دوستی مدتی پیش در قسمت نظرات اینطوری نوشته بود

" این روز ها خیلی در گیر مشکلات هستم.چکار کنم که بتوانم با گرفتاری

های زندگی بهتر بجنگم و مقاومت کنم؟"

او از من خواسته بود نظرم را بگویم  که اینجا  به آن می پردازم.

من به  او و همه عزیزانی که با گرفتاری روبرو می شوند  می گویم: مگر

زندگی جای جنگیدن است!

حوادث و اتفاق های چه خوب یا بد زندگی جزیی از مفهوم و معنای زندگی

است .ساده تر اگر بخواهیم بگوییم می شود مشکل ها را مانند موانع موجود

درمسیر یک رودخانه  مثال زد .

 آب روان  در راهی که می رود  گاهی به سنگلاخی می خورد و زمانی  به

یک سرازیری و موقعی دیگر  در پیچ و خم های راه از مسیرش دور می

گردد.ممکن است به  سدی بلند برخورد کند و از حرکت به ایستد یا  امکان

دارد برای مدتی با  جلبک ها و شاخ و برگ ها هم سایه گردد یا به سرزمینی

برسد که گلآلود شود و بر خلاف انتظار چهره اش حتی کدر شود.

ما همچون آب  روان آن رود هستیم.چیزی جدای از زندگی و آن رود خانه

نیستیم.خود زندگی هستیم.شما چگونه می توانید آب را از رودخانه جدا کنید

 وباز حرف از رود  و زندگی بزنید؟چگونه می شود مشکلات و موانع را از

زندگی جدا کرد و باز هم حرف از زنده بودن و روان شدن کرد؟

اشتباه اغلب آن است که زندگی را جدای از خودمان تصور کنیم  و وقتی

گرفتاری برایمان پیش  آید بخواهیم با آن  بجنگیم  که  این در واقع

یعنی با خود جنگیدن!

 مغز ما و تمام اندام و جسم ما تعامل فشرده ای با روح و روان دارد.هر نوع

انقباض و تمرکز ما برای رقابت و جنگیدن با حذف یا ترک فردی یا چیزی تمام

قوای جسمی و روحی ما را به سمت آن مفهوم می برد و بر خلاف تصوری که

 ما داریم نه تنها موجب کاستن از بار آن گرفتاری نمی شود بلکه آنرا مانند

گلوله برفی هر لحظه پیچیده تر و بررگتر و بزرگتر می کند و غلت زنان بر روی

 خودمان و دیگران خراب می کند.

کوتاه کنم و با تصویر حرف بزنم:

 

بعضی ها در مقابل مشکلات وا می دهند و خیلی تسلیم می شوند :

 

 

عده ای همانطور که گفتم اهل جنگند و ..

 


 

 

 

شاید بهترینش این که  هوشمندانه کنار بیاییم اینطوری:

 

 

 

  شما چه نظری دارید؟