهتر نبود که چیده شود و طبعی را از هیجانش آرام کند؟ البته خودم به اینها  نمیگم" دزدی "بلکه میگفتم اگر خودت   ندهی" بر می دارم " و ... در دو مورد " بر داشتم". 

بر گردیم به نمایشگاه...

غرفه ها بر اساس ترکیبی از الفبا و اعداد نظم داده شده  بود . مثلا انتشارات نیما در ردیف حرف نون بود و بعد از آن بترتیب شماره گذاری شده است.

واحدهای اطلاع رسانی هم زیاد بودند که راهنمایی میکردند.قسمت رایانه هم کمک میکرد که بتوانی زوتر کتاب را از  غرفه  مربو طه پیدا کنی.

کتابها دو نوع تخفیف دارند و میانگین چهل درصد  .یکی آنکه فروشنده مستقبما میگفت و مثلا 15 یا 20 درصد از قیمت کتاب کم میکرد و دیگری از طریق بن کتاب .

در نمایشگاه کتاب که قبلا در اصفهان دیده بودم همونجا در ابتدای ورود می ایستادیم و بن را می خربدیم .ولی اینجا باید از قبل و از طریق اینترنت تقاضا کنی و بعد بن را تحویل بگیری و این باعث میشد خیلی ها از این تخفیف محروم میشدند.

کلا فضای خوب و صمیمی است و اگر چه خیلی ایرادها هم در آن وجود دارد که اهل فن به آن می پردازند ولی برای من بعنوان یک وقت گذرانی مفید و شاد روز خوبی را رقم زد.

برای  استراحت و خوردن و نوشیدن بعد از دوری در غرفه ها مجبور بودیم جایی بنشینیم. نشستن  گروهی  روی چمنها و یا  روی کناره های سیمانی اطراف چشم گیر  و جالب توجه بود .  حرکات گروهی بچه مدرسه ها و  صحنه هایی از این قبیل که پر از دوستی و محبت است  در چنین فضاهایی هم  بیشتر حس میشود.

عکس بالا قسمتی از شبستان مصلی را که  علاقمندان مشغول خرید از غرفه های کتاب هستند   را نشان میدهد و عکس زیر موقعی است که ساعت حدود 6 بعد از ظهر است و  من  از خستگی روی زمین چمن دراز کشیدم  و دوربین را بالای سرم به سمت درختان گرفتم و...


ادامه مطلب ...
نظرات ()



دلخوشی های من
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/٢/۸

میگی راجع به دلخوشی هات بگو و ازشون یک عکس بگیر بنداز اینجا.!خب تو که میدونی من خیلی زندگی را دوست دارم و دلخوشی هایم  هم زیاد. اگه بخوام عکس بگیرم باید تمام لحظاتم را هی عکس بگیرم.حالا دوستانی که میدونند آبادانی ام زود میگند: لاف...لبخند

 ولی باور کنید  واقعیت است.من پر از دلخوشی ام.

میشه من صبح , سالم و بدون درد از خواب بلند بشم و دلم خوش نشود؟ میشود از پشت این پنجره قشنگی که کنارم هست , گلدونهایی که کاشتم  را ببینم و ... با گرمای خورشید قلقلک بشم و دلخوش نباشم؟

بذارید چند تا از دلخوشی هایم را بگویم و شما قضاوت کنید کدامشون دل  خوشی نیست .

خانم صدایم کرده که :"بیا بریم چرخ خیاطی را بدیم تعمیر".خب این که من هنوز دیده میشوم و میتوانم کاری کنم  و مفید هستم ,دلگرم کننده  و دلخوش کننده نیست؟

رفته ایم بازار. صاف و محکم بین جماعت دارم راه میرم . نسیم  قشنگ اردیبهشتی هی  میخوره توی دماغ و ریه هایم  و من راه رفتن هایم را چه خوب حس میکنم...پاهای سالم و گوش و چشمانی دارم  که هنوز بی رمق نشده اند و ...در میان همشهریان و هموطن های خودم و ...اینها  همه دلخوشی نیست؟

سر راه میرم سری به مادر و برادرم  میزنم و کلی خوشحال میشوند  و... یا این یکی که ...نهار در کنار خانمت ماهی سرخ کرده و قلیه ماهی  با عطر سبزی جنوب و نون سنگک که روی شعله گرم کرده ای و بویش همه جا را گرفته  و... تو هی شوخی کنی و خانمت بگوید :چه خوبه والا ! دنیای قشنگی داری و با چه چیزهای کوچکی دلت خوش میشود"  و این قشنگ نیست؟

اینکه همسری دارم  که پا به پایم  میاید و من  قدرش را می دانم و او هم  در این وانفسای بحران" کمبود خوش همسری !!!"یک مرد  به خوبی  و دلخوشی من را دارد !(خویشتن نوازی را ببین!).دلخوشی نیست؟

اینکه دو تا پسر خوب دارم که سرشون توی لاک خودشون است و عامل فسادی نیستند  با سواد و بسیار مهربان بلکه بسیار هم مفید هستند مایه دلخوشی نیست؟

به حمام میروم . بدون کمک کسی شیر دوش را باز میکنم وآب را از سر تا پا بخود می ریزم  و ... در عین حال به رسم عادت  که دوست دارم گاهی همه لباس ها یم از شلوار و پیرهن و پلیور را در تشت بیندازم و  پودری بریزم و چنگ بزنم و بشویم  و ...دلخوشی کمی است؟

 اینکه به بالکن  کوچک خانه ام بروم و گلدانهای چیده  بر روی دیواره بالکن را یکی  یکی احواپرسی کنم و ... قشنگ نیست؟

دلخوشی هایم بسیارند از کجایش بگویم؟ شما که باز خواهید گفت طولانی ننویس و توی چند جمله خلاصه کن و... ولی مگه میشه؟

کتاب و دفتر یاد داشتم پهن است و من دلخوشم که امروز باز مطلب تازه ای را میخونم و یاد داشت میکنم و سراغ نت میروم و دوستان خوبم را زیارت میکنم و بااونطرف آبی ها توی اسکایپ و یاهو  حرف میزنم  زیبا نیست؟

راستی این یکی را گوش کنید. دو عدد نیم سکه را به رسم بازی و سنجش هوشم 5 روز پیش خریدم و بعد تا دیدم گرون شد رفتم فروختم  و 100 هزار تومان  توی  5 روز  سود بردم.به خودم میگم : کار خوبی کردی !

بنظر م این یعنی حواسم به اطرافم هست و ...این  نشانه توانایی و هوش اقتصادی ام است. وحالا این  نباید دلخوشم کند؟ ( اون را ببین داره میگه :"همین شما سوداگرهای اقتصادی هستید که باعث می شوید قیمت روغن و شکر و ...بالا بره" و من باز دلخوش میشم  چون متوجه میشم کمی گیج شده و این خوبه!  . وقتم ارزش بیشتری دارد که بخواهم خودم را به اون گیر بدهم و امثال  اینها  را توجیه کنم .حالا زمان مال من است) و...

اینکه کاری نداشته باشم اون چی میگه و این چی قضاوت میکنه  و همه را دم پسا و درهم  دوست داشته باشم دلخوشی کمی است؟

بشقاب کوچکی را بر می دارم و کنار تلویزیون روی فرش دست بافت نایینی با گلهای رنگارنگش  بالشتکی به  زیر دست می اندازم و مثل "خان" های قدیم  درار میکشم و تخمه و آجیل  درون ظرف را  یکی یکی در میارم و آرام آرام  مشغولش میشوم و اخبار و فیلم و مستند نگاه میکنم دل خوشی کمی است؟

حالا برای  بعضی دلخوشی هایم طرح هم دارم.مثلا چند روز دیگه کلی مناسبت داریم.روز زن و روز مادر و روز معلم و روز  کارگر و روز فردوسی و... همه خوب و همه اینها در اردیبهشت و فصل قشنگ بهار و در کنار سلامتی خانواده و دوستان و ...

 دلخوشی هایم واقعا زیادند.همینکه  چند ماه دیگه 63 ساله میشوم  و میتونم  حتی با جوانتر از خودم ارتباط برقرار کنم و در دنیای نت باهاشون باشم  و از شون چیز یاد بگیرم دلخوشی نیست؟

توی اردیبهشت چند کار قشنگ هم داشتم که هنوز دلخوشی هاش باهام هست:

اینکه واسطه امر خیری شدم و مبلغ 500 هزار تومان را بردم دادم واحد مددکاری اجتماعی بیمارستان سرطانی ها و همون موقع زنی بود که برای رفتن به روستاش حتی پول برگشت نداشت و ...

اینکه توی این هفته چند نفر تلفن و ایمیل زدند و برای  مشکلشون و یا بیمار پیوندیشون باها م صحبت کردند و راهنمایی خواستند و خوشبختانه کاراشون به راه افتاده...

اینکه بهار امسال اغلب دوستان را طور دیگه و فعالتر و بشاش تر میبینم و علی رغم سختی های روزگار دلخوشی ها را ببازی میگیرند  و شادی را فریاد می زنند همه و همه  واقعا دلخوشم میکند.

 یک دلخوشی دیگه...باید بروم آماده بشوم ظرف آشغال را جلوی در بذارم. کاری که از گذشته باهاش یاد گرفتم  تا "آشغال های ذهنی "ام را هم همزمان همون بیرون بگذارم و بگذرم و... واقعا دلخوش کننده است ...

این قافله عمر عجب میگذرد... پس باید خوب عصاره اش را بمکم و از همه لحظه لحظه سیراب شوم!

راستی باز گفتم لحظه. این "در  لحظه بودن  "یعنی چه؟

مطمئنم تعریفمون کمی متفاوته ولی کاش راجع بهش در یک خط چیزی بگوییم.

