قبل از شروع صحبت تاکید می شود که کلمات و اصطلاحاتی( مانند ردیف و آهنگ و زمان و ریتم و...) که اینجا بکار میبرم ممکن است با آنچه در حوزه علوم و یا هنر به معنای تخصصی مطرح باشد مغایرت داشته باشد. اقرار مینمایم که من  در این موارد بیسواد هستم و  صرفا معنای عمومی آنها مد نظر می باشدو پیشاپیش از این جسارت عذرخواهی میکنم. 
 
 
گفتیم که تحولات و تغییرات جامعه موجب می شود که حداقل دو  نوع زمان  داشته باشیم.
 
یک نوع که  همسو و" همساز" با ریتم و آهنگ طبیعی ماست و دیگری که گرچه خارج می زند و می خواند ولی مجبوریم  بدنبالش بدویم.
 
چالش بین این دو زمان را میتوانیم در مقابله های روزانه  با کودکان که  آیینه واقعی و طبیعی ما هستند بهتر ببینیم.
 
بچه ها  وقتی مشغول کارهایشان میشود  نه به ساعت کار دارند و نه اونچه شما در باره موفقیت و تحصیل وفلان و فلان میگویید. اونها ساز شان را طبق تنظیم دل شان ردیف  میکنند.
 
 موقعیکه مشغولند و یکی مثل من بهشان  نهیب می زند  که:
 
 " زمان را دریاب!!"  , ملتمسانه و گاه با عصیان  گویی  میگویند:
 
 " خودت زمان را دریاب" !"چرا متوجه نیستی!" من در" زمان واقعی" هستم
 
و تو " زمان" را اشتباه گرفته ای. ".
 
اونها در  زمان دیگری  غیر از ما زندگی میکنند که به آن" حال  "  یا لحظه  میگوییم.
 
 اینکه  چرا ما معنای "حال" آنطور که کودکان باهاش زندگی میکنند را درک نمی کنیم جدای از تحلیل های روانشناختی  می توان ناشی از  تعارض های مختلف  اجتماعی دانست .
 
تعارضی که انسان امروزی  از یک سو می خواهد با تحول و تغییر همراه باشد و از سوی دیگر مانند هر چیز دیگر مجبور است تاوانی برای آن بپردازد که اغلب  برایش  گران تمام می شود. 
 
ما مثال کودک را می زنیم چون او "جام جهان نما" و شیشه جادویی  گذشته ما و آرزوهای ماست که هر گاه بخواهیم می توانیم گذشته خود را در آنهاببینیم  و یا از او درخواست کنیم.
 
 کودک اگر بدرستی رشد کند کمتر   خود را   مکلف به تبعیت از قوانین و دست نوشته های مدون ما  و بکن و مکن ها  می کند   و همچنان طبق دستورات غریزی خود که به طبیعت نزدیکتر است زندگی میکنند.
 
 از آنسو والدین و جامعه هم الزامات و مقدوراتی دارند که موجب می شود نقش ها و تکالیفشان را نتوانند به تنهایی  و تا همیشه انجام دهند.آنها طبق یک قاعده جا افتاده  و مورد توافق لازم است تجربیات و یافته ها  را به فرزندان  انتقال دهند و آنها را برای پذیرش نقشهای جدیدکه جامعه  از آنها طلب میکند هدایت کنند.
 
این است که سرانجام وقتی می رسد که که  از بچه ها میخواهند تا زودتر بزرگ شوند تا  پس از روزها  و سالها دوندگی و خستگی  امکان یابند نفس راحتی بکشند.مقدمات جور می شود و کم کم  با نجوا و در گوشی و بعدها  به کودکان  نهیب می زییم:
 
" چرا بچگی میکنی؟ چرا بزرگ نمی شوی؟".  و...
 
 البته همیشه  اینگونه نیست بلکه گاهی هم نه از  وظیفه و تکلیف و یا از روی خستگی بلکه بخاطر فخر فروشی های نا بجایمان  هر جا می رسیم  باد  در گلو انداخته و بچه هایمان را به رخ دیگران می کشیم که :
"ببین چقدر بزرگ شده؟" چقدر خانم شده؟ چقدر آقا شده ؟ "
 
  که اینبار نه  بصورت طبیعی که  زودتر از موعد بچه ها   را که گذشته های خود ما هستند  از لحظه های قشنگشان جدا و به زمان  بزرگسالی عاقلانه وصل  میکنیم.
 
