گلستانکوه 

 

بیست و دوم از اردیبهشت  هشتاد و هشت به همراه عده ای از کارکنان و

همسران همسن و سال که دوره آموزش و مشاوره قبل از بازنشستگی را

 میگذرانند عازم خوانسار شدیم. 

این دوره از اول بهمن ماه  سال گذشته آغاز شده و۷مرحله داشت.  در این

دوره  کارکنان و همسران آنها برای رویا رویی با مشکلات روحی و روانی و

 اجنماعی و خانوادگی  قبل از بازنشستگی در کلاسهای تخصصی آموزش داده

 میشود و  ضمن  آشنایی با حقوق خود  در دوره بازنشستگی  اطلاعاتی راجع

 به  سلامتی و بهداشت و تغذیه و نیز ورزش  در دوره سالمندی را بدست می

آورند.در آخرین گام نیز در یک اردو ی یک روزه و در کنار همسران شاد بودن و

لذت با هم بودن در یک فضای طبیعی  و دور از محیط کار و زندگی را تجربه

میکنند.

این برنامه که شامل یک بسته کاملآموزشی  است وقت زیادی  را از من گرفته

است ولی خوشحالم که اولین دوره را که بصورت آزمایشی در یکی از صنایع

اجرا کرد یم  بسیار موفق بود و درخواستهایی که  سایر واحد ها برای استمرار

آن میکنند موجب دلگرمی است.

 

 اما در مورد خوانسار و آنچه گذشت

 

 

 .

خوانسار شهری است با حدود ۶۰ هزار نفر . از اصفهان که راه بیفتی قبل از

اینکه به شهر  داران برسی جاده دوشاخه میشود.یکی به سمت  الیگودرز و

جنوب کشور و دیگری خوانسار و گلپایگان و شمال کشور . از اصفهان تا داران

حدود ۱۱۵ کیلومتر و از داران تا خوانسار نیز ۳۵ کیلومتر جمعا ۱۵۰ کیلومتر

وبا اتوبوس دو ساعت یا بیشتر راه است.

حدود ساعت هشت و سی صبح از اصفهان به سمت خوانسار راه افتادیم و

نزدیک به ده و نیم  صبح بود که رسیدیم.

 

 

دشت را در جایی مسدود

 

 

 نموده اند تا اتومبیل ها و اتوبوس هایی که گردشگران را به آنجا می آورند

 آسیب بیشتری بر آن نیاورند.

جایی  است که به خاطر لاله های واژگونش در این فصل سال زیارتگاه بسیاری

از عاشقان طبیعت است.

از جاییکه پیاده شدیم تا ادامه دشت و دامنه کوه  فضای وسیعی قرار دارد و

هر چقدر که دوست داشته باشی میتوانی  برای گردش وقت بگذاری.بسیاری

از خانواده ها  گوشه ای را انتخاب میکنند و از صبح تا غروب را  در طبیعت

زیبای آن روزی را دور از دغدغه های جاری میگذرانند.

روزی که ما رفتیم سه شنبه بود و از شلوغی معمول خبری نبود.روزهای

تعطیل  Image and video hosting by TinyPic بخصوص جمعه ها در این وقت سال بسیار شلوغ و برای امثال من  که با

سر و صدا زیاد میانه خوبی ندارم وا حتمالا پر دردسر. هر چند دیدن بچه ها

وبزرگها و هیاهوی آنها هم میتواند زیبایی و قشنگی خودش را داشته باشد .

شانس دیگر ما هوای ابری و خنکی بود که معمولا در این موقع از اردیبهشت

خیلی کم اتفاق میفتد.در روزهای معمول گرمای سوزان آفتاب در سربالایی کوه

و دشت میتواند ناراحت کننده باشد که خوشبختانه  بر خلاف آن ما با سرما روبرو

 شدیم تا جایی که مجبور شدیم لباس بیشتری به تن کنیم.

خدمات رسانی بسیار ضعیف و مخصوصا دستشویی ها بسیار کثیف بودند و گویا

مسئو لین طرحهایی را در مورد رفاه مسافرین در نظر داشتند که نشانه هایی

 از سیمان و ماسه ها  برای این تصمیم ملاحظه میشد.