از خودمون با یک سئوال عملی در  لحظه بودن  را تمرین کنیم: مثلا برای من  که در حال نوشتن هستم  درک لحظه و حال کردن یعنی چه ؟

1:یعنی "وقتی می نویسم فقط  توجه کنم که بنویسم."

2- یعنی  "وقتی  دارم می نویسم بفکر روزهای قشنگ دیروز و فردا باشم و با آنها شاد بشم؟"

3  یا اینکه در لحظه بودن  یعنی" دارم می نویسم به رویا  بروم و در کنار تصوراتم خنده و شادی کنم و از همه دنیا بیخیال بشم؟"

 یا شاید هم نه در لحظه بودن  یعنی " موقع نوشتن  ...

حالا چه وقته این سئوالات است؟

امیدوارم ایام مبارک و روزهای خوب و مناسبت های دلخوش کننده این ماه بر همتون مبارک باشه و از لحظه هاتون واقعا لذت ببرید.

چشماش را ببینید .نگاه کردنش دلخوشی نمیاره؟ انگاری میگه :" منو چرا  بازی نمی دید؟"... 

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



تحفه ای از نطنز
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/۱/٢٦

ترقرود

 

نوروز سفری هم داشتیم به نطنز.وقتی بر می گشتیم ساعت حدود دو نیم بعد از ظهر بود.هفت ماشین و 28 نفر کوچک و بزرگ.قرار گذاشتیم  برای رفتن  به "شاهین شهر"  بجای اتوبان از جاده قدیم برویم ودر مسیر   جایی بنشینیم و نهار بخوریم و...

اما هر چه آمدیم جای مناسبی ندیدیم.چندبار تا راه باریکه ای می دیدیم به تصور اینکه جایی برای نشستن دارد میرفتیم و باز یا بن بست بود و یا چاله چوله و تپه های ناهموار.

در "ترقرود" (tarqrud)  کمی توقف کردیم و لی برای نشستن مان مناسب نبود.دوباره راه افتادیم چند کیلومتری آمده بودیم که به جای مصفایی رسیدیم نزدیک " یحیی آباد" .اما هر چه دیدیم باغ های خصوصی بود که در هایشان با قفلی بزرگ بر روی ما بسته بود.

 داشتیم از ماندن منصرف می شدیم که آخرین شانس مان را امتحان کردیم . به کوچه خاکی رو به بالا حرکت کردیم.کمی نرفته بودیم که به مرد جوانی برخوردیم که گویی  منتظر ما بود!  از او  خواستیم  که راهنمایی کند جایی برای نشستن بیابیم.

همه اتومبیل ها  بصورت کاروانی متوقف شدیم .  ...بعداز چند لحظه  همون جوان رفت جلو تر و ازدورتر اشاره کرد همه بدنبال او برویم.

 امیدوارم مرا ببخشید که  مطلب طولانی میشود. مجبورم شما را در ماجرا بگذارم تا  راجع به تحفه نطنز مورد نظرم بهتر بدانید.

"تحفه" را همه مان می دانیم که" به هر فرد یا چیز  کمیاب می گویند و در" نطنز" عده ای "هلو" و بعضی ها نوعی خاصی از" گلابی "اش را تحفه می دانند.اما من  در موضوعات اجتماعی همیشه  دنبال  هلو  و گلابی  ولی از جنس "آدم وار"ش  میگردم . 

 برویم ادامه ماجرا...

 همه حرکت کردیم تا در پشت کوچه ای متوقف شدیم و همه پیاده و...

در کمال نا باوری و( و عده ای هم کمی با شک و تردید و شاید ترس از بودن در فضایی دور از شهر و ده ها اتفاقی که متاسفانه امکانش بدور نیست و... ) در آن حالت خسته یکباره در بزرگ باغی همچون بهشت بروی ما باز شد.همه را دعوت کرد به داخل ...  و بعد ازنشون دادن  همه امکانات از جمله آلاچیق و کباب پز و جای بازی بچه ها و...خودش مشغول باغبانی شد.

همه نشستند و خوشحال و شادمان مشغول گپ و صحبت و بچه ها بازی و...و بعد هم غذا آماده شد و مشغول خوردن شدیم و ...

 کم کم بچه ها  و نوجوانها به باغبان نزدیک شدند و او با چه محبت و زیبایی با اونها  گرم میگرفت و برای آنها  راجع به تولیدات منطقه و گیاه مورد علاقه و از جمله " زعفران ترقرود "میگفت . نهایت هم نمونه هایی را می چید و در گلدان  های کوچک به اونها  هدیه می داد و....

   مناعت طبعش  بالا بود آنطور که   غذای تعارفی  ما را قبول نکرد و وقتی یکی از فامیل به رسم معمول پولی را علی رغم ممانعت او  به جیبش هل داد که  مثلا نوعی پاداش باشد سخت دلخور شد  و پس داد و سرش به زیر افتاد.

 من که در کنارش نشسته بودم واقعا دیدم که ناراحت شدو اینگونه گفت:

" اصلا!...میخواهی کار مرا خراب کنی؟!!!"...

 هر لحظه بیشتر جذب رفتار و اخلاق و مرامش می شدم. و ...حالابلند شده بودیم و  با او قدم زنان صحبت میکردم و از هر دری تا اینکه به مشکلات اجتماعی  رسیدیم.

من و باغبان

نحوه حرف زدنش و بیانش جالب بود  و عجیب تر  "بینش " و نوع  تحلیل و تفکر او  نسبت به  مسایل اجتماعی و هستی و  بخصوص درک او از معنای زندگی بود. او دنیا و حیات را خیلی خوب تفسیر میکرد . چیزهایی میگفت  که هر چند برای خودم نا  آشنا نبود ولی از زبان یک باغبان که میگفت  سواد آنچنانی ندارد کمی شگفت آور بود .

او میگفت :" همه چیز در اندیشه ماست.هر چیزی در دنیا تابع نوع نگاه ماست" و  در قسمتی از حرف هایش و برای اثبات این حرفش   مرا به گوشه ای خلوت کشاند  تا چیزی را نشانم دهد. آنگاه  قسمتی از ران پایش را که چند روز پیش موقع کار بر روی زمین بوسیله "اره "پاره شد بود  نشانم داد.

عجیب بود:..." این همه بخیه و تو داشتی  در این خاک و خل وبا این سختی ها...بیل می زدی ؟"و جوابم داد :"من هر روز و  از صبح تا غروب  مشغول هستم .چون همیشه با طبیعت  هستم زبان همدیگر را  خوب می فهمیم.!دکترا میگویند برو استراحت کن و چه چه ولی می بینی من هیچ مشکلی ندارم .چون به محبت و سخاوتمندی زمین باور دارم که در کنارش زودتر خوب می شوم. به راحتی دارم کارهایم را میکنم واین بار اول نیست ما به این نوع حوادث عادت داریم وچیزی مان نمی شود و...".

...............

تا نزدیک غروب آنجا ماندیم  و  وقتی از هم جدا شدیم از ما  که میهمان ناخوانده اش  بودیم نه تنها توقعی نداشت که با خوشرویی بدرقه مان کرد و  بخاطر  دستگاه باغبانی دیگری که  صدایش بلند بود و  موجب آزارمان شده  بود عذر خواهی کرد . او دنبالمان میامد و  میزبانیش را کامل میکرد و  از ما می خواست که باز هم  سراغش برویم  و...

 اونروز به همه ما واقعا خوش گذشت.همه شیفته اخلاق و مرام او شده بودیم و آرامش و شادی  و شوقی که او " آتش بیارمعرکه " اش شده بود دلیلی شد که امثال او را نه از روی طنز و تحقیر بلکه به واقع یک "تحفه  سفر نطنز " بدانم.تحفه هایی که کمتر نمایان هستند ولی خوشبختانه زیادند .

نوروز امسال  و این دو ماجرایی را که دیدم  یادآور  این شعر  سعدی شد  که:

تن آدمی شریفست به"  جان" آدمیت  و...

 اینها به ما  نشان می دهد  که بینش و نگاه درست به زندگی  و آن چیزی که "معرفت" می خوانیم همیشه و فقط  در داشتن مقام و یا دانش و  کتاب و ... نیست .

اگر چه  افراد با سواد و تحصیل کرده و با مقام  و موقعیت می شناسیم  که دارای شعور  و معرفت خوبی هستند ولی در همان حال خیلی از اونها  هم متاسفانه نه " جا ن"  می دانند و نه شعور و معرفت و انسانیت را   .  بر عکس انسانهایی  هم داریم که   نه بخاطر شغل و لباس و یا  مدرک و سوادشان بلکه بخاطر :بینش و نگاه  قشنگشان به هستی و  تفکر ی که در تعامل با طبیعت و با فطرت  و نهایت" جان "خود دارند واقعا" تحفه "های با ارزشی هستند که ما  رابا رفتار و گفتار و اعمالشان  بنده خود میکنند .

خوشبختانه در زندگی من از اینگونه فرشته ها و آدمهای خوب بسیارند و در هر  موقعیت و سفری تورشان میکنم. آنها را واقعا  دوست دارم  و مریدشان هستم   و از آنهاست که  یاد می گیرم و ... برایشان هر جا که هستند بهترین ها را آرزو می  کنم.

 توضیح:با فایر فاکس عکسها باز میشوند.

 بالا روستای تاریخی و فرهنگی " ترقرود" و عکس  پایین تر  من را در حال قدم زدن و گفتگو با باغبان  جوان نشان می دهد. برای شناخت بیشتر ترقرود و یحیی آباد به وبلاگ زیر مراجعه کنید:

 http://tarqrud.blogfa.com/


ادامه مطلب ...
نظرات ()



تجربه های نوروزی
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩٢/۱/۱٩

آبشار طلایی

اول از همه تشکر کنم از  شما دوستانی که در این ایام با لطف های خود و آرزوهای قشنگتان نوروز امسال را برایم شیرین تر و زیبا تر کردید.برایتان سلامتی و شادی و موفقیت آرزو میکنم.

