Image result for enjoying bubble
  

امسال طوری شد که روز تولدم یعنی 16 مهر در استانبول  هستم و فرصتی که چند روز در آنجا به گشت و تفریح بپردازم. 

حالا شصت و پنج سال را گذرانده ام.

 مانند همه  روزهای تولدکه گویی چیزی درش هست که همه دوران  را  جلو چشامون می آورد و ما را به سئوال و جواب می کشاند که  خب ! تا حالا چه کردی و چه فهمیدی از این همه  که در اختیار داشتی ؟

می بینیم همه چیز هام چه  خوب یا بد  به نسبت  راضی کننده بوده است ولی باز هم  توی یک گوشه از ذهنم همیشه دارم با خودم کلنجار میرم.انگار چیزی کم دارم همونی که  همیشه  و مخصوصا در این ایام بیشتر بهش نیاز دارم.گمشده ای که  شاید رمز و رموزش در همان بازیگوشی های "حبابی"  و بظاهر غیر عقلی است. 

وقتی بچه بودیم و به "رود"ی یا "جویی" و " آبی" می رسیدیم  که جلویش باز بود,چند ریگ به دست می گرفتیم و ساعت ها با پرت کردن  و سردادن ( با ضمه س )آنها بر روی آب حال می کردیم.ریگ ها روی سطح آب پله پله می پریدند و می نشستند و دوباره بلند می شدند و باز می رفتند و همینطور  تا در جایی که ما نمی دیدیم زیر آب می رفت و  محو می شدند  و ما جیغ و دادهوایمان بلند می شد  که مثلا ریگ من فلان بار  کله کرد و مال تو فلان دفعه و ... و دوباره ریگی دیگر و چند باره . 

Image result for threw shingle across the water

 

یا وقتی قرقره نخی خیاطی   مادر تموم می شد ,خالی شده اش را بر می داشتیم و کمی آب و صابون را هم توی استکانی و لیوانی می ریختیم ,بعد  با انگشت هم می زدیم تا  کف صابون درست شود و ... بعد هم دهن مان را غنچه می کردیم و فوتی  و ... هی حباب درست می کردیم  رو به هوا ...و ما و بقیه بچه ها دنبالشان. 

  حباب های زیبا, نازک و بلورین وچرخان , بزرگ یا کوچک  دایره ای و خمیده با شکل های گوناگون که  در تلولوآفتاب صدها بار رنگ به رنگ می شدند  را در آن ها می دیدیم . اینگونه بود که  ساعت ها بدو بدوداشتیم و با اونهابالا وپایین می پریدیم .دورانی که معنای خوبی از زندگی را در آن معنا می دیدیم و  چیزهایی داشت با عطر و بوی همین چیز ها .

 اما بعدها که بزرگتر شدیم و  از بچگی ها دور شدیم یا بهتر بگوییم دورمان کردند  کم کم عقل اومد وسط .عقلی که  هی سئوال می کرد که چی ؟

اینکه ریگی  را پرت می کنی روی آب  و مثلا ده متر یا صد متربالا و پایین بپره و  سر بخوره سودش چیه؟ چی گیرت میاد ؟ 

این قرقره چیه دست گرفتی و هی حباب هوا می کنی  و...

اینها برات  آب و نون میشه ؟ زندگی میشه و...؟

و...

ما هم خواستیم  مثل همه عاقل بشیم .دیدیم حرفاش  هم منطقی ی.   رفتیم دنبال عقل .پس دل را فراموش کردیم و چسبیدیم به کار , زندگی , پول در آوردن  و ازدواج  و بچه و ...و کنارش و در هر محفلی و شرایطی حرفهای به نظر خودمون  منطقی زدن!!! (  که اغلب هم می گفتند :چه بی منطق !)

 

 Image result for enjoying bubble

 

هر چه بود گذشت .اما حالا که بیشتر راه را آمده ام می بینم یا من درست نفهمیدم یا اینکه عقل درست به من حالی نکرد که زندگی همه اش اینها نیست.

 و همانطور که در جایی در همین وبلاگ نوشتم "حال کردن" و "لذت بردن" از " مسیر ها  " اصل زندگی است و نه سفت و سخت  چسبیدن به برنامه های از پیش تعیین شده و  هدف هایی که دنیا هم زیر و رو شود آنها باید محقق شود.

شاد بودن با "حباب ها "ی زندگی و بهره جویی مثبت از این حواشی و کنار افتاده های زندگی که اغلب توجه ای به آن نمی کنیم  جزیی از برکات وقشنگی ها ی خلقت اند و به زبانی دیگر ,این هاهستند که  اصل حیات و خلقت اند.

 بر خلاف آن دسته از نویسندگان ,خوانندگان آوازها, ترانه ها و شعرا و دیگران محترمی که با  دلخوری در آثار و گفته هایشان ,زندگی را به حبابی با برچسب "پوچ" و تو خالی  و گاه مسخره " تشبیه می کنند می خواهم بگویم : "بی انصافی نکنید. اگر معرفت درک زیبایی  های زندگی و حباب ها ی گوهرین آنرا ندارید  بهانه نیاورید و بر آن نتازید بلکه  اندیشه و دلتان را شستشو دهید تا کدورت را از آن بزدایید و بتوانید بهتر ببینید و بیشتر لذت ببرید.

 شاید زیبا ترین قسمت لحظات ما همون هایی هستند که "حبابی "هستند و درست نیست  که غم و غصه ها و ناتوانی های درونی خود در عدم استفاده از چیزهایی که داریم را به "حباب های زیبا و جذاب  بیرونی ربط دهیم.

