هشت سال با مولتیپل میلوما multiplemyeloma

هر چه منتظر ماندم که بتوانم چند عکس از این روزهای خودم را اینجا بگذارم متاسفانه "پرشین" امکانش را نداد, برای همین دست بکار شدم تا حداقل چیزی بنویسم که بگویم : "هنوز هم هستم."

اما زمانیکه نوشته را به پایان رساندم خوشبختانه موفق شدم یکی از عکس های سه ماه پیش را که در کانادا بودم با کمی بچگی لبخند اینجا بذارم.

برای خیلی ها این " بودن " ممکن است با همه ارزشی که دارد چندان محسوس و مفهوم نباشدولی ما بیماران سرطانی معنایی کاملا متفاوت دارد.

از هشت سال پیش تا حالا ,صبح که بلند می شوم تاشب  که دوباره چشمها را می بندم , همه در "هول و ولا"  هستم که مبادا وقت کم بیارم.

عجولم که فردایش زود تر ببدار شوم وتند تند به کارهای نکرده برسم. اما باز هم,زمان تند تر از من می دود .وقتی کارنامه هر روزه ام را آخر شب می نویسم می بینم هنوز هم مانده ها بیشترند.

 نکته دیگر آنکه بعضی  تفاوت  های اساسی بین ما و بقیه است:

هیچکس را در این سرا "قرارداد ابدی "نبسته اند و دیر یا زود باید اینجا را تخلیه کند و ملک را به صاحبش برگرداندو این حداقل چیزی است که فکر می کنم  خوب فهمیدم.

و اینکه شاهد بودم وقتی کسانی بودند که سرسختی می کردند و می خواستند با انواع ترفندها و زور و ثروت وحتا ادابازی و  تقدس مآبی برای فریب خلق و خلقت ومانند آن  اصرار به ماندن کنند, در هر مقام ومنصبی هم که بودندبیرون انداخته شدند و عذرشان را خواستند.

اما نمی دانم چرا ؟(و شاید هم بدانم ) برای ما "سرطانی ها" موضوع کمی سفارشی شده است.و ...

گویا  حرمتی برایمان قایل شده اند که  رفتن مان  با بقیه فرق هایی دارد و از جمله اینکه یکباره نیست.

یعنی اینگونه نیست که مثلاصبح از خانه برویم و چند لحظه یا ساعت بعد خبر بیاورند که : فلانی سکته کرد یا ...لوله و آجر پاره ای  از پشت وانت یا از بالای ساختمانی ول شد ... با پایش لیز خورد و در چاه افتاد یا... وبه این علت مرحوم شد!

بلکه با" هشدار "قبلی و در طول چندین و چند بار" اخطار" همراه با یک "حکم تخلیه" چند روزه و چند  ماهه و گاه چند ساله  (که اسمش را ما "برگه های آزمایش "و " جواب عکس و ...می گوینم) آماده می شویم که وسایل و داشته هایمان را حساب کتاب کنیم و با آرامش و با فرصت کافی از این دنیا برویم و ...

و البته یک خوبی دیگر  این بیماری که اختصاصی من "آبادانی" است و  خیلی هم با ارزش است ,برچسب خوردن هویت فعلی ام با کلمه پر طمطراق وبزرگ "سرطان " و بخصوص نوع کمتر شناخته شده اش به نام "مولتیپل میلوما"ست."Multiple Myeloma

 عقیده دارم اگر آمدنمان رادلیلی برایش  نداریم  ,حداقل برای "بودن " در این دنیاو "رفتن "مان از آن, باید بتوانیم  یک "معنا و توجیهی" بیابیم.

   اگر قرار است این دنیا را روزی ترک کنم پس چه بهتر که با یک دلیل موجه و خیلی قوی و نام شکوهمندی همچون  "جنگ " با دشمن قهار و "مبارزه "با فلان پدیده شوم و یاحداقل با دلیلی مردمی تر و با شانیت  بهتری مانند "آزمون نهایی "باشد.

  معتقدم بیماری هم اگر گرفتیم بهتر است با مرام باشد وکمی هم   "کلاس "داشته باشد و  نه از آن بیماری هایی که تداعی آدم  های بیهوده ,فاسد ,دزد , شکمباره و شهوتران باشد.  

 "سرطان"  مثل سابق اونقدرها وحشتناک نیست که برای تشریح آن با خرچنگ و عقرب و این طور چیزها نشونش بدهند و یا آنرا مثل پزشکان مصری قبل از میلاد نوعی" مجازات الهی "بدانند.

امروزه درکمتر خانواده و فامیلی است  که یکی از خودشان یا وابستگان این بیماری  را همراه نداشته باشندو علت ها و میزان وقوعش هم اگرچه در دنیای مدرن با قدیم بسیار متفاوت بوده  اما دیگر آن رعب و وحشت گذشته را ندارد  .

چیزی که در این بیماری در ایران و هم در جهان اغلب خودنمایی می کند اینکه بیشتر اینها یا اهل  هنر ,ادب و موسیقی هستند و یا از اهالی  پزشکی  و مهندسین و بهترین فرزانگان و ... بیشتر هم از زحمتشکان  جامعه و افراد ساده دل و صمیمی و ...

