هر چه سن ام بالاتر میره  می بینم عدد و حساب کتاب بیشتر توی حرکات زندگی ام دیده میشود.یک زمانی  اونها را کمتر می دیدم .تازگی ها از خودم می پرسم  ریاضیات و مثلا همین"  اعداد فیبوناچی" و این" عدد طلایی" یا همونکه اهل عدد بهش میگند "فی" تا کجای زندگی ما  میخواهد  و می تواند قابل نفوذ باشد؟.یا همین" قانون پارتو "و یا اون قانون " ابعاد " که در یکی از نوشته هایم در باره اش گفتم و یا "فیزیک کوانتوم" که در مسایل اجتماعی و روانی هم داره دخالت میکند و...بقیه چیزهایی که من زیاد ازشون اطلاع ندارم تا کجا میتوانند نقش آفرینی کنند؟ 

  اما قبل از اینکه به جوابی برای  این سئوالات به پردازم میخواهم از حس ام بگویم..اینها همه  که بالا گفتم و شاید خیلی قوانین ریاضی  و فیزیک دیگرآنقدرها که  قبلا خشن و تند و بد اخلاق  به نظرم می امدند سفت و انتزاعی نیستند و نه تنها غریب و نا دیدنی نیستند  بلکه به عقیده ام  در گوشه گوشه لحظات و تیکه های زندگی ما وجود دارند و ما و یا حداقل امثال من نمیدانم  چرا  از آنها غافل بوده ایم...

 حدود چهل و چند سال پیش زمانیکه دیپلم ادبی گرفتم و توی شعر و ادبیات رفتم و بعدها که به جامعه شناسی علاقمند شدم تا روزهای بعد که کارم با آموزش و مددکاری و مشاوره بود هر گز ریاضیات را تا به این حد لطیف و قشنگ ندیده ام . دوره دبیرستان که بودیم و قبل از انتخاب رشته به من گفته بودند که اگر طبع ظریفی داری و میتونی از پس حفظیات  و حرف زدن و اینجور چیزها بر بیای برو رشته" ادبی" و اگر خیلی جدی هستی و همه چیز را با خط کش و محاسبه اندازه میگیری برو" ریاضی ".در این میان اگر هم هر دو را کمی داری ولی میل ات به طبیعت و تجربه کردن روی مواد و زمین و آزمایشگاه است برو رشته "طبیعی "یا همین تجربی فعلی .

همه این حرفها را بگذارید کنار من که نوجوانی نسبتا آرام و ترسو بودم  به علاوه  شخصیت معلم های  ریاضی مان که همیشه برای من یک  غول ترسناک می نمودند.شاید آن زمان اینگونه بود و یا باید اینطور بود که چند تایی از اونها که میشناختم  اغلب شان قدی بلند داشتند و هیکلی درشت همراه یا کله شان  که مو نداشت و یا اگر داشت  و یا نداشت وجه مشترکشان این بود که انگار لبخند را نمی شناختند.سر کلاس عینهو ماشین بودند. تا داخل کلاس می شدند گچ را بر میداشتند و تند تند چیزهایی با فرمولی را بر تخته سیاه  می نوشتند و تا درسشان  تمام میشد تند و تیز تمرینی و مشقی  می دادند و  میرفتند. کسی جرئت نطق کشیدن نداشت و کوچکترین سئوالی مخصوصا از یکی مثل من که حتما بی ربط هم بود حداقلش با یک نگاه  رعب آور  همراه می شد.هر گز یاد ندارم از یکیشون توی این چند سال دوره دبیرستان چه در کلاس خودمون و یا دوستام شنبیده باشم که اونها مثل معلم ادبیات با بچه ها  خوش و بش کنند و شوخی و یا خاطره ای را گفته باشند.خصوصیات همه شون جدی بودن و قاطعیت و محاسبه گری بود .

 اینطور شد که من همیشه از ریاضیات و هندسه و فرمول نویسی می ترسیدم و  ازش فرار میکردم.فقط شانس ام این بود که همیشه یک دوست ریاضی دان دور و برم پیدا می شد و  تکالفیم را به او می دادم که  برایم بنویسد  و همیشه هم ریاضی ها را فقط ناپلئونی قبول می شدم و ...

