کلیدی (key person  )   درفرهنگ انگلیسی کسی را گویند که با علم و دانش ,قدرت الهام ,خلاقیت و مهارتی که دارد کاری را انجام دهد که موجب ارتقا و رشد سازمان خود شده و  نبودنش کاملا محسوس  شود. با توجه به این تعریف اینجا می خواهیم کمی وسیع ترو دقیق تر  به این افراد توجه نماییم.

کوتاه اینکه جوامع  بعد از دوران صنعتی ازسه مرحله مکانیک , الکتریک و ترکیب آنها با  الکترونیک عبور کرده  وتا به امروز با توسعه اینترنت و شبکه های پیچ در پیچ اجتماعی و فنی و... شکل تازه ای گرفته اند. غرب در حدود سال 1965 وارد این مرحله آخری شد وما در سال 1350 آغاز به صنعتی شدن کردیم. 

  تا همین چندی پیش و هنوز هم در بسیاری از سازمانها در دنیا فقط  دوگروه  کارفرما و کارگر وجود داشتند ولی "کلیدی "ها یا همون فن سالار ها بتدریج دارند قدرت را از کارفرما ها می گیرندو حاکمیت خود را بر سیستم های اداری  و اجتماعی  وحتی اقتصادی و ..تحمیل  می کنند.

امروزه هیچ سازمانی بدون وجود یک کارشناس خبره کامپیوتر و یا تحلیل گر مالی ,مدیریتی و حسابداری ویا  یک روابط عمومی مسلط به اطلاع ازشبکه های اجتماعی و ..قادر نحواهد بود بخوبی منافع شرکت یا کارگاه یا هر مجموعه ای که در آن سهمی  دارد را حفظ نماید.

این افراد که گاهی  چه در بانک باشند یا یک شرکت نفتی یا یک مرکز درمانی یا هر جا اگر لحظه ای  در دسترس نباشندو مثلا سیستم برق یا کامپیوتر بهم بریزد تمام کارها تا آمدن آنها واصلاح کار متوقف خواهد شد .

این بحث خیلی میتواند شاخ و برگ داشته باشد اما  می خواهم کوتاه تر بنویسم. همینقدر بدانیم که قدرتی که این طبقه جدید پیدا نموده است چالشی سخت را در تمامی جوامع ایجاد نموده که یک نمونه آن آقای اسنودن را همگی در جریان هستیم.

کلیدی ها چه خصوصیاتی دارند و تفاوت شان با افراد عادی چیست؟خلاصه و بند بند اینطور می شود گفت:

1-فرد کلیدی هر گز مایل به استخدام رسمی در سازمان نمی شوددر حالی که افراد عادی برای استخدام بی تابی می کنند.

2-کلیدی برای قبولاندن شرایط خود بر سازمان یا اداره متقاضی وارد مذاکره می شود در حالی که افراد عادی کاملا مطیع سازمان میشوند وتمام شرایط را می پذیرند.

3-افراد عادی معمولا وقتی بیکار میشوند خوشحال می شوند در حالیکه کلیدی ها از بیکاری رنج می برند و اگر احساس بیهودگی کنند سازمان را ترک می کنند.

4-"کلیدی "مسئولیت پذیر است و اگر این مسئولیت کم شود احساس پوچی می کند در حالیکه "عادی "از قبول مسئولیت فرار میکنند و آنرا به گردن دیگری می اندازند.

5-جالب اینکه "کلیدی "ها اختیار را متناسب با مسئولیت می خواهندوبیشتر از آنرا مقاومت می کنند  ولی افراد عادی اگر اختیار زیاد شود بدون اینکه مسئولیت اونکار را داشته باشند باز هم خوشحال می شوند. 

6-کلیدی اگر به سازمانی می رود هدفش رفع مشکل آن سازمان  و یا جامعه است که خوشحالش میکند در حالی که کارمند عادی بخاطر بیکاری ومشکل شخصی اش به سازمان جذب می شود.

7-سرنوشت "فرد  عادی "در دست  کارفرما و سازمان است ولی نیروی "کلیدی" خودش حاکم بر سرنوشت خویش است و اوست که تصمیم میگیرد تا کی و به چه صورت با اداره  یا شرکت یا سازمانی همکاری کند.

8-فرد کلیدی همیشه خواهان سهمی ازدرآمد یا موقعیتی در  سازمان یا شرکت است در حالی که اشخاص عادی به حقوق و مزایای ثابت راضی هستند .

