پریروز نزدیک ظهر کارمان در تهران تمام شد.پیش بینی هواشناسی این بود

که از شب برف و باران شروع خواهد شد پس باید زود راه می افتادیم که قبل

از تاریکی به شاهین شهر برسیم.

تا کاشان همه چیز خوب بود ولی همینکه جلوتر آمدیم همه چیز عوض

 شد.اول نم نم قطره های یخی و بعد ... تکه های برف بزرگتر و بزرگتر و...

جاده کم کم سرعت را ازما می گرفت تا جاییکه به گردنه ای  رسیدیم که

دیگر راه رفتن نبود.هر چه بود سفیدی بود وکف جاده یخ زده  و...که فقط

کامیونها ,اتوبوسها وماشین های شاسی بلند ومجهز امکان ادامه حرکت

داشتند .        

  اینجااطراف پوشیده از برف شده و انعکاس  سفیدی برف همه جا را

مثل روز روشن کرده است.زوزه باد و سرمای شدید هوا دلهره و نگرانی را در

مسافرینی که هر کدام دنبال ترفندی برای رهایی از این وضعیت

هستند را نشان می دهد.

من  کاملا پوشیده ومجهز کمی بیرون می ایم  تا با کمک چند نفر  دیگر

 زنجیر چرخ را ببندیم .اما با تاسف خیلی زود متوجه می شویم که این برای

  لاستیکی که تازگی عوض کرده ام مناسب نیست .(درسی

 که گرفتم این بود : "به هنگام  تغییر اندازه لاستیک های اتومبیل حتما به

تغییر اندازه زنجیر چرخ آنهم دقت نماییم)

من و خانم در این شرایط چه کار می بایست کنیم؟.

زمان می گذشت و هر کس  دنبال راه چاره ای بود .انتظار اینکه کسی

کاری برای ما بکند بی مورد بود اگر چه چند نفر محبت نمودند و چند بار آمدند

  شاید راهی برای زنجیر بیابند اما موفق نشدند.

 آخرین کار این بود که زنگ بزنیم  به 110 وامدادخودرو و... که آنهم هر چه

 ماندیم خبری نشدو  هر بار می گفت خواهیم آمد ...فقط ازجایتان حرکت

نکنیدو...

وما با خودمان فکر می کنیم:

 "این همه ماشین و مسافر سرگردان و این چند تاماشین امدادی چه کار

 می توانندکنند؟  هر چقدر هم که زرنگ باشند تا نوبت به ما برسد نیمه شب

خواهد شد وبا این وضع دوام نخواهیم آورد"

. ازطرفی بخاطر سفر و انجام آزمایش ها مجبور بودم کورتن و داروی شیمی

 درمانی ام را کم و یا قطع کنم  که این با لرز و تپش قلب و تشدید حالت ضعف

 در اندامم همراه شده بود .

خانمم اگرچه شرایطش در ظاهر بهتر ازمن بود اما می دانستم اگر به سلامت

 از این ماجرا بگذریم عوارض این بیرون ماندن و تقلاها در سرما و برف بوران

 را  تا چند مدت با خود خواهد داشت.

لحظه به لحظه سوزش سرما بیشتر وماشین ها اضافه تر می شدند اماوضع

مابا اون سرایط خاص بیماری و سن وسال شاید از خیلی ها بدتر

بود.

...

چند بار تصمیم به  حرکت گرفتم ولی راننده های دور وبر

تاکید می کردند که نروبم و راه خطرناک است و ...دوباره منصرف می شدیم

اما در آخرجسی مرا نهیب می زد که حرکت کن و.بقول شاعز.." برو آنجا که

اینجا نیست "

 یکباره از دور چراغ چشمک زنی دیدم که وقتی از راننده دیگری که به راه

آشنا بود پرسیدم آن کجاست واوجواب داد در مسیر همین اتوبان است ودر

جاده دیگر شک نکردم که باید راه بی افتم.

فقط از هموخواهش کردم تا هلی به ماشینم بدهد تا هر طور شده اتومبیلم

از برف ها کنده شود و آهسته آهسته و لغزان لغزان حرکت کنم و...

آرام ارام رفتیم تا اینکه رسیدیم به یک فرعی و بعد با چند بار تلاش و لیز

خوردن و...سر بالایی را هم تمام کردم و...حالا به  همان جا که چراغ چشمک

زن نئون بود رسیده بودم.

