هر چه در اطرافمان  می بینیم" سئوال "است!.بشر از زمانی که پا به عرصه حیات میگذارد با سئوال همزاد بوده و این  رهایش نمیکند و همو معتقد است هر گاه که بمیرد  هم  اولین فرشته ای که سراغش خواهد آمد با" سئوال " دو باره شروع خواهد کردکه :  "از کجا آمده ای"؟  "تا کنون چه کرده ای؟" چه میخواهی  و دنبال چه هستی؟" و...

 هیچ توجه کرده ایم که واقعا ما در روز چند  سئوال از خود و  دیگران میکنیم؟چه نوع سئوال هایی ؟چرا سئوال می پرسیم؟

 

 چرا حتی برای لحظه ای نمی توانیم از این چسبندگی ذهن به خود نامعلوم و پر ابهام خلاصی یابیم؟نه تنها جاذبه ذهنی بلکه خاصیت عملکردی و تاثیر گذار انتخاب درست یک تصمیم برای داشتن یک زندگی خوب و آرام  به همین مقوله و نسبت درست بودن" صحیح سئوال "و در نتیجه جوابی که دنبال آن خواهد آمد بستگی دارد.اهمیت این موضوع تا بدانجاست که اگر  کمی جهت  سئوال را به سمت دیگری ببریم یکباره زندگی مان ممکن است  از این رو به اونرو شود.

چرا مغز ما اینهمه با  پرسش در گیر است؟

حیوانات اینطور که گفته اند طبق یک برنامه تنظیمی می آیند و زندگی میکنند و به وقتش  هم می روند ولی  این تنها انسان است که "قابلیت طرح پرسش" و سئوال را  دارد و اوست که فقط "مسئله ساز" است.

اسطوره ها , داستانها و افسانه ها همه به این موضوع `پرداخته اند و علت جاودانگی  هر قصه  در پاسخگویی درست و قانع کننده و نزدیک به واقعیت به یک یا چند  سئوال و ابهام  بشری است.

بگذارید از " ابولهول" بگویم که بسیار در بابش تفسیر کرده اند و من هم با ذهن کوچکم" اسطوره طرح  سئوالش "میخوانم . او که سئوالات عجیبش هنوز بر سر زبانهاست (ازمعمای گندم و خرمن گرفته تا   این یکی که :"آن چیست که صبحگاهان با چهار پا به دنیا میاید و ظهر دوپا دارد و شبانگاه سه پا؟) 

گویند ابولهول بر سر راه می نشست و از هر مسافری  سئوالی  می پرسید و چون جوابش ناممکن بنظر می رسید  دستور قتلش  را می داد.(  به تعبیری یعنی معتقد بود که نادان ها شایسته زیستن نیستند!).او مخصوصا با سئوال معروف چند دانه گندم یک خرمن میشود؟ میخواست به ما بگوید که انسان  با همه ادعایی که می کند و با همه بزرگی که اندیشه اش به اوداده  هنوز درک درستی از یک  رابطه بنظر ساده  نظیر  خرمن و دانه گندم ندارد و....

این اسطوره که  مجسمه اش  هنوز در کنار اهرام مصر و بعنوان پشتیبان و نگهبان  ازش یاد میکنند  بصورت نیمی حیوان(شیر ) و نیمی انسان(فرعون ) بود ه که بالهای عقابی و سری شبیه زنان داشت و ...

به اعتقاد خیلی ها این جثه عظیم  در کنار بزرگترین نمونه عجایب هفتگانه چیزی جز نماد و نمایشی برای  اهمیت پارادوکسی به نام " مسئله "و "سئوال  و پرسش "در انسان نیست. این مجسمه  در عین حال  که نادانی بشر را به رخ می کشد  از آنسو یادآوری است به قوه عقل وکوشش برای استفاده بهتر از  توانایی های  بالقوه  وبی دریغ مغز انسان و بیرون آوردن پاسخ حتی در بدترین شرایط و  اشکال آن.

مثال های فراوان از فیلسوفان و دانشمندان و اهل هنر,علوم  و ادببات و فنون  هستند که هر یک به گونه ای  به اهمیت طرح درست پرسش و رسیدن به حقایق پرداخته اند که من اینجا به یک  نمونه "جدل"  سقراط می پردازم.

 اگر به فلسفه او توجه کنیم مرتب برای حل و فهم هر موضوعی سئوال میکردو خود را پیرو مادرش می دانست و  میگفت :"من هم مانند  مادرم (که ماما بود ) هستم .

