چند روز دیگر 16 مهرماه است ومن  چندین بهانه ومناسبت دارم که  این ایام را برای خودم و شما عزیزان یادآور بشم و اظهار خوشحالی کنم .  

اول سالروز تولدم است یعنی 66 سال پیش در چنین روزی به دنیا آمده ام و... به بهانه روز تولدم هر از گاهی درباره اش چیزی نوشته ام .

دوم اینکه یادآور دورانی است که 18سالگیم و بعدش را رنگ و بوی تازه ای داد. "مهر"ماهی متفاوت که بعد از قبولی در اولین کنکور سراسری مرداد 1348 به دانشگاه تهران راه یافتم .این دوران برش مهمی اززندگی ام بوده است و دوست دارم بیشتر درباره اش بگویم.

 جو و شرایط اجتماعی سیاسی آن دوران ,شور وحال و سرزندگی محیط دانشجویی و دانشگاه و دانشجویانی که با سن و سال ,عقاید و شرایط زندگی متفاوت هریک از جایی آمده بودیم و بیشتر اوقات باهم بودیم ,امکان خوبی برای تبادل نظر و استفاده از تجربیات یکدیگر بود که بسیار ارزشمند بود

بعلاوه افتخار دانشجو بودن در محضر استادهای بزرگی همچون دکتر غلامحسین صدیقی, دکتر شفیعی کدکنی ,خانم دکتر سیمین دانشور, دکتر امیر حسین آریانپور و دکتر ساروخانی,دکتر توسلی , دکتر روح الامینی ,دکتر فیروز توفیق , دکتر کریم مجتهدی و همه بزرگانی که هرکدام منبع بسیار خوب و غنی از دانش  و علم در رشته خود و اطلاعات زمان خود بودند  همیشه غرور آفرین است.

اینها را اضافه کنم به داشتن دوستان خوبی که تقریبا شبیه هم فکر می کردیم و ارزش چنین گهرهایی ازعلم و هنر را در آن دوران تاحدودی فهم کرده بودیم بطوریکه درهرفرصتی به دنبال این بودیم که  به گوشه ای از این دریای زلال وبی ریای  عشق و دانش که نیازش را احساس کرده بودیم دست بابیم . 

 این روزها که متاسفانه عصر مردان و زنانی آنچنانی به پایان رسیده و فقط گاهگاهی وآنهم خیلی نادر بزرگی با آن شان و مقام را می شنویم و می بینیم یکی مثل من دلم به این خوش است که با یاد گذشته گاهی به خیال بروم و قصه های گذشته را باخودم مرور کنم و دلشاد گردم :... 

دوستی ازراه می رسد و می گوید: "دکتر آریانپور "در دانشسرایعالی سخنرانی دارد

و ...دکتر " شریعتی"  از فرانسه برگشته وپنجشنبه در تالار دانشکده فیزیک و یا ادبیات, "جلسه پرسش و پاسخ" دارد و ...

"دکتر هزارخانی"نشستی دارد و ... 

"دکتر داوری"و "فردید" و..قرار است جلسه مجادله و مناظره ای داشته باشند..."

و...

کاش می شد بازهم مثل اون ایام با گروهی از بچه ها راه بیفتم و در محضر بزرگوارشان زانو بزنیم و از آن همه درخت علم و رفتار و زندگی پرمعنایشان  خوشه ای بر چینیم.

شروع هر پاییز ومهرماه و  روز تولدم ,قطعه ای بزرگ از هویت و موجودیت فعلی ام را  با این  سه ساله و نیم ,ولی تاثیر گذار دوران دانشگاه  کاملا مربوط و وابسته می دانم.

بگذریم و ...گذشت.

 اما سومین قسمت عمرم, درمهرماه  سال 1388,زمانی زندگیم را تحت تاثیر قرار داد که همزمان شد با  روز تولدم  .روزی که به من گفته شدکه بیماری سختی گرفته ام به نام  سرطان .

وچهارمین مناسبت عجیب زندگی من مربوط به یک سال بعد بود که همه قضایای خاموشی بیماری , درمان , معاینات تکمیلی  و بستری دربخش پیوند و...چنان باهم تنظیم گردید که درست در شانزدهم مهر سال هشتادونه پیوندمغزاستخوانم انجام و "تولد دومم " رقم خورد.که چون وصفش طولانی است وقبلا راجع به آنها گفته ام علاقمندان را به نوشته های پیشین ارجاع می دهم: میلی 

 اینجا و نیزبا عنوان " اگربا من نبودش هیچ میلی ..."و "روزهای تولد "

اما "پیوند "من دیری نپایید وبیماری مجدد برگشت .  وعلتش آن بود که در سن و سال من که شصت ساله بودم و در نبود امکانات برای ذخیره کردن مقدار بیشتر سلول بنیادی برای پیوند دوم یا سوم معلوم بود که عود اتفاق خواهد افتاد و این اتفاق در  مرداد 1392 اتفاق افتاد ...

قسمت هایی از این نوشته اگر به تشریح نوشته می شود برای آنهایی است که شاید در شرایط سختی اززندگی گرفتار آیند و دوستی ,فامیلی یا آشنایی داشته باشند و بخواهند درمورد سرطان و بخصوص نوعی که من داشتم بیشتر بدانند .

گاهی این عزیزان یا خانواده شان درتماسی که درگروه تلگرامی که درست کردیم یا با ایمیل و تلفن ازمن می پرسند :"درکتابهاو سایت هایی که خوانده ایم گفته شده طول عمر این بیماران بین سه تا پنج سال است .این درسته ؟

ومن به همه آنها یک چیز می گویم:

زندگی فرمول ندارد.آدم با آدم فرق می کند.حتی دونفر با یک بیماری ودر شرایط کاملا یکسان و با درمان های مشابه و حتی یک پزشک معالج و ...ممکن است نتیجه متفاوت باشد.چون ما انسانیم و هیچکدام از ما که تقریبا هشت میلیارد آدم  روی زمین هستیم بطور دقیق نه از تظر اخلاق و نه چسم و روح هرگز شبیه هم نیستیم.

پس  هرگز درپی مقایسه کردن و دنبال گفته ها وآمارهای کتابی نگردیم.

همینقدر می دانم که اینک یعنی مهرماه 95 که دارم اینها را می نویسم هفت سال از زندگی مشترک من با این بیماری می گذرد و خوشحالم که دارم  وارد هشتمین سال رفاقت و دوستی با او می شوم .

اینهم عکسم هست که از بالکن یک ویلای کرایه ای, چند هفته پیش در یک سفر تفریحی به جایی به نام چادگان که حدود دوساعت تا شاهین شهر فاصله دارد گرفته ام.


 نمی دانم که آیا سال و ماه و حتی لحظه ای دیگر هم خواهم بود یا نه ولی به اینها فکر نمی کنم .من فقط مسۀول فکرکردن به زمانی هستم که درآن هستم واختیارش را دارم.ولی این را هم می دانم که "بودن یا نبودن " برای یکی مثل من مسۀله ای نیست که فقط سرطان آنرا تعیین کند بلکه به ده ها عامل و دلیل دیگر بستگی دارد که مهمترینش نگاه معنادار به زندگی و فهم درست آنست.

گاهی یک دست مهربان یا یک "شانه" ای که بشود به آن تکیه کردو  آرامش ساده ای برای کسی همه "بودن" اش است و زمانی هم  ده ها شانه آماده اند که ترا حمایت کنند ولی تو احساس" نبودن "می کنی چون نگاه تو  دنبال چیز دیگری است و...