حال که جنبه های نظری و ریشه های  تاریخی چنین اختلالی را یافتیم (نوشته قبلی )  به عامل دیگریعنی نقش خانواده  در بروز این مشکل اشاره خواهیم کرد.

 مسلم است که  تاثیر عوامل اجتماعی و فرهنگی  و قالب ها ی رفتاری  که جامعه در حال گذر (از فئودالی به صنعتی شدن )  در جایی مانند ایران دارد و ریشه یابی آنها  در بروز چنین رفتارهایی , مقوله جداگانه ای است و صحبت در باب آنرا  به وقت دیگر موکول میکنیم . فعلا تمرکز خود را به نقش  مختصر خانواده در این گونه الگوها میگذاریم.

 اغلب ما در دوران کودکی ممکن است از والدین خود ,چه مادر و یا پدر, رنجهای نهفته و پنهانی را  بصورت بسته های کادو شده ,در زر ورقی از فراموشی در قسمتی از  روح و روان خود  ذخیره کرده باشیم.

والدین "سلطه گر" و یا "وسواسی" و یا  افسرده , بیمار و  شاید از نظر اجتماعی "خیلی با دیسیپلین "و منظم , همچنین "متعصبان "مذهبی و قشریون یا برعکس افراد  خیلی بی بند و بار و "هر هری مذهب"  و ضد اجتماعی  و" آنارشیست" که به هیچ چیز و قانونی پایبند نیستند ,در اینجا مد نظر هستند.

همه گروهای بالایی  نمود نهایی رفتار شان در خانواده موجب  داد و فریاد و کتک کاری , فحش و دشنام , نا امنی و نا آرامی میگردد و  طلاق و جدایی  چه بصورت آشکار و رسمی  یا پنهان و عاطفی را باعث میشود .

" من کودکی  "در کنار" من والدینی " عمده ترین بازی ها را درانتخاب نقشها در  "من بالغ " هر کس دارند    ( به نظریه اریک برن مراجعه شود ).

 اینها همه در ضمیر ناخود آگاه ما و در همان 90 درصد عاملی که پیوسته  رفتار هایمان  را شکل می دهند نهفته است.پیچیدگی بحث مجال توضیحات زیاد را نمیدهد ولی سعی میکنم با یک مثالی روشنتر کنم:

اگر پدر من هر روز مادرم را آزار و اذیت میکرده ,من پسر, در ازدواجم  ناخود آگاه بدنبال همسری میگردم که  مظلومیت و کتک خوری و تحمل فحش و فحاشی های  مادرم را نداشته باشد . ساده تر بگویم میخواهم  آن ضربه روحی ناشی از جراحت روانم را از دیدن و شنیدن دعواها و سر بسر گذاشتن های بین آنها  را جبران و ترمیم  کنم.

 اینجا گزینه های متعددی برای جبران است مثلا

ممکن است کاری کنم که بنظر آید  من مانند پدرم بی عاطفه  و بی اخلاق نیستم . بنابر این   وقتی ازدواج کردم در ارتباطات  با همسرم مدام بر خلاف پدرم همسر را  حمایت خواهم کرد.

نه تنها بعد از ازدواج بلکه این عامل منفی بگونه ای از قبل از ازدواج و در انتخاب معیار هایم تاثیر می گذارد. بطور ضمنی بهنگام انتخاب  همسر بدنبال زنی متفاوت از مادرم میگردم .زنی  که نقاط ضعف مادرم را نداشته باشد. هم  قدرتمندباشد  و زیر بار حرف زور نرود و  هم اطمینان داشته باشد که من بعنوان مرد خوب و بدور از شقاوت های مورد تصور کسی هستم که او می تواند برروی   حمایت  هایش حساب باز کند. 

در همین نقطه است که از میان نامزدها  و کاندیداهای  مختلف برای ازدواج  سعی خواهم کرد  زنی همسن ویا حتی  با سن و سال بالاتر از خودم را بیابم زنی که   اقتدار گرا  و  قوی تر از مادر م و حتی خودم  باشد تا از او ( بجبران تحقیرگذشته   مادرم )   تعریف و تمجید  و تبعیت نموده   و نهایتا  من شوهر با توجه به آن زمینه تاریخی  و استعدادی که مرتب ذهنم را به آرزوی گذشته اش می برد  تغییر نقش داده و مانند یک پسر  فرزندی کنم و....

اگر هم دختر باشم و شاهد چنین بازی خطرناکی در خانواده باشم "کودک رنجدیده  "و "والد زور گوی پرورش یافته درون" ام , برای جبران گذشته خط خطی و مجروح شده , از در ایثار و کمک در میاید.

دختر جوان و پر از آرزو ی مورد تصور با  فراموش کردن  همه نیاز ها و آرزوهای دخنرانه اش در قالب زنی  مادر گونه  و در عین حال با پیشینه ای عشق ورز ( که شرحش قبلا آمد )بتدریج تغییر ماهیت داده و شکل  مادر را بخود میگیرد.

اینگونه می شود که بعدها دختر و  پسری به ازدواج هم در میایند در حالیکه هر کدام  علاوه بر محرومیت های تاریخی و اسطوره ای شان که ,  از دوران شکار ونیاز به  پرورش مردی و مردانگی و جدایی هایی خاص زمانه خود بوده ,  اینک با ذخیره های سنگینی از رنج ها و خاطرات تلخ از  والدین بد اخلاق  و دوران کودکی معیوب شان  بر دوش خود, به "خانواده سوم" می آورند .

