بهاری دیگر آغاز شده است .فصلی پر از مهربانی و شادی.اما برای خیلی از ما فرصتی برای ناله کردن  ویا بهتر بگوییم  سر زنش خویشتن. 

  به راستی  چرابعضی ها  نسبت به شادی هاو توجه به بیرون از خود ناتوان ولی برای غم ورزی وپناه بردن به درون اینهمه مهارت  و استعداد دارند؟در جامعه مابرای خیلیها گاهی  الکی درد کش بودن و به غم چسبیدن یک ارزش و فضیلت بحساب می آید  ولی اگر کسی بخواهد الکی و به راحتی  شاد باشدنه تنها  مورد تمسخر و تحقیر دیگران قرار میگیردبلکه برای خود نیز  قابل توجیه نیست.برای شاد بودن هزاران دلیل منطقی و عقلی  که گاه هیچ تناسبی هم با عقل ندارد لازم است  ولی برای ملامت کردن خود ویا دوست و اطرافیان گاه هیچ استدلالی  هم لازم نیست و کافی است بهانه ای از یک رفتار در گذشته و یا گفته ای در چند روز و یا چند سال پیش و یا حتی معامله و کسب و کاری که انجام شده و یا نشده و یا... در خاطراتمان  بیابیم تا زندگی خود و تمام دور بری هایمان را تلخ کنیم .واقعا چرا  تمایل  بعضی از ما به درد پرستی وگفتن از شکستها و سرخوردگیها و توقف در غمها  بیش از ورود به دروازه های شادی و  و استفاده از لحظات خوشی و شور زندگی است ؟

 درد پرستی زمینه ای است تا زندگی را تهی از شور و نشاط میکند  و همین امر از نظر جامعه شناسان و مصلحان اجتماعی عاملی برای بروز انواع آسیب های جسمی و روحی و حوادث و جرایم و گرفتاری های خواسته و ناخواسته در جامعه می باشد.بدیهی است این نوع نگاه به زندگی ریشه در عوامل مختلف اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی دارد اما اینکه گاه ما خود نیز به استمرار و دوام آن کمک کنیم مورد تامل است.

از گذشته دوربه این علت که کشور ما  هر از گاهی در معرض یورش دشمنان و قداره کشان زورگو و ستمگران مستبد قرار داشته نوعی فرهنگ سرخوردگی و یاس و نومیدی و به همراه خود ادبیات  تسلیم و حقارت  و افتادگی را در ما به یادگار گذاشته است که یکی از نتایج آن نگاه بی ارزشی به دنیا و نفرت از زندگی   و قدر ناشناسی نسبت به" جان" به عنوان عالیترین هدیه خلقت و خالق به انسان شده است

              

 تفکر دوری از لذت های زندگی و نگاه تحقیر آمیز به خود و هستی و آنچه که برای ما آفریده شده را بازیچه خواندن به نوعی در اعتقادات انحرافی و کهنه گذشته از دیربازوجود داشته است. برای مثال میتوان از  عقاید دیو جانس فیلسوف  یونان باستان  که از 413 تا 327 قبل از میلاد میزیست نمونه آورد . وی که از مروجین چنین دیگاهی بودآنقدر زندگی آدموار  را بی ارزش میدانست که به پیروانش نوعی زندگی حیوانی را توصیه میکرد  و به همین علت هم به آنها " کلبی ها" و" کلبیون " میگفتند زیرا  زندگی سگی آنها وپشت کردن به دنیا و محروم کردن خود از نعمات زندگی برایشان مایه افتخار بود.

در عرفان ایرانی نیز که بسیاری از ادیبان و نویسندگان و بزرگان ما متاثر از آن میباشند بعضی مفاهیم که در زمانه بخصوصی دارای استدلال های خاص خود  بوده است در گذر تاریخ تاثیرات خود را در جامعه به اشکال مختلف گذاشته است.از جمله میتوان به دسته ای به نام ملامتیه و یا ملامتیان اشاره کرد.این دسته از عرفای قرن سوم هجری به بعد (رجوع شود به کیهان فرهنگی شماره ١۶۶)  معتقد بودند که آنچه بین خود و خالق است یک راز است و  باید مخفی بماند بخاطر همین سعی میکردند با پنهان کردن عبادات خود از مردم و جامعه کارهایی کنند که دیگران آنها را سر زنش و ملامت کنند و چون هرگونه تعریف و تمجیدی را به معنی تقویت نفس و انحراف از هدف والای خود تلقی میکردند سعی میکردند با کارهایشان موجب گردند تا با قبول درد و رنج هرچه بیشتر تحقیر گردندو  به این وسیله به زغم خود  به معبود نزذیکترگردند.

بنا ندارم در چگونگی و درستی و غلطی اینگونه عقاید و اندیشه ها که مربوط به حوزه عرفان میشود ودر صلاحیت دانشی من نیست بحث کنم .آنچه مورد نظر است تاکید بر این نکته است که  رفتارهای امروزی ما میتواند ریشه در فلسفه های گذشته و اعتقادات و بنیانهای تفکری و نیز شرایط اجتماعی و تاریخی گذشته ما داشته باشد.