 اما از آنطرف عاشق و شیفته خواندن  قصه و داستان بودم.نوشتن و فلسفه و  شعر و منطق و درس عربی و نیز عروض و قافیه را دوست داشتم و مجادله  با همکلاسی ها و دبیران محترم سر موضوعات مختلف نمک زندگیم بود.حاصل همه اینها چیزی شد که "زبان دراز "شدم.حرف زدن نتیجه اش شد و  عاملی که یاد بگیرم  بعدها  ازش نون در بیارم و زندگی و ذوقیات را از اون طریق ارضا میکردم . البته این فنونی که یاد میگرفتم  منافع دیگری هم داشت  که نجات دهنده من در بسیاری مواقع  بود  و تبجری که بدست آوردم در چرخش لحن و کلام  و عقب نشینی در مواقع خطر  از موضع و...

اما حالا در این روزهای خلوت نشینی و تفکر و دور شدن از اون های و هوی پر شور گذشته  گویی "فیل ام هوای هندوستان کرده "و یادم به مدرسه افتاده و کلاس درس ریاضی. بر خلاف گذشته اما حالا همه اون چهره معلم ریاضیات و اعداد و ارقام به نظرم زیبا می آیند.متوجه میشوم نه اون فرمول ها چندان ناجور بوده اند و نه  اون معلم ها  اونقدر ها هم که بچگی ام گولم می زد بد اخلاق .ترسناکی دبیران و معلم ها از بیسوادی من نیز  بود.عدم فهم من بود که اونها را بد می انگاشتم.این روزها که با طبع ریاضی بیشتر محشور شده ام و" زیبایی را عین شناخت" می دانم دارم به لطافت و ظرافتی که  در آموزش های آنها بوده  و من ازشان  غافل بودم غبطه میخورم.

گویا حسی در من خفه شده بود که حالا دارد نمود می یابد.ریاضیاتم خوب  نبوده و نیست .اماچیزی  به من میگوید دنیای قشنگ اطرافم پر از فرمول های ریاضی است و اگر چه  فرمول نویس خوبی نیستم ولی با شامه انسانی ام  میشود  تجانس ها ,زیبایی ها و معادله های یک تا چند مجهولی و اشکال هندسی دلی مانند و هزاران درس ریاضی  با برهان معمولی و خلف در آن دید و اثبات کرد.

حالا ریاضیات نه تنها  برای ظاهر پرستان جذابیت داردو در انتخاب هیکل قشنگ و آدم خوش تیپ یاری گر است  و می تواند درکار تراش صورت و  لب و  دهان  و دندانهای متناسب  با  فرمولها و" عدد فی" دل زیبا رویان را ببرد  بلکه برای طرفداران "معنا "هم بخاطر رمز گشایی های ریاضی موجود در خلقت و عشوه گری های خفته در بال و پر پرنده گرفته تا درون لانه زنبور بسیار حرفها ی شنیدنی دارد. .ریاضی امروزه دیگر غول بی شاخ و دم برای من تصور نمیشود بلکه می توانم  در قوانین زندگی و مدیریت از ساده ترین نوع آن یعنی "جمع "استفاده کنم و بگویم اینجا هم قانون" بیست و هشتاد " دانشمند ایتالیا یی یعنی "پار تو "در زندگی جاری شده است .

خلاصه حالا متوحه شده ام "عدد طلایی" اونقدر طلایی است که میتوانم با اون  همه چیز را زیبا تر ببینم .می توانم  گل ها و برگها و  فاصله بین دو شاخه و دو ساقه و خیلی چیزهای دیگر   را قشنگتر ببینم واینبار  به آسمونی با" اعداد فیبو ناچی" ستاره ها و سیاره های با معنا تر را نظاره گر باشم.ظاهرا ریاضیات زیادی لازم ندارد که بتوانم "بعد" و" ابعاد " آدم ها و موجودات اطراف خود را نه تنها از نظر طول و عرض و ارتفاع بلکه از لحاظ نوع نگاه و بر خورد با عالم سنجش نمایم و.....  

نوشته ام  هر کاری می کنم باز هم طولانی میشود.بقیه را میگذارم در پست بعدی....