توی بیمارستان و بیرون بخش فامیل جمع شده اند و عده ای هم داخل و دم اتاق و این تقریبا کارچند روزه ای ماست.

بیمار ما را آزاد گذاشته اند که هر کس می خواهد برودو او را ببیند .به زبان بی زبانی یعنی آخرین دیدار !!و اینکه دیگه کاری از ما دکترها بر نمیاد.

 چند سالی است مشکل "افت شدید پلاکت "دارد .هربار تا پای مرگ می رود و با تزریق کیسه های خون و پلاکت او را بر می گردانند,ولی این بار هر چه خون و پلاکت بهش می دهند دیگه جواب نمی دهد.

سنی هم ندارد شاید چهل و دو سه سال .شغلش رانندگی کامیون است .هرمدت یکباربا قرادادی که با صاحب ماشینی می بندد,در مقابل درصدی از درآمدحاصله مبلغی  مال او می شود. بدین سان شب و روز ش را برای به دست آوردن لقمه نانی توی جاده ها و بیابونها می گذراندو... ولی از اون زمان که بیمار شده تقریبا شغلش را هم از دست داده است.

اتاق بستری یک اتاق خصوصی دربیمارستان دولتی است که عموی تقریبا پولدارش هزینه اش را تقبل کرده است.ضعیف و لاغر و بیجان افتاده است و خانواده دور او را گرفته اند.در راهرو هم عده ای دیگر دارند با هم پچ پچ می کنند.

همینطورکه مشغول صحبت هستیم یکباره ده بیست نفر آدم های عجیب و غریب که شکل و شمایل شون نشان می دهد معتاد و درب و داغون !هستند واردبخش می شوندوبعد از اینکه به ما نزدیک ترمی شوند می گویند  :

امده ایم خون بدیم !

دکتر و پرستار با صدای اونها به صحنه می آیند و دکترفریاد می زند  :

صبر کنید !کجا؟... احتیاجی به شما نیست! . شماها نمی تونید خون بدید!... الان هم دیگه خیلی دیرشده  است.

حالا بقیه فامیل هم که نمی دونستندتازه فهمیدند که بسیج شدن این همه  بصورت "مینی بوسی" برای کمک به رفیق شان به این معنی است که تمام حالات خمودگی وبیحالی و ...فقط از بیماری خونی اش نبوده بلکه او معتاد هم هست.

مختصر کنم بعداز صحبت های بین دکتر وگروه ظاهرا همگی قانع می شوند و برگشت می کنند ولی دو سه نفر از آنها به عنوان عیادت کننده دورو بر ما می مانند و...

صحنه غم انگیز و واقعا بغض اوری است . اینکه انسان ببیند یکی از عزیزیانش کنارش در حال جان کندن و  رفتن همیشگی است و هیچ کاری ازتو بر نمی آید.

زمان در حال گذر است .دکتر مجددا در جواب یکی از دوستان که می پرسد آخه  مشکل چیست ؟ دوباره توضیح می دهد که"متاسفانه بدن ایشان به هیچکدام از داروهایی که قبلا می دادیم دیگه جواب نمی دهد و داروی دیگری هم نیست که بگوییم بروید تامین کنید" و ...توصیه می کنند که بهتر است به خانه ببرید و بیمار را اذیت نکنید و...

 دکتر به گوشه دیگر بخش می رود  وهرکدام از اعضای خانواده هم گیج و مبهوت یا در حالت انتظار هستند یا قدم می زنند یا آهسته اشک می ریزندو...

اما در گوشه دیگر صحنه در چشم به هم زدنی متوجه می شویم آن دو سه نفررفیق  معتاد وارد اتاق بیمار شده اند و درب را هم بسته اند !!!

اما همین قسمت است که چکیده و منظور همه این نوشته است  که

 برای زندگی و تا آخرین لحظه ها اگرچه حتما قانون و ضوابط خاصی بر آن حاکم است ولی هیچ کس تاکنون از چگونگی و چون و چند آن خبری  نداشته و ندارد .در واقع نمی شود با فرمول های رایج و با هیچ فرضی  تعیین کرد که لحظه دیگر چه اتفاقی برای ما خواهد افتاد ؟

همین بس که بگوییم بیمار ما درهمان چند دقیقه درمان خودش را گرفت .

هنوز این راز را نمی دانیم که در آن چند لحظه کوتاهی که این رفقا در اتاق دربسته و کنار تخت دوست شان بودند چه گذشته است? ولی این را می دانیم که او فردای آنروز از جایش بلند شد و مجددا جان گرفت .

از آنزمان تا کنون خوشبختانه نه تنها مشکل آن بیماری را نداردبلکه به هرحال با زور تنبلی وسستی  هم که شده و این در اغلب معتاد ها تقریبا چیز عحیبی نیست کارهایش را انجام می دهد و سر کارش هم می رود! 

حالا با این حرفها می خواهم چه بگویم؟همه عزیزانی که اینجا را می خوانند می دانند که هرگز موافق حرف های خرافی و جادو و جنبل نیستم و از رفتارهای خطرناک  و درمان های خارج از عرف پزشکی هم به هیچ وجه دفاع نکرده و نمی کنم و آسیب های خطرناک آنرا بارها و بارها به چشم خود دیده ایم.

اما چشم را هم بر روی واقعیات نباید بست.وقتی چیزی را می بینی باید حقیقت را گفت هر چند که گفتنش  خوش آیند نباشد.

این نمونه شکل خاص و کمی هم با بار منفی ازاین قانون همیشگی است مبنی بر غیر فورمولی بودن حوادث زندگی است.

شما حتما  نمونه  های دیگری و البته با شرایط بهتر و مثبت تری از زندگی ها را می شناسید که برخلاف روال عادی و معمول و پیش بینی شده , یکباره از این رو به ان رو شده است.

من از همه اینها فقط این را یاد می گیرم که به هیچ چیز  بصورت "صفر "و "یک " نگاه نکنم و هرگز چیزی را قطعی و غیرممکن ندونم . بخصوص در مواقع سختی ها و رنج ها به آینده امیدوار باشم چون معتقدم فردا هرچه هست مطمنا روزمتفاوت تری خواهد بود. 


Image result for tomorrow is just another day