این نوشته رادر حال سفر به شیراز نوشتم.احتمالا غلط های زیادی خواهد داشت راهنمایی بفرمایید در برگشت اصلاح خواهم کرد.

تا به خودمان آمدیم دیدیم بچه ها  نه تنها کارهای ما را تایید نمی کردند بلکه کلی هم از ما گلایه و شکایت دارند که:

" شما فکر کردید با این کارهایی که به ادعای خودتان برای ما کردید لطفی به ما کرده اید؟ اصلا .متاسفانه شما  والدین خوبی برای ما  نبودید" .

  حالا که به گلایه آنها دقیق تر گوش می دهیم متوجه می شویم اگر چه خیلی جاها بی انصافی می کنند و تند می روند ولی حداقل در یک موردش شاید درست می گویندو اون در موضوع از خود گذشتگی هایی بود که ما معتقد بودیم برای بچه ها لازم است انجام دهیم.

ما فکر می کردیم وقتی "حق خودمان" را به فرزندان می دهیم داریم ایثار می کنیم و به آنها لطف می کنیم در حالیکه با این کارمان داشتیم به آنها یاد می دادیم  که از ما الگو بگیرند و  براحتی "حق و حقوقشان را ببخشند و صدایشان در نیاید" .

شاید همین باشد که امروز فرزندان ما بدون کمک و همراهی ما برایشان سخت است که  یک تصمیم مهم یا یک کار بزرگ را شخصا تقبل کنند.

آنها بخاطر این نوع تربیت با همه حسن نیتی که در ما بوده حق خواهند داشت که ما را زیاد قبول نداشته باشند و حتی از ما ناراحت و خشمگین باشند.

ما هر دونسل در شرایط بدی زندگی کردیم.

اگر چه ما خیلی تلاش کردیم که درد و رنج ما به فرزندان  منتقل نشود ولی گویا باز همان اتفاقی از ما به فرزندان افتاد که پدرانمان برای ما ایجاد کردند .

جوانها دیگر به ما اعتمادی ندارند.نه از نظر دانشی و علمی که ما والدین کاملا عقب افتادیم و نه از نظر تجربی و...

زورکی هم که نمی شود هی دادو قال کرد که" فرزندم بیا مرا قبول کن !" بیا به من احترام بذار و...

امروز جوانها در دورانی بس تلخ و ناروا و پر از مشکلات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و در میانه دو نسل متناقض دارند تقلا می کنند تا راه خود را بیابند .من به عنوان یک پدر اعتراف می کنم که  ما خود نیز با  سر در گمی ها و خاطراتی  پر درد از گذشته خودمان ,ملغمه ای  از شخصیت و فرهنگ برای آنها ترسیم کردیم که حالا وقتی صادقانه کلاه خود را قاضی می کنم می بینم  نه برای ما آشناست و نه برای آنها.

دوران ما از جهتی شاید بهتر بود.اگر چه خیلی سخت بود ولی هر چه بود با سنت های قدیمی مان  و مفاهیمی مانند احترام و مرام و مانند آن تلطیف می شد  ولی  خیلی از بچه های دوران اخیر متاسفانه با بحران بی هویتی و گم کردن خود که حاصل همین گیجی دوران ماست  در حال چالش  سختی با زمانه خود هستند.

ما "نو اندیشان پر مدعای پریشان " که وقتی بچه دار شدیم اعلام کردیم  :"ازخیر عصا شدن بچه ها برای دوران پیری مان" گذشته ایم , فکر نمی کردیم بیش از این ها باید از خود بگذریم.

   آرزو کنیم بچه های مان که اغلب شان خوب و مهربان و ... هستند ما را برای خطاهای تربیتی مان که زاییده شرایط مختلف فرهنگی اقتصادی و اجتماعی دوران سخت ما بوده درک کنندو بدانند که  این نهایت دانش , علم . مهارت  و در عین حال  سعی ما به عنوان والدینی پاک و دلسوز برای آنها بوده تا بتوانند یک زندگی خوب و عاری از کینه و نفرت و پر از موفقیت و شادی برای خود و آیندگان داشته باشند. 

 داشتن  یک توقع  و آرزو شاید زیاد دور ازانتظار باشد که همه ما والدین از فرزندان شان دارند. که :

حالا که خود سکان زندگی را در اختیار دارند و معایب کار ما را هم دیده اند همتی کنند و راه درست را حداقل برای خودشان با تامل انتخاب کنند.

   ما آدم های عاطفی هستیم و مشکلات و گرفتاری هابی مختلف ی که بسیارش هم دست ما و آنها هم نیست را نیز درک می کنیم و باز هم تا رمقی داریم  حامی و دوست دار آنها و عزیز ترین یاور آنها هستیم ولی

درخواست داریم خودتان هم بیشتر سعی و تلاش کنید تا   آنچنان زندگی خوب و سالم و شادی داشته باشند که حداقل در دوران پیری مان اگر نمی توانید  عصای دست ما شوید سنگینی به تن فرسوده ما ن اضافه نکنید .

طوری زندگی خود را مدیریت کنید و آنچنان توانا و  توانمند باشید  که نیازی به ما نداشته باشید  و خود مستقل و مطمئن به ادامه زندگی خوب و سعادتمندشان بپردازید .

ما هم حق زندگی داریم اجازه دهید چند صبای عمرمان را  مانند بقیه آدابی که از غربی ها گرفته اید و مرتب به رخ ما می کشید در این مورد هم رعایت کنید و  این یکی اش را هم مانند آنها باشید .

 بهترین عصای ما در دوران از کارافتادگی دیدن موفقیت ها و پیشرفت های شماست و بر عکس آن تن ما را خمیده تر و روحمان را خموده تر می نماید.