جنبه  دیگر ی از " مدیریت در غذا"  که بیشتر مربوط به  ما مشتریان و مصرف کنندگان !  میشود  را   من بهش میگویم "مدیریت بشقاب" .

هدف افراد در استفاده از غذا و بشقاب  کاملا مختلف است. نکته جالب در مدیریت بشقاب آن است که هر نوع شخصیتی را  با اولین مراحل غذا خوردن  اش می توان تشخیص داد.

 مثلا اگر   تیپ شخصیتی "الف "باشد : در حالیکه گوشی موبایل دستش است و یک موزیک تند را گوش میدهد  بیقرار است و در عرض چند دقیقه  ساندویچ و  هر چه دم دستش بیاید  را  خواهد خورد . اگر هم که پای سفره بنشینددر حین غذا خوردن مرتبا ورجه وورجه میکند و ...

بر عکس  تیپ شخصیتی  "ب"  خیلی آرام و با حوصله همه اطراف خود را مرتب میکند و در حالیکه تمرکزش به خود است در فرصت مناسب غذایش را صرف میکند آنقدر آهسته که کمتر کسی حاضر میشود هم بشقابی اش شود مگر اینکه خیلی دوستش داشته باشد.

نا گفته پیداست که هدف از این گفتار بحث های موفقیتی و  روانشناختی و درستی و غلط بودن شخصیت ها  نیست . چه بسا تیپ های "الف " در جامعه موفق تر باشند .نکته ای که میخواهم به آن تمرکز کنم "هدفمند بودن"  در موقع  خوردن غذا ست.

 موضوع غذا و تامین نیاز شکم تقریبا از مراحل اولیه بشر وجود داشته و با اینکه  شکل و نحوه تامین آن مرتب تغییر یافته , اما همیشه مهم بوده است. 

امروزه هم از زمانی  که دنبال شغل و کار میریم تا پولی در آوریم و....تا زمانی که تدارکات و مواد و وسایل مختلف اش را جور میکنیم و بعد با هزار دردسر تبدیل به غذا می شود ومصرف مینماییم , بسیاری از ساعات عمر ما گرفته میشود.  می شود گفت تقریبا نزدیک  به 60 یا 70 در صد از بهترین لحظات زندگی مان در حول و حوش همین قضیه صرف می شود .

آنچه موجب نگرانی است اینکه  نسبت به دوران قدیم  کمترین توجه را  به  " مدیریت غذا" ومخصوصا نوع غذا و  "بشقاب" داریم و نشانه آنهم وفور آدمهای قناس و هیکل های عجیب و غریب است .

  مشکل چاقی و  بیماری های  ودردسر ها و زیانهای متعدد آنرا در کمتر حیوانی چه پرنده باشد و یا خزنده و... یا حتی  درنده و وحشی  می شود دید.

بیاییم " مدیریت بشقاب "یک پرنده که از" قطب شمال "راه می افتد تا مثلا به "تالاب انزلی" برسد را  با  خودمان مقایسه کنیم.

 این پرنده زیبا و خوش اندام با پیروی از غریزه اش  نهایت چند " دانه" در راه  بخورد و مقداری آب بنوشد . این همه بال بال میزند و نزدیک به چندین هزار کیلومتر را مسیریابی میکند تابه هدفش برسد .

ولی ما  که که عقل داریم با غرایزمان چه کردیم؟ نه تنها آنرا مدیریت نمی کنیم بلکه کاملا فراموشش کرده ایم.

 آیا به نسبت آنچه  مصرف می کنیم تولید و بهره وری داریم؟

اگر ما و " پرنده "با هم راه بی افتیم برای عبور از منطقه ای با  5000 کیلومتر فاصله  یا بیشتر فکر  می کنید چند کیلو دانه ( بگو گوشت و کالباس و سوسیس و  میوه و آب و نوشابه و ...  با خودمون همراه می آوریم؟

آیا این را نمی توان دلیل قناسی هیکل و روان و  از عوامل بعضی  تلخی ها  و اخم ها دانست؟

 حالا هی برویم  و قت بگذاریم و پول خرج کنیم و  "کلاس یوگا"  و  نحوه کاهش وزن و روزی ده بار "سلام بر خورشید" و ...دنبال ژلی که فلان میکند و کفشی که لاغر میکند  و دستگاهی که یک روزه از یک" آدم  تپل" یک" باربی " قلمی می سازد و ...

 واقعا چرا اینهمه خودمون را به دردسر می اندازیم؟

این قانون ساده ایست که: اگر" میزان ورودی" یا همون مصرف غذا بیشتر از میزان تولید و یا همان  کارکرد و انرژی باشد مسلما  اضافی اش یک جا  گیر میکند و مشکلات فراوان و از جمله چاقی ما را باعث می شود.

برای رفع مشکل باید هر طوری شده یا فعالیت  بدن مون را بیشتر کنیم و اون  میزان اضافی را سوخت اش کنیم و یا اینکه مصرفمون را مدیریت کنیم .یه زبان ساده تر  متعادل تر بخوریم و بنوشیم وبه تعبیری  " بشقابمون را مدیریت" کنیم.

 در این چند نوشته که شروع کرده ام هدف  بیشتر حساس سازی خودم و دوستان علاقمند  نسبت به موضوع  است.  "مدیریت بشقاب در خانه" و یا "مهمانی ها "خود نیاز به ساعت ها حرف دارد .

در نوشته بعدی سعی میکنم   به چند نکته در باب "مدیریت بشقاب در خانه" اشاره کنم.

شاد و سالم باشید.