شاید بایستی این نوشته را قبل از این می نوشتم.

چالش من  به منظور فهم بهتر زندگی همیشه یکی از دغدغه های زندگی ام بود.  یکی از این ها موضوع فعالیت شغلی در کنار واقعیت های زندگی و تلاش برای بیرون آمدن از لاک محافظه کاری های اداری  ام بود که برای هر کارمند دولتی قابل فهم است.یک جایی چریس آرجریس(chris argyris) گفته بود کارکنان مشاغل دولتی  اغلب شان تابالغ هستند .او استدلال میکرد که اینگونه کارمندان  هر گز  نمیتوانند  راسا تصمیم بگیرند و مانند افراد نابالغ همیشه باید کسی دیگر برایشان تصمیم بگیرد.".... و بقول یک بازاری که روزی به من گفت "شما دولتیها همه تان  مشرک هستید " گفتم چرا ؟ و او توضیح داد که :"ما  اهل بازار صبح که میاییم در  حجره مان را باز میکنیم توکل مان به خدا و خودمون است و شما بر عکس توکل تون به رییسی که خداگونه ازش حساب میبرید"   اگرچه بعضی از این  گفته ها را افراطی و نا عادلانه میدانم اما  همه شان  هم بیراه و بیجا نبود .مثلا ترسو بودن و جرئت هیچ نوع ریسک را نداشتن و از ترس موقعیت اداری به هر دستور و تحمیلی تن دادن را حداقل در خودم  مشاهده میکردم..

 اولین کار اداری ام را از سال 1353 شروع کردم و لی بعد از استعفا از چند کار نهایتا بصورت رسمی از 1356 به استخدام رسمی در آمدم اما واقعیت این است که هر گز چارچوب ها و ساختار اداری با من سازگار نبود.میخواستم از این قالب بیرون بیایم .از  یک طرف روحیه ام با شرایط  موجود  هر روزنا سازگار تر میشد و از سویی در خود توانایی هایی را می دیدم که در چرخه کار دولتی مرتب مثله میشدند و نمیتوانسم اجرایی شان کنم. .بفکر افتادم  از این محیط خارج شوم  و لی قبل از آن باید خود را از شر تعلقات به اداره آزاد میکردم تا بتوانم راحت تر ازش جدا شوم .

عواملی که مرا به این افکار میکشاند زیاد بودند.در شغلم  اغلب نمونه بودم و همه وظایفم را بصورت عالی  انجام میدادم و در تمام دوران کاری ام چیزی برای بیمار و مددجو کم نمیگذاشتم  بعلاوه سعی کرده بودم نه تنها شغل خود بلکه سایر مشاغل را هم یاد بگیرم و بخاطر همین هر جا که به من کاری می دادند استقبال میکردم تا نکته تازه ای رااز آن بفهمم.

خاطره هامرتب به من چنگ میزنند و مرا هی به عقب می برد و حرفها باز کش میآید......مسایل جنگ باعث شده بود  خیلی چیزها را تجربه کنیم ولی در اداره  و بر خلاف انتظار نه تنها به نفع من و همسرم که همکارم هم بود نبود بلکه تیپای سختی هم به عنوان پاداش خورده بودیم و...

تجربه جنگ  برای خودمان افتخاری بوده,  مخصوصا برای ارزشهایمان که همیشه به آن میبالیم و برایمان مایه غرور است  ولی  قیمتی که برایش پرداخته بودیم  خیلی سنگینی  بود .

...برای دو بار همه وسایل و امکانات زندگیمان را  که سالها اندوخته بودیم کاملا از دست دادیم .  قسمتی را  عراقی ها  و بخش اعظمش بدست  خودی  ها و ما  مجبور بودیم  بازهم از صفر شروع کنیم.

 در سالهای 61 و 62 زمانی که در اهواز بودم مجبور شدم مغازه کوچکی را اجاره کنم و به کمک دوستی که که تجربه خوبی داشت به تعمیرات الکترونیک بپردازم  تا در آمدی داشته باشم.و بعد ها هم تا وقتی که در تهران بودیم یعنی سالهای 65 و 66 اغلب  عصرها بعد از پرگشت از کار  برای تامین زندگی مجبور به مسافرکشی بودم و.....