9-فرد "کلیدی" بر توانایی های خودش وعلم و مهارت های خود  و آرمان هایش تکیه می نماید. در صورتی که فرد "عادی "به شرح وظیفه و آموزش ها و آنچه که به او یاد داده اند  استناد می کند.

10-فرد کلیدی پویا وکنجکاو و برای فهم مسایل اطرافش بی قرار و بی تاب است در حالی که فرد عادی هیچ تمایلی برای فهم بیشتر از آنچه که از او خواسته اند ندارد.

و....چندین اختلاف دیگر که من اغلب از استاد بزرگوارم  دکتر "علی عطافر" یاد گرفته ام که با کمی تغییرات اینجا بیان کردم. 

آنچه مهم است رویکرد اجتناب ناپذیر همه ما به سمت شناخت واقعیات دنیای جدید و یاد گیری  و مسلط شدن هر بیشتر مخصوصا جوان ها به اطلاعات وفنون تازه وفن آوری های نو  می باشد.

اینکه امروز افراد مسن ابهت و شان و مقام شان مثل سابق نیست  نباید فقط گلایه کرد.شاید یکی هم بخاطر همین است که "چراغ جادو"یی شان که در گذشته در کلید فهم اونها برای گره گشایی از مشکلات  زمان خودشان بود اینک دیگر نفت اش تمام شده است وکارایی قدیم را ندارد.

حالا یک بابا بزرگ ریش سفید  مستمری بگیر هر ماهه چشمش باید دنبال چراغ جادوی تازه ای باشد که در دست نوه  7 یا 8 ساله ای  است  که کار با خود پرداز را بهتر از او می داند تا همراه او شود و کارت بانکی رابکشد و مستمری اش را دریافت کند.

 در چنین حالتی یک پیر کرد  چگونه می تواند اتوریته و قدرت سابق را داشته باشد؟ مثلا اگر بابا بزرگ دستوری بدهد و اجرا نشود چه اتفاقی می افتد؟ در حالیکه در گذشته همه فرمول های داشت وکاشت و برداشت و بیماری ها و ...در دست اوبود.در گذشته هم این دانایی و تجربه بزرگان ما بود که به آنها قدرت می داد ونه فقط سن وسال بالا  و یا  ریشی سفید .

نه تنها  بابا بزرگ بلکه اغلب ما که در سنین کمتری هستیم همیشه مقداری ازکارهایمان وابسته به اراده این نوجوانان وجوانان تازه به قدرت رسیده شده تا شاید گوشه چشمی هم به ما داشته باشند و اینکه  گاهی بعضی مواقع در مقابل عرض اندام اونها خودمون را سوخنه و پایمال شده  احساس می کنیم زیاد هم بیجا نمی گوییم. 

این به این معنا نیست که بزرگان و قدیمی های ما واقعا ناتوان شده اند بلکه می گویم  اولا نیاز قدرت گرفتن افراد در سنین بالا در امروز هم داشتن آگاهی و به روز بودن و دانایی است  و دوم  اینکه  جوانان ما اگر بخواهند پیشرفت و موفقیتی داشته باشند فقط با تکیه بر شانه های پدران و پیشکسوتان است که افق بازتر و دورتری را برای آنها امکان پذیر می سازد.

 کودکان  امروزی دارند تبدیل به کلیدی های فردا می شوند و تاثیر عجیب خود را در خانواده و جامعه وسازمانها و همه گوشه گوشه زندگی ما وارد می نمایند.

دوران جدید قدرت را چه بخواهیم یا نخواهیم به دست جوانانی داده است که بر تکیه بر دانش و علم و خلاقیت و بهره گیری از تکنولوژی های روز تمام معادلات رفتاری و فکری را به هم زده اند.

هر چند هنوز هم خیلی از ما توانایی ها و قدرت این جوانان را باور نکرده ایم و با آنها در چالش هستیم ولی چه بهتر که با زبانی محترم تر واز در واقع بینی با این قدرت تازه وشور آفرین از در آشتی و همراهی در آییم.

اینکه این گروه جدید با داشتن تحصص و علم و خلاقیت ونوآوری چه رابطه ای با تعهد و الزام های اخلاقی و عقیدتی دارند و آیا الزاما باید فقط برتکنولوژی و ابزار تکیه کنند یا می توانند مانند بسیاری از جوانان خوب ما اصول ارزشی و باورهای شخصی یا اعتقادی خود را هم حفظ نمایند موضوعات دیگری است که ادامه آن جالب وچالش انگیز ولی از حوصله این محدوده جا   به دور.

شاد وسلامت باشید.