ترقرود

 

نوروز سفری هم داشتیم به نطنز.وقتی بر می گشتیم ساعت حدود دو نیم بعد از ظهر بود.هفت ماشین و 28 نفر کوچک و بزرگ.قرار گذاشتیم  برای رفتن  به "شاهین شهر"  بجای اتوبان از جاده قدیم برویم ودر مسیر   جایی بنشینیم و نهار بخوریم و...

اما هر چه آمدیم جای مناسبی ندیدیم.چندبار تا راه باریکه ای می دیدیم به تصور اینکه جایی برای نشستن دارد میرفتیم و باز یا بن بست بود و یا چاله چوله و تپه های ناهموار.

در "ترقرود" (tarqrud)  کمی توقف کردیم و لی برای نشستن مان مناسب نبود.دوباره راه افتادیم چند کیلومتری آمده بودیم که به جای مصفایی رسیدیم نزدیک " یحیی آباد" .اما هر چه دیدیم باغ های خصوصی بود که در هایشان با قفلی بزرگ بر روی ما بسته بود.

 داشتیم از ماندن منصرف می شدیم که آخرین شانس مان را امتحان کردیم . به کوچه خاکی رو به بالا حرکت کردیم.کمی نرفته بودیم که به مرد جوانی برخوردیم که گویی  منتظر ما بود!  از او  خواستیم  که راهنمایی کند جایی برای نشستن بیابیم.

همه اتومبیل ها  بصورت کاروانی متوقف شدیم .  ...بعداز چند لحظه  همون جوان رفت جلو تر و ازدورتر اشاره کرد همه بدنبال او برویم.

 امیدوارم مرا ببخشید که  مطلب طولانی میشود. مجبورم شما را در ماجرا بگذارم تا  راجع به تحفه نطنز مورد نظرم بهتر بدانید.

"تحفه" را همه مان می دانیم که" به هر فرد یا چیز  کمیاب می گویند و در" نطنز" عده ای "هلو" و بعضی ها نوعی خاصی از" گلابی "اش را تحفه می دانند.اما من  در موضوعات اجتماعی همیشه  دنبال  هلو  و گلابی  ولی از جنس "آدم وار"ش  میگردم . 

 برویم ادامه ماجرا...

 همه حرکت کردیم تا در پشت کوچه ای متوقف شدیم و همه پیاده و...

در کمال نا باوری و( و عده ای هم کمی با شک و تردید و شاید ترس از بودن در فضایی دور از شهر و ده ها اتفاقی که متاسفانه امکانش بدور نیست و... ) در آن حالت خسته یکباره در بزرگ باغی همچون بهشت بروی ما باز شد.همه را دعوت کرد به داخل ...  و بعد ازنشون دادن  همه امکانات از جمله آلاچیق و کباب پز و جای بازی بچه ها و...خودش مشغول باغبانی شد.

همه نشستند و خوشحال و شادمان مشغول گپ و صحبت و بچه ها بازی و...و بعد هم غذا آماده شد و مشغول خوردن شدیم و ...

 کم کم بچه ها  و نوجوانها به باغبان نزدیک شدند و او با چه محبت و زیبایی با اونها  گرم میگرفت و برای آنها  راجع به تولیدات منطقه و گیاه مورد علاقه و از جمله " زعفران ترقرود "میگفت . نهایت هم نمونه هایی را می چید و در گلدان  های کوچک به اونها  هدیه می داد و....

   مناعت طبعش  بالا بود آنطور که   غذای تعارفی  ما را قبول نکرد و وقتی یکی از فامیل به رسم معمول پولی را علی رغم ممانعت او  به جیبش هل داد که  مثلا نوعی پاداش باشد سخت دلخور شد  و پس داد و سرش به زیر افتاد.

 من که در کنارش نشسته بودم واقعا دیدم که ناراحت شدو اینگونه گفت:

" اصلا!...میخواهی کار مرا خراب کنی؟!!!"...

 هر لحظه بیشتر جذب رفتار و اخلاق و مرامش می شدم. و ...حالابلند شده بودیم و  با او قدم زنان صحبت میکردم و از هر دری تا اینکه به مشکلات اجتماعی  رسیدیم.

