زمان های مختلفی بوده که از شادی  حرف زده ایم اما هیچ کدام طعم یکسانی ندارند.امروزیاد داشت های روزانه ام را ورق میزدم..... وقتی پسر کوچکترم از شهرستان محل تحصیل برگشت و گفت  با دانشگاه تصفیه  حساب کرده(اینجا دیگه نباید بنویسم تسویه حساب چون کاملا حسابش را با دانشگاه صاف کرد) و باید منتظر مدرکش باشد اونقدر شاد بود که نمیدانم چرا به گذشته رفتم و حسی مرا به دیروزها برد .همین دیروزهای چند سال پیش بود  که  با خوشحالی سراغمان آمد و گفت دانشگاه قبول شده و البته در شهرستانی با سه ساعت فاصله و سختی های دوری از خانواده و....

امروز اما این دوران مشکل و حتما پر از خاطرات فردایی   هم به سر رسید..قبل از آن هم خدمت سربازی اش  در زاهدان بود و  دوری از خانواده و فاصله ها و نگرانی های خاص آن منطقه که علی رغم  رفتار هموطنان خوبمان در آنجا  که موجب آسیب کمتری به ما شد باز بسیار هم برای خودش و هم ما پر تنش بود و اما وقتی که  سر انجام همه چیز گذشت  و برگ پایان خدمتش را گرفت باری دیگر و  شادی دیگر که  به ما و خودش هدیه شد  .

و باز پیش ازآنهم ماجراهای زندگی همسر و من و اون یکی پسر و....گویی  این بازی مهیج  الاکلنگی  و پر از تنش و اضطراب  وغم و شادی  استمرار دارد و.....

 اما چیز حالبی که در همه این نشیت و فراز ها ها هست خاطرات چسبیده به ذهنی است که هر کدام طعم خاص خودشان را دارند. هوایی که در جستجوی شان هر چه تلاش کنی باز" آن "را نخواهی یافت . با شعف و شوقی که در چشمان فرزندم می بینم من هم به گذشته ام می روم و سعی میکنم احساسش را در یابم اما هر چه تلاش میکنم می بینم درک چنین لحظه ای آنطور که او می فهمد برای من مشکل و دست نیافتنی است. او شاید خود متوجه نباشد اما من تجربه اش را دارم که این شادی الان او را شاید هر گز   نتواند با این قد و قواره و طعم و مزه  دوباره تکرار کندو احساسش را بفهمد..همانطور که من با همه درد و رنج ها و اندوه و شادی هایی که در زندگی دیده ام هیچکدام  را مزه یکسانی و مشابه ندیدم.

بارها شده است در تنهاییم با خودم چنان قاطی میشوم تا مثلا حس اولین باری که پدرم برایم دو چرخه  ای خرید را به یاد بیاورم.زمانی که دوچرخه بزرگتر از اندازه من بود(پدر های اونموقع و یا بهتر است بگویم  خیلی پدرهایی که  اونقدر پول نداشتند که هر سال یک دو چرخه یا وسیله  تازه برای بچه ها یشان  بخرند "دور اندیش "میشدند. این بود که هر چیز برای ما و حتی برای خودشان را با  چند درجه و اندازه بزرگتر از آنچه که بود انتخاب میکردند و آنچه که برای ما بود را با جمله ای مانند این که تو مرد شدی و یا خانم بزرگی هستی به خورد مان میدادند  تا برای سالهای بعد  که واقعا مرد و زن هم میشدیم  به درد بخورد.).

حسی که از اون دوران را دارم را چگونه برای خودم و شما توصیف کنم؟زمانی که  پای کوچکم را از میان میله های زیرین  دو چرخه هندی نمره 28 به آنسوی پایدان میکشیدم و با کلنجار رفتن به میله های زمخت و بارها افتادن و افتادن نهایت  با کج و کوله شدن های مکرر  سکان دوچرخه را که از دستم فرار میکرد را کنترل کنم و آنرا را به دور حیاط خانه یا کوچه و خیابان به حرکت در آورم وخودم را  در تصویر یک عقاب و پرنده ای آزاد و رها   به پرواز در آرم و......

خیلی دلم میخواهد یکبار دیگر مزه اون شیطنت های دوران  کودکی و یا بازی های پرشور بچگی و ....نه تنها اونها بلکه دلخوشی های  ایام جوانی و یا زمانی  که درحین  خدمتم در میان کوه و دشت و از میان راهروهای تنگ دره های اطراف کوه های قندیل بسته پشتکوه و...داشتم و.با خودم ساعتها تنها و فارغ از دنیا در طبیعت جریان میافتم را حتی برای یک لحظه به حس در آورم و مزمزه کنم اما افسوس که هر گز قابل بازیافت نیست.

خیلی دلم هوس اون زمانهایی را میکند که .....

 این دل سر به هوا گاهی  هوای چه چیزهایی که نمیکند .بدون اینکه درک کند  نه تنها شادی ها بلکه هر لحظه در عالم هر چند هم که در شرایط مساوی اتفاق بیفتند اما برای  همان  زمان و مکان خودش خوب چویده و قهمیده میشود. و هر آدمی به لحاظ  نوع  و جنس اش متفاوت است و هر گز دوباره اون احساس قشنگ گذشته  بر نمیگردد. شاید دلیلش اینه که   هم ما دیگر اون آدم  چند لحظه پیش نیستیم و نه میل و هوا و  ذایقه  وزمانه و....همان که فبلا بود

همه ما خیلی از شادی ها و غم ها میگوییم بدون اینکه بتوانیم مزه و طعم آنرا توصیف کنیم و همین است که باعث میشود از یکسو حرف یکدیگر  را کمتر متوجه  شویم  واز سویی قادر به فهم طعم آن آنطور که در روح و روانمان  خانه کرده  نگردیم و...

شاید زندگی برای همین این همه زیباست و همه حتی در سخت ترین شرایط و نومیدترین لحظات باز هم امید به دیدن چیزی دارند که حتما طعم و مزه ای   تازه تر و نو تررا به آنها هدیه کند.

دنیای سرعت و رقابت  امروزی و گم شدن اهداف و دور شدن ما از خودمان و کج فهمی های ناشی از آن موجب شده تا ساده ترین اصول زیستن را فراموش کنیم.آنقدر برای رسیدن به آخر خط عجولیم که اغلب لحظه ها را  مزه نکرده  فقط می بلعیم.

نه نشخوار لحظات در شان ماست و نه بلعیدن حال و نه خیال های  بیمار گونه وبی درمان . چه بهتر که حال را  همانگونه که هست در یابیم و گذشته و آینده را با تفکر درست  و دور اندیشی های منطقی در آیینه  " اکنون " صیقل دهیم وهمچون طراوت بهاری اردیبهشت ماه با همه وجودشراب " حال" را ذره ذره بنوشیم و مست در عالم وجود به نقشی که در بازی هستی به ما داده اند بیشتر نظاره کنیم و.... 

فراموش نکنیم که زود تر در یابیم و .....قافله  عمر  عجب میگذرد!