وقتی که بطور واقعی متولد می شویم یعنی نه ماه و نه روز و نه ساعت قبل از اینکه بطور قانونی و شناسنامه ای  وارد این دنیابشیم در دنیای کوچکتری زندگی می کنیم که همه چیزمون از آب و غذا گرفته تا بقیه نیازهامون جور جور است.

نه کاری داریم   و نه مسئولیتی.نه غصه درس و کلاس و فهمیدن و نه درد وجدان و ناراحت شدن برای این واون .

در "تولد اولیه " همینکه نطفه بسته شد ,جای دنجی در  شکم مادرشروع به رشد ویادگیری می کنیم بدون اینکه کسی از مون بازخواست کند یا توقعی داشته باشد که چکار بکن یا نکن .

آنجا لم داده بودیم  و  زندگی خودمون را داشتیم.

دنیایی داشتیم محفوظ و امن که اگر "بابا هم نان نمی داد  " یکی  بود به نام" مادر " که چارچنگولی مراقبون بود اتفاقی برایمان نیفتد. او هم بگی نگی خوشحال که در  بهشت فرش قرمز زیر پایش می اندازندو  حداقل حضورش اونجا تضمین شده است .

همه جا باهاش می رفتیم .درد و رنج هاش برای خودش بود و نظاره گری و گاهی لگدی برای اعلام حضور ازما .

چشم و گوشمون اگرچه خیلی چیزها را می دید و می شنید  ولی انگار نه انگار ,بیخیال از همه جا و همه کس گویی" اگر همه را آب می برد , ما همچنان در خواب."

اما ...

یکباره  سراغمان  آمدند و ...با ناز و طمانینه و سلام و صلوات که اگه نمی خواستیم هم با زور وسایل و ابزار و باز اگر مقاومت می کردیم  با چاقوکشی که :

" آهای بیخیال! بسه دیگه!زیادی بهت خوش گذشته .بلند شو !بلند شو بیا بیرون !کلی باهات کار داریم! ."

اینطوری شد که "تولد دوم" آغاز می شود. اون دنیای آرام و بی دغدغه یهویی بهم می ریزد  و وارد دنیای چنکم چکنمی می شویم که اسمش را می ذارند تحول . 

شاید برای همینه که کمتر کسی  ازاومدن به این دنیایش و  روز تولدش واقعا  خوشحال باشد.

همون موقع هم که پا به این دنیا می ذاره تا حالا کسی را نگفته اند که با خنده و شادی اومده باشد .

این یک خصلت انسانی است که از هر تحولی می ترسد و اضطراب او را می گیرد و می ترسد و همیشه با غیظ و غم روزهای خاص های زندگیش را (چه روز ازدواجش باشد یا اولین استخدامش یا گرفتن جایزه و...)برگزار می کند.

اما من می خوام راجع به  روز های تولد خودم  کمی بگم که اون هفته بخاطر بیماری نشد کامل بنویسم.

روز "تولد دوم "من یا همون که در شناسنامه ام قید شده شانزده  مهر  بوده است .یعنی چند روز پیش .

 برای امثال من صمیمانه می گویم نه تنها روز تولد برایم یک  مقطع و برشی از زندگی است بلکه هر روز و هر شب از این لحظات که می توانم حضوری در این دنیا داشته باشم چیزی خوشحال کننده است

  خوشحال می شوم آنرا بیان کنم و در جشن تولدم هرگز حاضر نیستم علامت سئوال بذارم که واقعا توهین به خود و خیلی آنرا نا سپاسی می دانم.این مقدار بخشش اززندگی هم شکر است و هم شادی .

من 64 سال پیش ( بدون اون نه ماه ونه روز و.نه ساعت و نه  ...)پا به این دنیا گذاشتم و هنوز هم هستم .زمان بسیاری است.خیلی چیزها دیده ام.چیزهای خوب وبد .هم در خودم و هم در دیگران.