"همانطور که  طبیعت بچه را میزایاند و ماما فقط کمک کننده است تا این عمل صورت گیرد, من  هم میکوشم تا مردم دوباره زاده شوند و راه معرفت را بیابند و به این ترتیب  چیزی تازه به دنیا بیفزایم" .سقراط میکوشید   با طرح سئوال و پرسش حقایق را از پستوی ذهن که به اعتقاد او بطور فطری در انسان نهفته است را  به یادش آورد و آدمی از نو بسازد و...

برای توضیح بیشتر یک نمونه  از جدل  او را  با مدعی میاورم:

گویند روزی  سقراط بر راهی نشسته بود . در این اثنا  فردی به دنبال دیگری می دوید  و فریاد می زد :"  قاتل است .بگیرید بگیرید!."

 سقراط بی اعتنا فقط نگاه میکرد تا متهم از کنارش بگریخت .

این بی توجه ای موجب تعجب و عصبانیت مرد تعقیب کننده شد و فریاد زد:

چرا او را نگرفتی؟مگر نشنیدی که گفتم بگیرید!؟

سقراط گفت:"چرا می گرفتم؟

مرد نفس زنان میگفت :" من که فریاد زدم او قاتل است"

 و سقراط  خیلی خونسرد سئوال کرد:"قاتل یعنی کی؟"

مرد باز هم عاصی شده و با عصابنیت جواب داد   :"معلوم است, هر کس که

  بکشد را گویند".

سقراط با مکثی تامل آمیز ادامه می دهد:" منظورت این است   که قصاب

 است؟که  قصابی نه گناه است و نه  جرم .

مرد دست پاچه شده و میگوید " شما متوجه نیستید  قصاب  فقط حیوان را

 میکشد اما نه حیوان بلکه  موجودی ازجنس خود را کشته است" .

سقراط  همچنان  آرام میگوید :" اگر منظورت آنست که دیوانه و مجنون است و

نا آگاهانه کسی را کشته  که  این هم نه جرم است و نه گناه .

 باز مرد ناتوان از توجیه  دلیل و قضاوت عجولانه اش میگوید :

" منظورم این است که او انسانی است که همنوع خود را   آگاهانه و با عقل و

شعور کاملا سالم و هشیار  کشته است" .

سقراط  آهی می کشد و  می گوید دانستم :"نکند منظورت آنست که این فرد  قاضی  و دادستان بوده است  که هر روز با حکم شان بسیاری را می کشند و دست شان به خون آلوده است  ؟و....

درو اقع در این گفتگو و جدل سقراط می خواهد نقش "سئوال کردن درست" برای فهم حقایق را با توجه به  نسبی بودن یک موضوع ساده  که اغلب خیلی راحت از آن می گذریم  را برجسته کند .

او و بسیاری از اندیشمندان معتقد به دیالکتیک از زمان زنون تا افلاطون و ارسطو و بعد از آن کوشیده اند هر یک با روشی و  با طرح پرسش و پرسش هایی  به ما بگویند  :" هرچیزی نسبی است "و مثلادر همین جدل سقراط مشاهده میکنیم که  ما نمی تو انیم هر  " کشتن" و " قتلی"  را مطلق  کنیم و کننده آنرا" قاتل " بنامیم .چنانچه قصاب و قاضی  و و کیل  و گاه  دیوانه ,گر چه دست شان ممکن است  به خون آغشته باشد   و  درشغل شان  کشتن هم باشد اما  به این دلایل  آنها را نمیشود مجرم  و گناهکار خواند  و....

مثالها و نمونه ها بسیارند و بیان هرکدام نوشته را از این هم طولانی تر می کند.تا همین حد که توانسته باشیم "اهمیت سئوال کردن درست "را رسانده باشیم  بنظر کفایت میکند.

 آنچه هدف من در این  وقت کم و فضای محدود است بر خلاف مثال هایم !(که ناخود آگاه قتل و کشتن داشت!) توجه دادن خودم و دوستان به مقوله  زندگی و حیات و بالندگی و لذت بردن از لحظات است .و اینکه چالش ذهن و طرح درست  "سئوال"  و پرسش در تصمیم گیریهای بموقع و درست تا چه حد برای حصول فهم معنای درستی از بودن در این دنیا و تکالیف و نقش آفرینی هایمان  موثرند.

انسان با "سئوال "رشد میکند و با سئوال و جوابی که درست دریافت کند   آرامش می یابد  اما نه هر سئول و پرسشی, بلکه آنکه  درست و سنجیده و با شرایط خاص و مناسب  و در جای خود و ...مطرح شود.

در نوشته بعدی سعی خواهم کرد کمی بیشتر در این باب  صحبت کنم.