وقتی بر میگشتم به خونه توی راه به یاد وقایع زندگی ام افتادم و....همینطور آمدم تا پارسال و ...

سال گذشته در چنین روزی  تمام  مغز استخوانم که پر از  سلول سرطانی بودند را  در دو مرحله  با داروهای شیمی درمانی قوی نابود و از تنم  خالی کردند  تا  سلول های بنیادی تازه  راجایگزین کنندو .... بر روی تخت دراز کشیدم وباتمام وجودم آماده می شدم تا خودم رایه دست یک تجربه تازه بسپارم.تمام حواسم را به اجزای بدنم و  موادی که در رگها  میرفت کرده بودم تا خودم هم همراه مواد شمیایی وارد بدنم شوم وهمه داروها را جذب کنم.

پیوند مغز استخوان .....این هم یک بازی تازه مانند صدها نقش دیگه  زندگی که من باید توش بازی کنم و اتفاقا در این بازی نقش اولش را خودم داشتم.آقای بافری پرستار خوب و متین و خوش صحبت   گویی به نمایندگی از همه کارکنان مهربان بخش پیوند بیمارستان امام خمینی کنارم نشسته بود تا با حرفهای دعاگونه اش تسلی خاطر من شود و سعی خود را برای ادامه حیات  چند روزه ای بیش برای من استمرار دهد . 

پیوند مغز استخوان برای  کودک و جوان و سن های پایین خیلی راحت تر است و تحمل بهتر ولی برای من با شصت سال سن مخصوصا سه ماه دوران ایزوله اش و .....کمی  سخت تر.حالا که این دوران مشکل را با موفقیت پشت سر گذاردم در واقع مانند کودکی هستم که دوباره متولد شده ام.کودکی که معلوم نیست تا چه زمانی مجددا با عود بیماری روبرو میشود اما فرصت خوبی است که کارنامه مرحله قبلش را مروری کند.

 در این مرور است که به خودم نمره خوبی می دهم و از خود راضی! راضی  که توانستم چنین تصمیم سختی را در زندگی ام بگیرم .هر چند پزشکم و همه کتابها و نوشته ها قبلا به من گفته بودند که این راه هم درمان قطعی ندارد ولی همینکه این تکلیف را برای سلامتی ام  انجام دادم کار بزرگی بود.

امروز  یعنی 15 ماه مهر  است ,درست دوسال از بیمار شدنم می گذرد. طنز زندگی در این است که در همین تاریخ یعنی 15 مهر ماه  سال گذشته و شب  شانزدهم مهر یعنی  سالروز تولدم پیوندم انجام شد. واین قرینه جالبی است و من اینها را کمی عجیب می بینم و با خودم میگویم  باید خیلی از خودم متشکر باشم . بخاطر چی؟بخاطر خیلی چیزها :

 بخاطر این همه خوبیها که در زندگیم داشتم.بخاطر اینکه سعی کرده ام همه توانم را برای کمک به خودم و خانواده ودیگران بکار بندم.به این خاطر که در زمان جوانی و کار و تحصیل عمرم را به بطالت نگذراندم و از سختی ها همیشه تجربه و درس گرفتم.

باید از خودم ممنون باشم  به این دلیل که بخاطرپایبندی به  عقیده  و حفظ ارزش هایم بسیار تیپا خوردم و به دردسر ها افتادم و زندگیم را بارها از صفر شروع کردم  اما باز هم  ازحق خودم در دفاع از حق و حقیقت عقب نشینی نکردم.از خودم متشکرم که علی رغم اینکه در خانواده کارگری و ضعیفی به دنیا آمدم و مشکلات بسیاری داشتم با کار و کوشش خود را از بلایای آسیب های مختلف اجتماعی که  تنگ مرا در خود گرفته بودند و همه شرایط توجیهی برای غلتیدن در مفاسد آنرا داشتم محفوظ ماندم . نه تنها باری به دوش خانواده و اجتماع نشدم بلکه در بسیاری از عرصه ها  توانستم  خلاقیت نشان دهم و مثمر فایده باشم و با مهربانی و عشق افراد زیادی را به جاری زلال زندگی همراه کنم.

