این  را به احترام دعوتی که دوست وبلاگی ام " فیونا" با عنوان " غریبه آشنا "در آدرس  زیر از من کرده نوشتم.با تشکر از محبت ایشان و بقیه دوستانی که در این ابتکار وبلاگی نقش داشتند.   http://gharibeeashena.blogfa.com

 ××××××××××

به نسبت اینکه وبلاگ نویسی از سال 1380 در ایران باب شده و کلا حدود 14 یا 15 سال است که در دنیا رایج شده   شاید  نسبت به خیلی از  هم سن های خودم  خوب موقعی با کامپیوتر و اینترنت آشنا شدم.

همانطور که در دو نوشته پشت هم  تحت عنوان "من و کامپیوتر" در وبلاگم آورده ام از زمانی که پسر سی و یکساله امروزی من در  کلاس دوم دبستان درس میخوند  و هشت نه ساله بود با کامپیوتر آشنا شدم.

در سال 76 در خانه ما اینترنت مورد استفاده قرار میگرفت و نهایتا از سال 79 خودمان بصورت خانوادگی اولین" شرکت ارایه خدمات اینترنت" یا ISP  را به "شاهین شهر"  آوردیم. خودم و همسر و دو پسرم در آن مشغول شدیم و  بعدها کلی مشاغل ایجاد  و جوانهایی  که شاید مارا هم نمی شناسند به شعل  ما پیوستند و حالا هم خوشبختانه فعال است و  آدرسش این است: www.shahihnnet.net

   در آنزمان خانمم که خود را   بازنشسته کرد ه بود و وقت اضافی داشت و  من  عصرها که از کار بر میگشتم وقتمان  به اینترنت و فروش ساعت و ثبت و پیگیری کارها و تدارکات میگذشت . پسر بزرگم که 15 یا 16 ساله شده بود  کارهای فنی شرکت را انجام می داد و  کوچکتر هم او را همراهی میکرد.

 اما سال  1385 من  5 سال زودتر از موعد  باز نشسته شدم. پسر بزرگ برای فوق لیسانس مجبور به ترک ما شد  و پسر کوچک  آماده برای ادامه درس و  خدمت سربازی و عملا کارهای اصلی شرکت به زمین  ماند. 

من اینها را کمی  پیش بینی کرده بودم .این بود که طبق برنامه ای که در ذهن داشتم   اهداف خاصی  را برای دوران بازنشستگی ام ترسیم کرده بودم و چه رویا ها که در خیال نداشتم ... 

برای خلوت کردن دور و بر خود مغازه را فروختم و  با واگذاری قسمت اعظم سهام  شرکتمان   به شرکت بزرگتری در اصفهان  دوران تازه ای را آغاز کردم و سایر مشغله هایم را هم سبک کردم و...

راه اندازی شرکت و بطور کلی آشنایی من و خانواده با کامپیوتر و اینترنت در خیلی کارها برای ما مفید بود.علاوه بر منافع مالی که نسبتا تجربه خوبی بود برای فرزندانم و هدایت اونها به شناخت از دنیای جدید خیلی موثر بود.

دنیای مجازی را با جستجو در اینترنت و  چت کردن صوتی و تصویری شروع کردم و دوستان بسیاری را از این رهگذار یافتم. "طرح مشاوره پزشکی از راه دور" و ترجمه  مقاله "دانشگاه های مجازی را بشناسیم" را در همان سالها نوشتم.

اما من که این همه با این پدیده مدرن  نزدیک بودم یکباره بخاطر چند ماجرا از آن دور شدم...

بعد از اینکه شرکت را تعطیل کردیم در گیری های زندگی و مشکلات مختلف  و دوران خاص بازنشستگی  مرا از کامپیوتر و اینترنت کمی دور کرد  . مدتی بعد همین رابطه مختصر   هم با دزدیده شدن و  حک  اکانت  ایمیل و یاهو یی که داشتم  و آزار و اذیتی که به من شد کاملا قطع گردید. طوری شده بود که دیگر نسبت به هر نوع رابطه مجازی در اینترنت بدگمان شده بودم و کم کم عوامل دیگری باعث شد که همه دوستانم را از دست بدهم و تدریجا  باکامپیوتر و  اینترنت قهر کنم.

این ماجراها اگر چه خیلی غم انگیز بود ولی طبق معمول برای من فرصت تازه ای ایجاد کرد و بعد از سالها دوری دوباره  مرا بسوی کتاب خواندن و مطالعه کشاند. در خانه و گاه کتابخانه ها در جستجوی مطالب  و مسایل مورد علاقه ام و گاه با  مفاهیم عجیب ذهنی که مرا آشفته کرده بود در تکاپو بودم . حاصل اینهامشتی نوشته و یادداشت و  رجوع به خودم و ثبت و ضیط زندگی نامه و مدارک و اسناد زندگی ام بود و خیز برداشته بودم که  عقاید و افکار وطرح ها و برنامه های زندگی و مطالعات و تحقیقاتم را در این  دوران بعد از بازنشستگی    بصورت نوشته  مکتوب کنم .

در اواخر سال 87 بود  که روزی دوستی از دوران قدیم  یک پیامک داد و مرا به وبلاگش دعوت کرد.من هم رفتم و خواندمش و خوشم اومد.این همون چیزی بود که نیازش داشتم.از او تشکر کردم و بر آن شدم تا خودم هم یک وبلاگ درست کنم. ولی  اونقدرها از اینترنت دور شده بودم که به این راحتی نمیتوانستم باهاش پیوند مجدد بزنم که  این امر تا همین امروز هم ادامه دارد.