اما احتمالا می خواهید  بدانید نوروز را چطور گذراندم؟

 تعطیلات برای  خانواده و مخصوصا من و همسرم که  هر دو بازنشسته و همیشه در حال استراحت,  هم جالب بود و هم  خیلی طولانی  .اگر حتی اون روزهای قشنگ خانه تکانی را هم منظور نکنیم و فقط قبل و بعد از تعطیلات را حساب کنیم باز هم لذت هایش خیلی  بود.

"کبیسه" هم باعث شد که چند ساعتی  را مفت و مجانی نفس بکشیم .یعنی چه بیست و نه اسفند را  که سه شنبه بود طولانی تر حساب کنیم و  تا چهار شنبه کشدارش بدانیم   و یا  همان چهارشنبه را  با گفتن سی ام ماه !!!" اشانتون " و هدیه  در نظر بگیریم ,به هر حال اول  سال و عید  افتاد به پنجشنبه و توی این میون مانند بازی" یارانه ها"  اتفاقاتی افتاد که ساعاتی از عمرمان در شناسنامه هایمان گم شدو...

دید و بازدید ها هم امسال برای ما زیادتر شد و نمیدونم چرا ولی  واقعا لذت بخش بود .ما عید را در خانه بودیم و مثل سالهای گذشته , ماندن را به مسافرت ترجیح دادیم و علتش تجربه چند سال پیش بود که در ایام نوروز به جنوب و شیراز رفتیم که خیلی شلوغ بود و...

وصف همه این اوقات را با زبانی که من دارم و معمولا خیلی کش می دهم فعلا میگذرم ولی دو اتفاق و تجربه  را حیف است که نگویم:

اول وقتی بود که یک ماشین پلیس جلوی خانه مان ایستاد و جناب سروانی که در آن بود تقاضای عجیبی کرد و دیگری مردی که برایم تداعی تحفه نطنز شد.

ما و یا بهتر بگویم  امثال خودم  همیشه از پلیس و نیروی انتظامی و اونها که اینگونه مشاغل را دارند شخصیت های خشن و بی عاطفه و بی توجه به ظرافت های جاری زندگی را در ذهن داریم.ولی وقتی ماشین آرم دار پلیس اداره آگاهی جلوی خانه مان متوقف شد و اون در خواست را کرد کمی بفکر فرو رفتم.

آبشار طلایی

جلوی خانه ام باغچه کوچکی درست کرده ام که از همان ابتدا یعنی 17 سال پیش که خودم می ساختمش ,درختی از گل یاس و گل های آبشار طلایی را  در آن کاشتم.حالا بعد از این مدت درختی بزرگ شده و همه عرض باغچه را می پوشاند.گل های زرد و طلایی این درخت در نوروز شکوفه میکند و همچون یالی بلند سنگینی خود را بر شاخه ها می اندازد.اونقدر زیباست که من و خانواده و فامیل و همسایه و هر کس که ازجلوی منزلمان  رد میشود وقار و نجابت خاصش   همه را به خود جذب میکند... ولی  پلیس را باور نمیکردم.

اما وقتی اون آقای افسر  موقع عبور از کوچه مان بجای دنبال کردن  رد پای مجرم و دزد و معتاد و ...محو تماشای گل ها  شده و عجیب تر اینکه توقف کرده و تقاضای یک شاخه برای قلمه زدن و تکثیر آن در خانه خود شد, هم خیلی خوشحال شدم و هم  کلی از خودم شرمسار .

خوشحالی ام درکش زیاد مشکل نیست اما چرا شرمسار ؟  و بعد هم با خودم فکر کردم این قشر ی که در لباس  پلیس و نگهبان و نیروی انتظامی  و امثال آن هستند گاهی چقدر واقعا خود مورد ظلم همانهایی  هستند که اغلب نیت شان دفاع از همان هاست و بدترین آنها  ستم قضاوت نابجا.

اینها که معمولا از آدم های عادی و پایین جامعه  ما هستندتا آنجا که میدانم زندگی چنان مرفه ای ندارند و اغلبشان را در شرایط خارج از لباس و بیرون از ساعت موظف کاری   دیده ام  که  حتی مزد و مواجب  و امکانات بالایی ندارند.ولی همین ها در تمام ایام در کنار سایر قشرهای زحمتکش جامعه مانند پزشک و پرستار و آتش نشان و حوادث و ...واقعا خدمت میکنند.

ما اغلب  از پزشک و کادر درمان و بهداشت و رفتگر و آتشنشان و فلان و فلان گاهی تعریفی و تشکری میکنیم اما از این گروه کمتر یاد میکنیم.اینکه دلیلش چیست بماند و موضوع هم  صحبت من نیست.

 اما اینکه یکی مانند من حتی به ذهنم نمی اید که پلیس هم میتواند" گل "را دوست داشته باشد و  در پشت چهره منتسب به اوکه برای ادای وظیفه اش  چنین جا افتاده که باید  خشک و حشن  و تلخ و ...باشد جای تامل دارد.   

  آیا واقعا پلیس ها عاشق نمیشوند و دل ندارند و شایسته تمجید و تقدیر همانند پزشک و پرستار و حتی اگر نه در حد آنها در اندازه امثال من و رفتگر ان و دیگر خدمتگزاران نیستند؟ ولی بنظر من درون اغلب آنها دلی پنهان شده که هم باید از دزدان و مجرمان و... قایمش کنند و هم از من و مایی که دارند ازمان حفاظت میکند  و ...دلم سخت به حالشان می سوزد

 من که میگویم نه همه آنها ولی اغلب آنها علی رغم وظیفه سختی که بر دوش آنها گذاشته شده دلی نرم و شکننده دارند و به لطافت بهار و نوروز عاشقند و  و ذوق و شوقی که خانه هایشان  را همچون خانه من و شما پر از شکوفه های آبشار طلایی و گل یاس ببینند خوشحال میشوند.و..

 اینکه من  به  ظلمی که در قضاوتم نسبت به اکثریت این قشر زحمتکش داشتم کمتر توجه میکردم حتما  چیز خوبی نبوده است . ولی اینکه  در نوروز امسال در کنار همه زیبایی هایش اینرا هم فهمیدم  که خیلی از مردم شغل شان و سیر کردن شکم فرزند و خانواده شان تا چقدر چالش بر انگیز است که عاطفه ها  حق یا ناحق  زیر علامت سئوال میروند و ...

لازم است از این مشاهده درسی بگیرم و  تجدید نظری در برداشت های غلطم بکنم .

تجربه بعدی  در نوشته آینده ....برای دیدن عکسها از فایر فاکس استفاده کنید. 

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



سال نو مبارک
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩۱/۱٢/٢٩

Rotating Snakes

میگویند هفت قرن پیش  "وقتی مغول ها به ایران آمدند علاوه بر همه قتل و غارت و ظلمی که بر ما کردند قصد داشتند تقویم ما را هم عوض کنند".تقویم مورد نظر اونها به نام چینی - اویغوری معروف است.در این گاهشماری سالها را بر اساس 12 حیوان مانند موش و گاو و...مشخص میکردند.( لینک زیر

http://webzine.mehrnews.com/FullStory/News/?NewsId=684

 اما  نکته جالبی که در ما  ایرانیان مشاهده میشود جنبه "مسلطی بودن فرهنگ" ماست بطوریکه اگر چه اقوام مختلف مدتی بر ما تاخته اند ولی هر گز نتوانسته اند خود را کاملا بر ما تحمیل کنند.

 مردم خوش شوق و همیشه امیدوار و مبتکر ایران در مورد تقویم چینی نیز نکات منفی آنرا دور نموده و از خوبی های آن برای نزدیکی بیشتر به طبیعت و حیوانات بهره گرفته و در کنار  گاهشماری ملی خود از آن بهره میگیرند.

با این توضیحات  میخواهم بگویم من  هم به عنوان یک ایرانی اعتقادی به بعضی از این خرافات ندارم و لی در حد شوخی  و زیبایی هایی که در اینگونه مباحث است  سال آینده  را با نمودی از" مار"  و با ترکیبی از معنای زندگی   آغاز  میکنم.

نمادی  که نقطه هایش را ما تعیین میکنیم, در حالیکه نقطه ای  به نام اول و آخر و  هفته  و ماه و سال و روز تولد و فلان و فلان ...وجود ندارد. 

چند لحظه که خوب دقیق میشویم می بینیم ابتدا و انتهایی ندارد.چرخش قشنگ زندگی و رنگهای امید بخش و بالا و پایین ها  و رمز و رازهایی که در آن است  همه از یک جنس اند.

  نمادی که مانند خود زندگی همه اش حرکت است و رفتن به کمال و رشد .  شکلی که وقتی  در آن متمرکز شویم  هم جاذب است و هم  گیج کننده و نشان از   بیم و امید نهفته در آن  و... که البته  برای هر کس داستانی  را تداعی میکند که به زندگیش معنا یی می بخشد که ادامه حیاتش را توجیه میکند

 و...

صمیمانه  آرزوی سالی خوش همراه با سلامتی و شادی برای شما , که در  اینجا کنار خانواده و فامیل هستید,  و  آنهایی که دور از میهن هستند, و لی همیشه بین ما و در دل ما جا دارید,  را دارم.