من و باغبان

نحوه حرف زدنش و بیانش جالب بود  و عجیب تر  "بینش " و نوع  تحلیل و تفکر او  نسبت به  مسایل اجتماعی و هستی و  بخصوص درک او از معنای زندگی بود. او دنیا و حیات را خیلی خوب تفسیر میکرد . چیزهایی میگفت  که هر چند برای خودم نا  آشنا نبود ولی از زبان یک باغبان که میگفت  سواد آنچنانی ندارد کمی شگفت آور بود .

او میگفت :" همه چیز در اندیشه ماست.هر چیزی در دنیا تابع نوع نگاه ماست" و  در قسمتی از حرف هایش و برای اثبات این حرفش   مرا به گوشه ای خلوت کشاند  تا چیزی را نشانم دهد. آنگاه  قسمتی از ران پایش را که چند روز پیش موقع کار بر روی زمین بوسیله "اره "پاره شد بود  نشانم داد.

عجیب بود:..." این همه بخیه و تو داشتی  در این خاک و خل وبا این سختی ها...بیل می زدی ؟"و جوابم داد :"من هر روز و  از صبح تا غروب  مشغول هستم .چون همیشه با طبیعت  هستم زبان همدیگر را  خوب می فهمیم.!دکترا میگویند برو استراحت کن و چه چه ولی می بینی من هیچ مشکلی ندارم .چون به محبت و سخاوتمندی زمین باور دارم که در کنارش زودتر خوب می شوم. به راحتی دارم کارهایم را میکنم واین بار اول نیست ما به این نوع حوادث عادت داریم وچیزی مان نمی شود و...".

...............

تا نزدیک غروب آنجا ماندیم  و  وقتی از هم جدا شدیم از ما  که میهمان ناخوانده اش  بودیم نه تنها توقعی نداشت که با خوشرویی بدرقه مان کرد و  بخاطر  دستگاه باغبانی دیگری که  صدایش بلند بود و  موجب آزارمان شده  بود عذر خواهی کرد . او دنبالمان میامد و  میزبانیش را کامل میکرد و  از ما می خواست که باز هم  سراغش برویم  و...

 اونروز به همه ما واقعا خوش گذشت.همه شیفته اخلاق و مرام او شده بودیم و آرامش و شادی  و شوقی که او " آتش بیارمعرکه " اش شده بود دلیلی شد که امثال او را نه از روی طنز و تحقیر بلکه به واقع یک "تحفه  سفر نطنز " بدانم.تحفه هایی که کمتر نمایان هستند ولی خوشبختانه زیادند .

نوروز امسال  و این دو ماجرایی را که دیدم  یادآور  این شعر  سعدی شد  که:

تن آدمی شریفست به"  جان" آدمیت  و...

 اینها به ما  نشان می دهد  که بینش و نگاه درست به زندگی  و آن چیزی که "معرفت" می خوانیم همیشه و فقط  در داشتن مقام و یا دانش و  کتاب و ... نیست .

اگر چه  افراد با سواد و تحصیل کرده و با مقام  و موقعیت می شناسیم  که دارای شعور  و معرفت خوبی هستند ولی در همان حال خیلی از اونها  هم متاسفانه نه " جا ن"  می دانند و نه شعور و معرفت و انسانیت را   .  بر عکس انسانهایی  هم داریم که   نه بخاطر شغل و لباس و یا  مدرک و سوادشان بلکه بخاطر :بینش و نگاه  قشنگشان به هستی و  تفکر ی که در تعامل با طبیعت و با فطرت  و نهایت" جان "خود دارند واقعا" تحفه "های با ارزشی هستند که ما  رابا رفتار و گفتار و اعمالشان  بنده خود میکنند .

خوشبختانه در زندگی من از اینگونه فرشته ها و آدمهای خوب بسیارند و در هر  موقعیت و سفری تورشان میکنم. آنها را واقعا  دوست دارم  و مریدشان هستم   و از آنهاست که  یاد می گیرم و ... برایشان هر جا که هستند بهترین ها را آرزو می  کنم.

 توضیح:با فایر فاکس عکسها باز میشوند.

 بالا روستای تاریخی و فرهنگی " ترقرود" و عکس  پایین تر  من را در حال قدم زدن و گفتگو با باغبان  جوان نشان می دهد. برای شناخت بیشتر ترقرود و یحیی آباد به وبلاگ زیر مراجعه کنید:

 http://tarqrud.blogfa.com/