یکی از دوستان وبلاگی در یاد داشت  اخیر وبلاگش در آدرس

 http://www.web-koochooloo.blogfa.com/post-24.aspx با اشاره به کتاب "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد "نوشته اسپنسر جانسون از دیدگاه خود نکات جالبی را از آن استنباط نموده و در اختیار خوانندگانش قرار داده است واز من هم خواست تا نظرم را بنویسم اما دیدم طبق معمول حرفهایم بیش از اون چند خطی است که برای اعلام نظر است و در ضمن بهانه خوبی برای اینکه به روز شوم. 

کتاب   Who moved my cheese  نوشته   Spencer Johnson(  آمریکایی متولد 1957 )   در سال 1998 نوشته شده است و در ایران به صورت "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد "ترجمه شده است.

در این کتاب کوچک رفتار دو موش  در مقابل دو تا آدم کوتوله (البته بیشتر از نظر فهم و درک )موقعی که با یک "تغییر" بزرگ روبرو میشوند را به چالش می کشد.

ترجمه موضوع  به درستی هدف  اصلی کتاب  را نشان نمیدهد زیرا کلمه move  به  نظر من در اینجا به معنی "رفتن کامل چیز یا فردی است" که زمانی در دسترس بوده  و اینک  یا اصلا وجود ندارد و یا اینکه تبدیل به چیز دیگری شده است و کمی با "جابجا شدن "معمول  که هنوز آن شی یا فرد یا هدف وجود داردولی جایش عوض شده  متفاوت است

 تحولات مداوم دوران کنونی   که هر لحظه تغییرهای بیشماری را بدنبال دارد یکی از سختی های بزرگ بشر امروزی است.یکی از این دشواری ها  امر "تصمیم گیری" است.

در دنیای جانوران و حیوانات "تصمیم گیری"ها از قبل برنامه ریزی شده است و طبق تنظیم  "کیت" های جا گذاشته شده در وجود آنها  است. به این ترتیب هر کدام از حیوانات متناسب با موقعیت  و شرایط و طبق ویزگی خاصی که برای هر دسته و رده تعریف شده  واکنش نشان می دهند. اگر چه این کیت ها و برنامه ها طبق شرایط  " به روزو آپدیت " میشوند اما نوع انطباق هم از نظر سرعت و هم از نظر کیفیت کاملا با نوع انسانی متفاوت است.

 بچه یک حیوان همینکه متولد میشود خودش  بدون اتکای به مادرمیتواند به هر حال زنده بماند و ادامه حیات دهد ولی نوزاد آدمی در این مورد کاملا ناتوان است و هیچگونه کیت نوشته شده به آن صورت که در حیوان موجود است برای تنظیم زندگی او وجود نداردو اگر حمایت مادر یا پرستاری نباشد بزودی تلف میشود.

دنیای حیوان بیشتر به حواس او متکی است و مفهومی به نام "اطلاعات" در ذهن حیوان وجود ندارد و هر چه هست در حد "داده های خام" است که امکان پرورش  و پردازش ندارند. ولی در دنیای آدمی حواس پنج گانه ما چیزی حدود  ده درصدمنبع داده های  اطلاعاتی ما را در هر زمان تشکیل میدهدو برای تبدیل شدن این داده ها به اطلاعات ما از یافته های تجربی و گذشته خود و نهایتا چیزی بنام "ضمیر "و نیز عقل و  هوش بهره میگیریم. 

اما در میان ما آدمیان هستند کسانی که نه از هوش آدمی خود بهره میگیرند و نه چون حیوانات میتوانند از غریزه شان بهره بگیرند.مشکل و یا شاید خصوصیت زیبای دیگری که آدمی دارد آن است که زندگی ما بر خلاف حیوانات تونلی و کانالی نیست و هر لحظه اش تحت تاثیر صدها عامل درونی و بیرونی  جور دیگری است وهمه اینها باعث شده  به وقت مشکلات و گرفتاری ها یکباره همه مان  قفل میکنیم  و هاج و واج می مانیم..

