پیری و جوانی 

 

طبق تعریف سازمان بهداشت جهانی(World Health Organization  )   که در ایران هم

 پذیرفته شده  زمان شروع سن سالمندی را 60  سالگی میدانند و مراحل  زیر را برای

 آن در نظر گرفته اند:

 از ۶۰ تا ۷۴ سالگی     سالمند جوان

از ۷۴ تا ۹۰          سالمند

از ۹۰ به بالا               پیر

در گذشته  سنین حدود 60 سالگی  و حتی کمتر  راپیری تعریف میکردند .

 پیران در حوامع مختلف متناسب با فرهنگها و اعتقادات آن سرزمینها با رفتارهای

گوناگونیمواجهه بودند.حتی این اختلاف برخورد در یک کشور گاه متفاوت بوده است.

.در ایران ما هرچند بزرگان و افراد سن بالا و پیران احترام خاصی داشتند ولی گاهی هم

نسبت به آنها با دید منفی و تحت عنوان علیل و به درد نخور و ...یاد میکردند بطوریکه در

مواردی و در نزد بعضی از اقوام نقل است که پیران را  وقتی که نگهداریشان سخت

میشد  بر بالای کوها و در دخمه هایی میگذاشتند تا همانجا از بین بروند و غذای پرندگان

 و حیوانات گردند.

در بعضی از مناطق و از جمله در حوالی یزد و نیز یاسوج و گچساران  و سایر نقاط  آثار

چنیندخمه هایی که تا همین اواخر و  ختی حدود 50 یا 60 سال پیش محل دفن پیران 

متوفی و سوزاندن آثار متوفیان   طبق سنت دین قدیم ما زرتشتی ها بوده موجود

است  .البته این نوع برخورد با پیران و فوت شدگان در قدیم خود استلال و توجیهاتی

داشته است که امید وارم در وقت دیگر به آن به پردازم.

هدف از این مقدمه آن بود که پیری در فرهنگ ها و ادبیات هر کشور و ملتی جایگاه

خاصیداشته و دارد که جای مطالعه بسیار دارد.

  به این بهانه در اینجا چند نکته کوتاه را  موردپیری و مقایسه آن با دوران جوانی می

آورمو برای آشنایی به دوکتاب که توجه بیشتری به این مقوله داشته اند هم   را اشاره

ای میشود.

......ادامه مطلب را بخوانید


   ای پسر هر چند توانی پیرعقل باش. نگویم که جوانی مکن لکن جوانی خویشتن

دار باش. 

 ......بهره خویش به حسب طاقت خویش از روزگار خویش بردار که چون پیر شوی

خود نتوانی چنانکه آن پیر گفت:

"چندین سال خیره غم خوردم که چون پیر شوم خوب رویان مرا نخواهند اکنون که پیر

شدم خود ایشان را نمی خواهم؛" و.....

و این نکته که انسان هر روز که سنش بالاتر رود آسیب پذیری و ضعق و بیماریها 

 بیشتر میشود را اینگونه گفته است:

                                                                                

...... "در کتابی خواندم که:

مردم تا سی و چهار ساله هر روز بر زیادت باشد بقوت و ترکیب.

و پس از سی و چهار ساله تا به چهل سال همچنان بپاید، زیادت و نقصان نکند

 چنانکه آفتاب میان آسمان رسد، بطیء السیر بود تا فروگشتن .

و از چهل سالگی تا پنجاه سال هر سالی در خویشتن نقصانی بیند که پار ندیده

باشد.

و از پنجاه سالگی تا به شست سال هر ماه در خویشتن نقضانی بیند که در ماه دیگر

ندیده باشد.

 و از شصت سال تا هفتاد سال هر هفته در خویشتن نقصانی بیند که هفته دیگر

ندیده باشد.


واز هفتاد سال تا هشتاد سال هر روز در خود نقصانی بیند که دی(دیروز) ندیده باشد

 و اگر از هشتاد برگذرد هر ساعتی دردی و رنجی بیند که در ساعت دیگر ندیده باشد"

 

چند  نوشته و شعر در رابطه با پیری و جوانی:

حکایت چنان شنودم که پیری صد ساله، گوژپشت، سخت دو تا گشته و بر عکازه ای

(عصا) تکیه کرده همی رفت.

جوانی بتماخره (به قصد مسخره کردن)ویرا گفت:

"ای شیخ این کمانک (کمر خمیده او را میگفت) به چند خریداری؟ تا من نیز یکی بخرم.

 پیر گفت: "اگر صبر کنی و عمریابی خود رایگان یکی به تو بخشند، هر چند بپرهیزی".

 

در گلستان سعدی هم دو باب به این موضوعات اختصاص داده شده است یکی باب

پنجم که  در رابطه با جوانی است و دیگری باب ششم که در ضعف و پیری گفته است:

نمونه ای از باب پنجم:

یکی را زنی صاحب جمال در گذشت و مادر زن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن به

ماندو مرد از محاورت او  به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان

"به پرسیدن آمدنش ".یکی گفتا :" چه گونه ای در مفارقت یار عزیز ؟" گفت:"  نا دیدن

زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن!

گل به تاراج رفت و خار به ماند                             گنج برداشتند و مار به ماند

دیده بر تارک سنان دیدن                                       خوشتر از روی دشمنان دیدن

واجبست از هزار دوست برید                                 تا یکی دشمنت نباید دید.

 

و این هم حکایتی از باب ششم:

پیر مردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او

نشسته و  دیده و دل بسته و شب های دراز نخفتی و بذله ها و لطیفه ها گفتی

باشدکه موانست پذیرد و وحشت نگیرد.

از جمله میگفتم:"بخت بلندت بار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی

پخته پرورده جهان دیده ارمیده گرم و سرد دنیا چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت

بداند و شرط  مودت به جای آورد مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان ... نه

گرفتار آمدی به دست جوانی معجب خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی برد

و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.

گفت چندین نمط به گفتم که گمان بردم دلش بر قید من آمد و صید من شد .ناگه

نفسی سرد از سر درد بر آورد و گفت:

"چندان سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که  وقتی شنیدم از

قابله که  گفت:"زن چوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که ییری!"و..

....                                                                                           

 

 

          

 

 

  ادامه دارد.......