هر چه سن بالا میره گذشته برایت شیرینن تر میشه.البته نه همشون ولی هر چه هست دلت میخواد اونها را یادآوری کنی و کمی با خودت در باره اونها بگی.

من هم اینروزا گاهی میرم به گذشته .نمیخوام با اونها زندگی کنم و یا حسرت رفته ها را بخورم  که گاهی هم هر کاری میکنم تبدیل به آهی میشود  و کمی آدم را می سوزاند بلکه شاید چون بهار داره نزدیک میشه میخوام ازشان درسی بگیرم و  شروع به شناسایی و ارزیابی بیشتر خودم کنم و  این میشود که با خودم هی حرف میزنم و یادم میاد:

 همیشه دنبال چیزهای نو بودم.یادم میاد که  حداقل در شهرمان آبادان که بودم  جزو نفرهای اولین بودم که  قبل از انقلاب که تازه سر کار رفته بودم با 17000 تومان  یک ویدیو  خریدم (یک دستگاه  بزرگ رنگ طلایی "سانیو " که بعدها که بخاط جرم بودنش  باید مخفی اش میکردیم کلی دردسر داشتم.)با این سیستم که ضیط اتوماتیک هم  داشت مراسم بازی های " المپیک مسکو " که از تلویزنهای عربی کشورهای اطراف پخش میشد را  شب ها و صبح  ضیط میکردم وعصرها  وقتی از  کار بر میگشتم  نگاه میکردم.

  همینطور شاید از کسانی باشم که در اطراف خودم زودتر از همه با دنیای کامپوتر  و بازی هاآشنا شدم.اولین دستگاهی که خریدم یک  آتاری بود و بعد یک کامپیوتر خانگی که معروف بود به "کمودور64"که تا همین اواخر هم توی خونه خیلی ها رواج داشت وما هم  خیلی بهش علاقه داشتیم.البته اون  زمان یعنی حدود 20 سال پیش آنرا برای  دو پسرم که مدرسه رو بودند خریدم .اعتقادم این بود که با این وسیله جهت  و مسیر  آینده  آنها   را به دنیای مدرن پیوند بزنم.با خودم میگفتم اگر برایشان  هفت تیر بخرم آنها  را بفکر پلیس شدن می ا ندازم و اگر ماشین  و تراکتور و... تهیه کنم حتما راننده قابلی خواهند شد و همینطور اگر لوازم اسباب بازی پزشکی برایش بگیرم در مسیر پزشکی می افتند و ..

اینطور بود  که چون  دلم میخواست اهل دانش روز باشند و خودم هم به این چیزها علاقه مند بودم وشاید  اینطوری اونها را  با دوستان خوب و تحصیل کرده وصلشان می کردم   رفتم وبجای توجه به چیزهای دیگه  کامپیوتر خریدم . استدلالم  هم این بود که حداقل دوستانشان  را خودم تعیین کنم که اهل کتاب و ریاضیات و  کامپیوتر باشند  و این بهتر از  اینه که  اهل چیزهای دیگه باشند  و...اشتباه یا غلط  اینگونه فکر میکردم.

.

 بعدها مدلهای تازه تری  مثل" آمیگا 500" اومدند  که  بهتر و گرانتر بودند مخصوصا که صدایشان خیلی بهتر بود اما ما به همین" کمودور 64" دیگه عادت کرده بودیم وسیله سرگرمی  و آموزشی همه کاره خوبی بود. 

خودم  هم بیشتر وقتم را با اون  صرف میکردم.همینکه از سر کار بر میگشتم با دو تا  پسر ها و گاهی خانمم کارمان بازی  و یاد گیری انواع قابلیت های  اون بود.  خیلی به دردم خورد.مثلا "زبان برنامه نویسی بیسیک" را با استفاده از دو تا کتاب انگلیسی اونزمان روی اون  تمرین میکردم .یادم هست  همیشه دنبال شعر و شاعری بودم و حالا که با برنامه نویسی ساده و  فلوچارت و اینچیزها آشنا میشدم خیلی بهم می چسبید. وقتی یک بادکنک را با دقت زیاد و نوشتن  برنامه و خط های مختلف برنامه  ده دهی  طی چند روز پیگیری و از نو نوشتن مینوشتم و  بعد  اجرا میکردم  و نتیجه میداد و روی صفحه مانیتور خطها به چرخش در می اومدند و شکلی  به هوا  می رفت و اوج میگرفت مثل بچه ها شوق میکردم.

بقیه چیزها مثل انواع بازی های جالب  "هواپیما" و"فوتبال " و  "ماشین سواری "و "آخرین  نینجا " و....همه جالب بودند. اونموقع سی دی و فلش مموری و هارد اکسترنال و ام پی تری پلیر و ...اینجور چیزها نبود و کارها زمخت تر از حالا انجام میشد مثلا برنامه ها را روی نوارهای ضیط صوت می نوشتند و می فروختند.انواع برنامه از آموزش تایپ کردن بود تا موسقی و ارگ و.بازی و ..

اینگونه بود که هر دو پسرام اهل کامپیوتر شدند و در قالب بازی همه احساس های این دستگاه زمخت را میفهمیدند و باهاش ارتباط برقرار میکردند.

 اما در مورد خودم بگویم که علاقه من به کامپیوتر بعدها(در سال 1375  تا 1379به اینطرف باعث شد که اول یک تعا ونی اداری بزنیم و فروش خدمات کامپیوتر را شروع  بکنیم .در ادامه  این شرکت بزرگ شد و در زمیته نیروی انسانی و حمل و نقل و سایر خدمات بصورت پیمانکاری انجام وظیفه نمود که تا حال ادامه دارداشتغال زایی بیش از 400نفر و کسب سود و در آمد یکی از نتایج اولیه طرح بود

.من به عنوان مددکار اجتماعی همیشه به نوع "مددکاری جامعه ای "که یکی از چهار شاخه مددکاری است بیشتر علاقه مند بودم و معتقد بودم مشکلات اجتماعی افراد دور و برم  از این طریق بهتر حل میشود.به همین خاطر در اداره ای که کار میکردم و یک واحد درمانی بهداشتی بود علاوه بر ایجاد تعاونی  اقدام به تشکیل یک صندوق قرض الحسنه و قوی  با مشارکت همکاران و نیز خرید زمین و  ساخت ویلا در شمال و اقداماتی از این دست  کردیم که همگی علاوه برتحکیم روابط همکاران و  ایجاد دوستی و رفاقت  بیشتر موجب نزدیکی و موفقیت و نیز اشتغال عده ای گردید که در کنار آن آرامش و سود مالی برای سازمان و کارکنان اداره همیشه بهترین خاطرات من رااز این نوع کارها رقم زده است.

در زندگی شخصی هم این شور و شوق و پیاده کردن و  اجرای ایده ها و تئوری ها ی مددکاری در عمل را سر لوحه زندگی ام قرار دادم.در همین راستا بود که می بایستی در کنار معنویت شغلی ام ارزش کار و معنویت  در بازار را تجربه میکردم و به فرزندانم میاموختم.اینگونه شد که  شروع به مطالعه برای راه اندازی یک کسب و کار بیرون از اداره کردم. 

در نوشته بعدی کمی هم از آن تجربه ها خواهم گفت.