در طبیعت و ذات خلقت انتظام عالم مبتنی بر" بی اعتباری امور" و لحظه و زمان است.حیوانات و سایر موجودات هیچگونه تضمینی را برای ادامه خود نمی بیند به همین علت حواس پنج گانه آنها مرتب در حال رصد کردن حوادث است و منتظر اتفاق و در نتیجه آماده برای دفع خطر و شاید به همین دلیل بهترین حس ها راهم  دارند.اما آدمیان متکی به عقل خود شده اند و در تحلیل دنیا گاهی فراموش میکنند که آنها هم جزیی از همین خلقت و مجموعه آن هستند و باید طبق" قانون بی نظمی دنیا" که تنها قانون منظم دنیا است زندگی خود را پایه ریزی کنند تا ایمن بمانند.به همین علت تا  اتفاق وحادثه ای برایشان پیش میآ ید جا میخورند و شروع به گله و گلایه و یا توجیه کردن و .....میکنند.

اما در رابطه با کتاب فوق بنظر میرسد  بجای " چه کسی پنیر مرا جابجا کرد "  شایسته تر باشد آنرا بومی سازی کنیم و  به زبان خودمان  بگوییم "چه کسی پنیر مرا برد" و یا شایدبهتر از آن این باشد که بگوییم " چه کسی شیر مرا برد"که جوابش خواهد بود:"لولو"

 به عبارت دیگر قدیمی های ما از همان کودکی این بی اعتباری را بما گوشزد کرده اندو این همان مضمون ایرانی خودمان است که  نوزاد آدمی به وقت بزرگترین و اولین چالش بعد از تولد و زمان " از شیر گرفتن "با آن مواجهه میشود.زمانی که مادرممکن است  دیگر "شیری "ندارد که  به او بدهد و یا اینکه بخاطر بزرگ شدن فرزند  زمان گرفتن نوزاد از"شیر" فرا رسیده است. 

کودک بعد از نزدیک  دوسال تغذیه  و لذت بردن ازشیر خوشمزه ای که خلقت در  سینه مادر برای او به امانت گذاشته ( و البته منظور بیشتر کودکان خوش شانسی را میگویم که شیرمادرشان بخاطر استرس و فشار زندگی و یا هر دلیل دیگر جسمی و روانی خشک نشده است)  یکباره متوجه میشود  که دیگر نه  شیری در بساط است و نه سینه پر مهر مادری و اینجا یکه میخورد و فریاد بر می آورد:" چه کسی شیر مرا برده است؟ و یا به زبان خارجی و در دنیای موشها که پنیر رزق و روزی همیشگی ویکی  از بهترین غذاهای آنهاست می پرسد:"چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ واین فقط جوابی شبیه این خواهد داشت :    همه کاسه و کوزه ها شکسته شدند و سفره هاجمع شده و منبع و ظرف شیر و پنیر و.... همه را لو لو برد.

همه ما حتما با این لحظه های مهم یک یا چند بار  روبرو شده ایم. روزی که یکباره  و خارج از انتظارعزیزی و یا دوستی و یا چیزی که سالیان دراز با او خاطره ها داشته ایم را از دست داده ایم.

زمانی که یکباره کودکی مان و یا جوانی مان را تبدیل به نوجوانی و جوانی و یا بعدها میانسالی و پیری می بینیم.آن موقع که حتی هویت و یا ارزش مهمی را رفته می بینیم. گاهی نیز  سلامتی و یا ثروتی را که سالها به او متکی بودیم و اساس زندگی ما بوده را  رفته می بینیم و....

شخصیت های چهار گانه در این کتاب چند صفحه ای  راه هایی را پیشنهاد نموده اند ولی خود ماآیا  به چنین روزهایی گرفتار شده ایم و یا اگر اینگونه ایامی در زندگی خانوادگی و دوران کار نداشته ایم  آمادگی چنین حوادثی را داریم؟واقعا در این مواقع  چکار میکنیم؟

و...در نوشته دیگری مطلب را ادامه خواهم داد.شاد و سلامت باشید