 

از دامنه که بالا میروی به تدریج لاله ها پیدا میشوند.ابتدا تک و توک و اطراف

آنها گیاهان خودروی دیگر.از میان راههای پر پیچ و خمی که قابل رویت است

طواف وار به بالا میرویم و بعد از نیم ساعتی قدم زنان و

با  کمی سربالایی انتخاب راه با خودت است که کدام سو میخواهی بروی.

ما چند نفری بودیم که راه چشمه را پیش گرفتیم . وقتی به چشمه رسیدیم آب

زلال وجاری را که از زیر کوه می آمد و در مسیرش جویی را درست کرده بودند

تا به سمت دشت هدایت شود ملاحظه کردیم.

در این فصل و شاید به علت سرما و آب نشدن یخ ها چشمه هازیاد آب ندارند

واین جا هم همینطور بود  ولی میشد دست را زیر آن گرفت و صورت خود را با

آن صفایی بدهی کاری که من کردم.

زیبایی چشمه  و منظره اطراف  فرصت نگاه کردن به آسمان را به تو نمیدهد و

ناخود آگاه سنگهای صیقلی تو را به خود میخوانند .من کوهنوردی نمیدانم ولی

گویا" جو "مرا میگیرد و یا شاید  جلوی این همه آدم نمیخواستم کم بیارم و

شروع به بالا رفتن از دامنه کوه  میکنم.

هر طور هست به بالا میرسیم ولی البته فقط ۷ نفر بیشتر نیستیم.در اون بالا

برفها را دیدیم که هنوز سفت و محکم به زمین چسبیده اند .با کمی ادامه راه

خود را به اونجا میرسانیم .چند عکسی هم توسط یکی از همکاران با دوربین

موبایل به رسم یادگار می اندازیم.

در سمت راست ما  انبوهی از  لاله زارهای واژگون قرار دارد که در حصاری

 فلزی از سیمهای خار دار زندانیشان کرده اند.

به آنها نزدیک میشوم .مهجور و تنها.نگاهشان بی رمق و حزن آلود .گلهای

وحشی را هیچ کس برای تربیتش خون دل نخورده مگر طبیعت و هم اوست که

نگهبانیش میکند.

در کتاب مسافر کوچلو بود که خواندیم "ما به  نسبت عمری که

برای اهلی کردن گلها صرف میکنیم در مورد آنها  مسئول باید باشیم" ولی این

گلهای وحشی را چه کسی نگهبانی میکند؟

شاید دردشان را بشود درک کرد.  لاله های تنها و دور افتاده و اگر این

همه آدم   برای  ملاقاتشان می آیند مطمینا بخاطر  طنازی  و عشوه گری های

اونها  نیست که این همه راه را  می آیند.

مردم به ملاقات اونها می آیند  به این خاطر  که یا سرخی چهره شان را  به رخ

گلها  بکشند و یا واژگون بودن سرهاشان را و  شاید اشگهای بر آمده از جانشان

 را  که اگر خوب دقیق شوی در انتهای نگاه اونها میتوانی ببینی

 یادم به این شعر افتاد که میگفت:

لاله وحشی من

به چه امید سر از خاک برون می آری

به خیالت که بهار آمده است

............

لاله ها در همه جا نشانی از جلو ه های خاص از حیات و زندگی اند .هر کس

عزیزی را از دست داده است احتمالا  یاد عزیزش را در یکی از این لاله

ها تداعی میبیند  .

زیبایی و در عین حال تنها بودن و دور افتادن از همه چیز در دشتی فراخ به

 وسعت زندگی.

 و ... من هم  یاد خواهرم افتادم که با همه عشقی که به زندگی داشت

درچنگال سرطان اسیر شد و چشمان خود را بر دنیا بست.

یاد همه دوستان و عزیزانی افتادم که دیگر آنها را ندارم.

اطراف لاله ها پر از بوته های گون (به فتح گاف و واو)است.گویا خلقت میداند

که گلهای وحشی به خاطر زیبایی  و غروری که دارند دشمن زیادی دارند و هر

لحظه ممکن است بیش از این تاراج گردند و به همین خاطر نگهبانی از آنها را 

 خود به عهده گرفته و چه کسی بهتر از  این گونها با خارهای ریز و بسیار تیز!

