فراز و نشیب ها و تقلا  برای رفع نیازهای اسا سی خانواده , مرا سخت به" شغل "ام وابسته کرده بود.حالا بچه ها  دیگربزرگ شده بودند .من و همسر م هر آنچه از دستمان بر می آمد کرده بودیم تا یک زندگی معمولی داشته باشیم. دیگر زمان سئوالات  "چگونه" زیستن باید جای خود را به "چرا "زیستن ها میداد.حالا دیگه باید به" کار"هایم میرسیدم  .کارهایی که پاسخ به چرایی وجودی من در این عالم بود . اغلب و مخصوصا شبها وقتی سر به بالین میگذاشتم تا روزی دیگری راخط بزنم انگار کسی و یا نیرویی می گفت" هر موجودی را در این بازی خلقت  و  درارتباط با دیگر مخلوقات عالم نقشی است و کاری انجام میدهد ,ولی تو  !  " معلوم هست که تو چه کاره ای؟ "

    سه سالی بود که  به میل خودم بازنشسته شده بودم.  روزها به مطالعه و بودن با خانواده و یا دوستان  یا تفریح و گردش وکارهای دلبخواهی . تعمق و یاد آوری خاطره ها و گاه نیز" سر به هوا" شدن ها و ...شهابی که یهو بالای سرت پیدا میشد و تا میخواستی بفهمیش از جلوی چشمهای حریصت گم میشد . شیطنت ابرهایی که سر به سرم میگذاشتند و هر چقدر دنبالشون میکردم بهشون نمی رسیدم و... گاهی  به هنگام شفق  از خانه میزدم  بیرون و  به قدم زدن و تنها شدن با خودم می پرداختم.در سکوتی بی رنگ و ..ستاره ها  که  آنقدر خودشون را از طاق دایره ای اسمون پایین میکشیدند  که گویی میخواهند رازها و ناگفته هایت را از درون دل ترسویت گوش بدهند و با شادیهایت بخندند و با غمهایت همراه تو  شوند وشاید  اشکی  هم  با تو بریزند.و اما

سالها قبل در جلسه ای در محضر استاد  مرحوم محمد تقی جعفری بودم .با لهجه قشنگ تبریزی اش  تعریف کرد که:

" آقایی بود که مثل خیلی ها دلش میخواست معروف شود و جزو اولی هاو نوادر عالم  گردد.مدتها در این کار کوشید تا اینکه فاصله ای افتاد و خبری ازش نشد .بعد از سالها او را دیدند و پرسیدند :به مقصودی که داشتی رسیدی؟  پاسخ داد: ...چون به هر هنری وادبی یا فن و رشته ای  وارد شدم  دیدم قبل از من  کسانی چون حافظ و ادیسون و خیام و دیگران همه رتبه ها و مناصب را از آن خود کرده اند  ناچار راه دیگری انتخاب کردم.روزی به جنگل رفتم و به  گوزن شاخداری که در گوشه ای آرمیده بود نزدیک شدم  و با چوبی که در دستم بود ضربه ای به او زدم . گوزن هم عصبانی شد وبا  شاخهای پیچ در پیچش به چشمم زد و من کور شدم . بدین ترتیب من هم به هدفم رسیدم زیرا در تاریخ بشری هیچ فردی به این شکل و اینگونه کور نشده است و  من اولین هستم .".

  اما طنزی که من از این داستان  و زندگی خودم فهمیدم اینست  که فقط خود ما آدم ها نیستیم که کارهای نادر و عجیب میکنیم  گاهی هم این  زندگی است که میخواهد یک طوری ما را مطرح کند  و در لیست نوادر  جا دهد !! و آنهم به عجیب ترین شکلش.! 

حوصله روزگار از ناکرده های آدم بعضی وقتها سر میرود. وقتی می بیند خیلی این دست و اون دست می کنی و هنو ز خودت را پیدا نکرده ای شاخهایش را در چشمت فرو میکند و یا علامتی میدهدتا شایداینطوری درک بهتری از روزگار به دست بیاوری و قدر لحظاتت را بفهمی چنانکه بر من کرد.