اما یک نکته که امروز در بعضی نوشته ها و افکار و رفتار بعضی مدعیان اهل کتاب و دانش دیده میشود و مستقیما با سرنوشت جوانان و خانواده ها  میتواند در ارتباط باشد  و لازم است به آن عنایت بیشتری شود شیوع  چنین دیدگاهی در قالب مفاهیم مدرن  میباشد . 

ملامتیان امروزی سعی میکنند با بکاربردن زرورقی از علم بر دور  یک عقیده کهنه و یا نو که برایشان فرقی نمیکند( چون هیچکدام را در واقع  بدرستی فهم و درک نکرده اند)  با رفتاری عجیب و غریب سر در درون خودبرده و با سرزنش خود  و یا ملامت از دیگران با وصف جهان تیره و تار در قالب سخن و شعر و یا هنربه اشاعه افکار مابوسانه خود میپردازند..اینان هم بمانند سلف خود (هرچند ملامتیان قدیم برای اعمال خود دارای ادله و استلالهایی قوی بوده اند که رنجپرستان امروزی  فاقد آن هستند) هر گونه توجه به خود و زندگی و اهمیت دادن به وجود راتلویحا  نوعی ضد ارزش تلقی میکنند و برعکس نفس کشی و دور شدن از خود و بی اهمیت دانستن زندگی وجود را فضیلت  میدانند. افتخارشان در این است  که به جنگ با شخصیت خود بروند و  غرورخود را لگد مال کنند  و افتادگی و تضرع و تسلیم و خاک نشینی و ذلت و هر آنچه که  خاری و سر به زیر بودن را تداعی میکند را بعنوان ارزش و فضیلت اشاعه دهند ومسلم است که اگر هم مورد انتقاد قرار گیرند چه باک زیرا  سر زنش کردن و ملامت شنیدن هم برایشان افتخاری است وآنرا  تاییدی بر صحت عقاید خود میدانند.اینکه ما در تعارفات روزانه به راحتی" چاکر" میشویم و یا" قربان صدقه "میگردیم و" جان فدا" میکنیم جدای از رعایت ارزشهای اصیل احترام گذاشتن و مهرورزیهای رایج که ریشه در فرهنگ غنی ایرانی دارد و بسیارهم خوب میباشد  در عین حال نشان از رسوخ چنان تفکراتی در بسیاری از ما  دارد و این میتواند نگران کننده باشد.

تاثیر عملی چنین عقایدی که زندگی را بی ارزش و جان را بی اهمیت میداند و روزگار تلخ و سیاه را مرتبا برای جوانان و سایر گروها در شرایط مختلف ترسیم میکند چیزی جز سرخوردگی و افسردگی در افراد و جامعه نیست.هر ساله  نزذیک به چهل هزار نفر فقط در جاده ها جانشان را از دست میدهند .یکی از عوامل چنین حوادثی مسلما عامل انسانی است ودر این مورد نمیتوانیم بگوییم دیدگاه افراد نسبت به خود و" زندگی " و" جان" بی تاثیراست . گرایش به بی تفاوتی  و بی خیالی و کارهای غیر عادی و سرکشی بسیاری از نوجوانان و جوانان از نورم های جامعه که  باعث آسیب به خود و دیگران میگردد ناشی از سرخوردگی و یاس آنهاست .نگاه تلخ و خالی از شور زندگی هر ساله موارد  زیادی بیمارافسرده  و  معلول و معتاد و  از کار افتاده  و مجروح و رنج کشیده  به جا میگذارد که از چالش های جدی چنین تفکراتی است. عرصه های آسیب پذیری افراد و خانواده ها و جامعه از چنین اعتفادات و باورهای منفی و دلسردکننده  بسیار گسترده است ودر این کوتاه سخن نمیتوان در آنها وارد شد.

بیاییم تلخی با دنیا را کنار بگذاریم و با او مهربانتر باشیم.از آنچه خالق مهربان در اختیارمان گذاشته بخوبی استفاده کنیم و از هر چه که داریم لذت ببریم.زندگی را قدر بدانیم و جان را که یک هدیه با ارزش است با کمال قدرت نگهبان باشیم و با بهره گیری از لحظاتی که چون ابرها در گذر هستند وتندوهمچون باد  از  ما دور میشوند آنرا در جهت کمال انسانی استفاده نماییم. .اگرنمبتوانیم با این همه دلیل که بسیارند زیبایی های حیات را درک نماییم و باز هم به اصطلاح  الکی نگران میشویم و درد و رنج را برخود و اطرافیان تحمیل می کنیم بجای آن حد اقل بیاییم الکی و به هر بهانه ای شاد شویم. بیاییم با درس گرفتن از طبیعت با  رقص و آواز و نشاط  حضور  استوار و پر شکوهمان را  به رخ تاریک اندشان و زورگویان بکشانیم و شور زندگی را در کلام و رفتار و گفتارمان تکرار کنیم که شیاطین و دیوصفتانی که منتظرند یاس و سرخوردگی و دردمندی ما را نظاره کنند مایوس گردند  و...آینده از آن ماست چون زنده هستیم و پر نشاط و امیدوار.

.