62سال و یا شاید بهتر بگویم 62 سال و نه ماه  پیش بدون اینکه اراده ای داشته باشم  متولد شدم.این نوع آمدن به دنیا را که فرد هیچ اختیاری برای ورود  را ندارد "تولد" و" متولد شدن "گویند.

خیلی ها بعد از بزرگ شدن و زمانی که فرصت ارزیابی دست می دهد یا آه و ناله سر میدهند که :"خدایا این چکاری بود کردی "و"چرا من را به این دنیای چنین و چنان آوردی و زجرم دادی "و "چرا  چیزهایی که نباید دید را به من تحمیل کردی "و "اگر قرار بود اینهمه سختی بکشم و هر روز در دلهره و ناراحتی باشم  آمدنم بهر چه بود؟" و از این حرفها می زنند .... عده ای هم خالقشان را شکر میکنندو بر دنیا لبخند میزنند  که فرصت آمدن به این دنیا را به آنها داده تا مدتی را از مواهب بهشت این جهانی بهره گیرند.

اما برای من به جز اون تولدی که همه دارند یک سعادتی روی کرد تا خودم برای آمدنم و زیستنم حق انتخاب داشته باشم و این را چیزی بالاتر از تولد و متولد شدن بدون اختیار و غیر ارادی بدانم که هنوز نتوانستم نامی  برای آن انتخاب کنم و...

 که چون به گدایی او رفتم و از میان آنهمه آمدگان ظرف مرا بشکست فهمیدم که ...

بقیه را از زبان جامی بگویم:


چون یک چندی بر این برآمد                                دودش ز دل حزین برآمد

بگرفت به کف شکسته‌جامی                    می‌زد به حریم دوست گامی

آن دلشده چون رسید آنجا،                         صد دلشده بیش دید آنجا

بر دست گرفته کاسه یا جام                       در یوزه‌گرش ز خوان انعام

هر کس ز کف چنان حبیبی                         می‌یافت به قدر خود نصیبی

مجنون از دور چون بدیدش                     عقل از سر و، جان ز تن رمیدش

چون نوبت وی رسید، بی‌خویش                   آورد او نیز جام خود پیش

لیلی وی را چو دید و بشناخت               کارش نه چو کار دیگران ساخت

ناداده نصیب از آن طعام‌اش                       کفلیز زد و شکست جامش

مجنون چو شکست جام خود دید                 گویا که جهان به کام خود دید

آهنگ سماع آن شکست‌اش                      چون راه سماع ساخت مست اش

می‌بود بر آن سماع، رقاص                          می‌زد با خود ترانه‌ای خاص:


کالعیش! که کام شد میسر!                            عیشی به تمام شد میسر!

همچون دگران نداد کامم                             وز سنگ ستم شکست جامم


با من نظری‌ش هست تنها                                 ز آن جام مرا شکست تنها



صد سر فدی شکست او باد!                           جانها شده مزد دست او باد!

بیهوده شکست من بخت است                      کارم زشکست او درست است

  فرصتی بود تا دوباره تاملی کنم بر چیستی عالم و اینکه کجای کارم؟

  و.......آماده شدم و بعد از بجای آوردن آداب " حضور" و از جمله  شستشوی جسم , لباس مخصوص بر تن کردم و مهیا  تا روحم را همزمان جلایی بدهم.

در سال89 و اتفاقا در روز 15 مهرماه و شب تولدم  با اختیار خودم دوباره زیستن  و اینبار از نوع انتخابی را تجربه کردم. به جای ناله  و گلایه کردن  از اینکه "از بین این  همه آمدگان چرا من بیمار شدم و چرا  ظرف من شکسته شد؟" به مرور حوادث زندگی ام و  چگونه بودنم پرداختم  که ... من با "طعم ملس مستم و لاغیر " 

   به بیمارستان رفتم و گفتم  یکبار دیگر همه سلولهایم را بخشکانید و دو رش بریزید و سلولهای تازه تر در آن بدمید تا  زیستم را  ولو برای چند سالی با نگاهی تازه  تمدید کنم و تاملی دقیقتر در آن کنم..

آنروزخود را   شستشو دادم و بعد  لباسی مخصوص   بر تنم کردند و" احرام وار"  بطور واقعی در درونم  معتکف  شدم و در حول نا گفته ها طواف کردم..

40 روز دربیمارستان ودر  اتاقی کوچک و  تنها  و از همه جا بسته و 40 روز هم  در خانه و بدور از های و هوی دنیا زمان خوبی برای  تامل در خودم و حالاتم و زدودن افکار و ریختن آشغال های فکری و  نهایت تامل در هستی بود. فرصت مناسبی  تا  روح خسته و درمانده را آبی بپاشم و پالایشی کنم.

در واقع  دو سالروزبرای حضورم در این وادی  دارم:یکی تاریخ تولد که برای من امروز 16 مهرماه است و یکی  جاری شدن و "پیوندسلولهای بنیادی  " که دوباره در رگهای خشک و بی رمقم تزریق شد و امسال سومین آنرا دارم آغاز میکنم .

و این یکی بر خلاف تولدم کاملا  یک  زندگی اختیاری و خود خواسته خودم است .  این صحه گذاشتن بر رضایت من از بودنم در این عالم است و نه مانند هر تولدی دیگر  که شاید با تقلا و جنگ و گریز و به  زور بکش و مکش  دست ماما و پزشک " و آه و ناله مادر و صرفا  فارغ شدنش به  این دنیا باشد.

 امروز که اینها را می نویسم مثل هر کسی  نمی دانم تا کی امکان خوردن جرعه های ناب زندگی را از دست  ساغر هستی دارم ولی کاملا پر از شکر و سپاس هستم زیرا حداقل اطمینان دارم  جز معدود آدم هایی هستم که برای زیستنم  دلیل و معنایی دارم .

برای خیلی ها که بر سر دو راهی این چنین  قرار نمیگیرند(  که کاش  هر گز هم قرار نگیرند ) شاید قابل درک نباشد که دقیقا  چه میگویم امابرای من که از پی حادثه اینجا  به پناه آمده ام  " زیستن انتخابی" ام نسبت به " تولد اجباری ام" مزه خاص  و قابل تامل دیگری  دارد .مزه "ملسی" که   وادارم میکند برای داشتن و همزمانی  هر دو بیشتر سپاسپگزاری کنم و قدر دعاها و آرزوهای شما و دوستان و عزیزان در حق خودم و این روزهای خاکستری و قشنگم را  بهتر بدانم.

از تبریک ها و محبتهای قشنگتان پیشا پیش تشکر میکنم.لبخند