افراد از یک منظر سه نقش رفتاری دارند :

1-زمانیکه به عنوان یک  پاسخگو  یا تکلیف کاری و  قانونی و در چارچوب ضوابط خاصی مجبورند رفتارشان را با  دیگران تنظیم کنند. 

2-وقتی که "خود" خودشان هستند و دوست دارند بدون توجه به نظر دیگران رفتار کنند. 

3-موقعی که می خواهند بصورت "الگو "در  آیند و دیگران را به رفتار خود ترغیب نمایند.

در مورد نقش اول که اجباری است  و معمولا  دخالتی نمی توانیم داشته باشیم فعلا کاری نداریم ولی صحبت من  راجع به این دو نوع آخری است.

آیا ما باید خودمان باشیم و  هر چه که احساس می کنیم موجب شادی و دلخوشی  و درست است انجام دهیم ؟

یا :

 به این دلیل که افکار ورفتارهای ما ممکن است برای دیگران بار منفی و بدآموزی داشته باشد از" خود"مان دوری کنیم ؟

و یا ضمن اینکه برای خود خودمان و دلخوشی هایمان ارزش قایل هستم  مواظب باشیم که به عنوان یک  انسان نقش الگو یی داریم  که می تواند در محیط اطرافمان تاثیر داشته باشد.

در مورد  "خود " و" خودمان "  زیاد گفته ایم اما ببینیم "الگو " و "الگو شدن " یعنی چه ؟

کلمه الگو در ویکیپدیا اینطور تعریف شده است:

 یک "مدل "یا یک سری قوانین  که با استفاده از آن می‌توان هر چیزی یا قسمتی از یک چیز را تولید نمود. 

هر یک از ما طبق   یک حس ناخودآگاه  دوست داریم  که فرزندمان  مثل ما شوند .نه تنها فرزندان بلکه همه و دیگران  مانند ما شوند .مثل ما فکر کنند و رفتار نمایند.به عبارت دیگر مایلیم که همانند یک" الگوی لباس " که یک خیاط از رویش یک یا چند و شاید ده ها و صدها  لباس تهیه  کند از ما هم آدم هایی شبیه خودمان  تولید شود.

در طبیعت و در بین انواع موجودات و گیاه و جماد و...حداقل آنچه که بنظر می رسد رفتار ها و حرکات بر اساس یک مدل و الگوی از پیش تعیین شده  در هر جنس و نوع از بدو خلقت وجود داشته و دارد  .

 موضوع شبیه شدن  و مانند هم شدن  از موضوعات جالب و چالشی است که  البته در اینجا  آنچه که مقصود  است با آنچه که در موسساتی مانند "رویان "در باب شبیه سازی ژنتیگی و بصورت مصنوعی  انجام می گیرد متفاوت است.

 چندان  بی مورد نیست که بدانیم  در سال 1975ریاضیدانی  لهستانی اصل  به نام مندلبرات (Benoit Mandelbrot  در مباحثی در رد "هندسه اقلیدسی " به خطوط شکسته و اعداد کسری  به واژه فراکتال اشاره کرد که در عین حال به تمایل اشیا در طبیعت به متشابه سازی تاکید نموده  بود.

 مجموعه دیدگاه او و سایرین موجب پایه گذاری هندسه جدیدی به نام فرکتال گردید که توضیحش نه کار من است و نه اینجا مجال می دهد  ولی آشنایی با آن بد نیست زیرا امروزه در گوشه گوشه زندگی از هنر و ادبیات گرفته تا معماری و صنعت و الکترونیک و کامپیوتر آثارش  را شاهد هستیم.

دوستان و علاقمندان می توانند برای آشنایی با این موضوع به منابع مختلف در نت یا کتاب های مربوطه مراجعه کنند .

  آنچه هدف من از اشاره به این نظریه ریاضی در یک بحث اجتماعی است  همان قسمتی است که تاکید می نماید : در طبیعت نیز این تمایل وجود دارد که کل گر چه ماهیتی خاص خود را دارد ولی دوست دارد اجزایش را هم " متشابه "و البته "شبیه" خود  سازد .مثلا  اگر دقت کنیم برگ کاج یا سرخس مانند خود درخت است .همینطور است ساختما ن حلزون ویا ترکیب صورت و گوش و چشم و... 

 .

 نتیجه اینکه انسان نیزعلاوه بر بازی ژن ها  و کروموزوم ها که سعی در مدلسازی پنهان  و ناشناخته دارند, به لحاظ رفتار و افکار و به عنوان یک کل مرتب در تلاش است که به اجزا و فرزندانش  بگوید "بیا و مثل من لباس بپوش" مانند من بیندیش" مثل من دنیا را نگاه کن "و" اگر تو و همه مانند من شوی اگر چه خودم نتوانستم ولی تو خیلی دوست داشتنی ترو مقبول تر  خواهی بود ".

اینکه ما  شبیه سازی مانند خود را دوست داریم  شاید امری ذاتی و فطری باشد  و چه بسا گاهی می پندارند  یکی از اهداف وجودی هر انسان همین باشد

آدمی معنایی که به زندگی  خود می دهد تماما تابع ارزش ها و عقایدی است که برایش مقدس و محترم است و اگر این را در دیگرانی که ادامه خطی خود باشند ببیند حتما دلشاد و غیر آنرا موجب دلسردی و ناراحتی خود می داند.

این مقدمه ای است برای ادامه بحث در نوشته بعدی که از خود بپرسیم؟

 با توجه به شکل و شمایل های گوناگون در دنیای نزدیک به 8 میلیاردی  و عقاید و باور های مختلف در عصر حاضر و تقدس شمردن منافع و خواست های فردی بر جمع  اصولا مفهومی به نام الگو و مدل   معنا دارد؟

الگو ها و مدل ها تا چه حد در رفتار و گفتار ما موثرند؟

آیا در خانواده و جامعه خودمان چقدر به نقش آفرینی  در تغییرات فردی و خانوادگی و اجتماعی معتقدیم و تا  چه حد مایلیم به عنوان "الگو "از حقوق و لذات فردی خود به این خاطر  چشم بپوشیم؟ 

و...