می  خواستم  به بهانه  یادآوری روزهایی که در آن هستیم یعنی 18 تا 24 مهر که" هفته بهداشت روان" میباشد  خاطرات نحوه ورود م به عرصه  روان را توضیح دهم.

رشته اصلی من در زمینه علوم اجتماعی و جامعه شناسی است و بیشتر به" جمع" توجه دارد اما چطور شد که به مسایل "فردی" و روانشناسی کشیده شدم؟

حتما می دانید که با وجود ارتباطات تنگاتنگ پدیده های مختلف با یکدیگر و از جمله روانشناسی و جامعه شناسی با اینهمه "قوانین حاکم بر جامعه شناسی" کاملا با قوانین فردی متفاوت است.در همین راستا میگوییم آنچه که در مورد یک فرد در جایی اتفاق می افتد اینگونه نیست که اگر دو نفر شوند باز به همان صورت ولی ضربدر دو خواهد بود بلکه پیش بینی رفتار چنین فردی بر اساس قوانین علوم اجتماعی می تواند چیز دیگری شود.

 از سال 1353 و پس از گذراندن دوره های مخصوص مددکاری اجتماعی در تهران  و  تا سال 1356 در خرمشهر  به عنوان مسئول یکی از واحدهای" خانواده های بی سرپرست " وابسته   به سازمان خدمات اجتماعی آن زمان ( سازمان بهزیستی امرور) کار میکردم.

روابط اداری و اجتماعی  آنزمان و دیدن اجحافها و نامرادی هایی که در رابطه با این خانواده ها میشد و نقشی که من بعنوان یک مسئول  اداره داشتم بعد از چند سال کار کردن  مرا دچار تعارض شدیدی کرده بود.

چیزهایی می دیدیم که با ارزشهای فردی ام مغایر بود.نمیخواهم بگویم همه چیزش بد بود ولی هر چه بود با نگاه پر از هیجانی و شور و حال جوانی ام جور نبود . زمانی که جوان هستیم همچون امواج پر تلاطم هستیم و  هر جا ظلمی میبینم دوست داریم  همون موقع نابودش کنیم و یا بر علیه هر بی عدالتی همون موقع به پا خیزیم.

همیشه جوانی را با توجه به سن و سال و عمق کم اش  شبیه به امواج خروشان  دریا در کناره ساحل می بینم که مرتب یه سنگ و صخره میزند  تا هر آنچه که مطابق با هنجارهای مورد قبول و ارزش های ذهنی او  نیست را بساید و  به رای خود در آورد و بر عکس سالمندی را چون  اعماق وسط دریا می بینم که اگرچه خون دل بسیار میخورد ولی برای سایش صخره ها با حوصله و  آرام رفتار میکند.

من هم مثل هر جوانی آنزمان بیقرار و پر جوش مرتب از آنچه در محیط اطرافم می دیدم در التهاب بودم.

خانواده های بی سر پرست همون هایی بودند که یا نان آور خانواده  شان را بعلت فوت و حادثه و مواردی مانند آن از دست داده بودند و یا در زندان با اتهام دزدی و اعتیاد و مثل آن در بند قانون بودند.کسانی که  از یک سو من مددکاراجتماعی طبق وظیفه  باید بررسی میکردم و مبلغ تخصبص بودجه مثلا یک میلیون ریالی  (البته آن زمان را ) را بین 50 یا 60 خانواده  از اونها  با پنج یا شش بچه قد و نیم قد و پدر و مادر تحت نظرشان تقسیم کنم. از این سو  شاهد آمار بالای ثروت نفتی ام بودم که در دست عده ای مفتخور به تاراج می رفت و خودم هم به عنوان یک مسئول هر چند کوچک بر این بی عدالتی صحه میگذاشتم.

 زن های بیمار و رنگ و رو پریده و بچه های پا برهنه و لباس های مندرس و خانه های گلی منطقه چهل متری و لب شط و گمرک و... 

دلم میخواست فریاد برآورم  و  کاری کنم اما این در مقابل مسئولیت اداری و سازمانی ام که می بایستی همه چیز را زیبا و قشنگ نشان بدهم متضاد بود.

هر چه کردم نتوانستم با خودم کنار بیایم. این بودکه  کمتر از دوسال از شروع کارم نگذشته بود که  دنبال کار دیگه ای  میگشتم.از نظر حقوق و موقعیت اجتماعی و منصب اداری در آن زمان  شغل من برای خیلی ها یک آرزو بود ولی به لحاظ روحی اینکار مرا واقعا درمانده کرده بود و بطریقی داشتم "روانی " می شدم.

تا اینکه  یک روز  یک آگهی دیدم که:"کار در بخش روانی ".

با خودم فکر کردم هر چه باشد بهتر از آنجاست.مراحل مختلف امتحان و مصاحبه و آزمایش های مختلف بخوبی طی شد و من شدم " مددکار اجتماعی جامعه ای  روانپزشکی" یا کامیونیتی  سایکیاتریک سوشیال ورکر ( community psychitric  social worker .

اینجا هم شش ماهی دوره تخصصی دیدم و بعد از آن  در تیمی متشکل ازروان پزشک و پرستار و روانشناس و مددکاراجتماعی  به بررسی بیمار و تشخیص و درمان می پرداختیم. 

