در بازی "شش مشاهده  و یک سئوال " با اینکه به نکات خیلی خوبی توجه کردیم اما هیچکدام به یک موضوع  ظاهرا بی ارزش ولی در واقع مهم اشاره ای نکردیم.

اون موضوع عکسی بودکه در بالای صفحه گذاشته بودم و  با کمی دقت گویای همه مطالبی بود  که درمشاهدات  دوستان  به آن اشاره شده بود.

من دوباره اون  تصویر را در اینجا می گذارم تا به آن نگاهی دقیقتر بیندازیم .این توپ می تواند هر توپی باشد, و در اینجا والیبال و یا ...ولی من  بخاطر آشنایی بیشتر خودم فرض کرده ام این یک توپ فوتبال است.البته اگر ورزش دیگری را در نظر بگیریم هم زیاد فرقی نمیکند فقط ممکن است بجای دروازه مثلا تور داشته باشیم و یا سبد و یا ...

حالا بیاییم با یک تحلیل ورزشی از زندگی آنرا به چالش بکشیم.

عکس توپی را در دستهای  بازیکنی نشان می دهد.ممکن است کسی بسوی او پرتاب کرده و یا شاید  نشان از آن باشد که  بازیکن می خواهد توپ را  بسمت هدفی ویا فرد  یا افراد دیگر برگرداند.هر چه هست توپی را در میان زمین و هوا مشاهده میکنیم که اینک  اختیارش در دست بازیکنی است.

اینکه من بعنوان وبلاگ نویس و یا خواننده چرا از میان این همه موضوع سراغ این عکس میروم ؟ اینکه از میان این همه مردم که امکان فعالیت و انجام کارهای مختلفی دارند  این آقا و یا خانم  چرا وارد این زمین خاص شده اند ؟و اینکه او  چرا تصمیم گرفته و یا انتخاب کرده که کسی یا کسانی بسمت او توپ بیندازند و یا توپ او را خریدار باشند و سئوالاتی از این قبیل موضوع بحث ماست.

درذهن من این  بازیکن می تواند همان من و تو یی باشیم که  "تور"   یا "دروازه "  بزرگی به اندازه  "هدف های زندگی "را در اختیار میگیریم که آنرا مدیریت کنیم.

مااز میان همه بازی ها وبازیکن ها و  توپ ها  و دروازه ها و.. چرا اینجا را و مخصوصااین بازی و این توپ و این دروازه را انتخاب کرده ایم ؟ حالا که خودمان به هر علت همه شرایطش را قبول کرده ایم چرا گاهی یادمان می رود اینجا هم مانند  هر بازی قاعده ای دارد که باید رعایتش کنیم؟

واضح تر بگوییم چرا این عکس نمیتواند یادآور همان خانم و آقایی باشد که دستش را دراز میکند تا  توپی را به نام دوست یا  معشوق و یا همسرآینده اش  داشته باشد؟

آیااین نمیتواند شبیه همان "میدان" زندگی و کار مان باشد که بر اساس قاعده بازی اش بایدمرتب  توپی و توپهایی( بخوان گرفتارها و بیماری و تنگناهای اقتصادی و ....)  را بسمت ما بیندازند و ما  هم قبول کرده ایم که آنها را مدیریت کنیم؟ حالا همینکه در مهار توپ ناتوان بشویم بجای اینکه قبول مسئولیت کنیم و مشکل را در خود ببینیم   درست است که دیگران را  تحت عناوین  عامل بدبختی و بد شانسی و دغلباز و دزد  و روزگار ناسازگار با من و ...می نامیم؟

 اینکه تا گلی میخوریم و توپی از دروازه مان عبور کرد عادت کرده ایم خود را معصوم و مظلوم  و گاهی جوانمرد بدانیم که گویا بی هوا  و یکباره  ار عالم غیب کسی آمده و مارا غافلگیر کرده آیا حرف درستی است؟

 ما بعنوان همه مشاهده کننده های منصف و بدون تعصب حتما موافق چنین قضاوتی نخواهیم بود.

یکبار دیگر خود را در کسوت آدمهایی که قبول کرده ایم زندگی خوبی داشته باشیم قرار دهیم و حالت هایمان را  با این  بازیکن عکس مقایسه کنیم:

نوع لباس و محل بازی و همه شرایط و حتی حالت دستان منتظر و همه چیز نشان میدهد که این خود بازیکن است که وارد این بازی شده و  اگر قبول کرده که مواظب دروازه اش باشد این خود اوست که فرد دغلباز و بازیکن حریف را وارد جریان کرده و بسوی خود می کشاند.

متاسفانه ما آدمها کمتر یاد گرفته ایم مسئولیت رفتارهای خودمان را قبول کنیم و به آن گردن نهیم.

وقتی بحث تصمیم گیری های حساس می شود هر آنچه در چنته داریم را رو  میکنیم تا به زعم خود بهترین را انتخاب نماییم .ولی همینکه در مسیر بعدی با مشکلی روبرو می شویم  و گلی خوردیم زود دبه کرده و هر چه فحش و ناله و گلایه است را بر سر مخاطبمان و یا عوامل بیرونی و عالم و آدم روانه  می کنیم.

این که همه چیز را به دوست ناباب و همسر ناسازگار و  رییس و سر پرست دزد و آشغال های عوضی و کثافت های دیروز و امروز و...نسبت می دهیم در واقع توهین به ارزش های خود و تصمیمات و  انتخاب های خودمان هم هست.

