این هم از اون سفرهای عجیب بود.در دل زمستون یک دفعه هوای شهرمون را کردیم.معمولا از اینکارا نمیکنم.خصلت محافظه کاری و احتیاط که همیشه بر من غالب است کمتر اجازه میدهد که طبق هوای دلم کار کنم.اما گاهی میشه دیگه.

همین سه سال پیش بود که توی تهران در یک خیابان  و در حال قدم زدن با همسر یک دفعه هوای رفتن مشهد کردیم.اونهم  درست در شب های تاسوعا و عاشورا!

وقتی سراغ آژانس هواپیمایی رفتیم و به خانمی که پشت میز نشسته بود گفتیم دو بلیط برای مشهد میخواهیم و اون هم امشب یا فردا شب! داشت شاخ در میاورد.

گفت مگه نمیدونید الان چه ایامی است و  مشهد چه خبره؟ گفتیم :"بله میدونیم .ولی  خودمون هم نمیدونیم  یکدفعه درخواست برامون اومده!"..."حالا شما یک نگاهی به سیستم ات بینداز شاید جایی خالی باشه".و... او با اکراه و ناباوری شروع کرد به جستجو و...و یکباره با خوشحالی گفت :" دوتا جا...."  برای فردا شب و... فوری ثبتش کرد و ... خلاصه ما عازم شدیم و بلیط برگشت هم همون روز دوم با کمک دوست عزیزی در آنجا گرفته شد و این یکی از اون سفرهای عجیب بود.

و حالا این یکی هم عجیب .من سرما خورده وسرفه کنان و این راه  کوهستانی و خیلی جاها پر و پیچ و خم و  550  یا 600کیلومتری از اصفهان تا اونجا و مسیر  بارانی و برفی و  اعلام هواشناسی که طوفانی است و رعد و برق و...اینطرف من  به اصطلاح منطقی و اهل  حساب و کتاب یک دفعه دلم هوای شهرم آبادان را کرده است و البته بهانه ای که خوشبختانه زیبا بود و اون عروسی دختریکی از دوستان.

راه افتادیم و از مسیر بروجن و زرین شهر که تا نزدیکی های دهدز بجز سرمای هوا مشکلی نبود.اما همینکه به دهدز در فاصله 45 کیلومتر به ایذه در خوزستان رسیدیم طوفان و بارندگی شروع شد.برف پاک کن به بارون نمیرسید و امکان توقف هم در سر بالایی های جاده  نبود و ...خلاصه اینکه هیجان انگیز شده بود و البته طبیعت زیبای اطراف و آبشارهای برآمده از کوه همه چیز را از یادت می برد.

ساعت 9 راه افتاده بودیم و نهایت بعد ازدهدز به ایذه و بعد هفتگل و .. حدود 9 ساعت  بعد یعنی ساعت 6.5 بعد از ظهر بودیم که به اهواز رسیدیم.

اهواز شهری که حداقل 4 سالی را در زمان جنگ و بعد از شکست حصر آبادان و انتقال ما به ماهشهر و بعد بیمارستان اهواز در آنجا زندگی کرده بودیم.

 خانه یکی از دوستان قدیمی و محبت های بیشمار اونها و ...کمی که نشستیم و شام خوردیم همون شب شال و کلاه کردیم و به گشت در شهر و البته با اتومبیل پرداختیم.شرحش طولانی است و از بقیه میگذرم فقط از هوایش در این فصل بگویم که واقعا دلنشین و دلچسب بود و...

فردا صبح رفتیم آبادان و از جاده  معروف به "مارد" که اینبار هم نتوانستم اشکم را کنترل کنم."مارد "روستایی در نزدیکی آبادان است که متاسفانه الان بجز یک پاسگاه علامتی از اونروزا درش ندیدم.این همون جایی است که بسیار خاطره های تلخ مخصوصا در خود دارد.جایی  که عراقی ها از همان ابتدای جنگ غافلگیرانه وارد آن شدند و بسیاری از مردمی که در حال عبور از جاده آبادان به اهواز بودند را اسیر کردند و بردند.یکی از آنها "برادر خانمم "بود که آنزمان هیجده سال داشت و هر گز بر نگشت و ...حالا خواهرش در کنارم بیاد  عزیزمفقودالاثرش داشت  اشک می ریخت و....

