افراد عجیب که گاه دیدنشان و یا وصف  رفتارها و گفتارشان حرص آدم را در میاورد و یا ما را دچار بهت میکند  زمانی برایم ضد ارزش شمرده می شدند .اما نمیدانم چرا این روز هاو با بالا رفتن سن عقیده ام دارد نسبت به آنهاعوض میشود. دلم میخواهد می توانستم به نوعی من هم کمی عجیب شوم:مثلا

هر وقت دلم  می خواست بخندم هر چند دیگران بگویند "مطابق آداب معاشرت نیست "ویا  هرگاه غمی بر دلم سنگینی میکند گریه می کردم, هر چند بگویند و ملامتم کنند : "مرد که نباید گریه کند."

دلم میخواهد لباسی که بدن قناسم را به زعم خودم می پوشاند و یا در گرما و سرما از آسیب  دورم میکند و باب دل خودم هست  بپوشم و یا از تنم جدا کنم  اگر چه کمی هم بی ریخت وبد قواره و پیر پسند  یا بر عکس جوان پسند باشد و  به هر حال برای سن و سال من عجیب باشد.

دلم میخواهد مثل جوانترها فکر کنم و مثل آنها به اینترنت روم و گاهی هم چت کنم و یا توی خونه با بچه هام فوتبال بازی کنم و یا تفنگ بازی و...وحتی مثل کودکان شوم  وکمی  هم شیطنت کنم . خلاصه کاری کنم که کمی  و شاید هم خیلی عجیب باشد.

دلم میخواهد رنگ اتاقم را خط خطی کنم و یا سرخ یا آبی و یا مشکی و یا...نمیدانم یک رنگ عجیب    رنگی که معمولی نیست .رنگی از جنس دلم. 

دلم میخواهد ....

دیگر خسته شده ام از اینکه همیشه یک جور باشم و مانند "کرم " هایک خط مستقیم را بروم و بیایم.هر روزم مثل دیروز و فردایم مثل دیروز  و امروز که داردمرا عاصی میکند.شاید به این تغییر افکار و رفتار ,تنوع و تحول و یا چیز دیگر بگویند, یا عنوان خل وچل ودیوانه و یا سر به هواشدن ! هر چه که هست نیاز امروز من آنست که کسی بشوم غیر از این که هستم. 

نمیدانم چه حالتی است .همین بس که دلم میخواهد گاهی هم مانند آدم های عجیب داد و فریاد کنم و هر چه که به دهنم می آید به یک عده ای که سخت ازشان متنفرم بگویم تا انجا که بهم بگویند: "از شما  دیگر توقع نداشتیم".

دلم میخواهد مثل آدم های عجیبی بشوم  که گاه در گوشه گوشه زندگی به آنها بر میخوریم و سوال بر انگیزند.به کمکت می آیند و برایت از جان مایه میگذارند بدون اینکه بدانند کیستی, یامانند همانهایی که زمانی گفتم صاعقه وار می آیند و زندگیت را زیر و رو میکنند و یکباره در آسمان زندگیت غیبشان میزند.

 آنها یی که همه چیزشان با دیگران فرق میکند .دنیا را طور دیگری می بینند و شنیدنی ها را چیز دیگری میشنوند .حس شان از عالم جور دیگری است.آدمهای عجیبی که همه چیزشان از مهرورزی تا تلخی کردن هاشان و از راه رفتنها تا غذاخوردنشان و نیز گفتار و کردارشان همه وهمه  تعجب آور وطور دیگری است .

آدم های عجیبی که شهامت و جسارت باورنکردنی دارند ودر ایثار و عشق وگاه نفرت و عصیان وهر چه که به فکر یک آدم معمولی نمی آید سئوال برانگیزند.

یادم می آید سال ١٣۵٠ یک بررسی در مورد دانشجویان هنرهای زیبا ی دانشگاه تهران که  آنزمان کارهاو افکارو رفتارشان با دیگردانشجویان فرق داشت انجام دادم و دریافتم :"برای هنرمند شدن و زندگی را از عمق دیدن  باید با دیگران کمی متفاوت باشی".بنظرم اغلب هنرمندها و آدمهای بزرگ از میان همین آدم های عجیب بیرون آمده اند.

نمیدانم چطور میتوانم حس ام را بگویم . گر چه خودم شاید مثلا بخاطر محافظه کاریهای مردانه بودنم!  و عدم توانایی  و آگاهی های لازم هر گز نتوانسنم آدم عجیبی بشوم اما همیشه اینگونه افرادرا دوست داشته و تقدیرشان کرده ام.

   می گویندما آدمها که ذاتا و فطرتا عجیب به دنیا می آییم درفرایند زندگی و در جهت انطباق و  رعایت هنجارها و ارزشهای اجتماعی  نیزمجبوریم" ماسکی "بر چهر ه  و "رنگی" بر رفتارها  و دروغ یا" نقشی" بر افکارمان بزنیم تا بتوانیم خود را  با جامعه رنگارنگ موجود مطابقت دهیم .اما شگفت اینکه آنگاه که تحت شرایطی آزادتر میخواهیم زلال تر و صادقانه تر "خودمان "باشیم و ماسک ها و رنگها و نقشها  را از خودمان دور کنیم میگویندکه:   " آدم عجیبی شده ایم"

 دوست داشتم حد اقل در این مرحله از زندگی ام کمی" خودم "بودم : فارغ از دستورات  و قواعد واجبارهای قرار دادی و قانونی معقول و نا معقول . خودم بودم با "دل "و آرزوهای فشرده در آن ,بدون ماسک ها و نقش ها و رنگ ها هر چند به من میگفتید: "کمی عجیب شده ای". کاش میتوانستم!کاش می شد!