در کلاسی که چند روز پیش در خدمت باز نشستگان محترم  بودم  خانم بالای

50 ساله ای  پیش ام آمد . در حالی که همسر 60 ساله اش ساکت و

 مانند پسر بچه  سریه زیر کنارش  ایستاده بود به من گفت:

به این (اشاره  به شوهر ) بگو :

"چرا مرا محرم خود نمی داند؟"."حرفش را با من نمیزند؟".گاهی تنها می رود

 گوشه ای  و با خود خلوت میکند.و.....نگرانش هستم .حرفم را گوش نمی

 دهد.حواسش اصلا  به خودش نیست" ." شما که مشاور هستی چیزی بهش

 بگو .خسته شده ام . حتی گاهی کارمان به دعوا می کشد.و...".

وقتی این حالت مادرانه را در همسر دیدم و مهربانی بیش از حد زن به  شوهر

 را  ,با آنها کمی صحبت کردم و ....

امامن از مشکل آنها رها نشدم . نمی توانستم آنجا ماجرا را باز کنم.

ولی اینجا میشود   به چرایی و ریشه این رفتار  توسط زنان و موافقت و رضایت

  اغلب  شوهران به  قبول نقش  مادری توسط زنها کمی راحت تر صحبت کرد.

 این امر ریشه اش بر میگردد به سابقه تاریخی و اسطوره ای و نیز ویژگی های

 ژنتیکی و زیستی انسان که مبحثی طولانی است.

اما بطور خلاصه میتوان این را گفت که  این شوهر اگر چه در قرن بیست و یکم

 زندگی میکند اما خیلی یادگارها را با خود دارد و هم امروز نیز جامعه توقعاتی

 از او دارد.هنوز همان  مردی است که  باید ابهت خود را حفظ کند.بخاطر زمختی

 اش.بخاط آن کروموزم وای(y ) که  در عین اینکه ضعیف ترین است و لی

 شاخصه  مردی و قدرت شده است .

به دلیل نیاز جفتش که کسی را به عنوان حامی میخواهد  و   شاید هم  40

 برابر عضله ای که نسبت به زن بیشتر  دارد و یا حتی   سیستم اسنخوان

 بندی ستبر و قوی اش که از زیر کت و شلوار هم میشود چهار شانگی اش را

 تشخیص داد .

"مرد"اینطور  معروف شده که  هر کار سخت و خشنی را میتواند انجام دهد.نه

 تنها درب نوشابه را براحتی و با یک فشار  باز میکند که هر کار ی را حتی

 گرفتگی  لوله آب و فاضلاب را با چند بار پمپ زدن   به راحتی باز کند!.

میتواند ساعت ها در زیر آفتاب و  باران و برف و بوران و یادر  معدن و روی  آب و

 دریا و.... کار کند و ناله هم نکند تا نانی به خانه بیاورد و....

 مردانگی اش گاهی قهرمان عرصه ورزش های مقاومتی و گاه بی باک ترین

 آدم و زمانی نیز  لوتی صفت اش کرده و گاه لات و جاهل محل. اما هر چه

 هست  با مرام بودن را فراموش نکرده . گاهی مدعی است اگر گردنش برود

 غیرتش را از دست نمی دهد و همین بوده که  اونوقت ها هم که شنید

 " بهشت را   زیر پای مادران است "هیچ اعتراض نکرد   و فقط نظاره کرد.

انگاری پذیرفته بود که  بهشت جایی است که باید از" حضور مزاحم هر مرد و یا

  پدری" بدور باشد تا  معنا ی بهشتی پیدا کند!.

 دو گانگی و در گیریش با خود به همین جا ختم نمیشود  .یکی از تغارض هایش

 با همین زن و  همین مادر است .

رفاقتش را در دوره  9 ماهه  در رحم مادررا هر دو  به خوبی به یاد دارند .

 هر طوری بود گذشت.توی این مدت با هر درد مادر او هم ناله کرد و با

 هر مشکلی او هم اذیت شد و....اما رنج اصلی اش از آنجا شروع شد که

 معلوم گردید جنس او برخلاف مادر و جنس زن  از بهشتی ها نیست .

هر چه بیشتر از کودکی اش فاصله گرفت "مرد" بودنش مهمتر شد..خط قرمز

 مردانگی اش با "ختنه سوران "و پارچه قرمز ای ( که امروز دیگر رنگی ندارد )

به دور ناحیه ممنوعه آغاز گشت تا به مادرش بگویند:

 "از این عزیزت دست بکش و زیاد بهش نزدیک نشو. " این از حرامیان و

 محرمان است. و ...." این دیگر مرد شده است " و.نهایت اینکه .

" مادر !حد خود رااز این آقا  رعایت کن "  .