از بچگی و نوجوانی کنجکاو عالم بودم.شهرها و دیارهای مختلف رفتم و با خیلی ها حرف زدم و به اندازه ای که توانستم مطالعه کردم تا سئوالی را جواب بیابم.خیلی چیزها را که  گاه ساده نبودند آزمایش کردم تا خودم تجربه کنم.راه طولانی طی کردم تااینکه فهمیدم :

 زندگی مهارت و شانس و امکان تکرار داشتن "روز های تولدبیشتر " است.

آدم خوشبختی بوده ام و هستم زیرا اگرچه خیلی راحت زندگی نکردم ولی یادگرفتم زندگی را,راحت بگیرم.

بارها بخاطر چالش ها و افتادن ها و دوباره بلند شدن ها اتفاق هایی برایم افتاده که دنیای قبلی ام را کامل عوض نمود و این   ارزشش  کمتر از روز تولدم نبودند.

اما آنچه مربوط به سال های اخیر است  شرحش را در نوشته های قبلی  داده ام.

برای یادآوری مجدد به خودم کوتاه بگویم که پنج سال پیش که داشتم 59 سالگی ام را با خنده و مسخرگی  عبور می کردم   دست روزگار نیشگونی ازم گرفت تا گلایه کند که : "ای رفیق این رسم شکر گزاری و بهره گیری از این همه داشته ها ست؟!"

این روز که "تولد سوم "من بود و در همان 16 مهر 1388بود که اتفاق افتاد. سرطان سراغم آمده بود و این فرصتی بود  برای من که دنیا را از آن روی سکه اش نیز  ببینم .

به تکاپو افتادم تا کارهای نکرده ام را تند تند سامان دهم هر چند  گفته می شد میانگین عمر افراد در این نوع بیماری به لحاظ آماری  طولانی نیست ولی باز هم دلیلی وجود نداشت که من استثنا نباشم.

  با اینکه برای علم و گزارشات محققین  خیلی ارزش قایلم با اینهمه چون معتقدم بیماری در انسان و تفسیر علایم هم  در دست انسان است این می تواند همیشه خطا ایجاد کند و نمی توان قاطع به اینگونه نظرات محکم  و صد در صد چسبید.

نه اینکه معتقد به چارچوب های مدون و استفاده از فرمول های مناسب برای رفع مشکلات زندگی نباشم بلکه معتقدم که اگر هم فرمول دارد فرمولی از جنس  معادله چند مجهولی است .یعنی تعادل در زندگی آنقدر پیچیده و صد عاملی است که روند زندگی را هیچ گاه بصورت خطی و ثابت نمی شود تصور کرد.

 اصل بی اعتباری حوادث در کنار حق اختیار که باید بخوبی ازش بهره گیریم مرا وادار نمود معتقد شوم که اصل  بر انعطاف پذیری و نسبی بودن  دنیا است . بر این مبنا چند ماه و سال زنده ماندن که هیچ حتی چند لحظه بعدش هم  تضمینی نیست و این برای همه هست و نه تنها بیمار سرطانی.

 برای من وصف این دنیای قشنگ  در این دوران برای همه افراد شاید قابل درک نباشد اما هر آنچه می گویم فقط نوشته نیست.همراه آن یکنوع شادی خاصی وجود دارد  با مزه ملس زندگی.

"چهارمین تولد " من از این نوع ,روز  پیوند مغز استخوانم بود که با موفقیت انجام شد و این درست  در همان تاریخ 16 مهرماه ,سال بعد بود. 

البته من می دانستم که بیماری درمان کامل ندارد و همانطور که قبلا گفتم سال گذشته دوباره بازگشت نمود ولی این به معنای ناشکری و ناسپاسی از داشته هایم نیست.

این قسمت خطابم بیشتر به اونهایی است که نومیدند یا ممکن است خودشان یا اعضای خانواده یا دوستی سرطانی یا بیماری "دیر درمان" یا "سخت درمان "دارند می گویم:

سرطان آنطور که نامش وحشتناک است خودش ترسناک نیست.در دنیای امروزخیلی از بیماری ها وجود دارد که وحشتناک تر است ولی چون اسم شان چیز دیگری است  کسی اونها را به حساب نمیاورد ( مثل همین تصادفات جاده ای که هر روز حداقل 30 نفر را بکام خود می برد یا همین" ابولا "که در عرض چند هفته نزدیک به 4300 نفر را بدون دادن فرصت نوشتن وصیت کشته و دارد می کشدیا بیماری از نوع داعشی که هر ساعت و لحظه هزاران خانواده را در بدر و اسیر و کشتار می کند )

اما در مورد سرطان با وجود داروها و امکانات و روش های تازه  و کوشش بشر برای درمان این نوع بیماری ها واقعا باید گفت "سرطان دیگر سرطان نیست."

