دنبال راهکارهایی برای کم کردن سرعت و متعادل نمودن زمان طبیعی با زمان تحمیلی  یا همان زمان مرسوم و اجتماعی هستیم.نوشته قبلی به مکث توجه نمود.

یکی  ازراه ها ی دیگر توجه به "تغییر آهنگ زمان" می باشد که به توضیح آن می پردازیم . این نه یک پدیده جدید بلکه شیوه ای است که در طبیعت برای خود تنظیمی و خود تطبیقی متناسب با تغییرات وجود داشته و دارد که در بحث "ریتم بیولوژیک "در باره اش کمی صحبت کردیم و  بحث تفصیلی دارد که مجالش اینجا نیست.

جریان زندگی را با کمی تساهل میتوان شبیه  به کلاس درس و   مدرسه  دانست.کلاس های طولانی و  ظاهرا تکراری و با مطالب و نکته های  جدی از یکطرف و شور و شوق و حرکت و هلهله همکلاسی ها  از طرف دیگر و معمولا  مدیر وناظمی سر وقت و منظم و ...

 در اوج درس دادن ها و جر و بحث ها که شبیه چالش های هر روزه ماست یکباره  چیزی ما را از اون زمان مکلف و اجباری به" لحظه " رها شدن که معروف است به" زنگ تفریح "وصل میکند. لحظه ای که گاه  شادی بخش ترین زمان  عمر هر کدام از ماست.

 این وظیفه  اغلب توسط  همان ناظم مدرسه  است که باکوبیدن  میله ای یا پتکی بر تخته ای از جنس فلز و یا فولاد که "زنگ" مدرسه است دانش آموزان را از زمان موظف و تکلیفی جدا میکند. این زنگ با صدای آشنایش  در واقع کاری میکند که آهنگ زمان ما را تغییر داده  و به" حال "پیوند دهد.

در گیرو دار زندگی آنزمان که سرمان را بزیر انداخته ایم و دوان دوان میرویم یکباره چیزی همه مسیر ما را عوض میکند و آهنگ تازه ای می نوازد.آهنگی که گاه تلخ و زمانی هم شیرین و شنیدنی است .

من قصدم حتی محتوی تلخ و شیرینش نیست بلکه درک لحظه ای است که بهمراه یک اتفاقی  یکباره آهنگ زندگی ما را تغییر میدهد و ما را آرام آرام به همسازی با خود همنوا و همراه میکند. 

زنگها از هر نوعش یکی از موثر ترین هشداردهنده ها برای  تغییر ریتم و آهنگ معمول و روتین در زندگی ماست.

 زنگها چه از نوعی که همینگوی میگوید و ناقوسی باشد برای اعلام اینکه کسی مرد ه است یا از نوع مدرسه ای یا  توی خونه و یا حتی مدرنش که موبایل است باشد و ...یا انواع دیگری که ظاهرشان هیچگونه تشابهی به زنگ ندارد( مثل یک زلزله و یا سقوط هواپیما و یا از نوع قشنگش که عشق و عاشقی باشد و...) همه قدرتی دارند که اغلب ما را از شرایط زمان اجتماعی و تاریخی  در میاورند و به زمان " لحظه " و خودمان  ردیف میکند.

ردیف میکند  یعنی چه؟

ردیف شدن ما با این نوع زنگها  و آهنگ ها قانونی است که باید درکش کنیم. این یک خاصیت اجتماعی است که  ما با صدا ها و آهنگ های اطراف خود   زود ردیف و همنوا می شویم.مثلا اگر جایی نتی زده میشود و به دل بنشیند شما هم با آن گرم میگیرید.

یا وقتی " بچه خندان" و یا گربه لوس و یا سگ جالب و یا حتی غرش رعد و برقی را می شنوید  یا در خیابان کودکان نوازنده و... ناخود آگاه با آن ردیف میشوید و  عکس العمل متناسب با آنرا انجام میدهید.مثلا میخندید و یا ناراحت می شوید و یا...

 اینجا نشان میدهد ما میل به همردیف شدن با وقا یع و آهنگ اطرافمان داریم.اوج این عمل را ما در مقوله ای بنام" سینرژی "می بینیم.

 تامل در رفتار "ماهیگیر"ان شما ل و یا جنوب کشور و "نمد مال "ها و یا حتی در همین مسابقات ورزشی فوتبال و والیبال و ده ها نمونه دیگر نقش ردیف شدن را خوب متوجه میشویم.جمعیتی دور هم جمع میشود و اونجا چیزی بنام دکتر و مهندس و راننده و خواننده و...وجود ندارد همه در یک ساز شریک می شوند و همساز میشوند.