نظرات ()



چگونه وبلاگ نویس شدم؟
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩۱/۱٢/٢۱

 این  را به احترام دعوتی که دوست وبلاگی ام " فیونا" با عنوان " غریبه آشنا "در آدرس  زیر از من کرده نوشتم.با تشکر از محبت ایشان و بقیه دوستانی که در این ابتکار وبلاگی نقش داشتند.   http://gharibeeashena.blogfa.com

 ××××××××××

به نسبت اینکه وبلاگ نویسی از سال 1380 در ایران باب شده و کلا حدود 14 یا 15 سال است که در دنیا رایج شده   شاید  نسبت به خیلی از  هم سن های خودم  خوب موقعی با کامپیوتر و اینترنت آشنا شدم.

همانطور که در دو نوشته پشت هم  تحت عنوان "من و کامپیوتر" در وبلاگم آورده ام از زمانی که پسر سی و یکساله امروزی من در  کلاس دوم دبستان درس میخوند  و هشت نه ساله بود با کامپیوتر آشنا شدم.

در سال 76 در خانه ما اینترنت مورد استفاده قرار میگرفت و نهایتا از سال 79 خودمان بصورت خانوادگی اولین" شرکت ارایه خدمات اینترنت" یا ISP  را به "شاهین شهر"  آوردیم. خودم و همسر و دو پسرم در آن مشغول شدیم و  بعدها کلی مشاغل ایجاد  و جوانهایی  که شاید مارا هم نمی شناسند به شعل  ما پیوستند و حالا هم خوشبختانه فعال است و  آدرسش این است: www.shahihnnet.net

   در آنزمان خانمم که خود را   بازنشسته کرد ه بود و وقت اضافی داشت و  من  عصرها که از کار بر میگشتم وقتمان  به اینترنت و فروش ساعت و ثبت و پیگیری کارها و تدارکات میگذشت . پسر بزرگم که 15 یا 16 ساله شده بود  کارهای فنی شرکت را انجام می داد و  کوچکتر هم او را همراهی میکرد.

 اما سال  1385 من  5 سال زودتر از موعد  باز نشسته شدم. پسر بزرگ برای فوق لیسانس مجبور به ترک ما شد  و پسر کوچک  آماده برای ادامه درس و  خدمت سربازی و عملا کارهای اصلی شرکت به زمین  ماند. 

من اینها را کمی  پیش بینی کرده بودم .این بود که طبق برنامه ای که در ذهن داشتم   اهداف خاصی  را برای دوران بازنشستگی ام ترسیم کرده بودم و چه رویا ها که در خیال نداشتم ... 

برای خلوت کردن دور و بر خود مغازه را فروختم و  با واگذاری قسمت اعظم سهام  شرکتمان   به شرکت بزرگتری در اصفهان  دوران تازه ای را آغاز کردم و سایر مشغله هایم را هم سبک کردم و...

راه اندازی شرکت و بطور کلی آشنایی من و خانواده با کامپیوتر و اینترنت در خیلی کارها برای ما مفید بود.علاوه بر منافع مالی که نسبتا تجربه خوبی بود برای فرزندانم و هدایت اونها به شناخت از دنیای جدید خیلی موثر بود.

دنیای مجازی را با جستجو در اینترنت و  چت کردن صوتی و تصویری شروع کردم و دوستان بسیاری را از این رهگذار یافتم. "طرح مشاوره پزشکی از راه دور" و ترجمه  مقاله "دانشگاه های مجازی را بشناسیم" را در همان سالها نوشتم.

اما من که این همه با این پدیده مدرن  نزدیک بودم یکباره بخاطر چند ماجرا از آن دور شدم...

بعد از اینکه شرکت را تعطیل کردیم در گیری های زندگی و مشکلات مختلف  و دوران خاص بازنشستگی  مرا از کامپیوتر و اینترنت کمی دور کرد  . مدتی بعد همین رابطه مختصر   هم با دزدیده شدن و  حک  اکانت  ایمیل و یاهو یی که داشتم  و آزار و اذیتی که به من شد کاملا قطع گردید. طوری شده بود که دیگر نسبت به هر نوع رابطه مجازی در اینترنت بدگمان شده بودم و کم کم عوامل دیگری باعث شد که همه دوستانم را از دست بدهم و تدریجا  باکامپیوتر و  اینترنت قهر کنم.

این ماجراها اگر چه خیلی غم انگیز بود ولی طبق معمول برای من فرصت تازه ای ایجاد کرد و بعد از سالها دوری دوباره  مرا بسوی کتاب خواندن و مطالعه کشاند. در خانه و گاه کتابخانه ها در جستجوی مطالب  و مسایل مورد علاقه ام و گاه با  مفاهیم عجیب ذهنی که مرا آشفته کرده بود در تکاپو بودم . حاصل اینهامشتی نوشته و یادداشت و  رجوع به خودم و ثبت و ضیط زندگی نامه و مدارک و اسناد زندگی ام بود و خیز برداشته بودم که  عقاید و افکار وطرح ها و برنامه های زندگی و مطالعات و تحقیقاتم را در این  دوران بعد از بازنشستگی    بصورت نوشته  مکتوب کنم .

در اواخر سال 87 بود  که روزی دوستی از دوران قدیم  یک پیامک داد و مرا به وبلاگش دعوت کرد.من هم رفتم و خواندمش و خوشم اومد.این همون چیزی بود که نیازش داشتم.از او تشکر کردم و بر آن شدم تا خودم هم یک وبلاگ درست کنم. ولی  اونقدرها از اینترنت دور شده بودم که به این راحتی نمیتوانستم باهاش پیوند مجدد بزنم که  این امر تا همین امروز هم ادامه دارد.

خلاصه اینکه کم کم راجع به اون میخوندم و از این و اون می پرسیدم تا  چیزهایی یاد گرفتم. چندین وبلاگ  درست کردم  و هر کدام را با نامهای مجازی تجربه کردم.تا این آخری را که  با یاری دوست دیگری که مدتهاست دیگر نمی بینمش  بصورت واقعی  درست کردم  که خود  ادامه وبلاگی  به  همین نام در بلاگفا بود.

 تازه داشتم معنای دیگری از زندگی را میفهمیدم که در سال 88   مبتلا به بیماری شدم و بعدا  در بخش پیوند بود که  فرصت تاملی جور شد تا  در عقاید و آرا یم دقیقتر شدم.

در بخش ایزوله بود که قدر گرمای  آفتاب و اشعه قشنگی که در چند متری من بود و لی قادر نبودم بصورتم بمالم را درک کردم.آنجا بود که ارزش  هلهله و صدای ماشین  و بوق و سر و صدا را که ,همه آزار دهنده اش  میگفتند را  فهمیدم و آنجا بود که دانستم  عجب سعادتمند هستم که در این چند روزه عمرم به حقایق تازه ای دارم می رسم..

در بخش و درکنار تختی که به زور میتوانستم چند قدم بلند شوم و با همه ضعفی که داشتم وبلاگم را می نوشتم و به یاد دوستانم بودم و هنوز هم دارم ادامه میدهم.

 کم کم حالم بهتر شد ولی درس هایی که گرفتم خیلی به سختی حاصل شده بود.تیپا های زیادی خورده بودم .چشمهایم را شستم و نوع دیگری نگاه کردم.

اینبار فرصت کم است  و ریخت و پاش هایی که قبلا از "زمان" و" لحظه " برای همه جاودانی و دایم  متصور بود در من به "حداقل "رسیده بود. مجبور بودم همه چیز را فقط برای سلامتی ام و رضای خودم بخواهم.

حالا دیگر اگر به کسی محبتی میکنم نه بخاطر او و نه بخاطر  معامله و داد و ستد یا وعده بهشت و یا بخشش گناهان و چه چه  بلکه فقط به عنوان عضوی از مجموعه خلقت و... است .من عاشق زندگی ام . عاشقم   برای لذتی که به من می رسد و شوری که  از زندگی حتی برای" آنی ". وشاکرم از آنچه بر من   هدیه شده و  مکلف شده ام تا از همه نعماتی که خلق شده به بهترین وجه  بهره گیرم.

سال گذشته تصمیم به درست کردن وبسایت با نام خودم کردم ولی چون وقت کافی برای رسیدگی به آن نداشتم ظاهرا اعتبارش لغو شده و بیشتر در همین وبلاگ می نویسم. 

  در اصول نا نوشته وبلاگم گفته ام که اهل تبادل لینک و بالابردن رتبه و امتیاز وبلاگ نیستم.هر چه به ذهنم می رسد والبته با حفظ حرمت  کلام و ارزش های انسانی و  در جهت ارتقا آگاهی و با استفاده از تجربیاتم  میاورم.

 چون توان آنچنانی ندارم که مانند سابق همه جا سر بکشم   اصلا  به کسی اصرار نمیکنم حتما سراغم بیاید و  خود را  نیز مکلف به حضور در جایی نمی بینم.اگر وبلاگی را مفید دیدم بدون اینکه خودش هم بداند  سراغش میروم و میخوانم و گاه لینکش  هم میکنم . هر کدام از دوستان را گاه به گاه میروم و احوالی هم  می پرسم.

اهل نق زدن و غر و لند نیستم و سیاست بازی و شعارهای  که اینور و اونور  میگویند را قبول ندارم.معتقدم بقول داستایفسکی" چون زیاد حرف می زنیم فرصت عمل نمی یابیم".اگر من و امثال من درست نشویم گلایه از دیگران و زمانه  بیمورد است . هر تغییر و رفتار درستی  ابتدا  نیاز به  دانایی و رشد آگاهی ما دارد  وبیان و تکرار کمبود ها و کژی ها و فحش به این و اون فقط ارضای خود است و خالی کردن انرژی اندکی است که داریم

 اینجا را  یکی برای دردل کردن میخواهد و دیگری  برای کارهای تحصصی وعده ای  جهت کسب در آمدو... اما من اینجا را جای خوبی دیدم برای بیان افکارم و گاه درد دل و بیشتر  یاد گیری و تذکری به خودم  و استفاده از لطف و محبت دوستان خوبم تا هر چه بیشتر  و بهتر یاد بگیرم و از همه شان ممنونم

نظریات همه خوانندگانم را ارج میذارم و دقیق راجع به اونها فکر میکنم .و سعی میکنم اگر نکته خوبی می بینم از آن در جهت رشد خود و لذت بیشتر از زندگی  بهره گیرم.