و آما کمی هم به خودم و مناسبت امروز این نوشته بپردازم:

از زمانیکه در مهرماه 88 مولتیپل میلوما سراغم اومد تا 16 مهرماه  که آغازی بر  نه سال "همسایه بودن"م با  این بیماری است با همه بالا و پایین شدن ها خوشبختانه هنوز اراده جدی برای حکم تخلیه ام صادر نگردیده است.

برخلاف انتظار ,بودن چنین تهدیدی که مدام بر سر من است  ,عشق مرا به زندگی بیشترکرده و شادی و احساس خوشوقتی و خوشبختی را برایم صد چندان.

,گویا درک بهتری از لحظه ها و جادوی زندگی یافته ام .در استفاده از مواهبی که دور و بر من هستند خیلی هشیار تر والبته خیلی  دست ودل بازترو برعکس برای غصه خوردن ها , ناله و گلایه کردن  خیلی خسیس و محافظه کار ترگشته ام.

هر ماهه و سه ماهه و در شرایط خاص باید آزمایش هایی بدهم .آنجا به زبان" رمز "و اعداد به من خواهند گفت که  وضع من چگونه است ؟طیق این برگه ها تا  حدودی پیش بینی می شود که طی چند ماه آینده "حکم " اجرا می شود یا که نه ,هنوز هم مهلت بیشتری دارم.

خوشبختانه  آخرین مراجعه ام که یکماه پیش بوده خبر های بدی نبوده است و بعد از آن هم هر چه که باشد حتما نیکوست.

16 مهر ماه هر سال  برای من ازیک جهت دیگر هم مهم  هست و خواه ناخواه بعضی اتفاق ها را به ذهنم می آورد .اینها را در نوشته های قدیم کامل ثبت کرده بودم اما متاسفانه "پرشین بلاگ" خیلی از این ها را بخاطر مشکلات فنی اش حذف نموده است .

سال 89 بود که بعد ازیکسال بیماری به بخش پیوند بیمارستان امام خمینی رفتم و پیوند مغز استخوان شدم.

البته دوران زندگی بدون داروی من زیاد طول نکشیدوحدود مرداد ماه سال 92 بود که دوباره سرو کله "پلاسما سل" ها پیدا شدند و مجدد در کنار هم قرار گرفتیم و فعلا زندگی مسالمت آمیزی داریم.

و نهایت اینکه  روز رویایی من یعنی 16 مهرماه و  روز تولدم دوباره سر رسید.

برای خیلی ها روز تولدشان شاید فقط بهانه ای است برای اینکه سالی را که 365 روز و چند ساعت و چند دقیقه است عبور کرده اند و گاهی هم حتا متوجه اش نشوند اما برای امثال من که هر روزم روز تولد و تولد دیگری است این نقطه زمانی  می تواند خیلی با شکوه و ارزشمند باشد.

الان که دارم اینها را می نویسم واقعا خوشحالم چون دارم وارد 68 سالگی ام می شوم.

خوشحالی من نه بخاطر متری است که مثلا به جای "59 "شده ام "67 " بلکه به دلایل زیادی و ازجمله اینکه  تجربیاتی که دارم را می توانم در اختیار کسانی بگذارم که ممکن است به آن نیاز داشته باشند و اینگونه  دردی را از خودم یا دیگری بکاهم و  واقعا احساس مفید بودن و خدمتگزاری  کنم.

خدمتگزاری به خودم , همسرم و فرزندانم تا برسد به دیگران, از خانواده نزدیک و  دور گرفته تا دوستان و عزیزان و هموطنان در هر جا که باشند وقتی که امکانش برایم جور شده باشد زیبا تزین لذت هاست.

وقتی شاهد موفقیت فرزندانت باشی  یا ازسلامت همسرت بدانی و از بودن در جمع همکاران و بقیه کسانی که باهات حرف می زنند و حتا در خیابانی که راه می روی و تنها ترا شایسته پرسیدن آدرس مورد نظرشان می دانند و ...همه اینها وبسیاری از لحظات زیبایی که زندگی به من اعطا و اهدا نموده  دلایل و بهانه های خوبی هستند که احساس دیده شدن کنی و این  خیلی غرور آورین  و شادی آور ایست و موجب سپاس مدام من است.

مدتها ننوشته بودم و حالا دوباره پر حرفی می کنم اما همه اینها فقط یک جمله را بصورت خلاصه دارد که :

با زندگی کلنجار نرویم و به داشته هایم نگاه بهتری داشته ایم.

به قناعت کورکورانه و درویش مآبی معتقد نیستم و دلیلی برای افتادگی ندارم  و در مقابل می گویم ما شایسته بهترین ها هستیم و حتما هم با تلاش به دست خواهیم آورد اما این جایگاه بلند و شایسته را  باید براساس عقل , منطق , مدیریت بر خود و کسب هدف نهایی یعنی سلامت اخلاقی , جسمی و روحی حاصل شود .

سلامت و موفق باشی .

این نوشته اصلاح شده است.


 

/ 0 نظر / 200 بازدید