نم نم باران پاییزی مرا وادار کرد تا به سراغش بروم .دلم نیامد به این بهانه که خیس خواهم شد ترنم اوای او را نشنوم و  زیبایی فرود قطرات زیبایش را  که چون زلال گریه های بیقراری ام مینمود حبس کنم .یادم افتاد به این جمله که کسی گفته بود:

 "می گیم باران را دوست داریم ولی با چتر  محبوسش میکنیم؛ می گیم گلها را دوست داریم ولی انها را  از شاخه می چینیم؛ می گیم پرنده ها را دوست داریم ولی به قفسشان می اندازیم ؛ پس چگونه می خواهیم آدم ها نترسند وقتی می گیم دوستشون داریم؟ "

 لذت دوست داشتن و  و در همان حال رنجی که از آن میکشیم در تمامی لحظات زندگی با ماست. یادآوری روزهای بودن با دوست و یا آرزوی داشتن او  و لذتی که همیشه در خیال برای وصل داریم در کنار خاطرات تلخ جدایی و یانیاز ما و  ناز و سرکشی محبوب جلوه هایی مداوم از تصویر خیالی است که مرتب در ما تکرار میشود .

پاییز صبور  که پر از تمنای زمستان سفید رنگ وعروس فام  است و خود  خسته ازگرمی و داغی  از دیده ها و شنیده ها و هزاران راز ناگفتنی گذشته است همه و همه امید می دهد  که  روزهای سخت گذرا خواهد بود و بهار  با طراوت و امید بخش را دو باره به خانه خواهیم آورد.

همچون ما که سالها سختی دوران را به تمنای بهار وصل دوست تحمل آوردیم و امروز با چشمانی اشک آلود؛ رد پای او را حریصانه  به انتظار میکشیم  تا..

دوست کلامی زیبا است که در مهربانی باران و پاییز دردکشیده  بهتر قابل درک است.

آیا  آن  گمشده  را خواهیم یافت؟

 باز هم  در زیر باران  به راه می افتم و بدون این که با چتری حبسش کنم و باور دارم که  دوست داشتن رهایی است .

خدایا رهاییم را وعده ده که سخت نیازمند بارانم.