  پروسه و روند جدایی ما از زمان فطری مان بعدها تند تر و تند تر می شود:
 
کودکان هم آرام آرام می بینند که اون روزهای "شیرین بودن " و با مزه بودنشان که لپ های قرمزشان نقل هر مجلس بود روز بروز زرد تر و کمرنگ و کمرنگتر ...می شود و جای خود را به انتظاری در اجرای نقشی جدید  در خانواده و اجتماع می دهد.
 
 فرایند توسعه اجتماعی شدن  و بسیاری عوامل دیگر موجب میگردد تا بچه ها  که اینک به نوجوانی قدم گذاشته اند  موافق شوند  که روی پای خود بایستند  و خرجشون  را  از والدین و اولیای مدرسه و ... جدا کنند. 
 
 به این ترتیب همه ما از کودکی مان کنده می شویم و دوران نوجوانی و جوانی را طی میکنیم.اما این پایان کار نیست.
 
بعد از اینکه " آزادی و استقلال " از وابستگی به پدر و مادر و خانواده  را فریاد زدیم و اونرا به دست آوردیم اتفاقی که حرفش را زدیم شروع می شود"
 
حالا وارد دالان "زمان "کنونی می شویم  که از "لجظه اکنون" بسیار دور است .زمانی که  مجبوریم داستان غم انگیز والدینمان را دوباره تکرار کنیم و به اصطلاح  "بزرگانه" رفتار کنیم. 
 
مستقل شدن از دوران کودکی مثل هر استقلالی یعنی محروم شدن از خیلی چیزها!.
 
این پارادکس و دوگانگی ناشی از  تعارض بین  استقلال خواهی و فطرت  ( رجوع شود به کتاب گریز از آزادی نوشته اریک فروم ) وقتی با مفاهیم ریتم و آهنگ در طبیعت و زندگی گره می خورد صحنه های مرثیه واری را می سراید که ضرورت توجه به اونها را جدی تر میکند.
 
بطور خلاصه  اینگونه می شود که ما تحت قواعد جامعه و شرایط اجتماعی کوک" زمان" مان بهم میخورد و از فطرت مان آرام آرام فاصله میگیریم.ساز دل مرتب ناله میکند و در جستجوی گمشده هایش کودکی اش را فریاد میکند.
 
بعدها که شغلی یافتیم  و آنگاه که ازدواج کنیم یا نکنیم و اتفاقاتی که بر اطرافیان و والدین و دوستان و همشهری هایمان می افتد در کنار چالش های فراوان از تلخی و شکست ها گرفته تا موفقیت ها و شادی ها مدام ما را از خودمان  دور و دور و گاه فراموش میکند. 
 
 روزی یا لحظه ای می رسد که به خود می آییم و فرصت نگاه کردن به آیینه ای جور می شود  و یکباره آه از نهادمان بر میاید که :
 
چقدر از خودم دور شده ام که نمی شناسمت! اینجاست که باز هوای کودکی ام را میکنم و شعرها و داستانها و قصه ها دوباره تکرار میکنند:
 
یکی بود !یکی نبود!
 
نمیخواهم این نوشته را با توقف در لحظه های سخت ادامه دهم ولی :
 
نمی بایست  فرصت تاملی برای لحظات از دست داده امان بخود بدهیم؟
 
  نمی شود زود تر از این ها درک بهتری از دوران و "زمان" مان داشت؟
 
 نمی شود  کاری کنیم که آهنک زندگی مان را  با ساز فطرت  و طبیعتمان نزدیکتر کنیم و در این سرود خوش آهنگ هستی همنوایی بهتری ایجاد نماییم؟
 
ما نه مخالف تغییر و تحول هستیم و نه  موافق خمودی و بیخیالی .بلکه ضمن اعتقاد کامل به نیاز به روز بودن و همگام بودن با دنیای مدرن معتقدیم که توسعه و رشد و نکامل بشری زمانی محقق می شود که آهنگ و ریتم درونمان متناسب با آهنگ هستی توسعه یابد و قناسی نداشته باشد.
 
سمفونی و همه خوانی در آهنگ زندگی زمانی زیبا و با شکوه است که سازی که تک تک ما میزنیم با آهنگ خوش نوای درون و ریتم های طبیعت  که در حال و لحظه اتفاق می افتد  ردیف باشد. 
 
شاید سکوت و" مکث" هوشمندانه وصدای پر طنین آن بکی از راهکارها باشد. 
 
 
 به کجا چنین شتابان ؟...
ادامه دارد...