حالا یک سوپری بود ویک مکانیکی و ..خیالمان کمی آرام گرفت.

داخل سوپری شدیم و گفتیم :"در راه مانده ایم و برف وسرما نمی گذارد 

برویم جایی می خواهیم امشب را بمانیم و..."

دو جوان یکی حدود سی ساله ودیگری شاید چهل ساله آنجا بودند.مرد سی

ساله گفت :"فعلا بیایید کنار بخاری کمی گرم شوید .این

 مجتمع تازه سازاست.مهمانسرا هم دارد که هنوز راه نیفتاده و  نماز خانه

 اش هم وسیله گرم کردن ندارد و بسیار سرد است و...کلا جایی مناسب

 خواب و استراحت مسافر ندارد .

اما نگران نباشید یک کاریش می کنیم .خونه من در این نزدیکی است و در

خدمت شما هستم . هنوز اونقدر بد نشده ایم که نتوانیم به شما جا بدهیم  

خانمم هم خوشحال می شود که امشب را دور هم خواهیم بود."

 چایی  دادند و چند تا کلوچه و بیسکویت روی میزکه هر چه کردیم پولش را

 نگرفت و...مارا به صحبت گرفتند وازاین سرماها و تجربه در این منطه گفتند و

کمی که گرم شدیم ...

آن دو نفر رفتند در گوشه با هم صحبت کردند و سپس همان مرد چهل ساله

رو کرد به ما و گفت "بیایید با من.شما را می برم یک جای دیگر .اونجا

کارخانه است ویک اتاق مناسب ...امشب نگهبان نیست و شما آنجا بمانید و

راحت استراحت کنید ..

در همین موقع مرد دیگری با یک بچه حدودا یک سال و نیمه در بغل

خانمش هم سررسیدند که وقتی گفتند :"جایی نیست برای ماندن ؟ "

گفت :"شما هم بروید وسایلتان را جمع کنید وبا این دو نفر یکجا باشید ".

به من هم گفت :"کلید ماشین ات را بده .شما و خانمت همین جا کنار بخاری 

 بنشین و تکان نخور."!

"هر وسیله ای لازم داری خودم جابجا می کنم  "و ...تا من بیایم حرفی بزنم

همه وسایل را در اون سرما و برف ریزان از اتومبیلم خارج و در صندوق عقب

وسیله خود گذاشت و  اتومبیل ام را هم حرکت دادودر جای مناسب دیگری

قرار داد  و برگشت  و کلید را به من برگرداند  و...گفت :"سوار بشیم برویم."

وما راه افتادیم .

او با چه شوق وعلاقه و روحیه ای در میان کجراه ها و پایین وبالایی

 های جاده پر برف را با اطمینات و تسلط خاصی پشت سر میگذاشت و می

راند .

او پر ازمحبت و مهربانی بود وانسانی بود عجیب و ...

 چگونه می شود وصف این" آدم فرشته سان" را  با کلمات و این زبان

ناتوان به نوشته در آورد.

در آن شب برفی ولغزندگی جاده پانزده کیلومتر در یک مسیر نامناسب راندن

 که  ما را با آن سر و روی درب وداغون خدمت کردن و بعد به جایی بردن  که

 هم  راحت باشد و هم ایمن و ...ازهر کسی در این دوران کمتر می شود

انتظار داشت و این  خیلی بزرگی می خواهد.

وقتی که رسیدیم کلید دست نگهبان بودوانموقع حضور نداشت و اومجبور شد

 با یک ابزار قفل در را بشکند ومارا به یک ساختمان کوچکی برد  که تقریبا

همه چیز داشت.آشپزخانه و سه اتاق که دو اتاق که در واقع محل نگهداری

وسایل کارخانه بود ولی یک اتاق هم محل نشستن بود که همه چیز ضروری

را داشت.بخاری وچند عددپتو و دستشوی و آب گرم و سرد  و...

 همسفر دیگر همراه ما جوانی که کارگر راه آهن بودو خانمش زنی جوانتر

ویک بچه کوچلو به نام نگار که با شیرین کاری هایش آن شب مارا کاملا

خاطره انگیز نمود.

شاید بشود در وصف این اتفاق کتابی هم  نوشت .اما برای من که به حوادث

 واتفاق های زندگی  همیشه با نگاه تامل و خوب می نگرم وهر اتفاقی رانه

آنطور که خیلی ها فکر می کنند بلکه  بعنوان یک شادی اما به معنای

دیگری می دانم  این حادثه نیز خیلی سئوال ها  را به ذهنم آورد که با شما

 مرور می کنم:

این چه حکمت است که در شبی که می توانست طور دیگر رقم بخورد بدون

اینکه حتی من یا خانمم کوچکترین اذیتی بشویم دستمان در دست فرشته

ای قرار می گیرد تا  با امنیت کامل بحایی برده شویم که هر گز فکرش را هم

 نمی کردیم؟

این مرد از کجا آمد ؟.کسی که بعد فهمیدیم مهندسی است تحصیل کرده که

خود صاحب این کارخانه است و از نظر مالی و ویژگی شغلی و اجتماعی

معمولا انتظاری چنین از او  نمی رود.

در اینگونه موارد هیچ دلیل عقلی برای اینکه این همه افتادگی ازچنین فردی

برای مایی که  غریبه های عبوری هستیم و شاید هر گز گذارمان بهم

 نیفتدوجود ندارد و فهم رفتارهای این چنین را باید در جای دیگر و منطق دیگر

 جستجو کرد .

این آدم هیچ شناختی نه از من ونه از اون کارگر وخانواده های مانداشت و

فقط هنگام خداحافظی و تشکرما از او راجع به شغل وکارمان پرسید .

پس چگونه به ما اعتماد کرد وهمه امکانات  کارخانه و اتاقهای مدارک و لوازم

وسایلش را بی دریغ و بدون حتی تذکری در اختیار ما گذاشت و از آنطرف

 چطور شد ما به این راحتی  به او اعتماد کردیم تا در یکجای ناشاخته عنان

 همه چیزمان را در آن بیابان ناشناخته در اختیار فردی قرار بدهیم که هیچ از

او نمی دانستیم ؟ 

 او آنشب دوبار دیگر این همه راه را یعنی هر بار بیش از 20کیلومتر رفت و

 برگشت در آن وضعیت را بر خود تحمیل کرد و  به سراغ ما آمد.یکبار برای

آوردن مقداری تخم مرغ وپنیر ونان وانواع کنسرو و...بار دوم  برای اطمینان از

راحتی ما.

 با این اوصاف انگیزه چنین انسانهایی اگر عشق نباشد پس چیست؟

در چنین شرایطی ما که او را نمی شناختیم حق داشتیم  فکر کنیم

شاید انتظارپولی پشت این ماجرا باشد که خیلی زود فهمیدیم داستان در

فهم ذهن  آسیب دیده ما است چون اصلا اجازه فکر کردنش را هم به ما

نداد . کار او آنقدر بزرگ بود که اگر هم می بایست جبران کنیم  با چه مقدار

قابل پرداخت بود؟ 

نوشته را کوتاه کنم اما بسیار سئوال دیگر برای این کار او هنوز باقی مانده

است وجوابی نیافتم .

حالا احساس میکنم علت جذب ما به او و آمدن اوبه طرف ما همان باشد که

خود اینطور بیان کرد  :

"تمیدانم چطور شد.در خانه ام نشسته بودم.ولوله ای در دلم افتاد .عجیب

 بود.هر گز عادت ندارم در شب و اینطور مواقع که همه جا برفگیر است از

خانه بیرون بزنم اونهم با فاصله 25 کیلومتر تا اینجا و...

حسی مرا گفت بلند شو و  سری به سوپری بزن( اونموقع فهمیدیم اومالک

آن مغازه هم بوده وآن اقایی سی ساله که ابتدا لطف داشت ومی خواست

مارا به خانه خود ببرد کارگریا شریکش بوده و.آن صحبتی که در گوشی

داشتند تاکیدی بود برای بازگذاشتن مغازه تا صبح وجهت کمک به مردم

نیازمند و آنهم بدون چشمداشت مالی که  همینطور هم شد و...) 

وآقای مهندس ادمه داد...

"من هم راه افتادم و آمدم وبا شما روبروشدم.امشب احساس کردم تکلیفی

 به گردنم بوده که می بایستی ادا می کردم وچقدر خوب شد که آمدم و

خوشحالم کاری کرده ام و امیدوارم که شما راضی باشید و.."!

  

دنیای کوچکی داریم .بیاییم مهربانی 

 وعشق را در همین نزدیکی و از این فرشته هایی که در لباس آدم های

 معمولی و خیلی ساده  مهر افشانی می کنند با چشم دل ببینیم وبیشتر 

 بیاموزیم.