بحثی که امروز باب اش را باز  میکنیم قبلا هم کمابش را جع به اون حرف زده ایم.شاید مبحث" ریتم "یادتان باشد .اما اینبار راجع به "ساعت" و" موسیقی و آهنگ  زندگی "حرف میزنیم.
 
در موضوع تفاوت" کار" و" شعل" قبلا گفته بودیم :
 "شغل" و وظیفه  چیزی است تحمیلی و اکتسابی که ما اجبارا می پذیریم  و به آن گردن می نهیم  تا(علاوه بر مزایای دیگر ) از درآمدش برای  کمک به خانواده یا تامین مایحتاج روزانه نقشی داشته باشیم , در عوض "کار " امری کاملا فطری و دلی است که گاهی  اگرهم  در مقابلش وجه و پولی بدهند  اغلب دلخورمان میکند.
 
کار از قدیم جزیی از ما بوده ولی شغل  مدت زیادی نیست  که بر ما و جوامع بشری بار شده است
 
علت اینکه عده ای   از" شغل "شان  گلایه میکنند تعارض این جنبه اکتسابی و تحمیلی در مقابل اون میل فطری می باشد.
 
ناگفته پیداست که اگر وظایفی  مانند معلمی یا کارهای خیریه و مددرسانی و تعاون و جنبه های خدماتی که به خصوصیات فطری مان نزدیک است  در شغل باشد نه فقط موجب نارضایتی و تعارض نمی شود بلکه گاهی بعد از بازنشستگی و رهایی از شغل  هم به آن ادامه می دهیم که بحث در باب آن خود حدیث مفصلی است.
 
 اما امروز  جنبه دیگری از این دوقلوی "تحمیلی"  که بعد از صنعتی شدن  وبه همراه شغل بر بشر حادث شده است و   "زمان"  می گویند را  با هم مروری  می کنیم. 
 
 در رابطه با زمان و برهم خوردن "آهنگ یا موسیقی  زندگی"   کمتر می شنویم.در حالیکه یکی از مشکلات امروز بشری دوری و جدایی او از همین موسیقی فطری نهاده در" طبیعت" و " خود" خراش خورده اش است.
 
 هر چه میکوشم تا فقط خلاصه ای از این بحث گسترده را انتخاب کنم و نوشته را کوتاه تر کنم ترسم برای عقیم ماندن مطلب بیشتر می شود .با اینهمه اگر پراکندگی و بی ربطی های ظاهری  در بیان موضوع ملاحظه شد به این علت است که حتما بر من می بخشید:
 
" شغل" تا قبل از این وجود نداشت.در گذشته و تا قبل از موج دوم ( صنعتی شدن ) و گذر  از  دوران زمینداری   هنوز" خانه "اصل بودو" کارخانه " ای وجود نداشت.
 
 مردم اغلب در  کنار  زمین و مزرعه خود کار میکردند و زندگی خود و خانواده بزرگ اش را در میان جمعی که فامیل و ایل و تبارش بودند با همکاری  و اشتراک یکدیگر می گذراندند.
 
منافع کارخانه  با این نوع اشتراک جمعی در تعارض بود.دوران رقابت و ضرورت  تولیدبیشتر  ایجاب میکرد تا جوامع از هم جدا شوند و منافع فردی تقویت شود .
 
خانواده های گسترده مانند همان مثال که میگفت:" مدادها  اگر با هم باشند سخت تر ولی وقتی تک تک شوند راحت ترشکسته  می شوند  " می بایستی از حالت قبلی بیرون بیایند و در خدمت سرمایه و کارخانه قرار گیرند , و دیدیم که چنین شد وکم کم  جدا و بصورت چند نفره  شدند.
 
  تحولات اجتماعی و روند اتفاقاتیکه از انقلاب صنعتی شروع شده بود  نهایتا  از حدود یکصد و چند سال پیش "شغل" را به عنوان مقوله ای مستقل  ,قانونی کرد.
 
