چند روزی است که  از سفر هلند برگشته ام.جایی متفاوت و دیدنی و قابل بحث.اما  دلم نیامد حالا که در این ایا م بهاری در  وطن عزیزم به سر می برم و درحالیکه در  تاریکی شب با خودم خلوت کرده ام به نقل ماجراهای خارج از این خاک دوست اشتنی  بپردازم . روشن است که  دیدن هر جای تازه  و نا دیده درسها و نکته های زیادی دارد که میتوان از آن یاد  گرفت وبا دیگران به بحث گذاشت. امید وارم   اگر عمری باشد  در فرصتش   بعضی از  آنچه برای من دنیا ندیده در این مدت کوتاه سفر به عنوان  نقاط قوت  و یا  ضعف در آن کشور را  دیده ام   با شما دوستان و عزیزان مطرح و یاد گرفته هایم را  با کمک شما تکمیل نمایم.

اما امشب نمیدانم چرا برخلاف همیشه که بعد از خوردن دارو کله پا می شدم خبری از خواب نیست.میگویند وقتی سن  بالا میرود آدمی نسبت به دنیا حریص تر میشود و به همین علت  هم کمخواب  میشود . البته در مورد من این نظریه شاید زیاد درست نباشد  چون  تا یاد دارم  همیشه زندگی را دوست داشته ام و عاشق آن بوده ام . شاید هم آنطور که ادعا میکنم قدر زندگی را ندانسته ام و این بیخوابی ها هم بی دلیل و  اتفاقی ست.احتمال دیگر هم این است که  این بیداری شبانه  اصلا ربطی به سن و سال و اینگونه فلسفه بافی ها ی  من در آوردی که بیشتر  از اختلال فکری یک آدم کم خواب است  نداشته باشد  و  عاملش چیزی مانند  پرخوری و یا شام خوردن دیرهنگام و یا خستگی و مواردی  شبیه اینها باشد. در  فاصله این چند ساعتی  که ازوقت معمول خوابم گذشته بود و  با خودم هی  کلنجار میرفتم تا با انواع روش ها و حیله هایی که میدانستم خود را در آغوش خواب بیندازم  چندین ماجرا به ذهنم می آمد  و از  جلوی چشمم عبور کرد .بد ندیدم یکی از اونها را که  برای یکی  ازبستگانم   اتفاق افتاده و برایم گفته بود را عینا از زبان اوبرایتان تعریف کنم شاید شما هم با من هم عقیده شوید که  بعضی ماجراهای ساده گاهی ارزش تامل و خواب زدگی شبانه را دارد.

" در ایام نوروز  ما به شهر یزد رفته  بودیم . موقع برگشت خسته و گرسنه  از سفر تصمیم گرفتیم جایی بایستیم  و روحیه ای تازه کنیم. خوشبختانه با خودمان  خوردنی  و نان و آب و.. هم آورده بودیم   . اتومبیلمان را در گوشه جاده   که محل توقف  مخصوص بود پارک کردیم تا چیزی بخوریم واستراحتی کنیم.اطراف همه جا بیابان کویری بود  و لی در این ایام نوروزی هوا زیاد گرم بود .پیاده شدیم و سفره ای به اصطلاح مسافرتی را  در روی کاپوت اتومبیل  پهن کردیم   و..وقتی آماده خوردن غذا شدیم در فاصله ای نه چندان دور چشممان  به سگی ولگرد و بیابانی افتاد که در فاصله ای نه چندان دور در میان آشغالها و خرده  ریزه های غذای مسافرین عبوری دنبال غذا میگشت.از این فاصله ای که ما او را میدیدیم تقلای او برای یافتن یک خوردنی آنقدر ترحم آمیز  بود که همه ما را به خود جلب کردبطوریکه همه  یکباره تحت تاثیر قرار گرفتیم .

  با دیدن این صحنه حس انسانیم مرا واداشت تا به کمکش بروم .  تیکه نانی را  برداشتم  و جلو سگ رفتم  و آنرا پیش  او انداختم و برگشتم.آمدم و کنار اتومبیل ایستادم تا من هم با بقیه اعضای خانواده  غذایمان را بخوریم.  در این لحظه با صحنه عجیبی روبرو شدیم :

 "سگ گرسنه   قبل از اینکه چیزی از آن تیکه نان بخورد  آنرا بر دهان گرفت و پشت سر من راه افتاده بود .وقتی نزدیک شد به سمت من آمد .  تیکه نان را بر زمین گذاشت و زبانش را بر کفشهایم لیس زد وآنگاه  چند لحظه ای پوزه خود را بر پاهایم و لباسهایم  مالید و بعد به آرامی نان را برداشت و در  See full size imageفاصله ای ازما نشست و شروع بخوردن کرد. ابتدا زیاد به کاری که او کرد  توجه ای نکردیم اما خیلی زود رفتار او برای همه ما مورد سوال واقع شد .واقعا او با این حرکتش  چه چیزی به ما میخواست بگوید؟