Image and video hosting by TinyPic

شاید هم گو ن برای حفظ خودش هم شده به این خارهای محافظ نیاز داشته باشد

ولی به هر حال نزدیکی سکونت آنها با  لاله های واژگون حتما مصلحتی داشته

است.   البته این موجود دو پا   برای این هم فکری کرده است.:

چوبی حدود ۲ متر را درست میکنند و با پوستینی که صیقل میدهند  و در

زیر بوته ها قرار میدهند و با ضربه وارد کردن به بوته چیزی مثل پودر  شکر

 از آن  بدست می آورند ورمق گون  را میگیرند و  آنرا تبدیل میکنندو  برای

شیرین کردن دهان ما به عنوان گز انگبین  که در درست کردن نوع شیرینی

معروف به  گز از آن استفاده میکنند.

 کم کم  از دامنه کوه سرازیر میشویم به سمت اتوبوس 

 ساعت نزدیک یک و سی بعد از ظهر است که دیگر همه میرسند و  با هم

برگشت میکنیم  به سوی  خوانسار.

نهار را در یک رستوران نه زیاد خوب میخوریم و بعد راه میفتیم به  سوی باغ 

 زیبای شهر.

 باغ خوانسار جایی است پر از گلها و سبزه و صدای شر شر آب و نغمه پرنگان

 که تو را با خود میبرد در حال و هوای دیگر.

قدم زنان به چشمه آبی میرسیم که  در محوطه  باغ قرار دارد  و   مردم محلی

اعتقاد داشتند از  قدیم که این آب  اکسیر جوانی است ودر آن میرفتند تا جوان

بمانند  به این خاطر امروزه راه دسترسی به آن را بسته اند ولی تعدادی از

خانمها مخصوصا با حسرت به اون نگاهی میکردند  و پچ پچی که  من به

شوخی سر به سر خانمها گذاشتم و گفتم که :"فریب این حرف را نخورید و خود

 را در آن نیندازید که خفه میشوید"

چایی و دور هم نشستن مردان و زنان گاه با هم و گاه همراه با نجوای عاشقانه

دو سالمند در ماه عسل دوباره و یا حرف زدن های چند  گروه با هم و..... نهایتا

همگی دور هم جمع شدیم و عکسهایی گرفتیم و چند نکته آموزشی  برایشان

میگویم و بعد حرکت برای خرید که خانمها معمولا بی تابی بیشتری میکردند.

عمده سوغات اینجا گز است که از کیلویی ۵ یا ۶ عزار تومان تا بالای سی هزار

 تومان است و بعد از آن عسل که  ان هم از کیلویی ۷ هزار تا بهترینش  که

اینجا عسل گون است  تا ۱۶ هزارتومان و  همچنین  خشکبار و حبوبات و

سبزی های خشک کرده از طبیعت در انواع که گاهی از شهرهای اطراف هم می

آورند و به عنوان محصول خوانسار میفروشند و نهایتا خشکبار که آن هم

معروف است.در این بازار بیشتر در رابطه با  سوغات های خوراکی ما برخورد

نمودیم و حتما سایر سوغات ها هست من اطلاعی ندارم 

ساعت حدود ۵و سی بود که همگی آماده برگشت شدیم و وقتی به اصفهان

رسیدیم از ۷ گذشته بود.

این یک روز خوب بود و پر از لحظه های حقیقی.

روزی که به هیچ چیز جز حال فکر نکردم .نه افسوس گذشته را خوردم و نه در

 رویا و آرزوهای آینده لحظه هارا از دست دادم و اگر در آن لحظات به عزیزانم

فکر میکردم آنها را در کنار خود میدیم .

 کاش بتوانم همیشه خاطرات خوب را با خود همراه داشته باشم.

یادهایی که اگر نباشند گویا چیزی از من گم شده است.

 

 

شهری است قدیمی و سنتی و  کوچک ولی با سابقه ای بزرگ .مردمانی

سخت کوش و صمیمی و اهل ادب وفرهنگ که مشاهیر بزرگی را در خود

داشته و دارد که افتخار ایرانیان است. 

بعد از توقفی کوتاه به گلستانکوه آمدیم وبعد از طی حدود ده کیلومتر مسافت

 

حدود ساعت  یازده و ربع بود که از اتوبوس پیاده شدیم.