در بازار قدیم تهران مغازه  هایی است  مخصوص تیز کردن چاقو و قیچی و دنده چرخ گوشت و ...

هر روز در جلوآنها مردمی که چیزی از این قماش دارند  می آیند صف می بندند (گاه به طول بیست تا پنجاه متر ) تا رفع نیاز کنند.

 در یکی از این دکان ها  چند برادر مشغول کارند اما هر چقدر هم که زرنگ باشی اگر گذارت به اونجا بیفتد حداقل چند ساعتی معطل میشی.

راوی میگفت هر کس وسیله ای در دست داشت  و منتظر .اما پشت سری ام که پیر مردی حدود 70 یا 75 سال داشت چیزی دستش نبود.

ازکنجکاوی  یرسیدم :"پدر جان توبرای چی آمدی؟"

دست کرد توی جیبش وناخنگیری در آورد وبا صدای نحیفی گفت :

"اینرا می خواهم بدهم تیز کند."

کمی نعجب کردم که ...مگر ناخنگیر را هم تیز می کنند!

ولی چون خودم بار اول بود اینجا می آمدم  و روال را نمی دانستم از همونجا که بودم رو به چاقوتیزکن  کردم که :

"شما ناحنگیر هم تیز میکنید؟"

 مرد  نگاهی به من وبا یک مکث معنا دار به  پشت سری ام کرد وبا حالتی بین بله و خیر بدون اینکه جواب مشخصی دهد به کاری که در دستش بود ادامه داد.

صف با تانی و آرام آرام جلومی رفت ولی حرکات  این پیر مرد و این همه معطلی او  ذهنم را مشغول می کرد ودلم هم برایش می سوخت چون باور داشتم که  او به هدفش نمی رسد.  

مدتی گذشت تا اینکه نوبت به من و او  رسید .

وقتی پیر مرد ناخنگیر را به چاقوتیزکن داد  با کمال تعجب دیدم آنرا بهش برگرداند و گفت :

"پدرجان ما وسیله تیزکردن ناخنگیر به این کوچکی نداریم "

پیر مرد هم خیلی راحت سرِش را زیر انداخت واز محل دور شد.

من با حالتی  معترض روکردم به آن مرد  که :"چرا اون موقع که من سئوال کردم جواب درست ندادی و این پیر مرد نحیف را این همه معطل کردی؟

مرد  گفت : 

"ما هر روز یا در هفته چند تا از این ها را در صف داریم .تقریبا میدونیم اونها چرا به هر بهانه ای حتی یک ناخنگیر هم شده می آیند اینجا.

پیرهایی از این دست  بر خلاف جوانها دنبال "هدفی" نیستند بلکه "مسیر "برایشان مهم است.

 ازصبح میزنند بیرون و تا می رسندجایی مثل  اینجا ساعت حدود ده و ده و نیم می شود .یکی دوساعت پیش ما  و یا هر جا که مسیرشان بیفتد خود را مشغول می کنند  و تا بر گردند خونه شون بعد ازظهر ودر واقع روزبرای اونها تموم شده و فردا دوباره روز از نوروزی از نو!

وقتی سئوال کردی فهمیدم برای این پیر مرد است نخواستم او را نومید کنم ونشتیده گرفتم تا خودش برسد اینجا  وجوابش بدهم وملاحظه کردی که چقدر راضی از اینجا رفت!

اونها اصلا هدفشون تیز کردن چاقویا قیجی یا ناخنگیر نیست و فرقی براشون نمی کند  که بهانه چه باشد .آنچه برای آنها مهم و لذت بخش و معنای زندگی شان همین  "مسیری "است که می ایند ومی روند .

و...

بعد ازشنیدن این ها خوب که دقت میکنم می بینم چقدر نوع نگاه در هر دوره اززندگی  می تواند متفاوت باشد.

 مرحله ای در عمر که  بچه هستیم و کودک نه به هدف فکر می کنیم و نه به راه و مسیر .بعد ها که بزرگتر می شویم  و نوجوان و جوان همه چیز می شود هدف ها و مقصدو آخر که پیر می شویم  آنچه بیشتر لذت بخش است  راه است و  مسیر .

واقعا چه زمانی سفری خواهیم داشت که  نه فقط  در  مقصد احساس شادی کنیم بلکه در تمام لحظه ها تا رسیدن به هدف نیز خوشبختی را درک کنیم؟ 

چه موقع می توانیم از شغل یا ازتحصیل مان و ...از هر لحظه زندگی مان لذت ببریم بدون اینکه به انتها و هدف فکر کنیم؟

کی به اون مرحله می رسیم که عشق بورزیم بدون چشمداشت و اینکه محاسبه کنیم نتیجه چه خواهد شد ؟

چه زمانی ما به آن  مرتبه خواهیم رسید که ...مانند  پیر مرد

زندگی پر شورو لذت بخشی  داشته باشیم

تا در مسیر حتی یک مغازه چاقو تیز کنی

ودر صف انتظار برای چند ساعت و حتی با یک بهانه کوچک

"تیز کردن یک ناخنگیر "

آرام و بدون گلایه و ناله  در متن زندگی محو  و گم شویم

 و اهمیتی ندهیم دیگران چه می گویند

یا به ما با تعجب نگاه کنند  

و یا  در ذهنشان بگویند :" که چقدر خرفت  و نادان شده است  

که : بچه هم می داند که ...

 وما در حالتی سبکبال احساس خوبی داشته باشیم

زیرا  ما با گم شد نمان در این سفر

بدون دلواپسی از انتها و عاقبت  

با هستی  و زندگی همسان شده ایم.

و...

 شاید درست تر این باشد که بگوییم

   بازنده ای که  مایه تعجب است 

کسی است که در  راه زندگی

هر چقدر هم هدفی بزرگ و مقدس داشته باشد

از مسیر  , بدون لذت و احساس خوشبختی عبور کند  .