وقتی به  رفتارها و گفته ها و خلاقیت ها و فکرهای بکر بعضی از بزرگانمان کمی بیاندیشیم  در شگفت میمانیم .در شگفت میشویم که آنها چگونه در زمانه خود توانستند زنجیرهای تنگ نظری و تعصب و یکسویه نگری دوران خود را به این صلابت بشکنند.

تعجب میکنیم  وقتی میشنویم کسانی چون حافظ و سعدی و عطار و مولانا و خیام و....در حالیکه در دنیایی یسته و تیره و تار زندگی میکردند از چه راهی توانستند سنتهای جاری زمان خود را بشکنند و حرفهایی بزنند که قرنها بعد هم خریدار دارد.

تاریخ را که میخوانیم از سرگذشت چنین مردان و زنانی که قرنها جلوتر از زمان خود زیسته انددر حیرت میشویم که چگونه در چنان شرایط و با کمترین امکانات برای بدست آوردن "اطلاعات"  به این همه نکات دقیق و ظریف و "روشنگر" دست یافته اند.

اگر بخواهیم به لحاظ اجتماعی اینگونه افراد را با زمانه خود بسنجیم با کمال اطمینان آنها را از "پست مدرنیست های"  دوران خودشان  بسیار جلوتر میدانیم.

خوشبختانه سیال بودن  و بالندگی تفکر بشری چنین است که اندیشه هر گز متوقف نمیشود و اندیشمندان و ادیبان و هنرمندان و نویسندگان بالنده  و پیشرو  امروزی مرتب سعی میکنند تا بابه روز کردن خود و دیگران و با تحمل سختیها و دردها و  گذاشتن پای خود بر دوش آن بزرگان روز به روز افق وسیعتری را برای خود بیابند.

 و اینگونه است که   استمرار تفکر آنان و آثار روح شفاف و اندیشه شگرف آنها به دوران ما  انتقال یافته و اندیشه های امروزی جهان بشری از عطر شان مشحون و مسحور گردیده است .

اما این روزها در دور و بر خود جریاناتی می بینیم که دل آدمی را به ریش می آورد.کسانی که در لوای روشنفکری اندیشه های ده ها قرن پیش را مجکم چسبیده اند و سعی میکنند با استفاده از کلام و شعار چنان بنمایند که طرفدار و پیرو فهیم آن بزرگانند.

آنها تحت عنوان رهروان "مولانا" و یا "عطار " و ... و با ایسم های  عجیب و غریب مانند "عرفان مدرن" و "عاشقان سینه چاک و فلان  و فلان"  و... به خود فشار می آورند تا تفکرات خاصی را که ناشی از شرایط خاص و دوران بخصوصی از شرایط اجتماعی تاریخی جامعه  در دهه ها و قرنها پیش از زمان ما بوده  را بزور به شرایط امروزی مان تطبیق دهند  و چنین بنمایند که آنها برای امروز نسخه پیچیده اند.

 این به اصطلاح کتابخوانهای ناقص الاندیشه  که هر گز سعی نکرده اند به عمق تفکر  ومفهوم "اندیشه "بروند نه تنها به خود و جامعه خود جور میکنند بلکه به نظر من بزرگترین ظلم را در حق قدمای ریز بین و سنت شکن و شجاع و سخت کوش ما میکنند.

اگر کسانی مانند مولوی و حافظ و عطار و فردوسی و...در دوران پادشاهان و قلدران  زور گو ودر شرایط  ظلمت و سیاهی اندیشه وتاراجگری مانند چنگیز و مغول و.... توانستند به زیرکی صدایشان را  بر آورند و آوای ظلم ستیزی و عشق محوری و دوستی و طراوت و شادابی را تا به امروز فریاد کشند در مقابل این به اصطلاح روشنفکران دقیقا نیروی مقابل آنها هستند.

اگر آنها قرنها "جلوتر" از اندیشه زمان خود را تا دوران  ما هم کش آوردند  اینان را میتوان ده ها قرن" عقب" تر ازدوران خود بدانیم.آنها" قد "کشیدند تا به زمانه  و افقی از بالاو در" پیش رو "نگاه کنند و اینان هنوز به عقب نگاه میکنند و با "کوتوله کردن" و" کوتوله ماندن " خود میکوشند ناتوانی ذهنی شان را به اندیشه زمانه مدرن و پست مدرن ما نیز تحمیل کنند .

این رهروان کج فهم که به اشتباه خود اصرار دارند و گویا قصد ندارند از گذر تاریخ و تاریخ اندیشه آدمی و ظرافتهای آن درس بگیرند چون نمیتوانند از تحولات روز و دنیای قرن بیست یکمی فهم درستی بیابندناچار به گذشته میروند و  آنچنان در تفکرات مایوسانه خود اسیر میشوند  که راهی جز گرفتاری در تلخی ها و ابتلابه  افسردگی و سرخوردگی و  کاری جز ناله و آه کشیدن  همچون ناله پرستان و غمدیدگان دوران سیاه تاریخ گذشته بشری ندارند. .

این "عقب نگرها ی امروزی و بظاهر منطقی و آراسته  و  اینانی که با "کله "ای امروزی" مغزشان" هنوز به  گذشته تاریخی کش می آید  همان "مرتجعان "روشنفکر در  زمانه های خود هستندکه  در همه دوران تاریخ بوده اند و شاید بیشترین سیاهی ها از همین طایفه بر می خیزد.

بحث در این نیست که چالش های دنیای امروز نقاط و لکه های سیاه و تلخ ندارد.صحبت بر این نیست که هنوز هم جوامع از بی عدالتی و مشکلات مختلف رنج نمی برد و حرف این نبوده که انسان امروز از غم و درد و رنج به دور است بلکه موضوع آن است که بفهمیم شرایط تاریخی و اجتماعی امروز ما برای رفع مشکلات و برخورد با چالش های پیش روی خود نیاز به درمان ها و نسخه های خاص خود دارد و با داروهای قدیمی و تاریخ گذشته  هر چندهم  در زمانه ای بهترین راه علاج بوده است نمیتوان بیماری های جدید و دردهای امروز  را بخوبی درمان کرد. 

گذشته گرایی و درک غلط از اندیشه در همه دوران دردی بزرگ بوده است و ....بد نیست از زبان یکی از همین شیخ ها و مرادها یعنی  مولانای بزرگ مان  چند بیت بیاورم.

مولوی که دلش در طلب شادی و" نعره" و" های و هوی " است و....."زین خلق پر شکایت وگریان " دلخور و ناراحت ودر همان  حال از نبود مریدان صالح  و " انسان "ها ی واقعی به" درد " .او که  از وجود  همین" دیوها "و" قراضه ها" و"درد پرستان" و بیشتر از همه از این "همرهان سست عنصر "که درک درستی از اندیشه زمان خود ندارند  سخت گلایه میکند و این  شاید زبان خیلی از دلسوزان نگران تاریخ تفکر وتاریخ اندیشه کشورمان و جوانان و بزرگان اندیشه ساز ما هم باشد. :

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
                   شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
                       آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
                   آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام 
                             مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
                  کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
                        گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست
و......
شاد و سلامت باشید.