من بخاطر شغلم کسانی را می شناسم که بیش از 20 سال یا بیشتر  با این بیماری ها کنار آمده اند و خودم  نمونه ای هستم که امروز خوشبختانه پنج سال از بیماریم را با موفقیت و سلامتی نسبی عبور کرده ام و از این به بعدش هم  در واقع باز هم اشانتیون  و هدیه ای چند باره است که باید خوب ازش بهره گیرم.

به این خاطر است که می گویم روز های تولدم مبارک .

 

امروز من آن پنج سال قانونی و فرمولی را پشت سر گذاشتم .تا اینجا برای آنها که به طول و درازای عمر اهمیت می دهند می گویم:

طلب دفتری  و آماری من با دنیا طبق نظر کارشناسان صاف شده است  و لی  به عنوان یک مددکار اجتماعی بیمار به همه آنهایی که فکر می کنند سرطان زود آدم را می کشد می گویم :خیر باور کنید .این چنین نیست .

همانقدر که میکروب ها  و سلول های بدخیم قوی هستند بدن ما هم اگر بهشون اعتماد کنیم و اجازه بدهیم کار خودشون را کنند می توانند ازخودشون بخوبی دفاع کنند.کافیست ما تکلیف خودمون را در رابطه با درمان و اعتماد به پزشکمون انجام بدیم ولی کمتر توی کار بدن و چرایی های اون   گیر بدهیم.وجود من اثبات همین است.

می بینی که  هنوز هستم  و دارم کارهایم را انجام می دهم. بیماری برای سلول های من تخریب کننده است امامن در کنار جسمم قدرت دیگری هم دارم . آیا شوق و ذوق , روح و روان ,فکر و اندیشه ما هم در دست سرطان است؟

برای من که اینک در  دوران جدید زندگیم قرار دارم و از این زمان  65 سالگیم را آغاز می کنم درک هر لحظه و هر ساعت و روز واقعا با ارزش است .

بیاییم زندگی را در کیفیت آن ترجمان  کنیم ,نه در طول و عرض آن.چه بسا یک جوان و یک کودک در سنی بسیار پایین تر از من به معنایی از زندگی برسد که من 64 ساله هر گز  به آن نرسیدم

 بزرگی و جلب احترام  چه در قدیم و چه حال در گذران عمر و سن یا  طول سال ها نبوده بلکه در اضافه کردن "تولدهای تازه "و آگاهی و درک بهتر از زندگی اعتبار می یابد.

 اما سخنی با بقیه دوستان و خواننده های این وبلاگ که خوشبختانه در ظاهر هم شده سالم هستند.

 تعجب می کنم آنهایی که زندگی امثال من و بقیه را می بینند  بازچرا:

به  این راحتی مفت بازی می کنند و با ناله و آه و افسوس این نعمت زییا و با ارزش روزهای گوناگون  را از دست می دهند؟

بهار را ندیدی که چگونه تن حریر گلگونه فامش را در آفتاب داغ به تو نمایان کرد؟ پاییز را نمی بینی گه چگونه یکباره دست افشان و طغیان گر در حال بردن پلیدی ها وآماده کردن فرش سفید زمستانی است, تا  دوباره زمین را به دست همان حریر پوش نازک نارنجی اش بدهد و  بخاطر گل وجود تو  باز همه جا را عطر آگین و گلباران کند؟

ابر و باد و مه وخورشید فلک و...چگونه باید به ما بگویند :

همه بخاطر تو در تلاشیم .قدر این روزها را که به شما هدیه داده ایم بدانید  و بخوبی ازش بهره گیرید.