وقتی دانشجو بودم  معنای "مشاهده" را نمی دانستم.درس میخواندیم تا چیز یاد بگیریم.یاد گیری را فقط کتاب و دفتر و مشق می دانستیم.اولین بار که این معنا را دقیق تر فهمیدم یک نیمه شب سرد زمستانی بود. 

 سال 1348 تا 1351 دانشجوی دانشگاه تهران بودم واقامتمان  از سال دوم در کوی دانشگاه. در یک شب که  هم اتاقی ها دور هم بودیم  و گرم مبا حث اجتماعی ,یکباره احساس  زلال دانشجویی ما را  به یاد هموطنانی انداخت  که بخاطر دور بودن  محل زندگی مان  از مرکز شهر ( در آنزمان )کمتر از آنها خبر داشتیم.

در ذهن ما" شمال شهر "و "جنوب  شهر "تفاوت زیادی نداشتند . اگر چه داخل اتاقها گرم بود ولی در بیرون  سرما بیداد میکرد .  ا حساس  سرما و یخبندان  آدم را چنان کرخت میکرد که دوست   داشت لم بدهد و بخوابد  ولی... 

ولی  ما هنوز دانشجو بودیم و هیجان و فضولی های   دانشجویی مان به ما  ناخنک میزد تا از وضع  همشهریهای دیگرمان بدانیم.. کنجکاو بودیم بدانیم  که بقیه مردم  در این وضعیت  چکار میکنند ؟ ...

این شد که بهمراه  چند تا از دوستان دانشجو تصمیم گرفتیم  در همان وقت شب  به "جنوب شهر" برویم . آن روزها  جنوب تهران شامل محلات شلوغی بود که  فقیر ترین مردم را در خود جای داده بود و برای ما که زیاد از آن شنیده بودیم  " مشاهده" وضعیت زندگی آنها   خیلی درس داشت.

  حدود  ساعت یک نیمه شب  بود که شال و کلاه کردیم .از همان امیر آباد شمالی که کوی دانشگاه قرار داشت " پیاده "راه افتادیم.سرازیر که  شدیم برف و بوران هم شروع شد.خیابان امیر آباد (کارگر فعلی )را گرفتیم و مستقیم آمدیم  پایین .هر چه به میدان 24 اسفند سابق (انقلاب فعلی )نزدیکتر  می شدیم میتوانستیم گل و لای و آشغال هایی  که از بالا و شما ل تهران  به سمت جنوب می رفت را در جویی که از کنارمان با ما میامد  و به اطراف می پاشید بهتر ببینیم....میدان را رد کردیم و ادامه دادیم  به سمت میدان حر و میدان قزوین و ...

 وصف همه این ماجرا  و آنچه بر ما گذشت طولانی است.خلاصه اینکه  آنشب تا نزدیک صبح   و در سرمای یخ زده و خلوت  به کوچه پس کوچه های راه آهن و جوادیه و نازی آباد و...  سرک کشیدیم.

 بوی تعفن و  مشاهده لجن هایی که  در اطراف بود و در هم ریختگی  خانه های گلی و فرسوده و کوچه ها و دکانها و پستوهای این قسمت شهر قابل توصیف نیست. مثل اینکه جنوب شهر زباله دان و باتلاق آبها و کثافاتی بود که از شما ل شهر میامد.

ما  در دل شب و پنهان از دید مامورانی که جغد وار چشمانشان را از همه چیز بسته بودند  تا فقط  دانشجویی کنجکاو  و به زعم خود  "خرابکاری" را بیابند تا  در ازای آن پاداشی بگیرند,  به راهمان ادامه می دادیم.آنچه می دیدیم  و تصور  درد و رنج و غمی  که بر دل مطهر و بدون آلایش ساکنان این منطقه بودما را سخت تحت تاثیر قرار می داد.