 بتدریج در فضای بر از چالش  معمول زندگی, رابطه ای پنهان ولی از جنسی خطرناک تر از مخدری چون  " تریاک "شکل خواهد گرفت .رابطه ای  که اگر چه بظاهر  مامن و آرامش دهنده  میشود  ولی در بطن آن  " زنی " و" زنانگی" و مردی و مردانگی " بدون توجه به نیاز جنسی, که از اصلی ترین نیازهای هر انسانی است , شکل می گیرد. زن و مرد گاهی به طنز خود را خواهر و برادر ولی اغلب  به صورت  مادر و فرزند ( و کمترولی گاه  پدر و فرزند ) تصور می نمایند.در حالیکه در پشت این طنز و خنده , دردهای پنهان فریاد ها دارند.

معلوم است در چنین خانواده ای که عشق و محبت و روابط صحیح دو جنس مخدوش و بهم ریخته باشد. اگر نگوییم هر دو جنس حداقل یکی از آنها همیشه به دتبال گمشده ای میگردد .

  روند تبدیل از همان روز نامزدی شکل میگیرد ولی روزها و سالهای ی بعد و نزدیک های آخرین روزهای زندگی مشترک و گاه در میانه راه , متوجه میشوند که رفتار و کارهای  همسر چقدر  به مادر شبیه است!.  در این مرحله است  که می بیند  این زن نبوده که نقش مادرانه را به تنهایی اجرا میکند ,بلکه خودش هم بعنوان شوهر, علاوه بر عامل اصلی بودن,  آمادگی پذیرش او را بعنوان مادر را داشته است .حالا نه تنها با آن مقابله نمیکند, بلکه ترک آنرا مصیبتی برای خود دانسته  و... اینبار آگاهانه آنرا تقویت  هم میکند. 

همین می شود که  که عادت" کودکی درون "سر بلند میکند.تا به همسر می رسد نه تنها اظهار ابهت و مردانگی نمیکند ,بلکه صدایش ضعیف تر و بچه گانه تر می گردد.با کوچکترین دردی ناله و آه میکند. هر کاری را به او(زن ) احاله می دهد . هیچ ابایی ندارد که بی کفایت و همچون بچه ها نا توان تصور شود.در هرکاری جتی شهرداری و دارایی و ثبت نام بچه و رسیدگی به امور مختلف خونه ومدرسه و هر  تصمیم مهمی پای خود را زیرکانه عقب کشیده و بار مسئولیت را گردن او می اندازد. و.....

همین یک مثال ساده و کوچک شاید بتواند به روشنی  رابطه  کج و مشکل داری را که امروزه یکی از مخرب ترین عامل اختلال در روابط خانواده خیلی از ما می باشد  را توضیح دهد.

برای زن, یافتن گمشده,  کمی سخت و گاه غیر ممکن است. ولی برای مرد که مجوز هم دارد و جامعه هم تا حدودی پذیرا هست ,براحتی طلاق عاطفی صورت میگیرد.و ...من خود شاهد بوده ام که زنانی از این دست در ادامه نقش مادریشان به خواستگاری همسر دوم هم میروند.

من نمیگویم  ما این پدیده را در جامعه مان  زیاد داریم یا اینکه همه اشکال چنین اختلالی با همین تابلو  و همین شکل است ,بلکه  معتقدم  ممکن است  خشونت ها و دعواهای گذشته موجود, در خانواده  اول و دوم مجددا  و با اشکالی مدرن تر , در قالب خشونت  پدر ومادر / فرزندی و انواع اختلالات اضطرابی ,جنگ و دعوا, ,و... در خانه تازه وخانواده  سوم  تکرار نماید و یا... 

ولی هر چه هسته همانطور که قبلا هم گفتم این قصه سر دراز دارد.

نتیجه چنین ازدواجهایی که بدون مطالعه و مشورت, سعی در جبران گذشته را دارند ,  نه  تنها گرفتاری های قبلی را حل نخواهد کرد, بلکه با تداوم رابطه تاریخی و غلط گذشته , و امتداد و تسری آن  به دوران کنونی, موجب کاهش شوق زندگی و ایجاد افسردگی و بدتر از همه ,دور شدن و محرومیت  از  زیباترین رابطه ای که در خلقت وجود دارد یعنی روابط مشروع زناشویی...و جدایی و نهایتا طلاق (رسمی و یا عاطفی )  خواهد بود.

شاید عامل حداقل 25 تا  40 درصد طلاقهای رسمی و در صد بیشتری  از طلاق های عاطفی که در سنین بالای پنجاه سال  رایج شده  در اینمورد قابل توجه اند.(حتی   رونق غیر عادی  ساخت و ساز آپارتمانهای بیست و سی متری در شهرهای بزرگ و گرانی چند برابری آنها در سالهای اخیر شاید  بی ارتباط با این موضوع  نباشد! ) .

ریشه اصلی همه اینها که گفته شد ناشی از جامعه در حال گذری است که در بحث  ازدواج هم خود را نشان می دهد. عمده ترین گیجی و سر درگمی در این مقوله بصورت اختلال در  روابط  حنسی نا متوازن و  نا مناسب و زناشویی های  غلط می  باشد که سر نخ های بروز آنرا بتوان  در چنین نکته هایی رد یابی کرد.(به این منبع مراجعه نمایید :http://aftabnews.ir/vdcb8wb85rhb00p.uiur.html 

سئوال این است که در اینصورت چه باید کرد؟

اغلب چنین جا افتاده که ما در مقابل چنین عادات و مشکلاتی که بعضی از آنها  ریشه در گذشته و تاریخ زندگی مان دارد هیچ کاری نمی توانیم بکنیم و ترک عادت ممکن نیست .

واقعا چنین است؟

در نوشته های  بعدی بیشتر خواهیم گفت.