 وقتی پیش پزشک متخصص خون رفتم تا درمان را شروع کند ازمن شرح حال خواست و ازجمله گفت: "چه مشکلی داشتی ؟دردهای استخوانی ؟مشکلات کلیه؟ضعف و خستگی؟و..". گفتم :"هیچی.من هر روز حداقل یک کیلومتر میدویدم , یک ساعت بر حسب عادت قدم میزدم وهیچگونه ناراحتی نداشتم.سالم و سرحال بودم.شنبه ای بود, چند روز ی بعد از سالروز تولدم .با خودم گفتم بروم پیش دکتر و چکاپی بکنم وآزمایش وهمین ... که نتایج نشان داد که مبتلا به سرطان مغز استخوان از نوع مولتیپل میلوما هستم" .وقتی اینرا گفتم خانم دکتر شاید به اصطلاح با صدای بلند فکر میکرد که گفت:" بیکار بودی مگه رفتی چکاپ؟! البته بلافاصله متوجه شد که بعنوان پزشک حتی بشوخی هم نباید این حرف را می زد بخاطر همین اصلاح کرد و فورا گفت " ولی خیلی شانس آوردی زودتر متوجه بیماری شدی". .

فارغ از این حرفها برای من این چکاپ و رفتن بی دلیلم پیش دکتر و فهم زودتر بیماریم  آنهم همزمان با سالروز تولدم  هم بخاطر "نادر "بودنش که من را کمی استثنا میکند! و هم طنزی که در فهم بهتر این لحظات عایدم کرد نوعی لطف و محبت خلقت نسبت بخودم تلقی میکنم .گشایش های تازه ای در زندگیم ایجاد شد.دوستانی را بدست آوردم و رفته هایی را باز یافتم و....مرا به فهم فلسفه خلقت در حد عقل و بینش محدودم تواناتر کرد.نمیدانم آینده چه خواهد شد ولی میدانم حیات آدمی ظرف محدودی دارد که وقتی واقعا فهمش کردی با رضایت  و آرامش از او رها خواهی شد.

امروز که این نوشته ها را می نویسم حدود نه ماه است که تحت درمان هستم.چند بار بستری و بعد هم مرتب شیمی درمانی خوراکی . در این مدت با بیماریم کنار آمده ام و خوشبختانه او هم فعلاچند ماهی است کاری به من ندارد .هرچند عوارض ناشی از داروهاو دردهای استخوانی و ضعف جسمی و..گاهی توانم را میگیردواختلال در برنامه من و خانواده ایجاد میکند اما هنوز نتوانسته زیاد روحیه ام را خراب کند بخصوص که من همزمان با مشکل دیگری بنام عوارض ناشی ازدوران سالمندی هم مواجه هستم .اختلالات  این مرحله و تغییرات فیزیکی وهورمونی و مشکلات مختلف جسمی این دوره هم قاطی بیماری شده و نهایتا وقتی دلم "هوایی"میشود و "زار "میگیردش  نمیدانم اثر "دارو" و بیماری است  و یا" بی دارویی" و بیعاری؟!

 دکتر معالجم  گفته  پیوند مغز استخوان و جایگزینی سلولهای بنیادی جدیدمیتواند عود بیماری ام را که فعلا خود را قایم کرده کمی عقب بیندازد و طول عمرم را بیشتر کند اما خطراتی هم دارد که به تصمیم خودم بستگی دارد.حالابعد از مدتی فکرکردن و بررسی آماده میشوم برای این" دور "تازه . این هم تجربه ای دیگر است هرچند به ناچار !

 اینک فهمیده ام که تحولات جدیدعلمی و  پزشکی  بسیاری از بیماری های سخت و لاعلاج قدیمی را  بخصوص در رابطه با جوانترها بخوبی درمان میکند. وجود متخصصان مجرب و استفاده از داروها و تکنیک های تازه مانند پیوندسلولهای بنیادی که 20 سالی است در کشور ما هم رواج پیدا کرده سرطان را از یک هیولای  وحشتناک ومهار نشدنی خارج نموده است.با اینهمه علی رغم مطالعات گوناگونی که در رابطه با بیماری امثال من در حال انجام است و نتایج خوبی که بدست آمده  هنوز هم قادر به درمان کامل آن نشده اند. اما اینکه طول عمر را بیشتر و کیفیت زندگی را بهبود  می بخشندقابل شکرگذاری است.بخودم میگویم اگر کمی منصف باشم آیا لحظه هایی که  میتوانست نباشند وقتی با این همه زحمت دوباره در اختیار من قرار میگیرند زیبا  و خواستنی نیستند؟ آیا سزاوار است که باز در این باره گلایه کنم؟

راستی ارزش یک لحظه چقدر است؟!