و بعد ها هم با خرید تفنگ و مسلسل و کامیون به عنوان اسباب بازی و افتخار

 مرد شدن  هر روز و هر لحظه بیشتر به باورش فرو میکنندکه بایدخشن باشی

 و تند و پرخاشگر  و....کسی که باید از طلب  محبت  دوری کند  ..

  اینطور شد که به این مرد کوچک از همان ابتدا یاد دادند که "دل" و "احساس"

  و ظرافنت مخصوص بهشتیان و جنسی دیگر است   و او  بنا بر خصوصیتی که

 دارد  بایدآنرا  فراموش کند و هر چه دارد درهمان  "دل" خفه کند و کلیدش را

 گم کند و "تو دار "باشد وتا میتواند  مقاوم باشد   و هیچ از خودش نگوید.

ساده تر  اینکه خواهرش چون از جنس زن بود   اگر دوست داشت می توانست

  هر وقت و هر چه دلش خواست در بغل مادر بخرامد و گریه کند و لی  خیلی

 عیب داشت  که او هم  گریه کند:.مرد را چه به اشک!  مرد را چه به گریه!

و اینگونه بود  که بچه رشد کرد  و پسر شد.

و حالا او ست که باز تعارض و دو راهی  بزرگ تر.

یکبار نعارض مرد بودن با جنس زن  که مردی اش را به رخ کشیدند و از مادرش

 و عزیز یرین وجودش  جدایش کردند و او هیچ نگفت و این بار دلش را باید در

 مقابل پدرهم  فراموش کند..

هم نوجوان است و مانند خواهرش  محبت میخواهد  و هم  پسر است که باید

 برای گرفتن مقام مردی و جانشینی پدر در مقابل عزیز ترین حامی اش شورش

 کند و عرض اندامی  تا مردانگی اش اثبات شود و بشود شایسته نام "مرد".

اینجا هم   باید دلش را زیر پا بگذارد و درونش را پنهان کند که مبادا موجب سر

 افکندگی مادر و  و زنی شود که آینده در زندگیش پیدا خواهد شد و معیار

 انتخابش برای همسری هم یکی همین" استقلال" از پدر است  و ...

 و  نهایت ... مرد میشود.زن میگیرد و کاری می یابد و میشود "نان آور  و امید و

 چراغ خانواده "که در گذر تاریخ و عرف و ادبیات  " پدر" نام می دهند..

کم کم صبور میشود و آیینه صبر و شکیبایی!قدرتمند میشود و همچون" سنگ

 "قوی ! و ستون مستحکم  و یاری رسان دستان افتاده لقب میگیرد و چراغ

 خونه و ...برایش میخونند:(ترانه سرا اسماعیل فرزانه )

پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون


با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون


هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها


هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از  پا

اما  پدر تنهاست.هیچ رفیقی ندارد ...چون مرد است. تنهای تنهای شب.

او اینک در نقش شوهر باز هم بر سر دو راهی است.هم خود نیازمند  شانه ای

 برای گریه کردن و هم الزام به  شانه داشتن برای تکیه دادن همسر و فرزندان

 و ....

اینحاست که عصیان درونش خسته و وامانده  می ماند و مردی اش باز چهره

 می نماید و سکوت غالب میگردد. دیگر به هیچ کس اعتماد نمیکند که حرف

 هایش را بگوید نه به همسر و فرزندان  و نه دوستش و نه  حتی به برادرش و

 عزیز ترینش .پدراینجا مردی  است  واقعا تنها .

شوهری است "فقط با خود" که  همسر  متعجب می پرسد:

"چرا حرف نمیزنی. و از خودت هیچ نمیگویی"؟ و...

 همسر نمیداند چرا ولی با نگرانی شوهرش را خطاب میکند و میگوید    :

" آهای !"   "عزیزم خیابان می روی مواظب خودت باش "و"حتما  اگر

 جای دوری  رفتی بهم اطلاع بده" و مدارکت  را جا نذاری و....

 و مرد در حالیکه عازم خیابان است احساس خوبی بهش دست می دهد

  ....مثل  بچه ای  دنبال  نقش های  گم شده مادر  و....

اینجاست که دوباره به مادری که اینک در نقش همسر ظاهر شده  و سالها در

 نهانش خفه شده بود   آهسته  و  باز هم بدون اینکه هیچ کس از رازش سر در

 بیاورد جواب  می دهد:

"چشم! مواظب هستم.نگران نباش ..... "

و آن گوشه و در ضمیر پنهان او از پدر که نمی تواند در خواست کمک کند ولی

 اینک  مادری دوباره به حمایتش آمده است .همانی  که سالیان سال پیش با

 هم برای حداقل 9 ماه و 9 روز و 9 ساعت همسفره و همراه هم بوذنذ....

و شاید از همینجا راز دلبستگی بیش از حد پدر به دختر و کل کل پدر با پسر را

 هم بتوان حدس زد.

 این  قصه سر دراز دارد...

××××××××