خلاصه اینکه کم کم راجع به اون میخوندم و از این و اون می پرسیدم تا  چیزهایی یاد گرفتم. چندین وبلاگ  درست کردم  و هر کدام را با نامهای مجازی تجربه کردم.تا این آخری را که  با یاری دوست دیگری که مدتهاست دیگر نمی بینمش  بصورت واقعی  درست کردم  که خود  ادامه وبلاگی  به  همین نام در بلاگفا بود.

 تازه داشتم معنای دیگری از زندگی را میفهمیدم که در سال 88   مبتلا به بیماری شدم و بعدا  در بخش پیوند بود که  فرصت تاملی جور شد تا  در عقاید و آرا یم دقیقتر شدم.

در بخش ایزوله بود که قدر گرمای  آفتاب و اشعه قشنگی که در چند متری من بود و لی قادر نبودم بصورتم بمالم را درک کردم.آنجا بود که ارزش  هلهله و صدای ماشین  و بوق و سر و صدا را که ,همه آزار دهنده اش  میگفتند را  فهمیدم و آنجا بود که دانستم  عجب سعادتمند هستم که در این چند روزه عمرم به حقایق تازه ای دارم می رسم..

در بخش و درکنار تختی که به زور میتوانستم چند قدم بلند شوم و با همه ضعفی که داشتم وبلاگم را می نوشتم و به یاد دوستانم بودم و هنوز هم دارم ادامه میدهم.

 کم کم حالم بهتر شد ولی درس هایی که گرفتم خیلی به سختی حاصل شده بود.تیپا های زیادی خورده بودم .چشمهایم را شستم و نوع دیگری نگاه کردم.

اینبار فرصت کم است  و ریخت و پاش هایی که قبلا از "زمان" و" لحظه " برای همه جاودانی و دایم  متصور بود در من به "حداقل "رسیده بود. مجبور بودم همه چیز را فقط برای سلامتی ام و رضای خودم بخواهم.

حالا دیگر اگر به کسی محبتی میکنم نه بخاطر او و نه بخاطر  معامله و داد و ستد یا وعده بهشت و یا بخشش گناهان و چه چه  بلکه فقط به عنوان عضوی از مجموعه خلقت و... است .من عاشق زندگی ام . عاشقم   برای لذتی که به من می رسد و شوری که  از زندگی حتی برای" آنی ". وشاکرم از آنچه بر من   هدیه شده و  مکلف شده ام تا از همه نعماتی که خلق شده به بهترین وجه  بهره گیرم.

سال گذشته تصمیم به درست کردن وبسایت با نام خودم کردم ولی چون وقت کافی برای رسیدگی به آن نداشتم ظاهرا اعتبارش لغو شده و بیشتر در همین وبلاگ می نویسم. 

  در اصول نا نوشته وبلاگم گفته ام که اهل تبادل لینک و بالابردن رتبه و امتیاز وبلاگ نیستم.هر چه به ذهنم می رسد والبته با حفظ حرمت  کلام و ارزش های انسانی و  در جهت ارتقا آگاهی و با استفاده از تجربیاتم  میاورم.

 چون توان آنچنانی ندارم که مانند سابق همه جا سر بکشم   اصلا  به کسی اصرار نمیکنم حتما سراغم بیاید و  خود را  نیز مکلف به حضور در جایی نمی بینم.اگر وبلاگی را مفید دیدم بدون اینکه خودش هم بداند  سراغش میروم و میخوانم و گاه لینکش  هم میکنم . هر کدام از دوستان را گاه به گاه میروم و احوالی هم  می پرسم.

اهل نق زدن و غر و لند نیستم و سیاست بازی و شعارهای  که اینور و اونور  میگویند را قبول ندارم.معتقدم بقول داستایفسکی" چون زیاد حرف می زنیم فرصت عمل نمی یابیم".اگر من و امثال من درست نشویم گلایه از دیگران و زمانه  بیمورد است . هر تغییر و رفتار درستی  ابتدا  نیاز به  دانایی و رشد آگاهی ما دارد  وبیان و تکرار کمبود ها و کژی ها و فحش به این و اون فقط ارضای خود است و خالی کردن انرژی اندکی است که داریم

 اینجا را  یکی برای دردل کردن میخواهد و دیگری  برای کارهای تحصصی وعده ای  جهت کسب در آمدو... اما من اینجا را جای خوبی دیدم برای بیان افکارم و گاه درد دل و بیشتر  یاد گیری و تذکری به خودم  و استفاده از لطف و محبت دوستان خوبم تا هر چه بیشتر  و بهتر یاد بگیرم و از همه شان ممنونم

نظریات همه خوانندگانم را ارج میذارم و دقیق راجع به اونها فکر میکنم .و سعی میکنم اگر نکته خوبی می بینم از آن در جهت رشد خود و لذت بیشتر از زندگی  بهره گیرم.

 مانند هر انسان معمولی  التماس دعا دارم و نیازمند به "  محبت و دوست داشتن" و" دوست داشته شدن"  . تنها گدایی را که هیچ عیب نمیدانم همین گدایی محبت است . ولی مانند همه" نیازمندان آبرومند"  انتظارم این است که گر چه تحفه و میوه ای ندارم که در ازای محبت  و مهرشان پس دهم  اما  طبعم  هنوز بالاست  تا حرمتم را به این بهانه نشکنند که سخت آسیب پذیرم .

مثال راکب دریاست حال کشته عشق

به ترک" یار "گفتند و خویشتن ,   رستند

به سرو گفت کسی :" میوه ای نمیاری ؟"

جواب داد :   "آزادگان,      تهی دستند.

به راه عقل برفتند ,سعدیا    بسیار

که ره به عالم   دیوانگان, ندانستند.