 مانند هر انسان معمولی  التماس دعا دارم و نیازمند به "  محبت و دوست داشتن" و" دوست داشته شدن"  . تنها گدایی را که هیچ عیب نمیدانم همین گدایی محبت است . ولی مانند همه" نیازمندان آبرومند"  انتظارم این است که گر چه تحفه و میوه ای ندارم که در ازای محبت  و مهرشان پس دهم  اما  طبعم  هنوز بالاست  تا حرمتم را به این بهانه نشکنند که سخت آسیب پذیرم .

مثال راکب دریاست حال کشته عشق

به ترک" یار "گفتند و خویشتن ,   رستند

به سرو گفت کسی :" میوه ای نمیاری ؟"

جواب داد :   "آزادگان,      تهی دستند.

به راه عقل برفتند ,سعدیا    بسیار

که ره به عالم   دیوانگان, ندانستند.  

 

نظرات ()



مشاهده گر خوبی باشیم
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩۱/۱٢/۱۸

 

 این کوچلو را ببین ! چطور داره نگاه  مامانش (شاید هم باباش )میکند!!!

این یعنی مشاهده ؟ ...

- نه! .

حالا این یکی چی؟

 

این را شاید بنوعی مشاهده بنامیم ولی هنوز هم تا مقصد ما که یک توجه تمام و کمال  به اطرافمان است فاصله زیادی  دارد.

در توجه  کودک چون تجربه کمی پشت آن  است نهایتا در سطح تقلید متوقف میشود ولی اگر همراه  این مشاهده ساده  تجربه غنی و سابقه بیشتری نهادینه شود  واکنش او  از سطح احساس به مرحله عمیق تر و پایدار تر ی به نام "رفتار هوشمندانه"  که مورد نظر این نوشته است ارتقا می یابد. 

 برای وصف مشاهده گر خوب گفتیم که  باید   نگاه کردن هدفمند را بدانیم و این  منظور فقط با دو چشم نیست بلکه استفاده   از همه  وجود و اندام مانند گوش و دست و زبان و تجربه   است.در این نگاه کردن و مشاهده  "حرف دل "  را  و منطق عقل را هم  باید شنید و گوش داد.

بطور خلاصه اگر بخواهیم یک مشاهده گر خوب باشیم میشود گفت:

  هم نگاه کنیم و هم  برای ثبت چیزهای زیبا ودقت در آنها حتما یادداشت  و مستند کنیم.زیبایی های اطراف خود را با نوشته, نقاشی یا نت موسیقی  و یا حتی با  نقشی در فرش یا بیانی زیبا  در یک کلاس و ... تزییین داده و به مرحله عمل در آوریم.

مشاهده گر خوب با حیا و حرمت گذار است.  حریم ها را محترم بداریم  و محدوده نگهداریم . نه تنها به انسانهای اطراف خودمان بلکه به طبیعت و موجودات چه ریز و درشتش  و محیط اطراف مان .گیاه و دشت ودریا و هر چه در این عالم است مثل ما حق و حقوقی دارند با نگاه بد به آنها  حرمت شکن نشویم.

نشان دهیم مشاهده گر خوبی هستیم و میدانیم کجا نباید سرک بکشیم و کی و چه زمان نباید گوش به حرف این و آنی بدهیم که ارزش شنیدن و یا نگاه کردن ندارند و یا اگر دارد ربطی به ما ندارد . 

بر عکس اگر نکته و یا درس و  کلام پخته و رسا و یا نشانه و سیگنالی  دیدیم  فارغ از اینکه  از بچه است یا دیوانه و یا استاد  و یا دانش آموز یا از افتادن یک برگ یا پرواز یک پرنده و یا ...همینکه درسی در آن است  که به ما  هم ربط پیدا میکند  آنرا بقاپیم و ارج بگذاریم.

در اندام و حرکات دست و پا و چهره دوست و یا حتی  دشمن و حرف زدنش و بیان احساس و رفتارش  بی تفاوت نباشیم . مخصوصا در مورد عزیزان و آنهایی که حقی بر ما دارند خوب نگاه کنیم شاید دردی پنهان دارند و یا نیازی ناگفته که از ما بر میاید و یا شادی و خوشحالی که دوست دارد ما هم شریکش باشیم.

نه تنها در حال فرزند و همسر و دوست که با هر کس قصد مراوده  و نزدیکی به ما را دارد تامل کنیم و از زبان بدنش و زبان گفتارش به راحتی خیلی چیزها  بفهمیم.

 مشاهده خوب نه فقط در مواحهه با خوبان است بلکه برای حفظ ایمنی و مراقبت از خودمان هم مهم است.مواظب بد سرشتان هم  باشیم. خوب بودن  به معنی ساده لوح بودن و گیج و دور از گود بودن نیست.از دیو صفتان و آدم های همیشه تلخ و یا سلطه گر و زور گو و نیز آنهایی که قصد سو استفاده یا بهره برداری مغرضانه  از ما دارند دوری کنیم و ترفند مقابله با آنها را فرا گیریم.

در هر موضوع مشاهده گر خوب کسی است که چه در  خوردن و چه در حرف زدن و شنیدن و تامل به اطرافش هم توجه میکند و هم می داند کجا کدام کار درست است و  ...نهایتا بسیار فرصت طلب می باشد.

تقویت هوش اجتماعی و دانستن مهارت های مختلف زندگی میتواند هر کدام از ما را به این مهارت بیشتر نزدیک کند.

همانطور که در عکس میمونها دیدیم حیوانات مشاهده را از والدین و محیط   یاد میگیرند. اما تفاوتی که بین ما و آنها ست این است که آنها در محدوده قالب ها و کیت های نهادهای شده در خلقتشان  فقط توان یادگیری و  تقلیددارند .آنها مشاهده میکنند اما قدرت تجزیه و  تحلیل و رجوع به گنجینه دانشی و تجربیات نهاده شده در مغز خود را ندارند .

این فقط انسان است که توانایی فکر کردن  در حد مشاهده انسانی رادارد و  فقط اوست که قادر است از گنجینه تجربیاتی که از قدیم تا کنون در مغز او همراه آورده شده  و در اختیار او قرار میگیرد بهره گیرد.

مشاهده گر خوب نه تنها در زندگی فردی بلکه در زندگی اجتماعی بی تفاوت نیست.سیگنال ها را دقت میکند.در مورد اخبار و شنیده های هر روزه حتما به روز وپیگیر است  .

 یک مثال ساده برای  این روزها که بحث مذاکرات هسته ای مطرح  است میشود زد این است که  کافی است  به شکل دایره ای " میز مذاکره " خوب دقت کنیم   و این سئوال را از خود کنیم "  چرا اینبار شکل میز با  مذاکرات مسکو متفاوت است؟."مثلا با خود بگوییم :"آیا می توان  ارتباطی بین نیت مذاکره کنندگان با یکدیگر و سیگنال  چیدمان "میز"  باشد؟"

آیا " گرد بودن  میز "و " مثبت بودن "حرفها ومذاکرات با هم رابطه ای دارند؟" یا بر عکس  "مستطیل"  و "مربع" و "بیضی "و یا شکل های دیگر چیدمان میز ممکن است به معنی اعلام سلطه و زورگویی یک یا دو طرف و نوعی تحمیل شرایط  و یا بیان گفتمان خاصی قبل از شروع مباحث باشد؟( http://www.tabnak.ir تاریخ 29 خرداد91)

آیا به راستی در  کلاس درس و یا بحث های گروهی و یا حتی در خانه و دکور منزلمان و در ارتباط بین ما و دیگران نوع میز ومبلمان و  شکل چیدن  آن و جهت نور و رنگ سبز و زرد و یا نوع پارچه و... فلان و فلان  در مثبت و منفی حرف زدن های ما و ارتباط ما با دیگران  نقشی ندارند؟. 

اینکه کسانی به صورت گروهی به منزل ما بیایند ,  از نوع کلام آنهاو  تعامل و حرکات و نشستن و برخاستش های اونها  نمیتوانیم شناخت بیشتری ازشان کسب کنیم؟ 

و ...خلاصه مشاهده گر خوب به هر چیز اطرافش  دقیق شده و بی تفاوت نیست.مرتب در  تفکر است و هر حرفی را سیگنال و علامت می بیند که باید رفتارش را  چه در حوزه اقتصاد و یا فردی و خانوادگی و اجتماعی بر اساس آن تنظیم و متعادل نماید .

نگاه کردن و هوشمندانه زیستن به ما قدرتی می دهد تا زندگی را نه  فقط بر مبنای طول و اعداد آن بلکه بر اساس  کیفیت خوب آن بهتر بفهمیم و از آن لذت ببریم. 

اینک که در آستانه فصل بهاریم باز هم نوعی دیگر از جاذبه ها و بازی های  طبیعت در حال اجرا هستند . از فرصت استفاده نماییم و با مشاهده دقیق در شکوفه ها و نم نم باران بهاری و یا نسیم بازیگوشش و گاه تار و روشن شدن ها و هزاران علامت و سیگنال  آن جان تازه ای بیابیم .

  با دقت و توجه در دگرگونی ها و بالا و پایین رفتن های روز مره  حیات وتلخ و شیرین های لحظات , درسها و معنا های بسیاری برای توجیه رنجها و غمها یمان و نیز  شاد و شیرین تر کردن زندگی کشف کنیم و قدر آنها را بدانیم و ...

