تا جایی که یادم هست مادرم میگفت ساعت ٨ شب بود که به

دنیا اومدم. "ننه قاسم"  که مامای خونگی ما بود  ۶ فرزند از ٩

شکم بچه ها و از جمله من را به دنیا آورد..مادرم  دوازده ساله

بوده که در گذران زندگی کودکی  به خواست  مادر وپدرش به

عقد پدر م که هیجده ساله بود  در می آید.

 خودش میگفت :" داشتم بازی میکردم که صدایم زدند و گفتند

این شوهر توست " واینگونه بود که ...خانواده ای شکل گرفت  .

مادرم همانند پدرم روستا زاده هایی بودند که به امید زندگی بهتر

 از  زندگی عشایری خود جدا و ازکوها و دره ها ودشت های

جنوب غرب کشور به آبادان آمدند.بیماری و فقر و عقب ماندگی از

 یکسو و امید و آرزوی یک زندگی بهتر بسیاری ازروستاهای اون

زمان را خالی و  ساکنین آنها رابه سمت مناطق نفتخیز جنوب

هدایت کرد.

پدرم در فاصله کمتر از ١٠ روز  پدر و مادرش را بعلت بیماری از

دست داد و این درحالی بود که فقط ٨ سال سن داشت و ناچار

توسط خواهرش تحت نظر قرار گرفت و بزرگ شد .در آن سالها

فقر و  بیماری و عدم بهداشت مناسب بلای مهار نشدنی بود

و بیسوادی  و فقر   فرهنگی و گرسنگی و طاعون و وبا و ...باعث

 شده بود تا بر خلاف انتظار  میزان موالید زیادشود که شاید  فکر

میکردند اینگونه میتوانند جبران مرگ و میرهای ناخواسته

را کنند. در واقع اونها  با پیش بینی چند فرزند فوت شده حداقل

 می توانستندیک یا چند بچه  دیگر داشته باشند تا برای ایام پیری

و از کارافتادگی شان عصای دستی و یاور انها باشند و به

همین علت اغلب خانواده ها حداقل بالای ۶ بچه در خانه

داشتند که گاهی به ١٢ فرزند هم میرسید.

کودکی را با این شرایط در آبادان آغاز کردم. محل زندگی جایی

بود به نام احمد آباد  لین٩ (لین  کلمه انگلیسی و به معنی

کوچه است که درتکلم  جنوب مانند  بسیاری از کلمات دیگر به

علت حضور خارجی ها  از انگلیسی و یا هندی وآمریکایی و

هلندی و... گرفته شده است )کوچه ای دراز با خانه های گلی و

خیلی کم آجری و  حیاطی به وسعت یک زمین فوتبال وهیجده  یا

نوزده اتاق که دور تا دور آن بود.

در هر اتاق حدود بیست متر یک خانواده زندگی میکرد با هفت یا

هشت فرزند. شغل اغلب مردان کارگری در شرکت نفت بود که

بعد ها بعضی ها به کارمندی ارتقا یافتند.محلات  کثیف و فاقد آب

بهداشتی وامکانات .کوچه های شلوغ و به موازات هم که ما در

نهمین کوچه سکونت داشتیم .امکانات اولیه زندگی و از جمله

برق و آب ضعیف و ... گاهی بر سر کوچه یک شیر آب که بر

گرفته از زبان هندی" بمبو  bambo"میگفتند  برای همه و اغلب

دعوای زنان  سرنوبت تقسیم آب و ..... 

آبادان در آنزمان  به دو منطقه و دو فرهنگ و دو طبقه کاملا

متضاد  تقسیم میشد  یکی  مناطق شرکتی و جاهایی که

خارجی ها ویا کارمندان به تناسب رتبه و مقام ساکن بودند که

بسیار تمیز و خوب  با امکانات عالی بود و دیگرمناطقی که  سایر

اهالی شهر  و نیز کارگران و خانواده اونها و امثال ما درکثافتها ی

اون می لولیدیم.