از خودم ممنونم که به عنوان یک ایرانی به وظیفه  اعتقادی و ملی ام در دفاع از مرز و بومی که در آن زندگی میکردم به همراه همسرم و فرزند هفت ماهه در شکمش در آبادان در زیر بمباران وموشک باران ها  های دشمن مقاومت کردیم و به اندازه  و توان خود خدمت نمودیم و تا پایان جنگ  و بعد از آن در هر جا که کاری ازمان بر میامد دریغ نکردیم.

از خودم واقعا متشکرم که در دنیایی که هر آن وسوسه نومیدی و یاس و دلخوری از عالم را به مردم  و  من دیکته میکرد به شادی و سلامتی پایبند بودم و هر گز همراه و همسو با آنهایی نشدم که نومیدی و تلخی را زمزمه کردند و آمدن بهار  و شکوفایی دوباره گلها را انکارمیکنند.به نسبی بودن و تغییر دایمی و تکامل و بهتر شدن لحظه به لحظه عالم بر اساس قانون غیر خطی بودن و سیال و غیر قابل پیش بینی بودن  ادامه دادم و این مرا در فهم و توجه زیبا تر به اطرافم بسیار کمک نمود.

از خودم واقعا ممنونم که خوب یاد گرفتم معنای شکر و سپاس را.شکر از خالق بزرگم و عزیزم که همدم  و راهنمای روزهای سختم بود و هست. شکر از خلقت بیکران و بی انتهایی که در آن احساس کوچکی کردم تا بدانجا که هرگز جرئت سئوال ازاو به ذهنم خطور نکرد. شکر از همسرم و فرزندانم.شکر از خانواده ام.شکر از همه دوستان و فامیل و عزیزانی که همیشه در کنارم بوده اند و یا رفتند و خیالشان یاد آور خاطرات زیبای من است .....

ممنون هستم  از اینکه عشق را فراگرفتم و دوستی را و مهر ورزی را . و متشکرم از خودم که  یاد گرفتم آرزو کردن و دعا کردن برای همه نیازمندان و محتاجان را و اینکه درخواست  برای محبت را و محبت کردن را  زشت ندانم و مهر را در هر لباسی بقاپیم و محبت را جاری کنم.

ممنونم ازخودم که توانستم از میان این همه آدمهایی که ممکن است تلخ و بد اخلاق و نا جور باشند دوستان خوبی چون تویی را انتخاب کنم.  دوستی که در یک سالگی پیوندم و سالروز تولدم با من میخوانی و آواز زیبای زندگی را صمیمانه قدر میدانی.معنای اشک را و درد دلسوختگان و محرومان  و آنهایی که غمی بر دل دارند را در کنار امید و شادی همه آنهایی که سرود  و نغمه دلنشینی را آواز می دهند معنای مشترک و واحد زندگی تلقی میکنی. تویی که  پیوند میان سفیدی و سیاهی را انتزاع نمی نمایی و رنگارنگی و بی رنگی عالم با معنای سلامت و بیماری  همه زیبا می بینی و ...

 اینکه دنیا و زندگی رامبارزه ای برای تحقق حق و حقیقت و استقرار پاکی و صداقت میدانی و با ظالمان و نکبتیان و نکبت زده ها هر گز دست دوستی نمیدهی  و نهایت عالم را  مانند باغ میوه هایی نمیدانی که نامحدود حق انتخاب داری , بلکه  مانند دستفروش سر کوچه ای تصور میکنی که  "از دم پس" و "دمپسا " با خوب و بدش کنار میایی ومی پذیری و .....حالش را می بری و برای من  هم میخوانی:

تولدت مبارکلبخند