میگی راجع به دلخوشی هات بگو و ازشون یک عکس بگیر بنداز اینجا.!خب تو که میدونی من خیلی زندگی را دوست دارم و دلخوشی هایم  هم زیاد. اگه بخوام عکس بگیرم باید تمام لحظاتم را هی عکس بگیرم.حالا دوستانی که میدونند آبادانی ام زود میگند: لاف...لبخند

 ولی باور کنید  واقعیت است.من پر از دلخوشی ام.

میشه من صبح , سالم و بدون درد از خواب بلند بشم و دلم خوش نشود؟ میشود از پشت این پنجره قشنگی که کنارم هست , گلدونهایی که کاشتم  را ببینم و ... با گرمای خورشید قلقلک بشم و دلخوش نباشم؟

بذارید چند تا از دلخوشی هایم را بگویم و شما قضاوت کنید کدامشون دل  خوشی نیست .

خانم صدایم کرده که :"بیا بریم چرخ خیاطی را بدیم تعمیر".خب این که من هنوز دیده میشوم و میتوانم کاری کنم  و مفید هستم ,دلگرم کننده  و دلخوش کننده نیست؟

رفته ایم بازار. صاف و محکم بین جماعت دارم راه میرم . نسیم  قشنگ اردیبهشتی هی  میخوره توی دماغ و ریه هایم  و من راه رفتن هایم را چه خوب حس میکنم...پاهای سالم و گوش و چشمانی دارم  که هنوز بی رمق نشده اند و ...در میان همشهریان و هموطن های خودم و ...اینها  همه دلخوشی نیست؟

سر راه میرم سری به مادر و برادرم  میزنم و کلی خوشحال میشوند  و... یا این یکی که ...نهار در کنار خانمت ماهی سرخ کرده و قلیه ماهی  با عطر سبزی جنوب و نون سنگک که روی شعله گرم کرده ای و بویش همه جا را گرفته  و... تو هی شوخی کنی و خانمت بگوید :چه خوبه والا ! دنیای قشنگی داری و با چه چیزهای کوچکی دلت خوش میشود"  و این قشنگ نیست؟

اینکه همسری دارم  که پا به پایم  میاید و من  قدرش را می دانم و او هم  در این وانفسای بحران" کمبود خوش همسری !!!"یک مرد  به خوبی  و دلخوشی من را دارد !(خویشتن نوازی را ببین!).دلخوشی نیست؟

اینکه دو تا پسر خوب دارم که سرشون توی لاک خودشون است و عامل فسادی نیستند  با سواد و بسیار مهربان بلکه بسیار هم مفید هستند مایه دلخوشی نیست؟

به حمام میروم . بدون کمک کسی شیر دوش را باز میکنم وآب را از سر تا پا بخود می ریزم  و ... در عین حال به رسم عادت  که دوست دارم گاهی همه لباس ها یم از شلوار و پیرهن و پلیور را در تشت بیندازم و  پودری بریزم و چنگ بزنم و بشویم  و ...دلخوشی کمی است؟

 اینکه به بالکن  کوچک خانه ام بروم و گلدانهای چیده  بر روی دیواره بالکن را یکی  یکی احواپرسی کنم و ... قشنگ نیست؟

دلخوشی هایم بسیارند از کجایش بگویم؟ شما که باز خواهید گفت طولانی ننویس و توی چند جمله خلاصه کن و... ولی مگه میشه؟

کتاب و دفتر یاد داشتم پهن است و من دلخوشم که امروز باز مطلب تازه ای را میخونم و یاد داشت میکنم و سراغ نت میروم و دوستان خوبم را زیارت میکنم و بااونطرف آبی ها توی اسکایپ و یاهو  حرف میزنم  زیبا نیست؟

راستی این یکی را گوش کنید. دو عدد نیم سکه را به رسم بازی و سنجش هوشم 5 روز پیش خریدم و بعد تا دیدم گرون شد رفتم فروختم  و 100 هزار تومان  توی  5 روز  سود بردم.به خودم میگم : کار خوبی کردی !