"این سوالی بود که او از من هم میکرد و مرا هم به فکر واداشت.به یادم آمد که قبلا هم از این نوع صحنه ها دیده ام

.یادم آمد وقتی گیاه کوچک حیاط خانه را که تشنه بود آب میدادم حرکتی رقصوار در برگهایش و تمام اندامش دیده میشد که قبل از آن افسرده می نمود و من آنرا برای خود نوعی تشکر و سپاس تلقی می کردم

.یادم  به ماهی سرخ نوروزی 4 ساله  درون تنگ آب افتادم که در این مدت  که هر روز توسط همسرم غذا داده میشود با چه تعلق و شور و شوقی  خود را به شیشه تنگ  می مالد و  رفت و آمد او را نگاه میکند وبا چرخشی که در باز و بستن دهانش میکند گویا دوستی اش را یاد آور ی میکند.

یادم آمد به ده ها ماجرایی که از دیگران شنیده بودم و یا در فیلمها دیده بودم و یا در قصه ها و کتابها شنیده و یا خوانده بودم ولی هرگز دقیق توجه نکرده بودم .واقعا ارزش شکر گذاری و سپاس از آنچه که داریم و یا به ما  می رسد تا چه حد هست؟

این چگونه حسی است که در تمامی مخلوقات عالم ازعالیترین شان که انسان است تا  وحوش و حیوانات اهلی و گیاه و پرنده و غیر آن است  که آنها را  درمقابل محبت و مهربانی صادقانه و بدون غل وغش تسلیم و پابوس می کند؟ پا بوسی  وسپاس برای یک لقمه نان و انهم از یک حیوان که چندان هم با آدمیانی که الگوی مفاهیم عاطفی و مهربانی هستند ارتیاطی نداشته است.و این هاهمه در این نیمه شب و در آغاز سالی نو که معمولا آدمی به نقد رفتارهای گذشته خود از یک سو  و برنامه ریزی برای کارهای آینده از سویی دیگر  می پردازد بهانه ای شد برای من تا تسلیمانه بگویم:

ای نادیدنی که به من جان دادی و توانایی تا از زیبایی ها و نعماتی که آفریدی بهره گیرم و در عین حال حرمتم را  چنان حفظ کردی که  قادر باشم  به سهم و توان خوددر حفظ  و تکامل آنچه به من اعطا کردی کوشا باشم و  زندگی نسبتا خوبی داشته باشم.از شما سپاسگزارم

ای مادر و پدر عزیز و  خانواده گرامی که چه  به ظاهر باشید و یا نباشید همیشه در جسم و روح من جاری هستید برای همه زحمات و همراهی ها  که از زمان قبل از تولد تا بزرگی من و در طول زندگیم متحمل شدید  تا برایم یک زندگی خوب فراهم کنید از شما سپاسگزارم

ای معلمی که به من قدرت یادگرفتن و نوشتن و خواندن وخوب شنیدن و  تحمل سختی ها ونیز راه  استفاده از شادیها و داشته ها دادی تا کمتر دچار مشکلات شوم و بیشتر از زندگیم لذت ببرم سپاسگزارم.

ای همسر گرامی که در تمام دوران زندگی مشترکمان با اینکه از دو جا و دوفکر آمده بودیم ولی تحمل مرا نمودی و در کنارم ماندی و برای من و فرزندان از هیچ کاری دریغ نکردی تا آبرویمان حفظ شود و زندگیمان را با همه مشکلات در حد توان به اینجا برسانیم سپاسگزارم.

ای فرزندانم که با همه ناتوانی که در من سراغ داشتید و دارید تحمل تحکم ها و عقاید مرا که گاه با دنیای شما بسیار متفاوت بود کردید و با داشته ها و نداشته های ما کنار آمدید  و دلسوز و پشتوانه ما برای آینده خانواده  هستید  سپاسگزارم.

ای دوستانی که با محبتهایتان و لطف هایی که میکنید به من راه درست زندگی کردن را یاد آور میشوید و مرا به شادی و داشتن یک زندگی سالم وخوب رهنمون  هستید سپاسگزارم. 

و ای غریبه آشنا  که ممکن است گاه بسراغم بیایی و  نمیدانم جایت را دراین نوشته  کجا بدانم از شما هم  سپاسگزارم.