این خاطره  هیچوقت از ذهنم نمیرود. مدتی پیش اون را از ذهنم  به کاغذ

منتقل کردم ولی به خاطر شرایط  ومحدویت های زمانی  مجبور شدم در اینجا

بسیاری از مطالب  را کوتاه کنم  که  اگر بیشتر حذف میکردم شاید ناقص

میشد.به خاطرطولانی بودن آن پیشاپیش عذرخواهی میکنم.

این نوشته  را به همه رهروان زلال  و راستین  وادی عشق  تقدیم میکنم.

 

اوایل زمسان1359 بود .اوج حملات دشمن  به خاک ما .خرمشهر در دست

آنها  وآبادان سخت مقاومت میکرد. حلقه محاصره  برای گرفتن  شهر 

 وتسخیر  آن مرتبا  تنگتر و تنگتر میشد .

 

 


 

 

 نخل های سوخته و خیابانهای شهرکه با  نگاه  معصوم  خود به آنسوی شط

خون آلود گویا از این همه وحشی گری که هیچ دلیلی برای آن نمی دید بهت

 زده شده بود.

 نیروهای عراقی  و کماندوها ی آنها  گاه از  میان نخل های سر بدار آویخته 

  دزدانه تا درون شهر نفوذ میکردند و پس از انجام شرارتی و زدن زخمی به

تن خسته آن به  آنسوی منطقه خود می گریخنند.

 ما  در فاصله ای نزدیک به مرز عراق و در  بیمارستان مشغول خدمت به

رزمندگان و مجروحین و  بیماران مانده در شهر  بودیم.

بعضی از قسمتها نظیر خوابگاه پرستارها کمتر از 500 متر با مرز فاصله

داشتند و بعضا شاهد حرکات ایذایی بعضی تک تیراندازان  و نیز نفوذ برخی 

 غواصان آمده از آن سوی شط  به داخل  بیمارستان بودند .

 درآن زمان  من و همسرم که د وران نامزدیمان را  به اصطلاح سپری

میکردیم  تصمیم گرفتیم  در  شهر بمانیم و در بیمارستان به کارمان ادامه

 دهیم.

در  همان روزهای اول جنگ بود که   عده زیادی از مردان و زنان  در شبیخون

عراقیها در مسیر جاده "مارد" که آبادان را به اهواز وصل میکرد اسیر شده

بودند و به عراق برده شده بودند( که بسیاری از آنان و از جمله  برادر

همسرم که فقط 18 سال داشت شهید شدند و یا بصورتی ابهام انگیز تا

امروز  هر گز خبری از آنها نیامد) .

   شهر در این مدت فرصتی یافته بود تا بعد از این همه سال تکاپو و فارغ  از

رفت و آمد ها و  ازدحام  کارکنان و  سرو صدای مداوم و گوش

خراش پالایشگاه بزرگ وسط آن به اجبار استراحتی کند استراحتی که مرتبا با

نیشتری از سوی دشمن همراه بود.

 آبادان ساکت و آرام نفس میکشید و صدای نفسهایش به ما که  حس ایرانی

بودن   خود را در واژه   همیشه سرفراز آن  میدیدیم   غرور  خاصی میداد. .

 همه جیز آبادان و خرمشهر  برایمان عزیز بود.  هرچند خرمشهر را توا نسته

بودند چند صباحی از همزادش جدا کنند ولی از اینکه هنوز از کناره شط

میتوانستم خاک  نخل هایش را سرمه جشم کنیم  و آبادان را پر شکوه و پا بر

جا ببینیم بر خود میبالیدیم.

گاهی صدای زوزه  گرگ هایی که آن سوی  مرز خرناسه میکشدند تا میل  

حیوانیشان   برای پاره پاره کردن هموطنانمان را  نشان دهند به وضوح می 

 شنیدیم..صداییکه همراه با آتش کین و جهالت از درون  اسلحه های مختلف 

 و با ترکش های به جای مانده آن هر از مدتی یکبارو در اوقات مختلف روز یا  

شب به ما یاد آور میکرد که ما هنوز در محاصره اهریمن  هستیم. 

خیلیها که نمیتوانستند در شهر بمانند رفته بودند. هیکل تنومند پالایشگاه هر 

جند زیر ضربات و شلاقها و تازیانه جلاد ان بی نام و نشان خون آلود شده بود  

ولی وقار خود را از دست نداده بود و همچنان   با متانت   در درازای ساحل  

زیبای آبادان در  انتظار سرود ازادی بود. و این  دشمن را بیشتر عصبانی میکرد. 