"مارد" بعدها محل جدا شدن و مرز بین نیروهای ایرانی و عراقی بود.ما که در بیمارستان بودیم و همانجا زندگی میکردیم هر چند روزی  یکبار که از استراحت بیرون آبادان با مینی بوس به آبادان میامدیم از میان خاکریزهایی که دو طرف کشیده شده بود و پنهانی در پیچ و خمها تا انتهای شمالی شهر جایی که چویبده میگفتند و گاهی قبل از آن از پلی که ارتش بر روی رودخانه بهمنشیر زده بود وارد آبادان می شدیم و...

گاهی با "هلیکوپتر" و گاه بر روی "هاورکرافت" و یا با" لنچ" و" قایق" و با هر وسیله ای  که از آبادان میامد یا  به آبادان می رفت و اغلب همراه نظامی ها و نشسته بر باروت و اسلحه  برای آمدو شدمان استفاده میکردیم  تا هر کاری که از دستمان بر میاید برای این شهر جاودانه تاریخ انجام دهیم .در میان این همه خاطرات  بعضی نقاط مثل "کوی ذولفقاری" و یا  "روستای چویبده" و یا همین "مارد" و چند جای دیگر بخاطر خیلی چیزها برای ما و همه مردم آبادان  جنبه های  دیگری هم  داشت و دارند که همیشه در ذهن می ماند و کاش یک علامتی و یا  بنای یادبودی در این مناطق جاودانگی  روحیه مقاومت یک مردم را برای شناخت نسلهای آینده رقم می زد. .

حالا خاطراتمان هی زنده میشود و تلخی ها و شادی ها باز با روحم بازی میکنند...

قصد ندارم خاطره گویی کنم .بگذریم. گشتی و دوری در شهر و بعد ..به خانه های قدیمی مان رفتیم و مدرسه رازی و خلیج فارس و خانه  دوران بچگی همسر و ....

خیلی جاها رفتیم.خیابان امیری و لب شط و "ته لنجی ها "و  "رستوران پاکستانی "و " قلیه میگو ". "سمبوسه "و .....

 اما شهر نه آن شهری بود که بتونم به دوستی بگویم برو ببین و...

 دلمان دوباره گرفت هم از خرابی هایی که آباد نشده بودند و هم از بهم ریختگی و کج سلیقگی هایی که این شهر زیبا را که زمانی الگوی شهر نشینی در ایران بود را به یکی از زشت ترین شهرها تبدیل کرده بودند.

اماچه کنم که آبادانی ام و هنوز هم اسیر اخلاقش هستم. هنوز هم هوایش را دوست دارم .هنوز هم مردمش همانطور گرم و صمیمی هستند  و هنوز هم عشق را میشود در مردم جنوب با اینهمه درد و غمی که با خود دارند فهمید و بویید.سبزه اش متفاوت و آب" بهمنشیر" و "اروند"ش قصه ها دارد و "بوی گس پالایشگاه" شعرهای سرودنی و مرثیه ها و چه داستانها....

کمی کنار اروند به نظاره نشستم بیاد دوران بچگی ام که اینجا بازی میکردم و در همین نزدیکی به مدرسه و دبیرستان  رفتم و ....

.

 و اما این حس نوستالژیک ام را مهاری بزنم و به حال برگردیم

این مسابقه هم  که تابلویش در چهار راه زده بود جالب بود.تا حالا ندیده بودم پسرم عکسی از آن گرفت.نگاه کنید

"مسابقه چهار دست و پای سرعت" 

ویژه  نوزادان !