آبشار طلایی

اول از همه تشکر کنم از  شما دوستانی که در این ایام با لطف های خود و آرزوهای قشنگتان نوروز امسال را برایم شیرین تر و زیبا تر کردید.برایتان سلامتی و شادی و موفقیت آرزو میکنم.

اما احتمالا می خواهید  بدانید نوروز را چطور گذراندم؟

 تعطیلات برای  خانواده و مخصوصا من و همسرم که  هر دو بازنشسته و همیشه در حال استراحت,  هم جالب بود و هم  خیلی طولانی  .اگر حتی اون روزهای قشنگ خانه تکانی را هم منظور نکنیم و فقط قبل و بعد از تعطیلات را حساب کنیم باز هم لذت هایش خیلی  بود.

"کبیسه" هم باعث شد که چند ساعتی  را مفت و مجانی نفس بکشیم .یعنی چه بیست و نه اسفند را  که سه شنبه بود طولانی تر حساب کنیم و  تا چهار شنبه کشدارش بدانیم   و یا  همان چهارشنبه را  با گفتن سی ام ماه !!!" اشانتون " و هدیه  در نظر بگیریم ,به هر حال اول  سال و عید  افتاد به پنجشنبه و توی این میون مانند بازی" یارانه ها"  اتفاقاتی افتاد که ساعاتی از عمرمان در شناسنامه هایمان گم شدو...

دید و بازدید ها هم امسال برای ما زیادتر شد و نمیدونم چرا ولی  واقعا لذت بخش بود .ما عید را در خانه بودیم و مثل سالهای گذشته , ماندن را به مسافرت ترجیح دادیم و علتش تجربه چند سال پیش بود که در ایام نوروز به جنوب و شیراز رفتیم که خیلی شلوغ بود و...

وصف همه این اوقات را با زبانی که من دارم و معمولا خیلی کش می دهم فعلا میگذرم ولی دو اتفاق و تجربه  را حیف است که نگویم:

اول وقتی بود که یک ماشین پلیس جلوی خانه مان ایستاد و جناب سروانی که در آن بود تقاضای عجیبی کرد و دیگری مردی که برایم تداعی تحفه نطنز شد.

ما و یا بهتر بگویم  امثال خودم  همیشه از پلیس و نیروی انتظامی و اونها که اینگونه مشاغل را دارند شخصیت های خشن و بی عاطفه و بی توجه به ظرافت های جاری زندگی را در ذهن داریم.ولی وقتی ماشین آرم دار پلیس اداره آگاهی جلوی خانه مان متوقف شد و اون در خواست را کرد کمی بفکر فرو رفتم.

آبشار طلایی

جلوی خانه ام باغچه کوچکی درست کرده ام که از همان ابتدا یعنی 17 سال پیش که خودم می ساختمش ,درختی از گل یاس و گل های آبشار طلایی را  در آن کاشتم.حالا بعد از این مدت درختی بزرگ شده و همه عرض باغچه را می پوشاند.گل های زرد و طلایی این درخت در نوروز شکوفه میکند و همچون یالی بلند سنگینی خود را بر شاخه ها می اندازد.اونقدر زیباست که من و خانواده و فامیل و همسایه و هر کس که ازجلوی منزلمان  رد میشود وقار و نجابت خاصش   همه را به خود جذب میکند... ولی  پلیس را باور نمیکردم.

اما وقتی اون آقای افسر  موقع عبور از کوچه مان بجای دنبال کردن  رد پای مجرم و دزد و معتاد و ...محو تماشای گل ها  شده و عجیب تر اینکه توقف کرده و تقاضای یک شاخه برای قلمه زدن و تکثیر آن در خانه خود شد, هم خیلی خوشحال شدم و هم  کلی از خودم شرمسار .

خوشحالی ام درکش زیاد مشکل نیست اما چرا شرمسار ؟  و بعد هم با خودم فکر کردم این قشر ی که در لباس  پلیس و نگهبان و نیروی انتظامی  و امثال آن هستند گاهی چقدر واقعا خود مورد ظلم همانهایی  هستند که اغلب نیت شان دفاع از همان هاست و بدترین آنها  ستم قضاوت نابجا.

اینها که معمولا از آدم های عادی و پایین جامعه  ما هستندتا آنجا که میدانم زندگی چنان مرفه ای ندارند و اغلبشان را در شرایط خارج از لباس و بیرون از ساعت موظف کاری   دیده ام  که  حتی مزد و مواجب  و امکانات بالایی ندارند.ولی همین ها در تمام ایام در کنار سایر قشرهای زحمتکش جامعه مانند پزشک و پرستار و آتش نشان و حوادث و ...واقعا خدمت میکنند.

ما اغلب  از پزشک و کادر درمان و بهداشت و رفتگر و آتشنشان و فلان و فلان گاهی تعریفی و تشکری میکنیم اما از این گروه کمتر یاد میکنیم.اینکه دلیلش چیست بماند و موضوع هم  صحبت من نیست.

 اما اینکه یکی مانند من حتی به ذهنم نمی اید که پلیس هم میتواند" گل "را دوست داشته باشد و  در پشت چهره منتسب به اوکه برای ادای وظیفه اش  چنین جا افتاده که باید  خشک و حشن  و تلخ و ...باشد جای تامل دارد.   

  آیا واقعا پلیس ها عاشق نمیشوند و دل ندارند و شایسته تمجید و تقدیر همانند پزشک و پرستار و حتی اگر نه در حد آنها در اندازه امثال من و رفتگر ان و دیگر خدمتگزاران نیستند؟ ولی بنظر من درون اغلب آنها دلی پنهان شده که هم باید از دزدان و مجرمان و... قایمش کنند و هم از من و مایی که دارند ازمان حفاظت میکند  و ...دلم سخت به حالشان می سوزد

 من که میگویم نه همه آنها ولی اغلب آنها علی رغم وظیفه سختی که بر دوش آنها گذاشته شده دلی نرم و شکننده دارند و به لطافت بهار و نوروز عاشقند و  و ذوق و شوقی که خانه هایشان  را همچون خانه من و شما پر از شکوفه های آبشار طلایی و گل یاس ببینند خوشحال میشوند.و..

 اینکه من  به  ظلمی که در قضاوتم نسبت به اکثریت این قشر زحمتکش داشتم کمتر توجه میکردم حتما  چیز خوبی نبوده است . ولی اینکه  در نوروز امسال در کنار همه زیبایی هایش اینرا هم فهمیدم  که خیلی از مردم شغل شان و سیر کردن شکم فرزند و خانواده شان تا چقدر چالش بر انگیز است که عاطفه ها  حق یا ناحق  زیر علامت سئوال میروند و ...

لازم است از این مشاهده درسی بگیرم و  تجدید نظری در برداشت های غلطم بکنم .

تجربه بعدی  در نوشته آینده ....برای دیدن عکسها از فایر فاکس استفاده کنید.