 آنروز  هوا نسبتا سرد بود و جنگ  در اوج روزهای  خود بود . هواپیماهای 

 عراقی هر از گاهی  و در سطح پایین در آسمان پیدا میشدند و   جا یی را  

میزدند .صدای ردو بدل کردن گلوله  توپها و خمپاره ها مرتب به گوش میرسید  

و بعد  در فواصلی نه چندان دور خانه ای و کارخانه ای به هم میریخت و  یا  

دودی غلیظ بر پا میشد و متعاقب آن مجروحی یا شهیدی را می آوردند.  

من آنروز در قسمت پذیرش بیمارستان  مشغول کارم بودم  که پرستارمسئول  

بخش  زنگ زد  و با صدای حزن انگیزی  از من خواست تا زودتر به بخش 9 

بروم وگفت اتفاق بدی افتاده  است : 

زن بابا صفر فوت کرده است ". 

بابا صفر همون پیرمردی بود که  هر روز  در جلوی درب ورودی بخش او را  دیده

بودم .ملاقات کننده ها ی اندکی که سراغ بیمارشان می آمدند و   اغلب

  کارکنان بیمارستان که برای انجام کارها به این بخش میرفتند   حتی برای

یکبار هم شده  او رادیده بودند .

پیرمردی با صورتی نحیف و جشمانی ریز و پر از چین و شکن. قدی متوسط و

ریش سفیدی که در تاریکی غروب هم میشد تک تک تارهای آنرا که  

درخشندگی خاصی داشتد دید. لباسش ساده بود  و کتی و ژاکتی که زیر آن  

پوشیده بود.

ایستاده به انتظار  یا نشسته روی نیمکت روبروی بخش  در کنار در ورودی با  

چهره ای امید وار  و دسته گل زیبا و تازه ای که در آن زمستان سرد معلوم

نبود از کجا تهیه و  تکرار کنان  هر روز و هر روز برای همسر ش    می   آورد . 

 . یکی ازوظایف مددکار  اجتماعی در بیمارستان این بود که  در شرایطی که  

بیمار یا مجروح  وضعیت  ویژه ای داشت  و  فوت میکرد و یا شهید میشد  از  

مهارتهای ارتباطی خاص و فنونی که  میدانست بهره میگرفت و  این اتفاق  

تاثر انگیز را به بستگان و نزدیکان متوفی  و یا شهید اعلام میکرد. 

 به محض تماس  پرستار و از پیامی که از درون سیمهای بیجان تلفن  به من 

 منتقل شد حسی عجیب تمام تنم را فرا گرفت.   باید اعتراف کنم  که  

همیشه در زندگیم از یک عبارت  که به هنگام ترک عزیزی و یا دوستی که به 

 اجبار یکطرف و یا طرفین  میگویند  باری سنگین  از غم بر من مستولی 

 میشد و این کلمه با همه عزیزیش جیزی جز "خدا حافظ "نبود و این بار  

بایستی  شاهد گفتن یک خداحافظی دیگر بین یک عاشق و معشوق پیر 

 باشم و این بسیار سخت بود. 

دنبال بهانه ای میگشتم که پشت گوش بیندازم و از انجام این کار طفره روم.  

زمان را طولش دادم و خودم را با دفتر ها و کاغذ های روی میز پدیرش  

مشغول کردم . 

 دو باره پرستار دیگری زنگ زد و گفت:" لطفا سریعتر بیایید" . چاره ای نبودهر 

 طور بود کسی را جای خود گداشتم و  رفتم .وقتی روبروی  بخش رسیدم  

پیر مردرا   روی نیمکت نشسته  با  حالت همیشگی انتظاری که داشت را 

 دوباره دیدم.   نگاهم را از روی او دزدید م و تند خود را درون بخش انداختم.  

 پرستارها چند نفر بسویم آمدند و اشک در چشمانانشان حلقه زده بود  :

 "زنش مرد". " خیلی دوستش داشت". "همه جیزش بودوهمه جیز...." "و 

"بیرون نشسته است و   میخواهد او را ملاقات کند  . 

"نتونستیم اونچه اتفاق افتاده را  بهش بگیم .کمی معطلش کردیم  تا بیایی  

ولی بی تابی میکند". 

 و سپس یکی دیگر از پزشکان  ادامه داد که: " تا دیروز هم  حالش  

 بد نبود ولی کمی پیش یکباره  قلبش از کار ایستادوهر چه کردیم نتیجه نداد  

"و...... 

من اینها را می شنیدم ولی برای معدود دفعاتی بود که در تجربه کار 

 حرفه ای ام احساس میکردم دارم کم میارم و علیرغم تمامی آموزه ها و  

سختی های که در کار مددکاری  دیده بودم داشتم خودم هم منقلب میشدم. 

ما یعنی کارکنان بیمارستان  از پزشک گرفته تا پرستار و کادر پیرا پزشک و 

 کارمند و کارگر  همیشه شاهد منظره های ناراحت کننده ای  از درد کشیدن  

های کودکان و زنان و مردان بوده ایم که دلمان را به درد می اورد ولی برای  

تسکین آلام آنها مجبوریم در همان حال به روی خود نیاوریم و تلاش کنیم که 

بیمار و یا مجروح روحیه اش را از دست ندهدتا کادر درمان به وظایف خود به  

خوبی عمل کنند..