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



قناسی ها در دیدن و نگاه کردن
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩۱/۱٢/۱٠

 در ادامه نوشته قبل باید ببینیم مرز بین دیدن و نگاه کردن کجاست؟ چه موقع باید دید و چه موقع نگاه کرد ؟ آیا نگاه کردن و مشاهده همیشه مفید و لازم است؟

bricks_615.jpg

آنچه در همین ابتدا مجددا باید تاکید شود نسبی بودن و فرمولی نبودن مفاهیم است.ما اگر حرف از فرمول ازدواج یا مرز بندی بین دیدن و نگاه کردن و مواردی از این قبیل می زنیم صرفا بخاطر بهتر فهمیدن  یک مطلب خاص است .ولی خوب میدانیم که در دنیای واقع چیز ثابت و مطلقی به نام "دیدن" و "نگاه کردن" صرف و  یا "روشن و خاموش" و "این یا آن" نداریم بلکه همه بصورت طیف  میباشند.آنچه را که من می بینم با آنچه را که دیگری می بیند و یا حتی خودم در زمان , شرایط  و لحظه دیگر می بینم هر گز یکی نیستند.

یادم میاید موقعی که پسر بزرگم هفت ساله بود و افکار من هم حتما طور دیگر و زمانه هم شکلی دیگر ,شبی پای تلویزیون برنامه می دیدیم.شهرهای مرزی کانال های متنوعی را می شد دید.در نیمه های فیلم بود که زنی سوار بر اسب را نشان می داد که با لباسی نیمه عریان با معشوق خود ناز و غمزه میکرد.

صحنه را که دیدم یکباره به تصور اینکه برای کودک 7 ساله  ام دیدن این صحنه بدآموزی دارد ,دستم  به کلید تلویزیون رفت و آنرا خاموش کردم.بلافاصله فریادپسرم بلند شد که با اعتراض گفت : بابا!"داشتم اسبه  را نگاه میکردم چرا خاموش کردی؟"

خجالت و شرمساری تمام وجودم را فرا گرفت.تلویزیون را مجددا روشن کردم و باز با هم ولی اینبار هر دو به حرکات اسب و زیبایی های رفتار آن نگاه کردیم و  ...

 چه اتفاقی افتاده بود؟ درست است که  من در دنیای پدر بودن و با سن و سالی که داشتم مجبور بودم به آنچه که در فیلم اتفاق میفتد و بر روی فرزند من  ممکن بود موثر میباشد دقت کنم .ولی اشتباه من این بود که از "منظر خودم به دنیای کودکم نگاه میکردم".من "زن عشوه گری " را می دیدم و لباس نامناسب و ارتباطی که  فهمش  و دیدنش برای فرزندم زود هنگام بود. اما  کودکم  در همان زمان "اسبی" را می دید که با دنیای رنگی دهن کنجکاوش  موزون و قشنگ و مطابق بود.

ما هر دو در یک زمان یک چیز را" می دیدیم" اما هر یک دوچیز متفاوت را "نگاه میکردیم".

همه و حتی حیوانات هم  می توانند بینند, اما تفاوتی که هست آنست که انسان قدرت تشخیص دارد و این توانایی که کجا و کی "ببیند" و کجا "نگاه "کند و یا حتی" نبیند". تفاوت در انسانها هم در همین " نگاه کردن" و "نوغ نگاه" است که یکی را شیخ بهایی و عطار و دکتر حسابی و...میکند و دیگری را نه.

با این مقدمه طولانی به اصل مطلب برگردیم و سئوالاتی که کردیم.

 مرز بین "دیدن "و "نگاه کردن" کجاست؟ جوابش میتواند این باشد:

 هر گاه بصورت " ارادی "و  "هوشمندانه" برای "توجه" به چیزی(مثلا  عکس بالا ) آنرا در ذهنمان" مکث "میدهیم و  سعی  کنیم  خوب آنرا ببینیم میگوییم:" نگاه کردن"

بر عکس هر گاه فقط از کنار هر چه در دنیا و اطرافمان است عبور کردیم و هیچگونه مداخله ای نکردیم  فقط "می بینیم". گاهی  این مثل کار هر روزمان کاملا عادی و معمولی است  و گاهی هم اسفبار و ناراحت کننده (یادمان بیفتد به حوادث هر روزه اطرافمان و از جمله فیلم حمله عده ای به یک جوان برای زور گیری و .... که می دیدند و لی نمی دیدند!)

طیف "دیدن تا مشاهده" محدوده  بسیار گسترده ایست هر چند  مرزشان گاهی خیلی بهم نزدیک.

ما گاهی فقط ناظریم و " می بینیم" و گاهی با تمام دقت "نگاه "میکنیم ( آنطور که یک نقاش  یا هنرمند به تابلو و هنرش  خیره میشود ) و زمانی جلو تر میرویم" تماشاگری حرفه ای "می شویم (مثل کسی که فیلم و نقاشی متحرک می بیند و لازم است نه یک تصویر که چندین صحنه را با هم نگاه کند و بررسی کند ) و وقتی هم یک" مشاهده گر دقیق"  که در معنای تخصصی اش همه اینهاست به اضافه قضاوت و ارزیابی منصفانه و عالمانه و این سر طیف میرسد تا یک مامور اداره آگاهی و تجسس و رفتار پلیسی و نهایت رفتار "بیمارگونه "کسانی که همه چیز را عادت دارند که  نگاه کنند و آنهم با تفسیری خاص خودشان و... 

قصد نداریم در اینجا خود را با معناهای تخصصی در حوزه مثلا مددکاری که حرفه خودم  است دوستان را  در گیر کنیم بلکه بیشتر درک مفاهیم کاربردی در زندگی اجتماعی برای هر کدام از ما و توجه دقیقتر به آنها مد نظر است.

پس سئوال این میشود که  آیا نگاه کردن همیشه خوب است؟ کی و چه زمانی باید دید ؟مرز بین   یک  نگاه کردن و یا دیدن و بقول قدیمی ها نظرکردن و تمام دیدن کجاست؟کجا یک نظر  حلال است و کجا آنهم حلال نیست؟

در جامعه در گذار ما متاسفانه این  سئوالات یکی از معضلات ما شده است.در خانواده گسترده  و "سنتی" قدیم که هنوز بقایایش در افکار و رفتار ما و حتی بصورت زنده گاه  در وجود عزیزانی که همراه ما ممکن است زندگی کنند وجود دارد ,نگاه کردن معنای متفاوتی با امروز داشته است.

در آنزمان توجه و دقت نه تنها به اطراف خود و مزرعه و مال و چادر و قبیله مفید بود بلکه یک تکلیف بود.در آن زمان که همه در کنار هم زندگی میکردند تجسس و پرس و جو در حال و روز فرزند و همسر و پدر و مادر نه تنها عادی  بلکه در توصیه های دینی  که از بزرگان مذهبی  نقل است مشروع بود .در این باره حتی  مراقبت در وضع همسایه ها تا 40 خانه از هر طرف  هم یک تکلیف بوده و در بسیاری موارد  هنوز هم یک ارزش مثبت است..

اما در نقاط دیگری از کشور و درون شهرهای بزرگ و دنیای امروز ما که از" مدرنیته " فقط خودپرداز و تجارت الکترونکش را داریم  آن رفتار قدیمی و درست موجب  قناسی های فکری و رفتاری عجیبی  در ما شده است. در اینجا ما پیشرفته ترین تکنولوژی ها را داریم ولی فرهنگش بجا مانده و عقب افتاده ,مراقبت و نگاه کردن ما متاسفانه  صرفا در همین جاها نمود می یابد .

 وظیفه قشنگ شهروندی و از حال همسایه خود تا سه خانواده از هر طرف یا تا 40 خانواده  پرس و جو کردن و خبر داشتن و در رفع مشکلات  احتمالی همکاری کردن و تعاون ,امروزه به سرک کشیدن در زندگی این و اون تبدیل شده است. پشت خودپرداز میرویم بجای "رعایت  احترام و حفظ حریم وفاصله حداقل یک متری " چشمها وسرهای مختلفی را می بینیم که همه اعمال مارا زیر نظر میگیرند و گاهی هم وارد شور و مشورت میشوند که: " اون دکمه را بزن" و" اینکار را نکن" و....

یا در خیابان داری با دوستت یا فرزندت و همراهی قدم میزنی و از یکدیگر سئوالی می پرسید که یکباره صدایی از کنار میاید:فروشگاه فلان را میخواهی؟ از اونور... بعد برو به ...و..ووضع در اینترنت و فضای مجازی که خود داستانها دارد و..

 واقعا در میمانی که این آدمهای به اصطلاح امروزی چگونه بخودشان  اجازه می دهند تا اینهمه در حریم خصوصی تو  " نگاه" کنند و به این هم بسنده نکنند که" نظر "هم بدهند. با خودت میگویی:" شاید چون هنوز فرهنگ سنتی برشان غالب است و.." اما می بینی اصلا از فرهنگ  سنتی هم دور افتاده است. حمایت از خانواده و فامیل و همسایه که گفتیم جزیی از تکالیف انسان سنتی است  و اینجا باید از  هموطنش که  به تیغ زورگیران  گرفتار شده هم هیچ نمی بینی  و

 نه این است  و نه آن .معجونی خاص دنیای در گذار.این همان تعارضی است که من میگویم که شاید تا سالیان سال ما گرفتارش باشیم.