  اما جالابعد از آمدن به اصفهان بی توجه به همه جا دو باره و چند باره  سرم را انداخته بودم پایین و همچون اسب عصاری هی دور خودم میگشتم و اونقدرغرق در  شغلم شده بودم که  روز و شبم را نمیدانستم..تا اینکه اولین هشدار و علامت را  دریافتم: بیماری عصبی و....

 ضربانم بالا رفت وافسردگی شدید همراه با ترس و فشار خون .22 روی 10

 کارم به بیمارستان افتاد . 15 روز بستری شدم و معاینه و عکس و آزمایش و ...نتیجه اینکه پزشکان گفتند :

-"سیستم جسمی ات سالم است  ولی برو و  فکری به حال روح و روان ات بکن "

-.یعنی چی؟ بیمار روانی شده ام ؟

-نه ! ولی یک چیزی  بد تر از اون:... "تو زندگی کردن بلد نیستی .برو هنرش را یاد بگیر و حتما  راه و روش زندگی ات را تغییر بده.!"

 نشستم و در تنهایی هایم  ساعت ها فکر کردم.فرصت دوباره دیدن و از منظرهای مختلف ارزیابی کردن .به دنیا و زیبایی هایش نگاه دوباره ای کردم..گویی دریچه تازه ای برویم گشوده شده بود .اولین بیماری سخت زندگی ام حاوی درس های تازه ای بود.

می دیدم مشغول شدنمان در جبهه و  تحمل دردها و رنج ها و خاطرات جنگ و زحمات ما (من و همسرم ) در آنجا اگرچه به لخاظ ارزشی موجب رضایتمان از زندگی بوده و بهش افتخار میکردیم اما  به لحاظ ناسپاسی اداری و عواقب  مشکلات مالی و خانوادگی از یکسو و بی توجه ای من و شعار زدگی ام  و تعصبات فکری و ...از سوی دیگر نه تنها بیمارم کرده است بلکه  بدون گرفتن درسی دارد به کجراه  هم می رود ..

من می توانستم هنگام مقایسه  شرایط خود با آنهایی که از منطقه جنگی فرار کرده بودند و به زندگی خودشان چسبیده بودند و بدون آسیب ذهنی و روحی  و مالی از کلیه امکانات بهره برده بودند را  ناشی از انتخاب آگاهانه خودم بدانم و به خاطر اعتقاداتم همه گرفتاری هایش را تقبل کنم اما وقتیکه مورد بی احترامی واقع میشدم  و جوان تازه به دوران رسیده ای را که خودم آموزشش داده بودم را رییس و بالا دست خودم میدیدم  و متوجه می شدم که   بخاطر عدم تبعیت ازدستورات بخطای  او  وامثال او  حلقه بر ما تنگتر میشود خیلی آزرده می شدم.اینجا بود که باز به یاد حرفهای " چریس آرجریس" و اون بازاری می افتادم.حالا بیشتر راجع به بلوغ خود و مشرک بودنم شک  میکردم. .دیگر باور کرده بودم که با کار دولتی و  وابسته بودن به آب باریکه حقوق ثابت  ماهیانه و شعار و معنویت صرف  و خشک و خالی  نمی توان هم روی پای خود به ایستم و هم بتوانم  شکم فرزندانم راشرافتمندانه  سیر کنم و خانواده ام و خودم را بجایی برسانم. 

این افکار بود که مرا  برای بار دوم  و بعد از چند سال دور ی از" بازار" به مفاهیم  بیرون اداره و مناقصه و مزایده و سود و زیان  کشاند.....

مجلات و روزنامه و کتاب ها و سئوالات مورد علاقه ام این چیزها شده بود  و از طرفی بجای اضافه کاری  و ماموریت اداری داوطلبانه وحرص و جوش عقب ماندگی اداری را خوردن توجه ام را به خودم و سلامتم کردم و این همان ایام است که علاقه ام به   سمت خانواده و رسیدگی به فرزندان و بازی و آشنایی با دنیای کامپیوتر و  بیرون و چیزهایی که در قسمت قبل گفتم  بیشتر .و ... 

گویا داشتم کم کم سلامتی ام را به دست میاوردم. 

و...باز هم که حرفهام طولانی شد....بقیه را میذارم برای یک پست  دیگه....