"روز تولد "  ها شاید توقفی است هر چند کوتاه و چند باره در یادآوری درک همین معنا اززندگی است.معنایی  راحت تر و ساده تر  نسبت به خود و زندگی که داریم. .

شاید بعضی فکر کنند که  می گویم مرتب به گذشته بچسبیم و با یادآوری  بازی های حبابی دوران بچگی و یا  قدیم "دل "خوش کنیم . اما حرف من این نیست.

ما  می توانیم بازهم برای هر دوران از عمرمان زیبایی های حبابی و بادکنکی و بادبادکی خودمان را بسازیم و هوا کنیم و با آن ها با  آرامش  بهتر زندگی نماییم.

 زندگی می تواند لذتی باشد  از ایستادن در کنار درختی که مارا صدا می زند و می خواهد که با ما درد دل کند.,یاعبوری باشد  در امتدادیک جوی و  آب باریکه ای  در یک سراشیبی  ...یا حتی لمس و نوازش غم انگیز بال پرنده ای که به تیر هوس فلان شکارچی کنار پایت ناگهان می افتد  و ...

زندگی  می تواند  بی خیالی باشد از زمان و مکان .در توجه به رنگین کمانی از  رقص هزاران رنگ از چشم زل زده  گربه ای سیاه در یک شب خلوت ...

یا که نه حتی قدم زدن بی هدف و سلانه سلانه در یک مسیر  "خاکی" و قدیمی محله آنطرفی شهر با  صدای خش خش و  سایش پا بر زمین و گرد و خاکی که از آن بلند می شود که همه اینها  ندا می دهند  : ما عین " زندگی" هستیم ".

برای درک معنا و مفهوم چگونه زیستن حتما نباید دنبال چیزی باشیم  که به اصطلاح همه چیزش  مورد تایید عقل رایج  باشد.

هر چه هست  واقعیت زندگی در این سن و سال مرا به این جمعبند می رساند که  همه زندگی را نباید در تعقل و حساب کتایهای جمع و تفریقی دانست.

زندگی را نمی شود فقط  و فقط در هدف هاو ملموس های قیمتی و بیرونی  جستجو کرد بلکه گاهی هم  آنرا در "حباب" ها و  صداهای ریز و کم تر شنیدنی  و به ظاهر معمولی  "دل ی "  باید بیابیم.

داستانش را مولانا جلال الدین بهتر توضیح داده است.

گویند  مردی بر بالای درخت با چوبی بر  گردوها می زد و چون گردو می افتاد به جوی کوچکی که زیر آن بود می غلتیدو آب آنرا با خود می برد .(ساده گویی مطلب از من است ) 

کسی رد شد و فریاد زد آهای عمو : اینکه هر چه می زنی ,می افتد و بر آب می رود . زحمت بیهوده چرا می کشی ؟

جواب داد :

قصد من خوردن  "جوز" و آن گردو ها و یا جمعاوری آنها آنطور که تو تصور می کنی نیست .

بلکه مراد من دیدن و لذت بردن از  اون لحظه ای است که گردویی بر آب می افتد و "حباب" زیبایی است  که از تلاقی آن بر آب به وجود می آید که هم صدایش مطرب گونه است  و هم رقص ش, آب را  به "حال "می آورد و  ..(.رجوع کنید  به دفتر چهارم ازمثنوی معنوی )

 ...

تا تو از بالا فرود آیی به زور

آب جویش برده باشد تا به دور 

گفت:

قصدم زین فشاندن "جوز "نیست

تیزبنگر براین ظاهر مه ایست

قصد من آنست که آید "بانگ" آب

هم ببینم برسر آن  این "حباب "

تشنه را خود شغل جه بود در جهان 

گرد پای   "حوض گشتن"    جاودان 

...

آرزو می کنم همه دوستان و هرکه گذارش اینجا  افتاده یا می افتد زندگی آرام و بدون تشویش و غمی داشته باشد .

 بکوشیم در کنار همه تلاش ها و سختی ها ی که برای رسیدن به اهداف مختلف و مقدس انجام می دهیم ,  لحظاتی را هم به بازی ها و توجه به " حباب های زندگی" و کارهای دلی خود بدهیم  .کارهایی که ظاهرا هیچ دلیل و منطقی پشت آنها نیست و بیشتر مانند "فوت کردن"  و " کفی "  است بی ارزش و بیهوده  که مدت کوتاهی به هوا می رود و می ترکد و...

ولی همینقدر بدانیم  اگر همین  نکته های ساده , معمولی  و به عبارتی همین "فوت ها" , " هوا ها ",   " کف گونه ها"  و بازی های ساده و روزمره مان را نادیده بگیریم و برای انجام ندادن شان  دلیل محکم و با ارزش تری نداشته باشیم  همیشه مثل یک مغبون و زیان دیده با خود رفتار خواهیم کرد.

این افراد مانندخیلی از ما همیشه  احساس می کنیم گمشده ای داریم. گمشده ای که ذهن و مغز ما  رامرتب  "می جود "وآزار می دهد. 

 اگربخواهیم صادق و منصف تر باشیم حتما می پذیریم که ما را بدهکار خودمان خواهد کرد . نوعی بدهی که ممکن است  فرصت دوباره برای  پرداخت و صاف کردن حسابمان هرگز جور نشود .مگر بتوانیم " شیخ صنعان"ی شویم با قدرت تحمل  طعن و لعن همه دوست و دشمن که این را هم گاه اگر بخواهیم شاید امکانش  دیگربرایمان فراهم تباشد...

Image result for oldman play  as a child