چطور ممکن است در جایی مگس و سوسک  و حشرات ناجور پیدا میشود در حالیکه آن مکان تمیز و پاکیزه و بهداشتی است؟ مگر میشود وقتی من پاک و زلال باشم آدم ناباب سراغم را بگیرد؟

اینکه معتاد ها براحتی مواد فروشان را در کسری از ثانیه پیدا میکنند نشان از قدرت  مواد فروش نیست بلکه این سنسورهای برنامه ریزی شده در مغز و دل معتاد است که بدنبال فساد است.این جاذبه و بوی لجنزار فکری و بیمارگونه خود معتاد است که به همزادش جذب می شود.

اینکه فلان دوستم بدقولی میکند و یا همسرم کج خلق ازلی بوده و بگویم او با من بسیار متفاوت و از دو شجره کاملا مختلف هستیم برای من قابل فهم نیست.

اینکه  پسر و یا دخترم و یا عروسم و فلان باجناقم چنین است و چنان و بقال و چقال و کی و کی همه  بر خلاف تفکر من بوده و حالا یکباره آنها را بد  می بینم ,قسمت عمده اش هم بر میگرددبه جاذبه های من که اونها را بخودم کشانده ام و مهمتر اینکه بازی را که خود شروع کرده ام منکر رعایت قاعده اش میشوم.

بیاییم هر گاه  شکستی خوردیم و یا در کاری دوست ناجوری به تورمان خورد یا اینکه رفتار  بدو ناجوری را درخود ملاحظه کردیم که از آن ناراحتیم و اگردر ازدواج و یا کارهایمان عدم موفقیتی دیدیم چند کار ساده کنیم:

اول از همه قبول کنیم که ما در زمان خودش بهترین انتخاب را کرده ایم و بنابراین خود را اینهمه شماتت نکنیم.

دوم اینکه اشتباه را حق خود بدانیم و تجربه اندوزی از اشتباه را جزیی از معنای حیات تلقی نماییم.

سوم بپذیریم که زندگی معنایش با شکستها و موفقیت ها عجین است و کمالی وجود ندارد و مقایسه های خیالی و رویایی راه بجایی نمی برد.

چهارم اگر دروجود خودمان و یا اطرافیان نزدیک و دورمان تلخی و ناسره ای دیدیم همه گذشته را یکباره پاره نکنیم و "پرده در "نباشیم که "گذشت " از خصلت های خوب بشر و خیلی وقتها  تنها چیزی است که زیبایی انسان را معنا می دهد.

نکته دیگری که در این مجال میشود گفت اینکه اگر کژی در زندگی مان حس کردیم قبل از اینکه گلایه از زمین و زمان کنیم و دیگران را نا اهل و ناجور خطاب کنیم کمی به خودمان و پشت مان  و گذشته مان نگاهی کنیم .

شاید که :پلشتی ای به ما چسبیده است که  این  رفتار خاص و یا آدم بخصوص یا موجود مناسبی من را  مناسب  و در اندازه خود دیده است.

 پس از خود سئوال کنیم :

او در من چه دیده که از میان هفت میلیارد آدم به سراغ من آمده و یا می آید؟اگر قادر نبودم معنایی در زندگی ام برای فهم آنها بیابم  و با ارزش های خود  هم مغایر  و غیر فابل تامل می بینیم دو کار میتوانم کنم   :  موقعیت و شرایط خود را تغییر دهیم  و اگر قادر به تحول و تغییر ی در اطراف و خودم نیستم از گلایه کم کنم  . در اینصورت ضمن اینکه تمام تلاشم را برای تغییر شرایطم میکنم ولی مسئولیت این کار خود را هم قبول کنم.

کثافتها  و پلشتی هایی که دیگران را به ما جذب میکنند حتما و همیشه در ظاهر و لباس  و حتی در نوع ساختمان و کوچه و شهرمان نیست. هر چند در   آنها هم  ممکن است بی تاثیر نباشند ولی  اغلب خطاها را بایددر افکار و ایده ها و  نوع جهان بینی ها خود جستجو کنیم.

تعصبات بی مورد ,خودخواهی ها و خود شیفتگی ها و نگاه زشت به دنیا و زندگی و عادت به اخم و تخم به اطرافمان  از آن جمله اند.

بسیاری از غرورهای کاذب و تحلیل های سطحی از زندگی  و  خواندن چند کتاب و  گرفتن جند مدرک و سابقه کاری بدون تفکر نهایتا دردیی میشود به نام  سندرم "کم دانستن " که بسیار بدتر از" ندانستن " و نادانی .دردی که هم مخرب است و هم عامل گرفتاری های بیشمار.

همه آن کتابها و مدارک و تجربه ها اگر بصورت درست "تجربه  اندوزی "نشود  گاهی نتیجه عکس می دهند.اینها همه موجب میشود تا در بازی زندگی و هر بازی  که وارد می شویم متاسفانه خیلی زود "به قواعد اون بی احترامی کنیم ".

این طور نباشد که اگر برنده بازی شویم موفقیت را ناشی از فکر بکر خودمان و باهوشی و ذکاوت فطری خود و خانواده و ایل و تبار مان و قهرمان بودن خودمان  عنوان کنیم و اگر شکستی باشد  مشکلات حین بازی و گل خوردن هایمان را با داد و فریاد و گلایه مدام بر سر همبازی ها و  توپ گرد و  هوای سرد و بارانی و عوامل بیرونی بیندازیم.

آیا بیراه و اشتباه میگویم؟شما درستش را بگویید.

یادم باشد به خودم تذکری بدهم که اینبار همه اش  از جذب زشتیها و توپ زدنها و مشکلات  گفتم و کمتر از جذب دوستان خوب به هم و نزدیکی  زنبور به گل و تحسین زیبایی های آدم های همگون به یک جا مثلا یک وبلاگ ,یک ایده  یا یک  تابلو نقاشی و یک نوع خاص عقیده و باور  و...گفتم !!

ممنون از حوصله تان.