....این نوشته هم زمان و بصورت آزمایشی در  وب سایت شخصی ام به آدرس :www.moradianzadeh.net هم در دسترس میباشد

کم کم  در مزایده ای شرکت نمودم و زمینی خریدم و با قرض و قوله و نهایت فروش ژیان آبی رنگ مدل 56 ام   خانه ای برای خودم ساختم  تا از خیر " منزل سازمانی "اعطایی  که سخت وابسته ام کرده بود بگذرم.بعد هم قید اضافه کار و پست و مقام را هم  زدم  و بدون اینکه مقداری از کار موظف اداریم کم کنم  دنبال راهی برای کار در بازار افتادم ....

با  استفاده از یک خط خصوصی  اجاره ای(لیزد لاین)که طی قراردادی از "شرکت ایرانگیت" و از طریق  امکانات شرکت پلار  که قبلا خطی را از اصفهان گرفته بودند ما نیز  یک  خط را  بصورت کابلی به داخل شهرمان منتقل کردیم هنوز مخابرات استان امکان واگذاری اینترنت را غیر از این خط خصوصی  نداشت و یا اگر داشت خیلی ضعیف بود و این حرفها که میزنم حوالی سال78 و 79  بود  با کمک  پسر 17  ساله ام که همه کارها را حالا کارشناس شده بود انجام می شدحالا یک خط بود و چند جوان علاقمند و یک مغازه اجاره ای  و اولین " کافی نت "  در شهر .

.....بعد از مدتی به اندیشه خرید یک  مغازه افتادیم   باز هم  در یک مزایده وبصورت اقساطی سه ساله  و با کمک  پول  پاداشی   همسرم   که تازه بازنشسته شده بود  .

 باید تلاشم را بیشتر میکردم. نشستیم و با خانواده طرحی را برای توسعه کار و تبدیل  کافی نت به  یک "شرکت اینترنتی "ریختیم . همسرم  هم  مقداری وقت آزاد داشت  سرمایه راهم  از جابجایی ها و گرفتن وام جور کردیم و حالا مطالعه و آمار گیری و محاسبه مشتری و  ارزیابی سود و زیان بر روی کاغذ و ....چون باز هم پولمان  کم بود شریکی   پیداکردیم و.... 

مشکلات بسیار و شرحش مفصل. در میانه کار  شریک هم که به سود کم راضی نبود پولش را خواست. سختی های کار تدربجا رفع  می شدند و   نهایت اینکه در سال 79 و 80  هم موفق شدیم با خریدن تجهیزات و دستگاه ها و 33 خط تلفن  بطور رسمی مجوز فعالیت   اولین شرکت آی اس پی(اینترنت سرویس پروایدر(www.shahinnet.com ) در  شهر مان (شاهین شهر ) را از شرکت مخابرات بگیریم .

 و این یک  تحول  اساسی  و خبری خوب برای اهالی  اینترنت و مخصوصا جوانان علاقمند همشهری  بود.

صبح ها خانمم  در شرکت بود ودو پسرم که حالا بزرگ شده بودند و نیاز به تجربه اندوزی  عملی داشتند همزمان با  ادامه درس شان نظارت دستگاه ها  و امور فنی شرکت را پشتیبانی میکردند..من هم عصرها وقتی از سر کار بر میگشتم میرفتم شرکت و تمرین" کسب و کار خانگی " میکردم.

 اینجا بود که بیشتر یاد گرفتم غرور کاذب" یقه سفید"ی ام  را بشکنم و کار کردن و گرفتن مزد   دستی و نه همراه با فیش حقوق ماهیانه را تجربه کنم.

یاد گرفتم مددکاری اجتماعی  که پر از زیبایی و لطافت های معنویی بود را با معنویت کار سالم  در یک ارتباط زیبای انسانی با همشهریها و در بازار تجربه کنم  . بیشتر از همه این فرزندانم بودند که می آموختند ارتباطات اجتماعی و نحوه نگاه به زندگی را در کنار درس و مشق فرا گیرند .علاوه بر این همگی مان به اهمیت  "اعتبار "در مقایسه با "سرمایه "بیشتر پی می بردیم. به این ترتیب این کسب و کار خانگی  با من و مادرشان  جریان اقتصادی خانواده را پیش می برد.

در  حانه از  حدود سال 76  با کامپیوتر و اینترنتی که ابتدا به همان شکلی که گفتم با هزار دردسر میگرفتیم آشنا بودم  و بعدها در شرکت  چت کردن وگپ صوتی و تصویری را یاد گرفته بودم.از همینجا بود که ایده" طرح "مشاوره  پز شکی از راه دور "اونروزها به ذهنم آمد و مطرحش کردم.چند نفر شدیم از جمله آقای  دکتر نوشمهر که از آمریکا آمده بود  و آقای دکتر ذوالفقاری که در اروپا در امور محابرات دست داشت و آقای سید مرتضی  هاشمی که مسئولیت اداری داشتند با من که می نشستیم و مشکلات طرح را بررسی میکردیم.. و این ابتدایش همان سال 1376 و تکاملش تا سالهای بعد ادامه داشت.و.....

