چند روز پیش بود که یکی از صنایع مراسمی گرفته بود و بازنشسته های سال 60 به این طرف را دعوت کرده بود تا تجلیلی از اونها بکند.من را هم بخاطر کلاسهای آموزشی که از چند سال پیش در زمینه" آموزش و مشاوره قبل از بازنشستگی" در اونجا داشتم  دعوت کرده بودند.جدای از کار زیبایی که مدیریت و مسولین  انجام داده بود که به نظرم در ایران نمونه بوده و جای تقدیر دارد دیدار بازنشستگان با یکدیگر قشنگ ترین خاطره ها را برای من و همه اونهایی که بعد از سالها همدیگر را می دیدند به نمایش  می گذاشت.

حرکات این آدمهای بزرگ با موهای سپید و سالها تجربه زندگی دو چیز کاملا مختلف را در یک  معنای مبهم  دوره بازنشستگی نشان میداد.از یکسو دنیایی علم و تجربه و فراست که در گفتار و و چهره عیان بود و از سوی دیگر کارها و حرکات و داد و فریادها و شور و شعفی که ترا به یاد کلاس ها و حیاط مدرسه و  بچه های دبستانی به هنگام روز اول سال تحصیلی  می انداخت.

نیاز به "دوست داشته شدن"  و "دوست داشتن " و" دیده شدن" و ....به حدی در آنها موج می زد که در صحبت ها و تقاضاها یشان با یکدیگر و حرفهای بلندشان که ابایی از  آن نداشتندکاملا مشهود بود....این یکی داشت از علاقه اش به فلان کتاب میگفت اون یکی از سازی که تازه یاد گرفته و دیگری از نقاشی هایش و اونطرف دو نفری که هنوز دستشان در گردن و ...ولوله ای برپا بودکه قابل توصیف نیست.

من در هر فرصتی با دیدن این صحنه ها به خودم رجوع میکردم و  در تجسم ذهنی ام راجع به این گروه از جامعه فکر می کردم. فکر میکردم عشق چه مفهوم بلندی دارد که تا  همیشه و در هر حالتی تا دم مرگ هم  زیبایی خود را پنهان نمیکند و دوستی چه کلام بزرگی است و خاطره ها چه قدر عشوه گرند  و....اما در لجظه ای از این تجسم مکثی در افکارم افتاد که....به هر حال اینها بازهر چه باشد  جزو خوشبخت ترین این گروه سنی بالای شصت سال  جامعه ما هستند که مدیرانش به این درک و شعور رسیده اند که بعد از سالها زحمت و کوشش  سراغشان بیایند و یادشان کنند.اما بسیاری از این عزیزان در شرکت ها و سازمان ها ی دولتی و بد تر از اون شرکت های خصوصی و یا مشاغل آزاد بعد از بازنشستگی  چه وضعیتی دارند؟ 

این بزرگسالان کودک و  حساس که از نظر سنی و شغلی بازنشسته و سالمند تلقی میشوند در حالی که از نظر عاطفی ظریف و شکننده هستند   را چه کسی به فکر است؟من کاری به نیازهای مالی و سختی ها و در بدری های تعداد زیادی از این کارکنان که روزی برای خود کسی بودند و مقامی هرچند کوچک در محل کار خود داشتند ندارم اما اینکه اصلا  در صحنه های زندگی حتی متاسفانه در بعضی از خانواده ها هم  دیده نمی شوند بسیار غم انگیز است.  

در اتوبوس ها و خیابان و پارکها و هرجا که قدم میزنی شاهدیم که روز به روز تعداد آنها بیشتر میشود و اینها اونهایی هستند که توان حرکت دارند و البته افرادی که با گنجینه هایی از دانش و تجربه در بستر افتاده و فراموش شده اند نیز کم نیستند.طبق آماری که  داریم کم کم داریم به  نسبت  های خطر آفرین یک جامعه سالمند  نزدیک تر می شویم در حالی که بی تفاوتی نسبت به اونهاهر روز بیشترمیگردد.

هنوز به لحاظ پزشکی کمترین توجه را به آنها میکنیم.طب کودکان داریم اما کجا هستند مراکزی که مخصوص این" کودکان بازنشسته و سالمند" باشد؟  بیماری ها و  هزینه های بالای زندگی و شرایط درمانی و بیمه ای کشوروضعف بنیادی  متولیان امور بهداشتی و پزشکی در نگاه به سالمندی و پیری تاسف بار است . شاید تعجب آور باشدبگوییم  که در رشته" پیر شناسی" و" طب سالمندان " فقط سه یا جهار نفرکارشناس واقعی در کشور   داریم. هر چند شنیده ام اخیرا کوششی برای تربیت متخصصان صورت گرفته ولی این برنامه ها در صورتیکه جامعیت نداشته باشد باز هم نتیجه مطلوب را نخواهد داشت.من به عنوان یک سالمند واقعا نگران همکاران و دوستان و هموطنی های خودم  در این سن هستم  .به راستی وضع این بزرگان و عزیزان ما  مخصوصا  در مواقع بیماری و ازکارافتادگی چگونه است و چگونه خواهد شد؟

بیاییم تلنگری به خود و  حانواده  و جامعه و اطرافیان بزنیم. در صورتی که دستی و نقشی در اداره و  سازمان  و شرکتی داریم و یا در محافل و نشستها توانایی  و فرصتی  در تکریم از بازنشستگان و سالمندان داریم و یا در تدوین برنامه ای تفریحی و یا آموزشی  امکاناتی را می شود جور کرد کاری بکنیم. ممکن است  در انجمن و  موسسه ای موقعیتی برای  برگزاری همایش و دور همآیی برای آنها و راه اندازی  تور و گلگشتی بهمراه  جوانترها و یا بطور جداگانه  برایشان داریم  و ..یا هر طریق دیگر که میشود  از توجه به این عزیزان  و بزرگان خودمان غافل نشویم.

 ویادمان نرود  آنها کمکی که از ما میخواهندابراز ترحم  و دلسوزی و مهربانی یکسویه نیست بلکه نیازشان  از حنس دیگرو  بیشتر به این حس عاقبت اندیشی  و گشاد ه دستی آنها بر میگردد تا که  چشمانمان را باز کنیم و آنها را بهتر ببینیم و از توانایی ها و افکار و تجربیاتشان برای خود اندوخته کنیم. آنها حسرت آنرا میخورند که پر از خاطره و تجربه و عشق و شور و ارزش  هستند و ما بی توجه از کنارشان میگذریم و متاسفانه گاهی هم زیرشان میگیریم.