همین چند مدت پیش بود که اتوبوس اتوبوس ادمهای لت و پار شده و شهیدان  

سر و دست پا وچشم و گوش و شکم دریده و ...نیز مجروحین و جانبازان جان  

بر کف و  و فداکار بسیاری را دیده بودیم   که به وسیله تانکهای عراقی و حتا  

در جنگ تن به تن  درتمامی خیابانها و محلات  خرمشهر تا  سراسر طول پل و  

در اطراف شط و رودخانه با دشمن درگیر شدند و در یک نبرد نابرابر مورد  

حمله قرار گرفته بودند و آنها را  غرقه به خون به بیمارستان میاوردند. 

همین جند روز پیش بود که مادری را با کودکش اوردند که به علت پرتاب بمب  

به خانه مسکونیشان همگی خانواده شهید شدند  و این مادر هم در 

 بیمارستان به شهادت رسید و کودکی دیگر بی مادر شد . و.........

 ..همینطور داشتم این ماجرا ها را  در ذهنم مرور میکردم و بعد  با خودم این  

 سوال را مطرح کردم که: 

در شرایطی که این همه جوان و زن و مرد و کودک   ورزمنده و ایثارگر   در هر  

لحظه دارند جلوی چشم ما مجروح یا شهید میشوند این جه حسی است که  

پرستاران  و کادر پزشکی و همه ما را که دیگر به دیدن  این گونه حوادث رنج  

آور خود را تسلیم کرده بودیم   به غم نشانده است.؟ 

ویک پاسخ بیشتر برای این سئوال نبود و آن جلال و شکوه عشق بود که  

 پیرمرد به زیباترین شکلی آنرا به ما در لحظه ای که واقعا همه ما به آن نیاز  

داشتیم و عصاره همه جان باختگیها و ایثار در راه هدف بزرگمان بود  نشان 

 میداد. 

  قصه عشق این پیر مرد و زن پیرش در این غوغای جنگ و سیاهی و ظلمت  

ناشی از ویرانی و مرگ و شهادت  خود سرود زیبای دیگری  بود.  

همه دیده بودیم که  در این مدت  روزی و ساعتی  نبوده است که  در این 

 اوضاع جنگی او با آن جثه کوچکش دور بخش پرسه نزند و احوال همسرش 

 را نپرسد.   با شاخه گلی همیشه در دستش و  و چه زیبا  و صمیمانه  هر  

گاه امکان ملاقات با معشوق میافت  دست او  را در دست میگرفت  و سر او  

را  در آغوش می فشرد ونجواکنان  ناز و نوازشش می داد.و مرتب از خدا  

آرزوی بهبودی او را میکرده است. 

دیدن این راز و نیاز عاشقانه در این محیط که قاعدتا بایستی تنفر و فراموشی 

 خصلت های پاک ادمی را به ما عادت دهد دنیایی مهر و محبت به درون 

 فضای جنگ میداد.  

 پیرمرد   فکر میکرد همین روزهاست که  دوران  جدایی و  دوری به سر  

میرسد و همسرش  از بیمارستان مرخص میشود  وباز در شکوه باز  

آمده شهر آبادان در کنار معشوق سرود عشق خواهد خواند  ولی دست  

تقدیر جه بازیهای عجیبی دارد و.... امروز  یک باره همه چیز تمام شد و.. 

عجیب من هم منقلب شده بودم و البته با نگاهی  مانند سایر  همکاران  

پرستار و پزشکان حاضر و سوال از خودمان که: 

.آیا میشود در دنیایی به این تاریکی و در حالیکه سایه زشت جنگ همه چیز را  

به نابودی میکشاند چنین صحنه هایی از عشق و محبت را همزمان و آنهم در 

 زن و مردی با این سن وسال و در شرایطی به این سختی را در کنار هم دید؟ 

چقدر یک انسان و یک مخلوق خدا بایستی زلال باشد که در حالیکه  آتش 

 جنگ با این وسعت جریان دارد  به خاطر  عشق خود ؛همسر خود ؛شهر خود  

؛کشور خود؛مردم خود؛ و دین خود؛و   وفای  به عهد خود  با پایداری و  

پایمردی در شهر بماند و اینچنین ناشناس و مظلوم  شاهد از دست دادن  

شریک زندگی و همه چیز خود باشد؟ 

  پیشش رفتم و  به بهانه اینکه حال زنش کمی به هم خورده و پرستارها  

مشغول دوا و درمان هستند فرصتی گرفتم تا به  طریقی به تردیدش بیندازم  

و برای  پذیرفتن آنجه اتفاق افتاده بود آماده اش کنم و.... 