طرح به علت مشکلات مالی و عدم وجود زیر ساخت مناسب متوقف شد اما ایده خیلی ساده بود .همانند چت کردنی که هر روز با دوستان و فامیل میکردیم فقط تفاوتش در این بود که اینجا هدفش   "مشاوره یک بیمار صعب العلاج " بود که میتوانست به راحتی  با پزشکی در آنسوی آب و یا حتی در تهران  چت کند تااینهمه برای یک تشخیص به زحمت نیفتد. فایده طرح به لحاظ اجتماعی  هم مفید بود زیرا هم مشکل اعزام بیمار  که آنزمان ناچار ا اغلب به خارج میرفتند  حل می شد و هم درهدر رفتن سرمایه بیماران و  ارز کشورصرفه جویی میشد   و...بگذریم

تا سال 86 در بازار بودیم . در این سال بچه ها برای ادامه تحصیل مجبور به جدایی از کار شدند و من هم بازنشسته شدم کم کم مغازه را فروختیم و قسمت اعظم سهام شرکت را طی قراردادی با شرکت ایرانگیت (رسا نت )واگذار کردیم . امروز  خوشحالم که شرکت با آدرس www.shahinnet.net همچنان فعال است وما هم فقط بخاطر حفظ هویت و سوابق اون هنوز  ازآن جدا نشده ایم اما دیگر بصورت اجرایی کاری نمیکنیم و بیشتر  به استراحت و دوران جدید فکر میکنم.

بازی های روزگار عجیب است  چرا که  من سه سال بعد از بازنشستگی و درحالیکه خیز برداشته بودم تا جمعبند تجربیاتم را یکجا کنم یکباره به سرطان گرفتار شدم اما هر چه بود مرا از تلاشم دور نکرد.

نزدیک پنج سال است از بازنشستگی ام گذشته است ولی هنوز گاهی سرکی به بیرون  می کشم تا از احوال اطرافم غافل نشوم  .در این مدت به  دنیای تازه ای در مددکاری  علاقه مند شده ام و در این زمینه ها  با همکاری بعضی دوستان برای بازنشسته ها و سالمندان دوره های مختلف آموزشی و مشاوره  میگذاریم و از آنها  هم درس میگیرم .

بسیار مشغولم. تصمیم دارم سایت شخصی ام را فعالتر کنم  تا در باقیمانده عمر  جمعبدهارا بطریقی منتقل کنم تا برای عزیزان بماند واز درسها بیاموزند و از اشتباه ها تجربه ای کنند برای  اینکه در زمان ناکامی ها  دلسرد نشوند.

 دو فرزندم هر دو تحصیلات عالیه دارند.خودم در 54 سالگی ارشدم را با نمره ممتاز گرفتم و همین دیروز خانمم در 62 سالگی رفت تا در دوره پودمانی باز هم تحصیل کند.زندگی ام خوب است و بسیار با نشاط هستم.

جوانانی که گاهی با من کل کل  میکنند اغلب آنقدر مهربان هستند که  بیش از من نگران  بیماری من هستند در حالیکه برای من جایی برای افسوس و نگرانی نیست. درسی که من از بیماری اخیر  گرفتم  از بیماری قبلی آموزنده تر بود و این تفسیر همان گمشده و معنایی بود که سالها در پی اش بودم و نمیدانستم و..... از این نظر همیشه شاکرم.

من هر گز قبل از این به طول زندگی و "مسیر "توجه نداشتم و دنبال  انتهای سفر زندگی و تحقق اهداف تعیین شده بودم در حالیکه هدف چیز ثابتی نبود و  نیست و مرتب معنایش عوض میشود.معنای زندگی را اینک در همین لحظه که با شما و عزیزانم هستم  دارای ارزش میدانم و همین است که برایم زیبایی ها را میافریند.

چند روز پیش که در سرما ی زمستانی خاک هارا زیر رو میکردم تا بنفشه ها و شب بو های عید را درگلدانهای  بالکن کوچک خانه مان بکارم  و تزیین بدهم  و یا وقتی با تکاپوی زیاد در جستجوی فهم کلمه ای ساعت ها وقت صرف میکنم  با خود میگویم شاید کسی  تعجب کند  که  بهار  و مهمتر از اون زندگی برای من چه معنایی میدهد که اینهمه بهش چسبیده ام؟ در حالیکه من زیبایی ها را در همین تضادها میبینم و  همه چیز را در عین" تضاد "دارای "رفاقت "میبینم وهمین است که میتوانم بفهمم چرا  بدترین نفرت ها از عشق  و بیماری و مرگ هم  لاجرم جزیی از نشانه های  بودن و زندگی است   و.....

همین است که  بین زمستان و بهار و سایر فصول تفاوتی نمیبینم. همه شان را حداقل در مورد خودم  تفسیر یک حرف می دانم  و آن:

" لحظه" ایست که خون من هنوز  نفس میزند و زلال وار  میرود و این برایم همان زندگی است و  ارزشمند است و....کافی است زلال و جاری باشیم.