میخواهم توصیف یک سفر را بکنم ولی حیف است اول ازپسر خواهرم نگویم  

 این که در عکس می بینید پسر  خواهرمن است .حدود 38 سال

 دارد.وقتی 24 ساله  بود وکارمند تازه استخدام دانشگاه , در

حال ماموریت ,با موتورسیکلتی که داشت دچار حادثه شد

 ومتاسفانه قطع نخاع شد.

اما اتفاق می افتد, مانند هزاران مردم دیگر, خودم ومانند همه

اونهایی  که یا بیمارند ویا معلول  ویا بیچاره وبدبخت وسر گردان

 در اطراف ما ودر همین نزدیکی ,اما بازسخت به این دنیا

چسبیده اند. 

وقتی داری زندگی میکنی ویکباره این چنین زندگیت از این روبه

آن رومی شود نهایت باید انتخاب کنی :

یا باید ساده بگیری ورد شوی وبدون تفکر خودت را بازی دهی

 وبه قضا وقدر و"هر چه پیش آید خوش آید"معتقد شوی  که در

واقع بر خودت سخت بگیری  ویا  نه بر عکس همین را هم که

داری چهار چنگولی حفظش کنی وسفت وسخت  به زندگی

 بچسبی .

سخت گرفتن  ودر آغوش گرفتن دنیا  همچون عزیزترین ها نه

 فقط به این خاطر که  نعمتی است که حالا خوب قدرش را

میدانی بلکه برای اینکه به دنیا بگویی من هنوز زنده ام واز تو کام

 میخواهم.

زمانی شاید بیشتر راجع به این موضوع بگویم.

اما خواستم بگویم  این پسر خواهرم از اون دست آدمهایی است

که شباهت زیادی به من دارد و زندگی را "سخت" گرفته

است .نه اینکه بر خود سخت بگیرد

 بلکه محکم وهوشیارانه دور بر زندگی حلقه زده واز هر

 امکانش بهره میگیرد.

 اوامروز البته مردی موفق و صاحب همسری خوب  ویک دختر

 بسیاردلربا ست  وخودش مسئول یک قسمت مهم در یک

 دانشگاه است .لیسانس را گرفته وحالا آماده برای گرفتن ارشد

 خود است.همه چیز زندگی اش تقریبا بجاست.

از مهمترین اموری که به آن توجه دارد رسیدگی به امور تفریح

 وسفر های اطراف وحتی خارج از کشورش است.

هیچ چیزی برای اوکه از کمر به پایین فلج کامل است وتمام مدت

 باید بر روی ویلچر باشد غیر ممکن نیست. علاوه بر کارهای

 جاری در انجمن معلولین هم بیکار نیست.مدت هاست درگیر

 اجرای فعالیت های شهر خودمان است  تا سطح شیب دار را

که برای معلولین خیلی مهم است همه جا اجرایی کند.

وقتی که خسته هستی ویک حس شیطتنت آمیز دعوتت میکنند

 که بشین ودست روی دست بذار و "  کاری نمی تونی کنی"

از اونور یک نیروی عجیبی که متعلق به وجودت است وهویت

تووابسته به اون است بر عکس دستت را میگیرد ومیگوید "بلند

 شوکاری کن "! . 

دوازده مهرماه و روزجمعه  خانواده را بر داشتیم وهمراه همین

 بچه خواهر و بقیه  و همگی رفتیم به روستایی  در این نزدیکی

 خودمان به نام "کلهرود".جایی حدود 50کیلومتر تا شاهین شهر

 که ما هستیم. 

  جای همگی خالی اول رفتیم ودر یکی از این مزارع اطراف

 نشستیم و ...

جایی پر از درختان رنگارنگ .ازگردو گرفته تا انار و بادام و آلوچه

 و....

 

  

 بعد از اون چند نفر می شویم واز باغ راه می افتیم به سمت غار

مشهور کلهرود

http://www.irancaves.com/fa/cavedetail.aspx?ID=150

این منظره از بالای تپه ای گرفته شده که به سمت غار می رود.

 ما که نه غار تورد بودیم ونه تجهیزات لازم داشتیم

ولی کنجکاوی وادارمان میکند تا حداقل تا دهانه غار را برویم.

 ( اینجا دیگر امکان رفتن با ویلچراصلا نیست ) و من هم در بین

 این عده خودم را قاتی جوان تر ها کرده ام.اول وا میخورم وچند

بلندی که  میرم نفس کم میاورم ولی .. 

نهیبی به چسم تنبل خود میزنم ونفس نفس زنان و هر چند قدم 

 یک استراحتی بخودم میدهم و هن هن کنان خود را به آن بالا

 می رسانم. 

 

 و اینجا ورودی غار و من و عکسی به یاد گار  

و

ودر ارتفاع  چند مسافر دیگر و...صحبت گل می اندازد با این

 سئوال:

چرا همون پایین نموندی؟

وجواب من :

همین موقع هاست که باید کار ی کنی که اگر تسلیم

شوی   معلوم نیست تا کی باید اون پایین باشی!.