 همان شب حداقل ده ها بی خانما ن و  سه  یا بیشتر جسد دیدیم که از سرما یخ زده بودند و پتوهای مندرس و خیسی که روی آنها انداخته شده بود و بوی تعفن اطراف آنها و.... نهایت شقاوت جامعه ای را نشان می داد که با آن همه ثروت خدادای با فلاکت دست و پنجه نرم میکرد .اینها  بما میگفت اینجا اعتیاد و فحشا و فقر و مرگ و میر و   اینچنین صحنه ها چیزی معمول و  عادی است .بعدها استادم دکتر مقدادی از جمله معروف شکسپیر اینگونه جمله ای در آورد ..."بودن یا نبودن مسئله این نیست ...پذیرفتن مسئله این است" و... آنها به هر دلیل این وضع را  پذیرفته بودند.

 در تاریکی پنهان پایتختی که در شمالش زرق و برق ها چشمها را کور میکرد  آدم ها  خانه ها و کپرها وهمه چیز پیام دیگری داشتند.مردمی  شکسته وخمود و  اغلب معتاد و در بدر  در گوشه ها و زیر  راه پله های تنگ و باریک و یا کنج دیواری با تن پوشی ضعیف در حال لرزیدن و مچاله شدن بودند .دیدن بسیاری از پیر و جوان ها  که با زیر اندازی  از مقوا و یا لحافی از جنس چرک و کثافت که حتی در این وقت شب  تشخیص اش مشکل نبود ما را به دنیای تازه ای از زندگی اطرافمان آشنا می ساخت.

قصد من از این همه حرف  این نیست که در باره تهران چهل یا پنجاه  سال پیش حرف بزنم  بلکه بیشتر  تاکید بر   توجه کردن و دقت  و  نگاه کردن به اطراف و  محیط مان است.

 آنچه گفتم  اولین تجربه من  در یافتن  تفاوت "دیدن "با "نگاه کردن "بود.بعدها وقتی دانشجوی مددکاری شدم  در خدمت خانم ستاره فرمانفرماییان و خانم دکتر احمدی و سایر اساتید خوبم به اهمیت پرداختن به این مهارت  بیشتر پی بردم.

تمرین های زیادی باید انجام می دادیم تا فن مشاهده را بصورت حرفه ای فرا میگرفتیم..در خیابان و هر جا که لازم بود  و هر چه که  می دیدیم لازم بود یادداشت برداریم. همه چیز را یکبار دیگر  با نگاهی تیزبین و طبق آموزش هایی که   مرتب می دیدیم  ثبت میکردیم. "چشمها را باید می شستیم" تا بهتر ببینیم.باورها و عقایدمان را با شهامت زیر پا خرد میکردیم و نحوه کشف حقایق را با همه ترفندهایی که برای پنهان کردنشان معمول بود به چالش میکشیدیم.اما این کافی نبود بلکه  همه اینها را در کلاس مجددا  مورد نقد قرار می دادیم تا نقطه ضعفها و محاسن هر تجربه را یاد بگیریم.

در هر جا و هر  چیز که بنگریم جدای از آن پوسته ای که ظاهر آنرا تشکیل میدهد یک حقیقت پنهانی وجود دارد که اصل همان است که باید شناخت.

من در مثالم از مشاهده یک شهر گفتم ولی این در هر مورد مصداق دارد.هر آدمی که ممکن است بظاهر بخندد یا بازی در آورد و یا گریه کند و ... در آنسوی حقیقت پنهانش حرفهای ناگفته بسیار داردکه با آنچه می نماید اغلب متفاوت است.شاید یک تار موی سفید و یا یک چین وچروک معنا دار فریاد بلند تری داشته باشد که مارا به داستان "پیچش مو "رهنمون شود .

 نه تنها در انسان بلکه در طبیعت هم ,از نگاه دقیق به یک "درخت "تا یک" آب "بظاهر "جاری "آمده از بالا دست  هر کدام قصه ای نا گفته دارند.از اینها فراتر حتی جنبه های نرم زندگی مثل فرهنگ ها و  هر رسم و رسوم و آداب تا هر صحنه ای که در روابط عادی زندگی روزمره  می بینیم,  رازها  و رموزی شنیدنی و "دیدنی" برای خود دارند که با مهارت مشاهده بهتر کشف میشوند. 

با این مقدمه  بحثم را در باب  تفاوت "دیدن" و "نگاه کردن "  و نقش آن در بهبود زندگی خود در نوشته بعدی ادامه خواهم داد, اگر عمری باشد و...