روی چمن های ملس ونمور طاقباز  دراز کشیده ام. اطرافم را با دست

 مثل بچه ها از گوش تا  روی چشمام غلاف کرده ام تا هیاهوی دور و

 برم را نشنوم و هیچ کس و هیچ چیز را نبینم.

نگاهم به  ابرهای پنبه ای و سربی شکلی است که آرام میروند و در

 عبورشان و دور از چشم همه  در این سوی خلوت و سکوت  پنهانکاری

 ها می کنند  و  نقش هایی می آفرینند که

  خیالم  را خیس میکندو خیلی چیزها را به یادم می آورد.

 خنده ها یی که در عزیز ترین لحظات خشکیدند و اشک هاییکه در

 حسرت گم شدند وحالا آرام آرام سر میکشند و یادشان در  دامن

گونه هایم شور مزه می ریزند  و .....

باز هم دلتنگ توام  !

  با خودم حرف می زنم : گاهی چه خوب است فراموشی!