اما آیا اگر ما با این تعارض روبرو هستیم معنایش این است که دنیای پیشرفته و مدرن امروزی گرفتار نوع دیگری از این چالش نیست؟

 اینکه رشدغیر قابل کنترل  تکنولوژی در  جامعه غرب که  نمودهایی از آن بجامعه ما هم دارد وارد میشود قابل تامل نیست؟ با این همه دوربین و سنسور و کنترل و نظارت که بقول آقای تافلر در خانه و دستشویی  و حمام و محل کار و تمام زوایای زندگی تو از حساب بانکی تا تعداد بچه و افکار و اخلاق و ... زیر ذره بین می رود  و دیده میشوی مشکل دنیای ما نیست؟

از آنطرف اینهمه دیده میشویم و از سوی دیگر در کنار خانواده و فرزند و همسر و دوستان اینکه کسی ترا نمی بیند و یا اگر می بیند وقت برای نگاه کردن به تو ندارد یک درد بشری  و تعارض بزرگتری نیست؟

ادامه دارد...  

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



مهارت در نگاه کردن و فن مشاهده
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩۱/۱٢/٦

 

 وقتی دانشجو بودم  معنای "مشاهده" را نمی دانستم.درس میخواندیم تا چیز یاد بگیریم.یاد گیری را فقط کتاب و دفتر و مشق می دانستیم.اولین بار که این معنا را دقیق تر فهمیدم یک نیمه شب سرد زمستانی بود. 

 سال 1348 تا 1351 دانشجوی دانشگاه تهران بودم واقامتمان  از سال دوم در کوی دانشگاه. در یک شب که  هم اتاقی ها دور هم بودیم  و گرم مبا حث اجتماعی ,یکباره احساس  زلال دانشجویی ما را  به یاد هموطنانی انداخت  که بخاطر دور بودن  محل زندگی مان  از مرکز شهر ( در آنزمان )کمتر از آنها خبر داشتیم.

در ذهن ما" شمال شهر "و "جنوب  شهر "تفاوت زیادی نداشتند . اگر چه داخل اتاقها گرم بود ولی در بیرون  سرما بیداد میکرد .  ا حساس  سرما و یخبندان  آدم را چنان کرخت میکرد که دوست   داشت لم بدهد و بخوابد  ولی... 

ولی  ما هنوز دانشجو بودیم و هیجان و فضولی های   دانشجویی مان به ما  ناخنک میزد تا از وضع  همشهریهای دیگرمان بدانیم.. کنجکاو بودیم بدانیم  که بقیه مردم  در این وضعیت  چکار میکنند ؟ ...

این شد که بهمراه  چند تا از دوستان دانشجو تصمیم گرفتیم  در همان وقت شب  به "جنوب شهر" برویم . آن روزها  جنوب تهران شامل محلات شلوغی بود که  فقیر ترین مردم را در خود جای داده بود و برای ما که زیاد از آن شنیده بودیم  " مشاهده" وضعیت زندگی آنها   خیلی درس داشت.

  حدود  ساعت یک نیمه شب  بود که شال و کلاه کردیم .از همان امیر آباد شمالی که کوی دانشگاه قرار داشت " پیاده "راه افتادیم.سرازیر که  شدیم برف و بوران هم شروع شد.خیابان امیر آباد (کارگر فعلی )را گرفتیم و مستقیم آمدیم  پایین .هر چه به میدان 24 اسفند سابق (انقلاب فعلی )نزدیکتر  می شدیم میتوانستیم گل و لای و آشغال هایی  که از بالا و شما ل تهران  به سمت جنوب می رفت را در جویی که از کنارمان با ما میامد  و به اطراف می پاشید بهتر ببینیم....میدان را رد کردیم و ادامه دادیم  به سمت میدان حر و میدان قزوین و ...

 وصف همه این ماجرا  و آنچه بر ما گذشت طولانی است.خلاصه اینکه  آنشب تا نزدیک صبح   و در سرمای یخ زده و خلوت  به کوچه پس کوچه های راه آهن و جوادیه و نازی آباد و...  سرک کشیدیم.

 بوی تعفن و  مشاهده لجن هایی که  در اطراف بود و در هم ریختگی  خانه های گلی و فرسوده و کوچه ها و دکانها و پستوهای این قسمت شهر قابل توصیف نیست. مثل اینکه جنوب شهر زباله دان و باتلاق آبها و کثافاتی بود که از شما ل شهر میامد.

ما  در دل شب و پنهان از دید مامورانی که جغد وار چشمانشان را از همه چیز بسته بودند  تا فقط  دانشجویی کنجکاو  و به زعم خود  "خرابکاری" را بیابند تا  در ازای آن پاداشی بگیرند,  به راهمان ادامه می دادیم.آنچه می دیدیم  و تصور  درد و رنج و غمی  که بر دل مطهر و بدون آلایش ساکنان این منطقه بودما را سخت تحت تاثیر قرار می داد.

 همان شب حداقل ده ها بی خانما ن و  سه  یا بیشتر جسد دیدیم که از سرما یخ زده بودند و پتوهای مندرس و خیسی که روی آنها انداخته شده بود و بوی تعفن اطراف آنها و.... نهایت شقاوت جامعه ای را نشان می داد که با آن همه ثروت خدادای با فلاکت دست و پنجه نرم میکرد .اینها  بما میگفت اینجا اعتیاد و فحشا و فقر و مرگ و میر و   اینچنین صحنه ها چیزی معمول و  عادی است .بعدها استادم دکتر مقدادی از جمله معروف شکسپیر اینگونه جمله ای در آورد ..."بودن یا نبودن مسئله این نیست ...پذیرفتن مسئله این است" و... آنها به هر دلیل این وضع را  پذیرفته بودند.

 در تاریکی پنهان پایتختی که در شمالش زرق و برق ها چشمها را کور میکرد  آدم ها  خانه ها و کپرها وهمه چیز پیام دیگری داشتند.مردمی  شکسته وخمود و  اغلب معتاد و در بدر  در گوشه ها و زیر  راه پله های تنگ و باریک و یا کنج دیواری با تن پوشی ضعیف در حال لرزیدن و مچاله شدن بودند .دیدن بسیاری از پیر و جوان ها  که با زیر اندازی  از مقوا و یا لحافی از جنس چرک و کثافت که حتی در این وقت شب  تشخیص اش مشکل نبود ما را به دنیای تازه ای از زندگی اطرافمان آشنا می ساخت.

قصد من از این همه حرف  این نیست که در باره تهران چهل یا پنجاه  سال پیش حرف بزنم  بلکه بیشتر  تاکید بر   توجه کردن و دقت  و  نگاه کردن به اطراف و  محیط مان است.

 آنچه گفتم  اولین تجربه من  در یافتن  تفاوت "دیدن "با "نگاه کردن "بود.بعدها وقتی دانشجوی مددکاری شدم  در خدمت خانم ستاره فرمانفرماییان و خانم دکتر احمدی و سایر اساتید خوبم به اهمیت پرداختن به این مهارت  بیشتر پی بردم.

تمرین های زیادی باید انجام می دادیم تا فن مشاهده را بصورت حرفه ای فرا میگرفتیم..در خیابان و هر جا که لازم بود  و هر چه که  می دیدیم لازم بود یادداشت برداریم. همه چیز را یکبار دیگر  با نگاهی تیزبین و طبق آموزش هایی که   مرتب می دیدیم  ثبت میکردیم. "چشمها را باید می شستیم" تا بهتر ببینیم.باورها و عقایدمان را با شهامت زیر پا خرد میکردیم و نحوه کشف حقایق را با همه ترفندهایی که برای پنهان کردنشان معمول بود به چالش میکشیدیم.اما این کافی نبود بلکه  همه اینها را در کلاس مجددا  مورد نقد قرار می دادیم تا نقطه ضعفها و محاسن هر تجربه را یاد بگیریم.

در هر جا و هر  چیز که بنگریم جدای از آن پوسته ای که ظاهر آنرا تشکیل میدهد یک حقیقت پنهانی وجود دارد که اصل همان است که باید شناخت.

من در مثالم از مشاهده یک شهر گفتم ولی این در هر مورد مصداق دارد.هر آدمی که ممکن است بظاهر بخندد یا بازی در آورد و یا گریه کند و ... در آنسوی حقیقت پنهانش حرفهای ناگفته بسیار داردکه با آنچه می نماید اغلب متفاوت است.شاید یک تار موی سفید و یا یک چین وچروک معنا دار فریاد بلند تری داشته باشد که مارا به داستان "پیچش مو "رهنمون شود .

 نه تنها در انسان بلکه در طبیعت هم ,از نگاه دقیق به یک "درخت "تا یک" آب "بظاهر "جاری "آمده از بالا دست  هر کدام قصه ای نا گفته دارند.از اینها فراتر حتی جنبه های نرم زندگی مثل فرهنگ ها و  هر رسم و رسوم و آداب تا هر صحنه ای که در روابط عادی زندگی روزمره  می بینیم,  رازها  و رموزی شنیدنی و "دیدنی" برای خود دارند که با مهارت مشاهده بهتر کشف میشوند. 

با این مقدمه  بحثم را در باب  تفاوت "دیدن" و "نگاه کردن "  و نقش آن در بهبود زندگی خود در نوشته بعدی ادامه خواهم داد, اگر عمری باشد و...

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



ازدواج فرمولی
نویسنده: محمد.مرادیان زاده - ۱۳٩۱/۱۱/٢۳

 این بحث به علت مسافرتم به جنوب با کمی وقفه دنبال میشود...

 

نکات ظریف اما مهمی در انتخاب شریک زندگی مورد تاکید قرار گرفته که در

 اینجا  برای استفاده بیشتر جوانان  و آنها که قصد ازدواج دارند چند مورد آنرا

باز گو خواهیم کرد .

هر گز همسرت را بخاطر ترحم و یا کمک کردن به او و یا جنبه استاد و

 معلمی و یا قدرتش و حتی توانایی خارق العاده اش در فلان هنر و یا ...

 و بطور کلی هر عاملی که بدون در نظر گرفتن  تساوی  و ارتباط دو طرفه

 است بعنوان همسر انتخاب نکن.