این همساز شدن و از خود بدر شدن گاهی بسیار خطرناک است و اعمالی مانند لینچ ( مثل کاری که عده ای بدون اختیار  بر فرد مخالف خود میتازند و بطور غیر قابل وصفی  مثله میکنندو...نمونه های این اعمال قبلا در حمله گروه کوکلاس کلان ها معروف بود و...)

اینگونه می شوند که" زمان اجتماعی" تحت شرایطی ( از جمله اعتقادات یا وضعیت اقتصادی و...) میتواند جنبه مثبت و یا منفی بیابد.در این موارد جمعیت  تحت تاثیر گروه کاملا شخصیت تازه ای می یابد و در هم حل و کاملا  گم میشود .قدرت  حاصله و همافزایی ( سینرژی )افراد چنان زیاد می شود که با فرمول های ریاضی نمیخواند .2+2=x+_4یعنی دو بعلاوه دو مساوی یامنهای عدد چهار باضافه ایکس.

من در نوشته های جداگانه ای راجع به این پدیده و مخصوصا نقش های اجتماعی آن به تفصیل صحبت کرده ام.

رجوع شود به  موضوع " زار" و تحقیقات جالب دکتر غلامحسین ساعدی در منطقه جنوب کشور تحت عنوان " اهل هوا " و نیز  مقالات من تحت عنوان  سینرژی   در دو شماره نشریه " فصل نو "به  آدرس :

http://fasleno.com/archives/applied_research/000227.php

http://www.fasleno.com/archives/applied_research/000247.php?q=print

بر گردیم به مطلب قبلی:

پس ما تحت تاثیر محیط اجتماعی میتوانیم  کاملا از خود بیگانه شده و چنانچه در فیلم "عصر جدید" چارلی چاپلین دیدیم  همه  آدمهای اطراف و تمام چیزها  را پیچ و مهره  و...ببینیم.

این استحاله شخصیت انسان در قرون جدید یکی از بدبختی های امروزی ماست.کار میکنیم برای کار.پول در میاوریم با هدف پول .از صبح تا شب می دویم و مرتب با  آهنگ موجود ردیف و ردیف تر می شویم و در نتیجه زمان فطری خود و طبیعت اصلی خودمان روز بروز از ما بیگانه تر می شود.

پس نیاز داریم به اینکه هر از گاه زنگی نواخته شود و از خود بپرسیم : این  زنگ برای که بصدا در آمد؟و همین تامل کافی است  که از آهنگ موجود خارج می شویم و با آهنگ خودمان مجددا ردیف شویم و این همان "لحظه" است که دوباره ما را در خود میگیرد.

 دنیای ما  اگر فرصت و مجالی برای توجه به آن داشته باشیم  هم" سکوتش" و هم" آهنگش "در هم تنیده است و زمانی لحظه واقعی  از آن میزاید که بتوانیم چراغهای اطراف زمان موجود  را که چشم را فریفته , 'گاهی خاموش کنیم و به ستارگان خلوت و نورانی  وجودمان نگاهی دوباره اندازیم

زندگی خطی و برنامه ریزی شده را گاهی به اختیار و یا اگر  نکنیم چه بسا به اجبار و بر خلاف انتظار ما  دور بریزیم.دنیارا همانگونه که هست و با کج و معوجی هایش بپذیریم  تا صداها و نواهای دیگر را هم  بشنویم.

قانونمند بودن و همه چیز را طبق یک نگاه ثابت طی کردن فرایند از خود بیگانگی  و وسواس مارا تسریع و درک لحظه و لذت بردن از زندگی را برایمان سخت میکند.

" ثابت قدم بودن "  و حرف مرد یکی است و تمام عمر یک طور زندگی کردن  شعارهایی برای همه مراحل عمر نیستند. نظام هستی از ما چنین چیزی را نمیخواهد.ما نمیتوانیم  مثل کرم زندگی کنیم  و مرتب راهی را از صبح تا شام و از شام تا صبح به پیماییم و خوشحال  باشیم که همان راه سالهای گذشته را میرویم.

 انسان بودن ما در آنست که مرتب پوست بیندازیم و نو شویم و ضمن سازگاری و ردیف شدن با آهنگ جامعه و محیط اطرافمان به آهنگ درونمان هم توجه نماییم.ریتم بیولوژیک خود را کاملا بفهمیم و یاد بگیریم و خطر دور شدن از خود مان را جدی بگیریم.

درک زیبای زندگی زمانی بهتر امکان می یابد که در آهنگ های موجود تنوع و تغییر ایجاد کنیم و با آهنگ های تازه که از دل نواخته میشود  ردیف شویم

 نگذاریم آهنگ  کار  و تلاش و مال اندوزی  و حرص و ولع و ...بر تکنوازی دل و درک واقعی لحظه های زندگی  غلبه یابد و مارا در خود گم کند و...