بازی های کودکی ما پرسه زدن در اطراف جوی ها و لجن ها  و

 سنگ پرانی و خاک بازی  و امثال آن بود  .تخیلات ماسازنده

اسباب بازی های رنگارنگ ما بود چیزی که هر گز وجود خارجی

نداشتند .تیکه چوبی بلند  را بین دو پا میگرفتیم و گاهی اسب

میشد و گاهی ماشین سواری که مجبور بودیم حتی گاهی

صدای موتورش را در خودمان خفه کنیم تا مبادا آرامش  پدر

بیچاره را که برای یک روز کار طاقت فرسای دیگر نیاز به

 استراحت در اون دخمه های کوچک که نام کذایی خانه  را

داشتند به هم بزنیم . البته شایدهم ترسی که از شلاق

پدر همیشه بالای سرمان بود موجب میشددرهمان  کودکیمان

  نیزمابه مرد  و یا زن بزرگی تبدیل شویم  کودکانی که بر خلاف

فطرت طبیعی باید حتی در اون سن با عقلمان زندگی کنیم و نه

با دل و یا احساسمان.

شلاق پدر که همان کمر بند چرمی و ضخیم  او بود با هر

لغزشی  به سرعت برق از کمرش آزاد میشد و در دستان پر از

کینه او  که انعکاسی از  انتقام دردهای روزگار  و کارفرما و

رییس  او بود  بربدن های نحیف ما وارد میشد  و شاید هم  اینها

فقط بهانه بود.بهانه ای برای  "احساس مرد بودن او"  که در

جریان زندگی اجتماعی از   در مقابل دستمزد ناچیزی

فروخته  شده بود و  یاشاید   بیانی برای بدبختی مضاعف او

و"مزاحم بودن ما." که قوزی بالا قوز در زندگی فلاکت بار او 

 شده بودیم.

کوچه های قدیمی و رنجهای اون دوران تا زمان نوجوانی هر چه

بود گذشتند ولی بد ترین اونها شب هایی بود که مجبور بودم در

خیابان و بیرون از خونه باشم .البته این زمان دیگر در ناحیه

شرکتی (بهمنشیر )ساکن شده بودیم که خود ماجراها دارد.

و...هر طور بودبا رفتن به کتابخانه مدارس و یا شبها در زیر نور

چراغ برق خیابانها و هرجا که گوشه ای خلوت می یافتم مطالعه

خود را ادامه میدادم.روزی حداقل دو ساعت زبان انگلسی و دو

ساعت عربی و نیز خواندن رمانها و کتابهای مورد علاقه و سایر

دروس و تکالیفی که باید انجام میدادیم.

 درسها تمام شد و  با شاگرد اول شدن در شهر آبادان و گویا

استان خوزستان در رشته ادبی در سال ۴٨ دیپلم ادبی گرفتم

ولی پدرم این را نمی فهمید. پدرم  اونقدر گرفتار تامین زندگی

 خانواده و مشکلات خود بود  که تفاوتها رانمیدانست . فقر و بی

پولی و کار زیاد و نیاز به محبت که او همیشه از آن محروم بود از

اوفردی متعصب ساخته بود که بر مبنای فهم دینی  خاص خود

همه چیز را تفسیر میکرد تا جاییکه وقتی به هیجده سالگی

رسیدم و علی رغم این موفقیت  مرا از خانه بیرون  کرد و

میگفت " فرزندی که به این سن برسد تکلیف پدر بر او تمام شده

است "و استناد عجیبی میکرد بر آیه ای که درست عربی آنرا

هم  نمیدانست که "اولادکم عدوکم و... " و خود تفسیر میکرد که

فرزندان شما دشمنان شمایند "و....

روزها را در غیاب پدر و دلسوزی مادرم آهسته  به خانه می

آمدم و شبها باز درکنار خانه  و اطراف پرسه میزدم.خود را به

حوزه نظام وظیفه معرفی کردم و قرار بود که به شهریور

آنسال به خدمت روم. تا اینکه.... 

دوستی  که توی کوچه مان بود و پدرش کارمند بود ووضع مالی

 بهتر از دیگران داشت سراغم آمد و تشویقم کرد که دراولین

کنکورآن سال  شرکت کنم و وقتی گفتم  نه پولی ندارم و  نه

امکانی گفت "پنجاه تومان هزینه ثبت نام  رامن میدهم " و پول را

داد . (یادش گرامی و هر جا هست سالم و شاد باشد)

من شرکت کردم و در همان سال قبول شدم  نام  من  به همراه

چند نفر انگشت شماردر شهر و بین فامیل و دوستان پیچید  .