همچنین  اساس ازدواج بر مبنای اصولی است که حتما نیاز به استفاده از

مشاوره و راهنمایی و مواردی است که مانند هر انتخابی باید در نظر گرفت.

همانطور که برای خرید هر چیز و برای نمونه از ساده ترین که یک  جفت

کفش است اینکار را میکنیم.در این گونه انتخاب ها و از جمله همین مثال اگر

چه زیبایی ظاهر و خوش اومدن  لازم است اما همه شرایط نیست و  نیاز به

  دانستن جنس و رنگ مناسب و کیفیت و پایداری و ده ها عامل و نهایتا راحتی

 در پای شماست. انتخاب همسر البته که  صدها بار مهمتر است و نیاز به

 مهارت و آگاهی بیشتر و  حوصله و تدبیر کاملتر  در انتخاب بهترین را دارد.

اینجا چون قصد نیست که همه مطالب مربوط به نحوه انتخاب همسر و نامزدی

 و فلان و فلان بحث شود  فقط اشاره ای به  این موضوع میشود.

در ابتدا تاکید کنم که در هیچ حوزه اجتماعی واقعا نمیتوانیم فرمول ثابت و لا

 یتغیری به آن صورت که در سایر علوم انتزاعی و محض مانند ریاضیات و یا

 فیزیک قایلیم پیدا کنیم.اما اگر  نمیتوانیم صد در صد و بطور یقین در این باب

نظر دهیم ولی در عین حال مانع از این نمیشود که از علوم ریاضی و قوانین

 خوب آن در عرصه اجتماعی و فردی استفاده کنیم.

در اینگونه موارد ما  بیشتر بر اساس قاعده ها و تجربیات حاصله ونه موارد

استثنا  در جهت بدست آوردن یک جمعبند کلی و مناسب متوسل به ریاضیات

 و جداول و فرمول  میشویم که میتواند بسیار هم مفید باشد.

با این توضیح فرض را بر این میگذاریم که قصد انتخاب پسر یا دختری بعنوان

 همسر داریم.در اغلب موارد یا با یک نظر عاشق میشویم و بقیه کار را

میگذاریم به قضا و قدر و اینکه:" هندونه است دیگه و کسی داخلش را ندیده"

 و البته خیلی خانواده ها مسئولانه تر برخورد کرده و  به بررسی دقیق تر

می پردازند.

راه های مختلف برای انتخاب همسر  است که در هر جامعه و شهر و طایفه

 ای مختلف است.گروهی با طولانی کردن دوران نامزدی و بعضی ها با تحقیق

 و تفحص فامیلی و عده ای هم بر اساس تجربه خود و یا مشاوره فامیلی و...

اما اینجا میخواهم برای اونها که وقت و زمان و حوصله و باور دیگری

 دارند پیشنهاد ازدواج با روش استفاده از فرمول و جدول را بدهم .

در واقع در اینکار ما همون تجربیات را یکجا و بصورت علمی تر جلوی چشممان

 میگذاریم و بعد از مقایسه به انتخاب بهتر می رسیم.تجربه اش حتی بشکل

 ذهنی هم میتواند جالب باشد.

در این روش مانند هر کار علمی باید ابتدا شاخص ها  و معیارهایی را انتخاب

نماییم.اما چگونه به حداقل معیارها مطمئن شویم؟

برای این کارچند حالت متصور است. یا فرد یا افراد دیگری بعنوان خواستگار

 وجود دارند  که  میتوانیم دو نفر یا چند نفر را با آن مقایسه کنیم و یا  اینکه مورد

 دیگری وجود ندارد و مجبوریم در ذهنمان یک فرض ایدال را  تصور نماییم:

 خودم برای یک انتخاب خوب  10 محور اصلی موثر در زندگی را در نظر میگیرم:

1-زیبایی و شکل ظاهر2-وفاداری 3- صداقت4- وضعیت خانواده و فامیل5- سن

6- تحصیلات7-وضعیت سلامتی جسمی8 سلامت روح9- وضعیت شغلی و

کاری  10- پیشینه و سابقه و نظر دیگران

بخاطر خلاصه گویی من بعضی شاخص ها را در دل بقیه دیده ام.مثلا اعتقادات

 و باور ها ی فردی را  که خیلی هم مهم هستند در وضعیت خانواده  اش محک

 میزنم و یا ...

شما میتوانید بنا بر شرایط خود این محورها  را کمتر یا بیشتر کنید .

حالا برای هر کدام از این محور ها چند شاخص در نظر میگیریم ک بتوانیم توسط

 اونها  قضاوت کنیم.در واقع هدف آنست که ببینیم  هر کدام از این محورها در

 چه حدی از انتظارات و آرزوهای  من هستند؟

برای مثال وقتی محور زیبایی و شکل ظاهر را در نظر میگیریم چند سوال طرح

 میکنم:

بنظرم جوان زیبا و قشنگی است؟

 اگر اشکالی در ظاهر او می بینم آیا این عیب  قابل تحمل است؟

 از نظر خانواده و دوستانی که برایم مهم هستند  این شکل و شمایل مشکلی

 در ارتباط ها ایجاد نمیکند؟

آیا در مجموع این همان قیافه ای است که همیشه دنبالش بودم؟

وسوالاتی از این قبیل.

به همین ترتیب  برای هر یک  از محورهای 9 گانه دیگه   سئوالاتی متناسب

 طرح میکنم.

بعد از طرح سوالات حالا به هر محور "نمره" از یک تا 5 میدهم:

اگر عالی است بهش نمره 5 میدهم

اگر  در حد   خوب است  نمره 4 در نظر می گیرم

  متوسط  و معمولی باشد  نمره 3  را می دهم

 اگرهم  ضعیف است نمره 2 و اگر هم تنفر آور است نمره  یک را منظور میکنم.

در مرحله نمره دهی توصیه میکنم هر کدوم ار ارزش ها را جداگانه در نظر

 بگیریم.مثلا نگوییم چون مرد یا زن تحصیل کرده ای است  و یا چون فلان و

 بهمان است  نمره بهتر یا بد تری را به این قسمت  از خصوصیاتش بدهیم.

هر محور را بطور مسقل و بدون قضاوت در سایر موارد و بسیار عادلانه نمره

 دهیم .

دوم  فرض کنیم  از ما مشورت خواسته اند و داریم برای فرد دیگری  تصمیم

میگیریم و خودمان را برای لحظه ای فراموش کنیم و احساسات مثبت و منفی

 را دخالت ندهیم. (که البته کار سختی است ) 

 حالا یک کار دیگر مانده است و آن" دادن ضریب" است.

این ضریب در انتخاب خیلی مهم است و اگر نباشد ما هر گز نمیتوانیم دو چیز  را

 درست با هم مقایسه کنیم:

ضریب را من از عدد" یک" تا "چهار" در نظر میگیرم:

ضریب یا "میزان اهمیت"  نشان میدهد این عامل برای من چقدر مهم است.مثلا

برای یک نفر ممکن است " زیبایی و ظاهر" خیلی مهم  واساسی باشد و برای

دیگری " درس و مشق و تحصیلات" اهمیت داشته باشد .

 فرض را بر این میگذارم که  برای کسی   محورهای انتخابی دارای ضرایب

زیر باشند:

 زیبایی و ظاهر ضریب 2

وفاداری :ضریب 4

صداقت: ضریب 4

وضعیت خانواده و فامیل :ضریب 3

سن :ضریب2.5

تحصیلات: ضریب 2

سلامت جسمی :ضریب 3

سلامت روحی :ضریب 4

وضعیت شغلی و اقتصادی: ضریب 2

 پیشینه و سابقه :ضریب2.5 باشد

 

 و ....حالا ما جدولی داریم که میتوانیم آنرا" جدول انتخاب همسر "بنامیم: 

در این جدول در ردیف هر محور نمره داده شده را در ضریب تعیین شده ضرب

 کرده و در ستون امتیاز کسب شده قرار می دهیم.به این ترتیب در انتها

جمع  ستون ده عدد را خواهیم داشت. 

 مثلا در  ستون افقی در ردیف" زیبایی  و ظاهر" اگر فرد مورد نظر را نمره 4  از 5 بدهم با توجه به ضریب داده شده من که 2.5 در نظر گرفته ام میشود 10 و به همین ترتیب بقیه نمرات را تکمیل میکنم.

امتیاز کسب شده

ضریب داده شده

 

 

نمره کسب شده

محور های مورد نظر

 

 2.5

 

زیبایی و ظاهر

 

 

 4

 

وفاداری

 

 

 4

 

صداقت

 

 

 3

 

وضعیت خانواده

 

 

 3

 

 

سلامت جسمی

 

 3.5

 

 

سلامت روحی

 

 2

 

 

وضعیت شغلی

 

 

 2

 

تحصیلات

 

 

2.5

 

سن

 

 

2.5

 

پیشینه و سابقه و نظر دیگران

 

 

 

 

جمع امتیازات کسب شده

 

 باز هم تاکید میکنم" انتخاب محورها" و  نحوه" نمره دهی " و "ضرایب" نکات

 کلیدی است که انتخابش دقیقا به اهمیتی بستگی دارد که در هر فرد و

خانواده ممکن است مهم یا بی اهمیت باشد.

مثلا ممکن است کسی برای وضع اقتصادی خیلی اهمیت قایل

 شود پس ضریب 4 را میتواند بدهد و برعکس دیگری ممکن است باور ها و 

 اعتقادات و مذهبی و غیر مذهبی بودن  برایش مهم باشد در اینصورت ضریب 4

 را  برای آن مد نظر قرار میدهد

  برای دیگری ممکن است هر دو مهم است پس هر دو را ضریب 4 می دهد

و ....حالا با این جدول شما میتوانید یک انتخاب بهتر را تمرین کنید؟نمره بدهید و

 با ضریب تعیین شده مقایسه کنید.

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »