خمیده پشت از آن دارند پیران جهان دیده

   که اندر خاک می جویند   ایام جوانی را   

  پیری  دیدم عصا بر دست  , با دردسر فراوان قسمت بیشتر عرض خیابان را  عبورکرده بود. توانش گرفته , در نیمه راه خود را به اتومبیل  پارک شده کنار خیابان رساند و همانجا مبهوت مانده بود.

نمیدانم چرا جذبش شدم . مدتی ایستادم و نظاره اش کردم.بعد از چند دقیقه خواستم به کمکش بروم اما بنظرم آمد اتفاقی افتاده و کنترلی بر خودش ندارد .

نتوانستم بروم , شاید رفتنم موجب شرمساری و آزارش می شدو...

با اینکه اهل گلایه نیستم ولی این رسم روزگار را دلخورم  . آنکه روزی چنان قبراق و سرحال ادعاها داشته و برای خود نام و نشانی چه "ناتوان "و "بی نشان "در هیاهوی جامعه گم شده است .

شاید اگر همراه نزدیکتری  داشت ,راحت تر می شد یاریش کرد.

پیران ما  نیازمند کمک  و توجه ما  هستند نگذاریم خمیده تر گردند!