کنارش روی نیمکت  نشستم و بعد بلند شدیم و  آهسته آهسته کمی  در  

محوطه بیمارستان ودر میان  درخت های بلند اطراف آن  قدم زدیم و بعد از 

مدتی سکوت  از اوو زندگیش پرسیدم و او از عشقش بیشتر برای من گفت.  

بازنشسته نفت بود. از کوچکی ار روستا و بدنبال کار به آبادان آمده بود. از  

روزهای سخت  و تبعیض های خارجی ها برایم گفت و از آبادان و خاطره 

 های  تلخ و شیرینس و اینکه در همه این لحظات همسرش یک لحظه 

 تنهایش نگذاشته بود ... 

 برایم تعریف کرد ... و قتی اخر شهریور جنگ شروع شد همه خانواده که 

نمیتوانستند بمانند رفتند  ولی خودش و زنش ماندند.. برایم گفت چون نمی 

 خواستند شهرشان  را رها کنند او و همسرش به هم قول داده بودند که در  

شهر بمانند و تا آخرین لحظه آنرا ترک نکنند. 

جنگ ادامه داشت و آنها   در خانه پسریشان  زندگی را تداوم میدادند  تا اینکه  

توپولف های عراقی در یک حمله شبانه مناطقی  را در مرکز شهر   بمباران  

کردند . در این حمله که گودالهای عمیق جند متری  در جند نقطه ایجاد شد  

 بسیاری از خانه ها  و ادارات از بین رفت   ولی خانه محل سکونت پیرمرد  از 

این حمله مصون ماند اما  جون  شدت بمباران و تعداد هواپیماها زیاد بودند و  

وحشت ناشی از حرکت همزمان آنها در سکوت خلوت شهر چنگ زده آبادان  

بسیار زیاد بود خیلیها و از جمله حال زن او  بهم ریخت و وضع  

روحیش دگرگون شد. 

غروب شده بود که پیرمرد در میان قصه گفتن هایش باز به یاد همسرش  

افتاد  و سراغش را گرفت ولی  یکباره نمیدانم چه حسی  بود که رازی را از  

چشمان غبار آلود و چهره سنگینی که  از این بار غم درون من می جوشید  

 را  به او منتقل کرد و او همه چیز را فهمیدو... . 

 دستهایش بی رمق شد و  دسته گلی را که تا آن زمان به یاد عزیز بر خود  

میفشرد را در حال لیز خوردن دیدم .  

اشکی سرد  در گوشه چشمان ریزش آرام به روی ریش سفیدش لغزید.تنش 

به سفیدی گراییدکه نشان از خشک شدن خون های جاری او در  تمام اندام  

نحیفش بود.فروغ  چشمانش در این غروب سرد  زمستانی آبادان فریاد را در  

فلق آواز میداد. 

 واو  در میان اندوهی سنگین و با گریه ای هذیان گونه  رو به اسمان کرد و  

گفت:ای خدا !ای پروردگار   بگو چرا جنگ ؟ چرا زنم را در این غربت سیاه بی 

 کسی  و تنهایی از من گرفتی؟ از حالا دیگه برای کی گل بیاورم و.... نگاهی  

به گلهای در حال افتادن کرد و باز نجوا کنان با  خود  چیزهایی میگفت مثل 

 ":این دسته گل را  چه کنم؟به کی بدم ؟ و ... 

و من در حالیکه به شدت منقلب شده بودم  و  اشکی داغ  چشمام را عزا دار  

کرده بود شد پاسخی شبیه زیر بهش دادم: 

مطمئن باش ای  پیر مرد تو و  او و هزاران آدمی که این روزها با نثار  جانشان و

 روحشان  عشق و مهر و محبت  را در مقابل سیاه کاری ها و پلشتی و

زشتکارهای جنگ افروزان را به نمایش گذاشتند هر گز نخواهند مرد .او 

 دیگر نیازی به این گل ندارد .زیرا  به  باغ  پر گل  بزرگ آفرینش رجعت کرده

  وخاطره این عشق هرگز نمی میرد.

و امروز که سالها از آن تاریخ میگذرد هر گاه بر شاخ  درختی و یا گلبرگ   گلی و

پای  رودی  زلال وار نغمه عشق و  سرود کمال هستی را  با شنیدن نام  شهید

 و یا عاشق میهن تداعی می بینم  به یاد  صدها و هزاران نفر امثال  پیرمرد

میافتیم  و از اینکه     مردم خوب ما از زن گرفته  تا مرد و جوان و  یا پیر  در

سخت ترین شرایط  با ایثار از جان ویا از دست  دادن عزیزانشان الگویی برای

عشق و مهربانی و سر بلندی کشور عزیزمان ایران فداکارانه کوشش میکنند

  درود میفرستم.