افراد می آمدند ومخصوصا همکاران پدرم و بعضی دوستان  از

دبیرستان  و به پدرم و خانواده تبریک میگفتند و ...بعد از چند روز

رفتار پدرم با من تغییر کرد و مرا به خانه بر گشت داد و با استناد

به بعضی آیات قرآنی وسوره ها که من هر گز نمیدانم از کجا می

آورد گفت:"  چون میخواهی تحصیل کنی از امروز من مجددا 

 مکلف به حمایت از تو شده ام "

مرحوم پدرم در اون زمان ماهیانه هفتصد تومان دستمزد میگرفت

 و ٨ سر عایله وتامین زندگی و امکانات بسیار مشکل و حالا

هزینه یک دانشجو هم بار میشد

شاید عجیب باشد که  من هم تا اون تاریخ هر گز از شهرمان به

تنهایی بیرون نرفته بودم و حالا دانشگاه تهران و دانشکده ادبیات 

اتاقکی را در خیابان اکباتان میدان فوزیه اون زمان"امام حسین

فعلی " با ماهی پنجاه تومان سه نفری(دانشجو) اجاره کردیم

و ...به دنبال کار رفتم و در چند منطقه تهران و از جمله ناحیه ده

(اونموقع خیابان اناری ) و جنوب (جوادیه ) و... تدریس میکردم

وماهی 200 تومان در آمد داشتم که با کمکی که بصورت وام

120 تومانی به فرزندان کارگران میدادند هزینه زندگی و تحصیلم

را در می آوردم و..

سه سال و نیمه لیسانسم را گرفتم وبلافاصله  به  خدمت  در

یک منطقه ایلام به  شهرهای دره شهر و آبدانان  .سرکشی به

روستا های مختلف و دیدار با  جوانانی که با عنوان  سپاهی

دانش دوره خدمت خود را در روستاهای دور افتاده

میگذراندند. دیدن این جوانان پاک و بی غل و غش  که گاه 15 تا

20 ساعت باید پیاده  و یا با مال (قاطر و اسب و یا الاغ )و از میان

کوه و یا گذر از رودخانه و ..میرفتی تا به محل اونها برسی و  نیز 

ملاقات با اهالی مهربان وصمیمی و زلال آن همیشه  از بهترین

خاطرات زندگی من است

اتاقکی گلی را در شهر اجاره کردم و وقت بیکاری و  تنهایی ام  از

فرصت استفاده کردم زبان  فرانسه را با استفاده از صفحه  و

گرامافون کمی آشنا شدم (امروزه به جای صفحه فلاپی دیسک

و سی دی  و..آمده است)

 بعدها  کار و ازدواج و جنگ و افتادن  و بلند شدن و ادامه زندگی

تا ..در ۵۴ سالگی باز هوس  درس خواندن کردم  و فوق را گرفتم

و باز امروز هنوز دارم میدوم.

اینک در روز  ورودم به شصت سالگی هستم که هنوز عاشق

زندگیم وکنجکاوم بعضی سوالاتم را  جواب پیدا کنم .

همسری خوب و مهربان و دو پسر تحصیل کرده و خوب و نجیب

 دارم که به و جود اونها افتخار میکنم  ولی انکار نمیکنم که در

درونم غمهای بسیاری نیز دارم که فقط برای خودم خواهد بود و

شاید گم کرده ای و یا در خیالم گاهی بتوانم با او بگویم و او

بشنود که این را هم  هر گز نیافتم  و دلم نمی آید آنها را با

همسرم که خود پر از ناملایمات است انتقال دهم و یا هر کسی

دیگر  ولی شادیهایم را با همه میگویم شاید حداقل کاری است

که میتوانم بکنم که درد  و غم دیگران را به یادشان نیارم و امید و

 زندگی را که نیاز همه مان است به یاد هم بیاوریم.

صد شکایت ز توام در دل و از بس خوبی

چون نظر در تو فتد غیر دعا نتوانم      

                                                               شهریار