برای سفری رفته بودم به منطفه کهگیلویه و بویر احمدو امروز پنجم خرداد است که یه یادش مینویسم.

 

وقتی به خرمشهر آمدند از شش ماه قبل در روزنامه هامی نوشتند که عراقی ها قصد حمله به ایران را دارند.زمان بنی صدر بود .

ما هم که در آبادان بودیم گاه و بیگاه از حضور کماندوهای عراقی که در اطراف نخل های آبادان که از عراق به راحتی قابل رفت و آمد بود می شنیدیم و گاهی هم درگیری ها ی را شاهد بودیم ولی متاسفانه هیچ کاری نشد و بعد ها معلوم شد که بنی صدر تعلل کرده است و در اخبار آمد که او خیانت کرده است.

 

روز ۳۱ شهریور ۵۹ بود که من با یکی از دوستان مشغول صحبت بودیم که اولین گلوله  های توپ به منطقه تانک فارم(محل ذخیره انبارهای صذور نفت که به این نام در آبادان میابشد) اصابت کرد .بعد از آن تعداد بیشتری گلوله خمپاره و کاتیوشا و بعد ....انفجار در پالایشگاه و دود غلیظ در  سراسر شهر.پالایشگاه در وسط شهر آبادان بود.

 و این انفجارها و  آتش سوزی ها هشدار جدی بر آغار جنگ بود جنگی که هشت سال طول کشید و بسیاری از خانواده ها و زندگی ها در آن نایود گشتند و این جدای از ضررهای بزرگ اقتصادی و آسیب های روحی و روانی و اجتماعی و فرهنگی بود که به نظرم تا چندین نسل دیگر آثار مخرب آن وجود خواهد داشت.

و اما حمله به خرمشهر و کشتار هموطنان ما در این بندر زیبا که نبض اقتصاد ایران بود و اغلب  صادرات و واردات ما از طریق دریا از این بندر انجام میگرفت حدیث دیگری بود.

خر مشهر واقعا زیبا بود.ما آبادانی ها و خرمشهریها  اغلب بعد از طهر ها و شب ها رادر کنار رود کارون و اروند میگذرندیم.

 خرمشهر شبهای بسیار قشنگی داشت .غروب خرمشهر  نور افشانی ماه در شب  وانعکاس آن در رودخانه  و سراسر بندر واقعا با شکوه بود. بوی رطوبت و دمی که ما به اون شرجی میگفتیم و حرکت بلم ها و قایق ها با آهنگهای بندری مخصوص جنوب و شادی همه از کودکان تا نوجوانان گرفته تا جوانان و سالمندان در طول شط که خرمشهر را به دو قسمت تقسیم میکرد هر گز فراموش نمیشود.

من یک وابستگی دیگر هم به خرمشهر داشتم و آن به علت دو سال کاری بود که در خدمت خانواده های بی سر پرست اونجا بودم وبسیاری از  مردم محروم ولی دوست داشتنی خرمشهر را و بسیاری از کودکان و نوجوانان را از نزدیک میشناختم و ارتباط عاطفی خاصی با اونها داشتم.

حمله دشمن به ایران با شروع حمله وحشتناک و همه جانبه به مرزهای ایران و از طریق خرمشهر و آبادان جدی تر بود.چند روز بعد از شروع جنگ نیروهای عراقی شروع به پیشروی به سوی  مرز کردند و برای تسخیر خرمشهر از هیچ جنایتی دریغ نکردند..

شرح این رویارویی نا برابر و ناجوانمردان را در بسیاری از خاطرات و گفته های آنهایی که شاهد بوده اند نوشته اند  و به طرق مختلف به تصویر کشیده و یا گفته اند ولی من هم چیزهایی دیدم که تا به امروز هر لحطه به یاد اونها میفتم نمیتوانم اشک نریزم و منقلب نشوم.

کار ما در بیمارستان بود و من به عنوان مددکار اجتماعی همه نوع درمانده ای را دید ه بودم ولی این صحنه ها که نهایت زشتی و رزالت نوعی از یشر  را نشان میداد غیر قابل باور بود. حمله از هوا و زمین و دریا.غرش توپ و خمپاره ها و پرواز میگهای عراقی و بمباران و آتش سوزی ها و خراب شدن و .....

من به چشمان خود شاهد بودم بدن های لت و پار شده جوانان و مردان و  زنان و دختران و گاه پیر و سالخورده ای که بر اثر تیر اندازی و یا حمله تانکها و یورش وحشیانه عراقی ها که زیر چرخهای ماشین جنگی از تن جد شده بود .

من ضجه کودکانی را شاهد بودم که هر گز تصور نمیکردند کودکیشان اینجنین بازی هایی را خواهد داشت.

اتوبوس اتوبوس مجروحین را می آوردند و کادر درمان واقعا درمانده. ولی واقعا با ایثار گری بالایی خدمت میکردند.اتاق های عمل  بخشها و تدارکات و اداری ها وبطور کلی   واحد های مختلف پرستاری وتکنیسین ها و کارمند و کارگر و همه و همه بطور فزاینده ای در تلاش بودند تا کاری کنند.

در بین مجروحین  و شهدا از همه بیشتر مردم محلی و همچنین نیروهای رزمی کمی که  به سختی خود را به خرمشهر می رساندند تا با جوانمردی از ناموس و شرف خود و مردم خود دفاع کنند .تکاورهای نیروی دریایی و همافرها و .....هر که در شهر مانده بود و یا فرصت رفتن پیدا نکرده بود.

همه جا خون بود و خون .پل خرمشهر صحنه کشار عجیبی بود .تانکها رحم نمیکردند و بی محابا از روی مردم بیچاره رد میشدند و....نهایت خرمشهر را زندانی کردند و یک سال و نه ماه او را زخمی و شکنجه کردند.

خرمشهر خونین شهر شده بود  و.....حدیث این قصه بگذار تا وقت دگر

 

و سوم خرداد خرمشهر آزاد شد.همین چند ماه قبل از آن بود یعنی ۵ مهر ماه ۱۳۶۰ که از بیرون آمدن  محاصره آبادان را شاهد بودیم .شبی که من و همسرم که اوبا اینکه چند ماهی بار دار بود و برادر۱۸ ساله اش  را به اسارت برده بودند( و تا امروز هنوز هیچ خبری از او نیست) در شهر با من مانده بود  تا اگر کاری از دستمان می آید انجام بدهیم.و انشب از حدود ساعت ۱۱ که خبر پیروزی رزمندگان قطعی میشد ما با احساس غروری وصف ناپذیردر بیمارستان جشن بزرگ شکستن حصر آبادان شهر مان را همراه با همه عاشقان میهن بر گزار کردیم.

و اینک ۳ خرداد ۱۳۶۱ شادی دیگری را شاهد بودیم.

                                                                                        

          

 

 یاد این روز و همه روزهای بزرگ آزادی بر همه میهن دوستان و رزمندگان و خانواده های آنان مبارک  باد و سلام و عرض احترام و تعظیم خدمت همه شهیدان راه حق و آزادی به خصوص شهیدان هشت سال جنگ تحمیلی