روابط کار و مفاهیم تازه بین کارفرما و کارگر و کارمند و ...از جمله "قرارداد" های فی  مابین و امورصنفی واتحادیه ها  و بقیه قضایا تدریجا قالب های محکمی گرفتند و به رسمیت شناخته شدند.
 
این نظام مند شدن فعالیت ها  در کنار خوبی هایی که داشت  یک اتفاق بد را هم  با خود آورد و بر انسان تحمیل نمود .
 
  پدیده تازه  بعلاوه   ابزار و ابزارهایی که  از قبل هم وجود  داشتند   را تقویت نمود. از جمله آنها وسایلی بود مانند   "ساعت"  و "تقویم" و ...
 
ازآن تاریخ که روابط اجتماعی قبلی تغییر نمود   مجبورشدیم  همه موجودیت مان  را با چیزی که از ما نبوده  و لی مدام خود را بر ما دیکته می کند  تنظیم کنیم.چیزی به نام :  "زمان و  آنهم از نوع "ساعت".
 
در زندگی شغلی ساعت مان را  مرتب کوک کنیم تا سر موقع بخواب رویم یا بیدار  شویم.در دقیقه های تنظیمی  لباس بپوشیم , صبحانه بخوریم و بعد  آماده شویم برای رسیدن به سرویس و ... ساعت  ورود بزنیم و طبق دستور مافوق وظیفه ای که بر عهده مان گذاشته را انجام دهیم و..بعد هم ساعت خروج و نصف عمرمان را حداقل به همین ترتیب روز از نو روزی از نو!
 
 " آن تایم " بودن و" سر ساعت " شدن  اگر ابتدا فقط مربوط به اداره و محیط کار بود ,بعدها تدریجا  همه قسمتهای زندگی مان را در کام  خود برده است.
 
اعداد و ثانیه ها و رقم ها و کدها و ...بشر را به سرسام و اضطراب و سردرگمی ویران کننده ای  کشانده است تا آنجا که  در این های و هوی خودش راکم کم  فراموش کرده است.
 
دنیای ما همه اش  دقیقه وساعت شده است:سلام و علیک و احوالپرسی مان ,عشق ورزی مان و حتی مراسم کفن و دفن دوست و آشنا تا خوردن ونوشیدن و رفتن به  دستشویی  و هر چیز که فکرش را کنی تابعی از حرکت های ثانیه ها شده است.
 
درددل در این باره زیاد است.شما خود با کمی تامل رنجی که روزانه  از این عفریته  تحمیلی بر ما روا می شود  را بهتر از من درک  و حس می کنید.
 
شاید حالا بهتر متوجه شده اید که این نوشته راجع به چه چیز حرف میزند.
 
صحبت بر سر این است که در  تقابل با" طبیعت "و جریان واقعی "خلقت" دنیای مبتی بر ساعت دارد نوعی موسیقی را بر مغز و روان ما حک میکند که از جنس ما نیست.
 
 چنین آهنگ منظم و دقیقی که با ثانیه و دقیقه و ساعت و ...محاسبه میشود   در مقایسه با آنچه "خود" ما را تشکیل می دهد  و مخالف با یکنواختی است واقعا بیگانه و خیلی گوش خراش و آزار دهنده است.
 
ما  گرفتار هیولای عجیبی شده ایم  که روز به روز و لحظه به لحظه دهانش را برای بلعیدن لحظه ها و  زیبایی های اطرافمان باز میکند و مدام  میکوشد تا ما را بیشتر از گذشته از خودمان بیگانه کرده و تلخی و اضطراب را بر ما مسلط کند .
 
...
 
شما در اینمورد چه فکر میکنید؟ این بحث ادامه دارد...
 
 در این باره کتاب" لحظه اکنون" نوشته دکتر استفان رنشافن ترجمه مهدی قراچه داغی که من هم از آن بهره گرفته ام  بسیار مفید است.