بنظر م این یعنی حواسم به اطرافم هست و ...این  نشانه توانایی و هوش اقتصادی ام است. وحالا این  نباید دلخوشم کند؟ ( اون را ببین داره میگه :"همین شما سوداگرهای اقتصادی هستید که باعث می شوید قیمت روغن و شکر و ...بالا بره" و من باز دلخوش میشم  چون متوجه میشم کمی گیج شده و این خوبه!  . وقتم ارزش بیشتری دارد که بخواهم خودم را به اون گیر بدهم و امثال  اینها  را توجیه کنم .حالا زمان مال من است) و...

اینکه کاری نداشته باشم اون چی میگه و این چی قضاوت میکنه  و همه را دم پسا و درهم  دوست داشته باشم دلخوشی کمی است؟

بشقاب کوچکی را بر می دارم و کنار تلویزیون روی فرش دست بافت نایینی با گلهای رنگارنگش  بالشتکی به  زیر دست می اندازم و مثل "خان" های قدیم  درار میکشم و تخمه و آجیل  درون ظرف را  یکی یکی در میارم و آرام آرام  مشغولش میشوم و اخبار و فیلم و مستند نگاه میکنم دل خوشی کمی است؟

حالا برای  بعضی دلخوشی هایم طرح هم دارم.مثلا چند روز دیگه کلی مناسبت داریم.روز زن و روز مادر و روز معلم و روز  کارگر و روز فردوسی و... همه خوب و همه اینها در اردیبهشت و فصل قشنگ بهار و در کنار سلامتی خانواده و دوستان و ...

 دلخوشی هایم واقعا زیادند.همینکه  چند ماه دیگه 63 ساله میشوم  و میتونم  حتی با جوانتر از خودم ارتباط برقرار کنم و در دنیای نت باهاشون باشم  و از شون چیز یاد بگیرم دلخوشی نیست؟

توی اردیبهشت چند کار قشنگ هم داشتم که هنوز دلخوشی هاش باهام هست:

اینکه واسطه امر خیری شدم و مبلغ 500 هزار تومان را بردم دادم واحد مددکاری اجتماعی بیمارستان سرطانی ها و همون موقع زنی بود که برای رفتن به روستاش حتی پول برگشت نداشت و ...

اینکه توی این هفته چند نفر تلفن و ایمیل زدند و برای  مشکلشون و یا بیمار پیوندیشون باها م صحبت کردند و راهنمایی خواستند و خوشبختانه کاراشون به راه افتاده...

اینکه بهار امسال اغلب دوستان را طور دیگه و فعالتر و بشاش تر میبینم و علی رغم سختی های روزگار دلخوشی ها را ببازی میگیرند  و شادی را فریاد می زنند همه و همه  واقعا دلخوشم میکند.

 یک دلخوشی دیگه...باید بروم آماده بشوم ظرف آشغال را جلوی در بذارم. کاری که از گذشته باهاش یاد گرفتم  تا "آشغال های ذهنی "ام را هم همزمان همون بیرون بگذارم و بگذرم و... واقعا دلخوش کننده است ...

این قافله عمر عجب میگذرد... پس باید خوب عصاره اش را بمکم و از همه لحظه لحظه سیراب شوم!

راستی باز گفتم لحظه. این "در  لحظه بودن  "یعنی چه؟

مطمئنم تعریفمون کمی متفاوته ولی کاش راجع بهش در یک خط چیزی بگوییم.

از خودمون با یک سئوال عملی در  لحظه بودن  را تمرین کنیم: مثلا برای من  که در حال نوشتن هستم  درک لحظه و حال کردن یعنی چه ؟

1:یعنی "وقتی می نویسم فقط  توجه کنم که بنویسم."

2- یعنی  "وقتی  دارم می نویسم بفکر روزهای قشنگ دیروز و فردا باشم و با آنها شاد بشم؟"

3  یا اینکه در لحظه بودن  یعنی" دارم می نویسم به رویا  بروم و در کنار تصوراتم خنده و شادی کنم و از همه دنیا بیخیال بشم؟"

 یا شاید هم نه در لحظه بودن  یعنی " موقع نوشتن  ...

حالا چه وقته این سئوالات است؟

امیدوارم ایام مبارک و روزهای خوب و مناسبت های دلخوش کننده این ماه بر همتون مبارک باشه و از لحظه هاتون واقعا لذت ببرید.

چشماش را ببینید .نگاه کردنش دلخوشی نمیاره؟ انگاری میگه :" منو چرا  بازی نمی دید؟"...