دو بخش داشتیم .یکی مخصوص زنان و دیگری برای مردان و تعداد تختها هم  هر کدم حدود بیست  میشد.روزهای دوشنبه هم کلینک داشتیم و نوعی غربال گری برای یافتن بیماران یا رسیدگی به  موارد درمان سرپایی و  انجام مصاحبه.

بیماران ما در طیف های مختلف ولی  در دو دسته اصلی بودند :

 دسته "نوروتیک" ها یعنی اونهایی که تحت شرایط فردی و  اجتماعی ناخوشایند واکنش های مختلف عصبی داشتند و خودشان  از بیماری  و مشکل که داشتند  مطلع بودند و برای درمان  مراجعه کرده بودند و دسته دوم اونها که "سایکو ز "بودند و به اصطلاح رابطه منطقی شان با اجتماع بریده بود و خودشان اعتقادی به بیمار بودن نداشتند و به زور و با  تمهیدات مخصوص به بخش آورده شده بودند .

گروه  اول  خود شان  سعی میکردند   آرام بودن را تمرین کنند و دارو  ها و صحبت های ما هم کمکی بود تا دنیا را طور دیگری نگاه کنند تا شاید  روح و روانشان کمتر مچاله شود  و گروه دوم هم  که   مدعی پیامبری و فیلسوفی و داشتن رسالت خاصی بودند  از ترس دشمن خیالی گاه  در ذهنشان نقشه سرکوب اهریمنها را می کشیدند و با خود  می گفتند و می خندیدند و  یا  در گوشه ای برای  روزها و هفته ها می نشستند  و هیچ کاری به دنیا و اطرافش نداشتند  تا کم کم دارو اثر کند و آرامش را دوباره تجربه کنند و...

 انگار برای فرارم توجیهی یافته بودم. اگر چه خاطرات کار  چه در روستا و چه با خانواده های بی سر پناه و فقیر و فاقد همه چیز در تهران و خرمشهر   از موهبت های زندگی ام برای شناخت جامعه و تجربیات خود ساختگی ام بود و هر گز صفای اون مردم صمیمی را فراموش نمی کنم اما اینبار  سعادتی  دیگر  به من رو  کرده بود تا روی دیگری از زندگی مردم کشورم را در ابعاد فردی به چشم  خود ببینم. آدمهایی که دیوانه  خوانده میشدند اما صمیمیت و شفافیت روح و روان و سادگی و زلالی رفتار نقطه مشترک اونها  بود. حالا می توانستم  با اغلب شان دوست شوم  و با نفوذ در درونشان  سعی کنم  دنیای شان را درک کنم.

رابطه من با آنها یک رابطه دوستی عمیق ایجاد میکرد که تا حدودی مرا از تعارض هایی که در شغل قبلی ام آزارم می داد رهایم می ساخت .اینجا همه بی ریا بودند و صادق بودند .ازبیماران مرد و زن که بگذریم محیط پر از جنب و جوش و  استادان خوب و ارجمندی همچون  دکتر پرویز جواهری و دکترمحمد  بصیری و دکتر  خسرو شاپور( براد پرویز کاریکلماتوریست و همسر فروغ فرخزاد ) تا سایر همکارانم نظیر محمد قایمی و خانم اشرف و احمدی و محقق و معیار و....

بعدها جنگ  شد و  8 سالی  آواره این شهر و اون شهر شدیم.من و همسرم دو سال را تا پایان حصر آبادان به کارمان ادامه دادیم ولی بخش روانپزشکی بخاطر شرایط سخت جنگی به شهرستان ماهشهر منتقل شد .مدتی را هم در آنجا بودم تا اینکه به اهواز رفتم و در خدمت آقای دکتر فهیمیان بودم  و سپس به تهران آمدیم و به تجربه اندوزی ام و کار در حیطه مددکاری ادامه دادم.

 اما طنز این همه  که گفتم در این است  که بعدها تازه فهمیدم: هر کاری که داریم یکجوری با خصوصیات روحی و روانی و تیپ  و شخصیت و نیاز اجتماعی مان و حتی فرار از واقعیت ها و یا توجیه ضعف هایمان  رابطه دارد.

بیخودی نیست بسیاری از پزشکان پوست خودشان طاس و بیمو هستند و یا متخصصان اطفال  اغلب شان حتی اگر مرد هم باشندظریف رفتار و  آرام و مانند کودکان کمی بازیگوش اند و یا ....خود من همینطوری نبوده که  با اینکه مددکار اجتماعی بودم  یه کار در بخش روان علاقه مند میشود.

جوابش را اینطور یافتم که حتما من هم در جستجوی سئوالی ابتدا برای رفع مشکل خودم بوده ام که به این  وادی کشیده شدم  و" روانی "شدنم و رفتن در حیطه "روانی ها" و بخش بهداشت روان  و دوستی با روانپزشک و روانشناس ها حتما  دلیلی ما ورای قصه های معمول و بهتر بگویم با بقیه وجه اشتراکی داشته است!

انگار باز نوشته ام زیاد شد.شاید وقتی دیگرخاطراتم   راجع به چگونگی رفتن به "مددکاری سازمانی و نیزمددکاری   اجتماعی جامعه ای"  راهم که از رشته های 4 گانه مددکاری است  بیشتر بنویسم و اینها برای خواننده های جوان مددکارام  مفید خواهد بود.

عکس اینترنتی و  تزیینی از بیمارستان شماره دو صنعت نفت در آبادان می باشد .